جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 32,137 بازدید, 569 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
979
16,538
مدال‌ها
4
(بردیا)

عکس‌های خوش‌رنگ و لعابشون رو‌ ورق زدم و چشم‌های شاد و لب‌های خندونشون رو به ذهن سپردم. بدون اینکه چشم از صفحه‌ی‌ موبایل بردارم، با خنده گفتم:
- فربد، جون من راستشو بگو! چطوری توی این مدت کم، این همه قرار گذاشتین؟ مگه میشه؟!
صدای خنده‌ش رو‌ میون صدای مچاله‌شدن کاغذهاي باطله‌ي زير دستش، شنیدم.
- زیاده؟ کلاً هفته‌ای سه‌بار با هم میریم بیرون.
به صورت فربد توي آخرين عكس خیره شدم و‌ در جوابش گفتم:
- والا هفته هم هفت روزه! روز تعطیلشو اگه بی‌خیال بشیم، شما دوتا با وجود اين همه گرفتاري و مشغله، پنجاه درصد هفته رو با همین! تازه می‌‌پرسی زیاده؟
دستم رو چرخوندم و صفحه‌ی موبایلش رو به سمتش گرفتم و ادامه دادم:
- ولی عجب نگاه عاشقانه‌ای تقدیمش می‌کنی داداش!
با خنده، موبایلش رو از توی دستم چنگ زد و با فشردن دکمه‌ی کنارش، صفحه‌ش رو خاموش کرد. تصویر عکسی که فربد در اون، عاشقانه به صورت خندان صحرا زل زده‌بود، جلوی نگاهم بود. واقعاً فربد تغییر کرده‌بود! حال دلش خیلی خوب بود و خوشحال و سرزنده‌تر از قبل هم به نظر می‌رسید.
- فکر کنم صحرا، گزینه‌ی‌ مناسبی برات باشه.
کاغذهای مقوایی لول شده رو از روی میزش برداشتم و خیره به چشم‌های براق و‌ کنجکاوش ادامه دادم:
- حالتو خوب کرده، خیلی خوب.
آرنجش رو به سطح میز تکیه داد و دست‌های در هم گره‌زده‌ش‌ رو زیر چونه‌ش‌ گذاشت.
- خودمم همین فکرو می‌کنم، فعلاً که همه‌چی خوب پیش میره.
«خداروشکر» گفتم و نیم‌نگاهی به ساعت انداختم. چهار عصر بود.
- امشب می‌مونی؟ خیلی از کارا مونده.
باز بحث كار پيش اومد كه لبخندش محو شد و گره ریزی بین ابروهاش تشکیل شد.
- آره، بهتره کارای آخر سالو زود جمع کنیم تا حداقل توی تعطیلات اعصاب آرومی داشته باشیم، امشب تا جایی که تونستيم، بمونیم.
یک قدم به عقب برداشتم و در جوابش گفتم:
- موافقم، امشب سرحالم می‌تونم کارا رو انجام بدم.
نگاهي به سرتا پام انداخت و چشمكي به روم زد.
- بچه‌ها که رفتن، میام توی اتاقت تا با هم کارا رو پیش ببریم.
چشم‌هام رو درشت کردم و با صدای نازک شده‌ای در جواب شيطنش گفتم:
- چشم خانواده‌مو دور دیدی، می‌خوای از تنهایی استفاده کنی؟ مگه خودت ناموس نداری؟!
ابروهاش رو بالا فرستاد و لبخند دندون‌نمايي تحويلم داد.
- چرا دارم، ولي دلم برای تویی می‌سوزه که ناموس نداری، گفتم از تنهایی درت بیارم.
- واه! بی‌حیا! لازم نکرده!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
979
16,538
مدال‌ها
4
به لحن صحبتم، با صداي بلند خنديد و من هم ترجيح دادم هر چه زودتر از اين نقش و صداي مزخرف بيرون بيام. با خنده خداحافظي كردم و به سمت اتاقم برگشتم. اين روزها ذهنمون تمام و كمال درگير سوزان و داستان‌هاي پيش اومده بود اما من و فربد به هم قول داده‌بوديم كه تا زماني كه توي شركت هستيم، تمركزمون رو روي كارمون بذاريم تا توي اين ده روز آخر سال، كارهاي عقب افتاده رو راست و ريس كنيم و توي تعطيلات نوروز، حداقل از جانب شركت خيالمون راحت باشه. حتی لیا آزاد هم سرگرم کار بود و از صبح همه‌جوره گوش به فرمان بود تا هرچیزی که می‌گفتم رو برام بیاره یا آماری که می‌خواستم رو به دستم برسونه. خوشحال بودم که این‌قدر مسئولیت‌پذیره و انصافاً از پس هر کاری که بهش می‌دادم هم برمی‌اومد.
به اتاقم که رسیدم، بلافاصله نقشه‌هایی که از فربد گرفته‌بودم رو روی میزم پهن کردم تا بررسی کنم. جوری سرگرم کار شدم که متوجه گذشت زمان نشدم تا وقتي که در اتاق، با صداي محكمي باز شد.
با تعجب سرم رو بالا گرفتم و با دیدن لیا آزاد پریشون‌احوال، بدون گفتن چیزی، فقط سؤالی نگاهش کردم. دستش رو به سمت پنجره گرفت. چشم‌هاش داشت از حدقه بيرون مي‌زد. باز چي‌ شده‌بود كه اين دختر به اين اندازه استرسي شده‌بود؟
- دیدمش! بابامو دیدم! می‌خوام برم دنبالش، میشه برم دنبالش؟
کلماتی که خيلي تند و سريع به زبون آورده‌بود رو توی ذهنم تحلیل کردم. شوكه‌شده، روی صندلی نیم‌خیز شدم و آروم گفتم:
- کجا بری؟
کلافه پاش رو به زمین کوبید و گفت:
- ببینم با اون زنه‌ کجا میره! وای ببخشید مهندس نباید از دستش بدم.
و سریع چرخید و با حالت دو از اتاق خارج شد. داشت می‌رفت مچ باباش رو بگیره؟ چطور ممکنه؟
ناخواسته و بدون فكر، با دست راستم موبایلم رو و با دست چپم کتم رو برداشتم و با قدم‌های بلند از اتاق بیرون رفتم. آسانسور درگیر بود، پس پله‌ها رو تندتند پایین رفتم و خودم رو به در پارکینگ رسوندم. به موقع رسیدم، ماشینش دقيقاً جلوی در پارکینگ بود. پشت انگشتم رو به شیشه كوبيدم و با لحن محكمي در جواب چشم‌هاي درشت‌شده‌اي كه از پشت شيشه نگاهم مي كرد، گفتم:
- پیاده شو!
و دستگيره در ماشين رو فشردم و در رو باز كردم. پیاده نشد، اما منظورم رو فهمید. پاهاش رو بالا آورد و سریعاً خودش رو به صندلی شاگرد رسوند. بلافاصله پشت فرمون نشستم و پام رو روی پدال گاز فشردم.
با دستش، ماشین شاسی‌بلند سفید‌رنگی رو نشونم داد. نگاهم به ماشین بود و حواسم به این بود که خیلی نامحسوس به دنبالش برم. اگه با ماشین خودم بودیم، ممکن بود مشخص نباشه اما فکر کنم ماشین لیا برای باباش کاملاً آشکار باشه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
979
16,538
مدال‌ها
4
پشت چراغ قرمز به فاصله‌ي يك ماشين از شاسي سفيدرنگ، توقف كرده‌بودم. گوشم به غرغرهاي ناتموم ليا بود و چشمم به ثانيه‌هاي چراغ راهنمايي. دنبال يك جمله‌ي تأثيرگذار بودم، يك حرفي كه ليا رو بي‌خيال اين تعقیب و گريز بكنه. اما اين‌قدر لجباز بود و براي اين كار مصمم بود كه بعيد مي‌دونم حرف توي سرش بره.
- برو، برو!
با صداي جيغ‌مانندش، دنده رو زير دستم حركت دادم. اين كار درست نبود، اصلاً درست نبود و من نمي‌دونستم اين دختري كه مثل ذغال روي آتيش بود رو چطور قانع كنم. حق داشت، موضوع پيچيده و سختي بود اما من هنوز هم پاي حرفم بودم.
- واي! مي‌خواد چه غلطي بكنه؟
به دنبال ماشين، فرمون رو زير دستم چرخوندم و وارد كوچه شدم. ذهنم همچنان در حال جدال بود و حالا كه انگار به مقصد نزديك مي‌شديم، بيشتر از اين توان مقاومت و صبوري رو در مقابل كارهاي غيرمنطقي ليا نداشتم. از چهارراه اول كه رد شديم، پام رو محكم روي ترمز فشردم.
- چيكار مي‌كني؟!
نفسم با خشم از بينيم بيرون مي‌اومد. فرمون رو زير دستم فشردم و سعي كردم به خودم مسلط باشم.
- اگه نمي‌توني، پياده شو خودم برونم! حتماً همين اطراف زندگي مي‌كنه، چرا نرفتي؟
لب‌هام رو روي هم فشردم. ديگه حوصله‌ي شنيدن جيغ‌هاش رو نداشتم. سرم رو به سمتش چرخوندم. چشمم كه به چشمش افتاد، براي لحظه‌اي كلامش قطع شد و سكوت كرد. اما خيلي طول نكشيد كه دوباره گره محكمي بين ابروهاش افتاد و با لحن تندي گفت:
- چرا با من اومدي؟! تو مي‌دونستي چقدر منتظر اين فرصت بودم، حالا چرا اين‌ كارو كردي؟ از دستش دادم!
ديگه نبايد ساكت مي‌موندم. حماقت تا همين‌جا هم كافي بود.
- بس كن! مي‌فهمي داري چيكار مي‌كني؟ چرا كار اشتباه انجام ميدي؟
روي صندليش جابه‌جا شد و متمايل به سمت من نشست. انگشت اشاره‌ش رو به سمت خودش گرفت.
- من اشتباه مي كنم؟ من؟! من يا بابام؟ لابد از اون مردايي هستي كه هميشه زنا رو مقصر مي‌دوني!
اون‌قدر عصبي بود كه دوست داشت زمين و زمان رو به هم بدوزه و امشب باباش رو رسوا كنه، اما من نمي‌ذاشتم.
- چه ربطي داره؟ دارم ميگم اين قضيه رو بايد مامانت پيگيري كنه، نه تو! چرا متوجه نيستي؟ اين يه مشكله بين خودشون و به تو هيچ ربطي نداره!
چشم‌های سرخش درشت شد و توی صورتم غرید:
- بهت گفتم به من مربوطه!
دستم رو به فرمون كوبيدم و با صداي بلند گفتم:
- نیست، نیست دختر! زنگ بزن به‌ مامانت بیاد زندگیشو سروسامون بده، تو بچه‌ی این خانواده‌ای، وظیفه‌ت چیز دیگه‌ایه، چرا نمی‌فهمی؟ می‌خوای روانی بشی؟ چیکار داری می‌کنی با خودت؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
979
16,538
مدال‌ها
4
از شنيدن صداي بلندم، بهت‌زده شد. دهنش باز و بسته شد، اما كلامي ازش خارج نشد.
- بالفرض مچ باباتو‌ گرفتی، بعدش چی‌ میشه؟ لیاخانم به خودت بیا، طرف باباته ها! یه غریبه نیست که افتادی دنبالش و می‌خوای رسواش کنی، بفهم داري چيكار مي‌كني.
ابروهاش به پايين خم شدند. دستش رو روي قفسه‌‌سينه‌ش گذاشت و با حرص و غصه زمزمه كرد:
- چرا بهم حق نمیدی؟
دستم رو به پشت گردنم گرفتم؛ باز من عصبي شده‌بودم و حالا نوبت گردنم بود كه از فرصت استفاده كنه و خودنمايي كنه.
- بهت حق میدم که میگم باید خودتو‌ کنار بکشی! بهت حق میدم که میگم بذار خود‌ِ پدر و‌ مادرت این مشکلو حل کنن! اگه سوءتفاهم شده باشه چی؟ روت میشه تو چشم بابات نگا‌ کنی؟ تو دختری! مگه چند سالته؟ این‌قدر خودتو داغون نکن توروخدا!
توی صندلی فرو رفت، نگاهش رو ازم گرفت و به کوچه‌ی تاریک مقابلمون خیره شد. شنیدن جیغ‌هاش سخت بود و حالا تحمل سکوت ممتدش سخت‌تر! گردنم رو رها كردم و به خاطر شدت دردش، لبم رو به دندون گرفتم. موندن توي اين كوچه‌ي ناشناس بي‌فايده بود. ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم.
- آدرس خونه‌تون کجاست؟
- من خونه نمیرم!
قاطعانه جوابم رو داده‌بود. نفس عميقي كشيدم و پرسيدم:
- پس کجا میری؟ خونه‌ی دوستت؟
و نيم‌نگاهي بهش انداختم. سرش رو به چپ و راست تكون داد.
- نه! توی ماشین می‌خوابم.
چپ‌‌چپ‌ نگاهش کردم که با تخسی در جوابم گفت:
- از این کارا قبلاً هم‌ کردم پس زیاد تعجب نداره! یه جا نگه‌می‌دارم و توي ماشينم می‌خوابم.
چرا هر دفعه كه باهاش صحبت مي‌كردم، مي‌فهميدم هنوز خوب نمي‌شناسمش؟ چرا مثل دخترهاي ديگه نبود و اين‌قدر عجيب بود؟!
- به خدا تو‌ دیوونه‌ای، اصلاً حالت خوش‌ نیست!
پوزخندي زد.
- هه! معلومه، با این شرایط و ز‌ندگی‌ نکبتی که دارم، چرا نباید دیوونه باشم؟
با وجود درد، گردنم رو چرخوندم و چشم‌غره‌اي نثارش كردم.
- باور کن دوست دارم یکی بزنم پس سرت تا عقلت بیاد سرجاش!
با تمسخر در جوابم خنديد و گفت:
- بی‌زحمت یه‌جوری بزن كه من فراموشی بگیرم، مغزم خلوت بشه، بلکه بتونم مثل آدم زندگي كنم.
دستم رو بين موهام فرو بردم. فعلاً مغز من بود كه از دستش سوت مي‌كشيد. توان كل‌كل باهاش رو نداشتم، پس ترجيحم سكوت شد و با نهايت سرعت، به سمت شركت روندم.
- چرا اومدی اینجا؟!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
979
16,538
مدال‌ها
4
ماشينش رو كنار ماشين خودمون، توي پاركينگ پارك كردم. درحالي‌كه كمربندم رو باز مي‌كردم، در جوابش گفتم:
- قطعاً شرکت از ماشینت امن‌تره، پیاده شو!
منتظر جوابش نموندم و زودتر پیاده شدم. صدای قدم‌هاش رو پشت سرم می‌شنیدم. رنگ و روش حسابي پریده‌بود، جوري كه انگار یک مرده‌ی متحرک در كنارم راه مي‌رفت. با وجود اعتراضات زیادش، حس ‌می‌کنم همچنان کلی حرف پشت دندون‌های به‌هم چفت‌شده‌ش‌ باقی‌مونده و خیلی داره تلاش مي‌كنه كه به سكوت بينمون احترام بذاره و چيزي نگه. ازش خواستم جای میزش بمونه و خودم به سمت اتاق فربد رفتم. در اتاقش باز بود، جلو رفتم و سلام كردم.
- کجایی تو معلوم هست؟ چی‌شده؟
ميزش رو دور زد و به سمتم اومد. نگاهي به سر تا پام انداخت تا از سالم بودنم مطمئن بشه.
- من خوبم، نگران نشو!
دستم رو به گردن بهونه‌گيرم گرفتم و ادامه دادم:
- بعداً برات تعریف می‌کنم، فقط اینکه لیاآزاد یه مشکل خونوادگی داره كه داشتم بهش کمک می‌کردم... امشبم نمي‌تونه خونه بره پس مي‌خوام اينجا و توي شركت بمونه.
ابروهاش بالا رفت اما چيزي نگفت و فقط با كنجكاوي و نگراني نگاهم كرد.
- فکر‌ کنم بهتره منم بمونم، هم بخشی از کارا رو انجام میدم، هم این دختره تنها نباشه بهتره.
چشم‌هام رو بستم و سعي كردم به آرومي گردنم رو به چپ و راست حركت بدم؛ همون‌طور كه سوگند گفته‌بود تا دردش قابل تحمل‌تر بشه.
- پس منم می‌مونم دیگه، تنها برم خونه، به بقیه چی بگم؟ پارسالم یه‌بار توی شرکت موندیم، پس تعجب نمی‌کنن اگه با هم اینجا بمونیم.
فربد بود ديگه، تا جاي ممكن كنارم مي‌موند، حتي اگه براش سخت بود! نگاهش كردم و محض احتياط پرسيدم:
- مطمئنی فربد؟ اذیت میشی.
به حجم انبوه كاغذهاي روي ميزش اشاره كرد و گفت:
- به اين بهونه‌، كارامون بهتر و سريع‌تر هم پيش ميره.
مخالفتي نكردم. جلو رفتم، كاغذباطله‌هايي كه توي سطل فلزي كنار ميزش بود رو برداشتم و دوباره به سمت در برگشتم.
- باشه، پس من ميرم پيشش تا به سرش نزنه و ديوونه‌بازي در نياره.
- برديا نگران نشم ديگه؟
سرم رو آروم به سمتش چرخوندم و براي اطمينان، لبخندي به روش زدم.
- نه داداش نترس... دختر است ديگر!
سرش رو تكون داد و گفت:
- من همين‌جام، هر وقتي خواستي بيا.
در جوابش «چشم» گفتم و به سمت راهروي اتاق خودم رفتم. ليا پشت ميزش نشسته‌بود اما صندليش رو به سمت پنجره‌ي پشت سرش برگردونده‌بود و چشم به خيابون دوخته‌بود. حسابي ذهنش درگير بود و از اين بابت عذاب مي‌كشيد. انگار حق با ليا بود، امشب بايد مغزش خلوت مي‌شد و فكر كنم من راهش رو بلد بودم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
979
16,538
مدال‌ها
4
کاغذها‌ی‌ توی‌ دستم رو روی میزش گذاشتم. توجهی نکرد. به سمت اتاقم رفتم و از داخل کشوی میزم، دسته‌کلید شرکت رو برداشتم و برگشتم.
- لیاخانم؟ دنبالم بیا.
به آرومی از روی صندلی بلند شد، با صورتی در هم و گرفته و قدم‌هاي آهسته، خودش رو بهم رسوند. وارد راهروی باریک و كوتاهي که کنار در اتاقم قرار داشت، شدم و پشت در بسته‌ی اتاق انتهای راهرو ايستادم. نفس عمیقی کشیدم و دسته‌کلید رو‌ مقابل چشم‌هام گرفتم. فقط صدای برخورد کلیدها بود که فضای ساکت بینمون رو پر می‌کرد. عرق سرد رو روي پيشونيم حس مي‌كردم اما سعي كردم همچنان به خودم مسلط بمونم. با پيدا كردن کلید مورد نظرم، در رو به عقب هل دادم. هوای حبس شده و خنک توی اتاق، به پوست صورتم برخورد کرد. لبم رو اسير دندون‌هام كردم و یک قدم جلو رفتم. با سر انگشت‌هام، دیوار سمت راستم رو لمس‌ کردم و کلید‌ها رو به پایین فشردم. اتاق روشن شد.
- اینجا هم اتاق کاره؟!
نگاهم بین وسایل اتاق چرخید. برخلاف رنگ تيره‌ي بقيه‌ي اتاق‌ها، اينجا تماماً با رنگ‌های کرم روشن و طوسی دیزاین شده‌بود‌ و حالا همه‌ی وسایل با پارچه‌های سفید پوشیده شده‌بودند.
- آره، اینجا اتاق‌ مامانم بوده.
- آهان!
چند قدم جلو رفت. با کنجکاوی اطرافش رو نگاه‌ می‌کرد، اما نگاه سنگین من، به سختی اطراف اشیاء خاطره‌انگيز این اتاق می‌چرخید. چند سال بود که بی‌استفاده شده‌بود؟ پنج سال؟ وای از این پنج سال سخت! مشغول برداشتن ملحفه‌ی روي کاناپه‌ی دو نفره شدم و در همین حال گفتم:
- امشب می‌تونی اینجا بخوابی، روی‌ وسیله‌ها که پارچه بوده اما اگه بخوای می‌تونیم دستمال بیاریم و بازم تمیز کنیم.
ملحفه رو تا کردم و روی میز گذاشتم. باید شوفاژها رو روشن‌ می‌کردم تا اتاق هوا بگیره و گرم بشه.
- می‌تونی توی اتاق منم بخوابی اما ازون‌جایی‌ که اون اتاق پنجره داره، بعید می‌دونم آرامش داشته باشی! اینجا برات بهتره.
دستم رو روی بدنه‌ی سرد شوفاژ گذاشتم تا از‌ گرم شدن تدریجیش مطمئن بشم.
- چقدر به هم شباهت دارین!
با شنیدن جمله‌ی لیا، سرم رو به عقب چرخوندم.‌ پشت میز‌ مامان ایستاده‌بود و قاب عکس مستطیلی هم توی دست‌هاش بود. عکس خانواده‌ی پنج نفره‌ی ما که سه ماه قبل از رفتن مامان و بابا گرفته شده‌بود.
- همتون بیشتر شبیه مامانتون هستین، خصوصاً دل‌آراجون.
سرم رو‌ پایین انداختم.
- دل‌آرا نسخه‌ی‌ دوم مامانه، باراد هم بيشتر به بابا شباهت داره.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
979
16,538
مدال‌ها
4
لحظه‌اي مكث كرد و بعد با اندكي هيجان كه به صداش برگشته‌بود، در جوابم گفت:
- ولی همتون یه ویژگی‌ مشترک دارین، چشم‌ و ابروی مشکی و جذابی دارین... و نگاه نافذ!
با اين حرف‌ها سعی داشت، حواس من رو پرت کنه؟ به آرومي خنديدم و در ادامه‌ی حرفش گفتم:
- خصوصاً دل‌آراجون!
صداي خنده‌ش توي اتاق پيچيد و حرفم رو تأیید کرد. گرمای بدنه‌ی‌ شوفاژ که به پوست دستم منتقل شد، خیالم راحت شد و به سمتش‌ چرخیدم. قاب عکس رو سرجاي اولش، يعني روی میز‌ گذاشت و دستش رو داخل کاپشن‌ کوتاه آبي‌رنگی‌ که‌‌ روی‌ مانتوی ‌سرمه‌ای‌رنگش به تن داشت، فرو‌ کرد. زیر لب زمزمه کرد:
- خدا رحمتشون‌ کنه.
فقط تشکر کردم و ترجیح دادم امشب، به جای صحبت راجع به زخم‌های کهنه‌ی من، به حال و هوای لیا بپردازیم تا از این وضعیت بیرون بیاد.
- الان می‌خوابی؟ به نظرم صبر کن هوای اتاق گرم بشه و بعد بخواب تا سرما نخوری.
فقط در جوابم سر تکون داد. ازش خواستم باز هم به دنبالم بیاد. کاغذهای روی میزش رو به همراه یک ماژیک مشكي برداشتم و به طرف آسانسور رفتیم و طولی نکشید که به پشت‌بام رسیدیم. لیا از کارهای من متعجب بود، اما چیزی هم نمی‌پرسید. چند دقیقه‌ی بعد، وسط‌ آتشکده‌ی‌ کوچکی‌ که بین دو سکوی سنگی قرار داشت، به وسیله‌ی‌ چوب‌ و‌ بنزین و فندک، آتیش روشن‌ کردم. ليا صورتش رو توي شالگردن سرمه‌اي‌رنگش فرو برد و دست‌هاش رو مقابل آتيش گرفت تا گرم بشه. چند دقيقه‌اي اجازه دادم گرما به بدنش منتقل بشه تا حالش بهتر بشه و بعد کاغذها و ماژیک سیاه رو به دستش دادم و مقابلش نشستم. از پشت شعله‌های نارنجی‌‌‌‌رنگ به صورت متعجبش نگاه کردم.
- چند سال پیش، من و هم‌خونه‌هام، به خاطر مشکلات خانوادگی ناتمومی که داشتیم، افسردگی بدی گرفته‌بودیم، یکی از همکارهای فرهود كه روان‌شناس بود، بهمون پیشنهادی داد که انجامش دادنش، به رهايي حس و حال بدمون كمك بيشتري كرد.
نفسی از هوای سرد آخر سال گرفتم. انگار همه‌چي دست به دست هم داده‌بود كه امشب، خاطرات تلخمون رو به ياد بيارم و بندبند وجودم به درد بياد. به چشم‌های منتظرش نگاه کردم.
- بنویس! هر فکر آزاردهنده‌ای که توی مغزت وجود داره رو بنویس، اگه خواستی آروم، خواستی هم بلند بخونش و بعد توی این آتیش بسوزونش، کمک می‌کنه تا سبک بشی، قول میدم!
سرش رو پایین انداخت و به کاغذهای توی دستش که یک طرف گزارشات شرکت بود و طرف دیگه‌ش سفید بود، نگاه کرد.
- گاهی وقت‌ها محبور ميشی دست به این تكنيك‌هاي روانشناسانه بزنی تا بتونی حالت رو کنترل کنی، پس امتحانش کن، ضرر نداره.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
979
16,538
مدال‌ها
4
در ماژیک رو باز کرد و با تردید نگاهم كرد. لبخند مطمئني به روش زدم و ازش خواستم به هر چيزي كه روحش رو تحت فشار قرار داده، فكر كنه و بنويسه. روی کاغذ اول، شروع به نوشتن کرد. به آرومی کاغذ رو به سمت شعله‌ها گرفت و رهاش‌ کرد. دوباره زانوهاش رو به هم چسبوند و کاغذ‌ رو روی پاش گذاشت. این‌بار با سرعت بیشتری مي‌نوشت. قطره‌های اشکی که روی کاعذش می‌ریخت، توجهم رو جلب کرد اما چیزی نگفتم تا راحت باشه. کاغذ دوم رو هم سوزوند. این‌بار هق‌هق‌کنان می‌نوشت. برای اولین بار صدای گریه‌های بلند دختر همیشه تخس و سرسخت مقابلم رو می‌شنيدم؛ دردناک بود، اما لیا به این گریه‌های بلند احتیاج داشت.
کاغذی‌ که فقط سیاهی‌ نوشته‌هاش به چشمم می‌خورد رو روی آتیش نگه‌داشت. کاغذ ذره‌ذره خاکستر شد و لیا لحظه‌به‌لحظه بلندتر گریه کرد. با ديدن انگشت قرمز شده‌ش، ناخواسته با صداي بلند گفتم:
- دستت!
دستش رو سريع عقب كشيد.
- گفتم كاغذتو بسوزون، نگفم خودتو بسوزوني! دستتو بده ببينم.
نیم‌خیز شدم که نگاه خیسش رو به نگاه نگرانم دوخت. شعله‌هاي نارنجي رو توي چشم‌هاي قهوه‌اي پر از اشكش مي‌ديدم. انگار روح پاك ليا مقابلم بود؛ همون‌قدر شفاف به نظر مي‌رسيد. زمزمه کرد:
- خوبم.
دوباره سر خم کرد و این‌بار بعد از نوشتن، کاغذ توی دستش رو تا زد و توی جیب کاپشنش گذاشت. از جا بلند شدم، آتشکده رو دور زدم و کنارش نشستم.
- دستتو ببينم.
دستش رو توی جیبش پنهون کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد.
- در ضمن باید همه‌ي نوشته‌هات رو بسوزونی! اون کاغذ آخری رو هم بسوزون.
سرش رو به نشونه‌ي مخالفت، بالا انداخت و به آتیش خیره موند. پلک‌های خیسش برق می‌زد و رد اشک‌روی گونه‌هاش نشسته‌بود.‌ موهای چتریش نامرتب روی پیشونیش بود و نوک بینیش سرخ شده‌بود. چقدر ظریف و مظلوم بود. لحظه‌ای چشم‌هام رو بستم و دوباره نگاهش کردم.
- بسوزون تا راحت بشی! چرا اینکارو نمی‌کنی؟ مگه الان حس بهتری نداری؟
آب دهنش رو قورت داد و سرش رو به سمتم چرخوند. چشم‌های براقش رو به نگاهم دوخت و زير لب گفت:
- اون ربطی به مشکلات خانواده‌م نداشت، مربوط به خودم بود که دلم نمی‌خواد فعلاً بسوزه!
سرش رو دوباره به سمت آتیش چرخوند و ادامه داد:
- روش جالبی بود، حس بهتری دارم... لابد خیلی روزهای سختی رو‌ گذروندین که محبور به انجام این‌ کارا بودین.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
979
16,538
مدال‌ها
4
من هم نگاهم رو به شعله‌هایی که کم‌جون‌تر از چند دقیقه‌ی قبل شده‌بود، دوختم و گفتم:
- سخت‌تر از تصورت! جدا از مشکلات هر خونواده، چون ما زنجیروار به هم وصل بودیم و تحت تأثیر مشکلات هم قرار می‌گرفتیم، سختی راه دو چندان می‌شد.
هر کدوم از ما، به جای هفت نفر دیگه هم زندگی کرده‌بود و غصه‌هاش رو به دوش کشیده‌بود. در اوج سختیش، زیبا و با ارزش به نظر می‌رسید.
- مامان و بابات تا لحظه‌ی آخر همو‌ دوست داشتن؟
سؤال عجیبی نبود؛ توی این بحران، دل‌نگران کم شدن علاقه‌ی بین پدر و مادرش بود.
- اوهوم، خیلی زیاد!
مکث کردم و پرسیدم:
- کی به مامانت زنگ‌ می‌زنی؟
کف دستش رو‌ با فاصله، روی شعله گرفت.
- صبح زنگ‌ می‌زنم، حداقل خواب شبش رو ازش نگیرم.
لب‌هام به دو طرف کشیده شد. بالأخره لیا سر عقل اومده‌بود؛ واقعاً خوشحال‌کننده بود.
- فکر‌کنم روش مدیریت زندگیشون غلط بوده، نباید توی زندگی‌مشترک فقط به موفقیت‌های فردیشون فکر می‌کردن، احتمالاً برای همینه که وضعمون اینه! از مامان می‌خوام هر طور شده برای تعطیلات عید بیاد ایران، امیدوارم بعدش همه‌چی سروسامون بگیره.
دستم رو به گردنم گرفتم و نگاهم رو به نیم‌رخش دوختم. محض احتیاط، در جوابش گفتم:
- کار درست همینه، آفرین! سعی کن خودتو عقب بکشی تا بتونن مشکلاتشون رو دوتایی حل کنن، اون‌جوری سریع‌تر و بهتر حل میشه.
دیگه نگفتم که تو هم کمتر آسیب می‌‌بینی. نفس عمیقی کشید و از آتیش فاصله گرفت. سرش رو به عقب خم کرد و چشم به آسمون دوخت.
- اون‌جایی که می‌فهمی باید مراعات بزرگترا رو بکنی، یعنی خیلی بزرگ شدی، مگه نه؟ من بزرگ شدن رو دوست ندارم، دلم می‌گیره!
زیاد دل خوشی از روند بزرگسالی نداشتم و باهاش هم‌نظر بودم، اما دوست نداشتم بیشتر از این ناامیدش کنم. خنده‌ی‌کوتاهی‌ کردم.
- هر وقت عصبی شدی، بیا اینجا تا مشکلاتمون رو آتیش بزنیم.
خندید و سرش رو به سمتم چرخوند.
- اگه از دست شما عصبی شدم، چی؟
یک تای ابروم رو بالا انداختم و آهسته گردنم رو به سمتش چرخوندم. از شنیدن شیطنت کلامش، خوشحال شدم.
- خودت چی فکر‌ می‌کنی؟
چشم‌هاش رو باریک کرد و بعد از لحظه‌ای مکث در جوابم گفت:
- فکر‌ کنم اول شما از دست من کفری شدی و قطعاً منو سوزوندی!
با شنیدن صدای خنده‌ش، به خنده افتادم. سری به نشونه‌ی تأسف تکون دادم و گفتم:
- خوبه خودتم‌ می‌دونی چقدر می‌تونی منو عصبی کنی!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
979
16,538
مدال‌ها
4
گردنش رو صاف کرد. دستش رو به سمت شال‌گردنش برد و درحالی که اون رو از دور گردنش بیرون می‌‌آورد، گفت:
- آره می‌دونم، همه‌چیو می‌دونم، مثلاً می‌دونم چقدر این روزا بهانه‌گیر و لجوج بودم و چقدر بی‌دلیل صبور و... .
به سمتم چرخید. بهم نزدیک شد، دستش رو بالا گرفت و شال‌گردنش رو دور گردنم انداخت.
- می‌دونم چقدر صبور و حامی بودی برای منی که توی این برهه‌ی زمانی، هیچ‌کسی رو در کنار خودم ندارم.
شال‌گردن که دور گردنم فیکس شد، خودش رو عقب کشید. در کمال ناباوری به چشم‌های خیسش زل رده‌بودم و گوش‌هام خواهان شنیدن صدای آرومش بودند.
- من واقعاً حالم بهتره، اینو از صمیم قلب میگم! خیلی آرومم و این آرامشو مدیون شمام.
پشت دستش رو به چشم‌های مرطوبش کشید. لبخند تلخی روی لب‌هاش نشست.
- خوبی‌های شما رو یادم نمیره، امشب و اینکه اجازه دادی توی شرکت بمونم هم که اصلاً!
به آتیش مقابلمون خیره شد و زمزمه کرد:
- خصوصاً این آتیش‌ گرمی که همه‌ی حال بدم رو سوزوند.
دم عمیقی گرفت و ایستاد. دست‌هاش رو داخل جیب کاپشنش فرو برد و نگاه غمگینش به سمت چشم‌هام کشیده شد.
- می‌دونم گردن‌درد داری، پس اگه با اون شال ببندیش، شاید گرم بمونه و دردش آروم‌تر بشه.
به در پشت‌بام اشاره کرد.
- بااجازه‌تون من میرم پایین، سعی می‌کنم از این آرامشم استفاده کنم و بخوابم، چون خیلی برای لیای این روزها کمیابه!
لال شده‌‌بودم و حرف زدن رو یادم رفته‌‌بود یا دوست داشتم تا جایی که میشه شنونده‌ی جمله‌های دلنشینش باشم؟ همین که چرخید تا بره، ناخواسته صداش زدم:
- لیاخانم!
صورتش رو به سمتم چرخوند. نگرانیم رو به زبون آوردم و گفتم:
- من توی اتاق فربدم، چیزی خواستی، کاری داشتی یا اگه، اگه ترسیدی، می‌تونی صدام کنی و اینکه... .
دستم رو به لبه‌ی سکو فشردم و ایستادم. این قاب و این تصویر و این لحظه، به این راحتی تموم نمی‌شد. فکر می‌کنم عمر طولانی توی فکر و ذهنم داشت و توی دلم جای خودش رو پیدا کرده‌بود.
- و اینکه خیلی قشنگه که قوی بشی و قوی‌ بمونی! مطمئنم به زودی همه‌چیز درست میشه.
به آرومی پلک زد و لبخندش رو به روم پاشید. دستش رو تکون داد و به سمت پله‌ها رفت. نگاهم به طرف آتیش چرخید. بوی عطر‌ شکلاتی که روی شال‌گردنش نشسته‌بود، مشامم رو پر کرد. افکار آزاردهنده رو باید سوزوند، با افکار شیرینی که توی شریان‌های‌ مغزت جریان داشت و احساس خوبی به‌ وجودت می‌بخشید، باید چه کار کرد؟
***
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین