جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 30,806 بازدید, 567 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,493
مدال‌ها
4
(سوزان)

نگاهم به پیام بلندبالای ایمان بود. از بین تمامی کلماتی که پشت سر هم ردیف شده‌بود، فقط کلمه‌ی «دوستت دارم» بود که توجه نگاه من رو به خودش جلب کرده‌بود. دلم می‌گفت، مهم نیست ایمان چطور معذرت‌خواهی می‌کنه، مهم نیست چطور پا پیش می‌ذاره، فقط مهم اینه که دوستت داره و این رو هر بار به نحوی، اون هم به صورت مستقیم، توی پیام‌هاش نوشته‌بود. احساسات منی که پشت دیوار‌ لجبازی قایم شده‌بود، مدام سرک می‌کشیدند و با خوندن پیام‌های شیرین ایمان، قند توی دلم آب می‌شد. نفس عمیقی کشیدم، بی‌خیال فکر‌ و خیال‌های ناتمومم شدم. دکمه‌ی کنار موبایلم رو فشردم و اون رو روی میز گذاشتم.
- پس چرا نمیاد؟!
با شنیدن صدای جدی و لحن محکم فرهود، در لحظه حرف‌های ایمان از سرم پرید و استرس برنگشتن فربد به خونه، به جونم نشست. ساعت دوازده شب بود و فربد برنگشته بود. نکته نگران‌کننده اینجا بود که فربد هیچ‌وقت بدون خبر جایی نمی‌رفت، حداقل به بردیا خبر می داد اما الان بردیا هم گیج و بی‌خبر بینمون نشسته‌بود و هیچ جوابی برای ما و خودش نداشت. اینکه تماس‌هاي مكررمون هم بی‌جواب می‌موند، استرس رو بیشتر و بیشتر به دلمون می‌نداخت. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و به باراد که روبه‌روم نشسته‌بود، نگاه کردم. خطاب به بردیا که کنار من بود، گفت:
- برنامه‌ یا قرار خاصی نداشته؟
بردیا با تردید، شونه بالا انداخت و زیر لب کلمه‌ی «نمی‌دونم» رو زمزمه کرد.
- فربد هیچ‌وقت ما رو بی‌خبر نمی‌ذاره، حتماً یه اتفاقی افتاده!
دل تو دل فرهود نبود. استرس عجیبی به جونش افتاده‌بود. یک لحظه هم نمی‌تونست بشینه و مدام طول و عرض خونه رو طی می‌کرد.
- بردیا جان؟ یکم فکر کن، فربد به تو همه چیزو میگه.
بردیا که به نظر می‌رسید از سؤال و جواب‌های پر تکرار ما شاکی شده، کلافه دستش رو بین موهای پرپشتش فرو برد و در جواب سوگند گفت:
- خواهر من میگم نمی‌دونم! زودتر از من، از شرکت بیرون اومد و رفت، ولی نگفت دیر برمی‌گرده یا برنمی‌گرده، منم مثل همه‌ی شما نگرانم.
فرهود قدمی جلو اومد و مقابل بردیا ایستاد. از نگاه جدی و تیزش که از زیر ابروهای در هم گره خورده‌ش، بردیا رو‌ نشونه گرفته‌بود، ترسیدم و خودم رو جمع‌وجور کردم. فرهود انگشت اشاره‌ش رو به طرف بردیا گرفت و محکم گفت:
- یه سؤال ازت می‌پرسم، راستشو بهم بگو!
چشم‌های لرزون بردیا به فرهود بود و منتظر بود تا سؤالش که بیشتر شبیه بازجویی به نظر می‌رسید رو مطرح کنه.
- چند شب قبل، نمی دونم دقیقاً کی بود، اما فربد نیومد شام بخوره و وقتی رفتم بالای سرش فهمیدم کتک خورده! درسته بردیا؟! فربد اون شب کتک خورده‌بود؟
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,493
مدال‌ها
4
لبم رو به دندون گرفتم و با ترس به بردیا نگاه کردم. دوست نداشتم حرف فرهود رو تأیید کنه، چرا فربد باید کتک بخوره؟ چرا این قضیه هر لحظه ترسناک‌تر می‌شد؟ بردیا لحظه‌ای نفسش رو حبس کرد و سرش رو پایین انداخت. دست‌های در هم قفل شده‌ش رو روی زانوهاش گذاشت و سکوت کرد. فرهود همچنان منتظر، بالای سرش ایستاده‌بود و مشخص بود که تا جواب دلخواهش رو نمی‌گرفت، بی‌خیال بردیا نمی‌شد.
- بردیا، اگه چیزی می‌دونی بگو!
باراد هم به تیم فرهود اضافه شد و حالا هر دو مقابلش ایستاده‌بودند. نگاه منتظر و‌ مضطرب ما دخترها هم بهشون بود. بردیا سرش رو بالا گرفت و در یک کلمه گفت:
- آره.
قلبم به تپش افتاد و‌ پایین تی‌شرتم رو چنگ زدم. چی به سر داداشم اومده‌بود؟
- خب؟ چرا؟ فربد اهل دعوا نیست، بگو ببینم چی‌شده؟
بردیا بی‌طاقت ایستاد و دستش رو به کمرش زد. انگار می‌خواست حرف بزنه اما نمی‌دونست از کجا باید شروع کنه. باراد دستش رو روی شونه‌ی بردیا گذاشت و با آرامشی که صرفاً جهت جواب گرفتن از بردیا بود، پرسید:
- توی شرکت مشکلی پیش اومده؟ با کسی دعواش شده؟!
بردیا تک‌خنده‌ای کرد. نگاهی گذرا به چهره‌های ترسیده‌ی هممون انداخت و گفت:
- نه بچه‌ها، توروخدا جناییش نکنین! نه توی شرکت مشکلی پیش اومده، نه با کسی مشکل داریم، اصلاً قضیه اونجوری که فکر می‌کنین نیست!
- خب چیه بردیا؟ توروخدا حرف بزن!
این بار صدای معترضانه و بی‌طاقت سوگل بود که توی خونه‌ پیچید. بین فرهود و باراد ایستاد و با نگاه خشمگین و عصبیش به بردیا خیره شد. از شدت استرس دست‌هام یخ زده‌بود و نمی‌تونستم از جام بلند شم. بردیا اما چهره‌‌ی خونسرد و آرومی به خودش گرفته‌بود و در جوابمون گفت:
- قضیه عشق و عاشقیه! از رقیب عشقیش کتک خورده‌بود، امشبم با دختره قرار داشت.
اینکه قضیه رمانتیک بود، می‌تونست جالب باشه، اما نه براي امشب و در اين شرايط پر از تنش. سوگند صورتش رو چنگ زد و درحالی که به بچه‌ها می‌پیوست، خطاب به برديا گفت:
- باز پای یکی دیگه درمیونه؟ این دفعه کیه؟ ای خدا از دست شماها و داستانای عشقیتون!
لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو پايين انداختم. ناخواسته حس تلخ این جملات رو به خودم می‌گرفتم و خجالت‌زده می‌شدم. من کاری کرده‌بودم که شنيدن داستان‌هاي عاشقانه‌ي افراد اين خونه، دلهره‌آور به نظر برسه.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,493
مدال‌ها
4
- نه قربونت برم اصلاً چیز بدی نیست! فربد داره با یه دختری آشنا میشه، یکم برو بیا داره، امشبم باهاش قرار داشت.
با شنيدن صداي بردیا كه سعی در آروم کردن سوگند داشت، نفس حبس شده‌م رو بيرون فرستادم. سوگل بلافاصله پرسيد:
- دختره کیه؟ ما می‌شناسیم؟
از روي مبل بلند شدم، چند قدم جلو رفتم و كنار فرهود ايستادم. شنيدن صداي نفس‌هاي عصبيش، حالم رو بدتر كرد. دست‌هام رو مقابل سينه در هم گره زدم و با ناراحتی به بردیا نگاه کردم. فربد حدس زده‌بود که به زودی رسوا میشه.
- دوست دل‌آرا، صحرا.
صحرا دختر خوبی بود. با اینکه همه‌ی ما شناخت دورادوری ازش داشتیم، اما ذهنیت بدی نسبت به صحرا توی ذهنمون نبود. برای همین شنيدن اسم دوست‌دختر فربد، تغييري در حالت صورت بقيه ايجاد نكرد. همین که با شنیدن اسم طرف مقابل، بیشتر نگران نشدند، خوب بود؛ دقيقاً برعكس شرايط من كه آشوب توي خونه به پا شد! فرهود و باراد همچنان مشغول سؤال پرسيدن از بردیا، درباره‌ي اون رقیب عشقی و کتک‌خوردن فربد بودند و من و سوگل هم یک در میون به فربد زنگ می‌زدیم به اميد اينكه صداش رو بشنويم، اما همه‌ی تماس‌هامون بی‌جواب بود. دل‌آرا امشب پرواز داشت و خونه نبود، وگرنه شاید از طریق صحرا می‌تونستیم آمار فربد رو بگیریم اما انگار همه‌ي راه‌ها به رومون بسته شده‌بود و دستمون به جايي بند نبود.
امشب زمان آهسته مي‌گذشت، آهسته و عذاب‌آور. همين كه از يك شب گذشت، دلشوره‌ی هممون بیشتر شد. فرهود معتقد بود که حتماً یک اتفاقی افتاده و بردیا هم دیگه نمی‌تونست تظاهر به خونسردی کنه و مثل ذغال روی آتیش شده‌بود؛ جوری که در نهایت شال و کلاه کرده، از اتاقش بیرون اومد.
- من میرم بیرون تا جاهایی که با هم می‌رفتیم رو بگردم، شاید پیداش کنم.
فرهود و باراد همزمان با گفتن جمله‌ی «منم میام.» خواستند بردیا رو همراهی کنند که بردیا مانعشون شد و ازشون خواست توی خونه بمونند. قول داد اگه به مشکلی برخورد یا به کمک نیاز داشت باهاشون تماس بگیره. همه‌ی وجودم مي‌لرزيد و کم کم داشتم نبودن فربد رو بیشتر و ترسناك‌تر از قبل حس می‌کردم، جوری که دیگه نمی‌تونستم زیر این سقف طاقت بیارم. سریع به سمت اتاقم دویدم و هر لباسی که به دستم می‌رسید رو روي لباس‌هاي راحتيم پوشيدم و بدو‌بدو پله‌ها رو پایین رفتم. خودم رو به بردیایی که مشغول پوشیدن کفش‌هاش بود، رسوندم.
- منم میام!
بردیا با تعجب سرش رو بلند کرد و بلافاصله ابروهاش رو در هم کشید. می‌دونستم که قراره کلی غرغر بشنوم، برای همین سریع کفش‌هام رو پام کردم و گفتم:
- بردیا به‌خدا دارم سکته می‌کنم! میام که توام تنها نباشی.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,493
مدال‌ها
4
چهره‌ي رنگ‌پريده و چشم‌هاي درشت‌شده‌ي برديا، ترس و نگراني رو توي صورتش فرياد مي‌زد، جوري كه نتونست در جوابم چيزي بگه. بردیا به فربد جور دیگه‌ای وابسته بود و این میزان غصه‌ و دردي كه مقابل نگاهم مي‌ديدم، باعث جوشيدن چشم‌هام شد. در خونه رو پشت سرم بستم و به سمت ماشین باراد که آخرین ماشین پارک شده‌‌ي توي حياط بود، رفتيم. بغضم رو قورت دادم، اگه مي‌خواستم گريه كنم، قطعاً حال پريشون برديا رو بدتر مي‌كردم، پس بهتر بود بغضم رو خفه كنم و زمان ديگه‌اي رو براي گريه و غصه در نظر بگيرم. همین که بردیا استارت زد و چراغ‌های جلوی ماشین، فضاي تاريك مقابلمون رو روشن كرد، نگاهم جلب فضاي پاركينگ شد. چشم‌هام رو ريز كردم و همين كه از ديدن سايه‌ي افتاده‌ي روي زمين مطمئن شدم، دستم رو به بازوي برديا كوبيدم و با صداي بلند گفتم:
- بردیا، فربده!
خودش بود، مطمئنم! بردیا با تعجب نگاهم کرد و مسیر اشاره‌ی انگشتم رو دنبال کرد. بلافاصله ماشین رو خاموش کرد و هر دو از ماشین پیاده شدیم. با قدم‌های تند به سمت پارکینگ و فضاي زير ساختمون، يعني جایی که ماشین آقاجون پارک بود، رفتیم. درست دیده‌بودم! فربد مقابل ماشین آقاجون، تکیه به دیوار، با سري پايين افتاده، نشسته‌بود. دستم رو به ديواره‌ي سرد پاركينگ گرفتم. قدم‌هام آهسته شد و ضربان قلبم اوج گرفت. هزاران هزار تصور وحشتناک از دیدن صورت پایین افتاده‌ی فربد توی ذهنم نقش بست و بهم اجازه هيچ فكر مثبتي رو نمي‌داد، تا زمانی که بردیا مقابلش نشست، صداش زد و با گرفتن فك فربد، سرش رو به زور بالا گرفت. درسته رنگ به رو نداشت، درسته چشم‌هاش ورم کرده‌بود، اما سالم بود! نفس حبس شده‌م رو رها کردم.
- فربد؟ فربد جان؟ چیه داداشم؟ چته؟ این چه ریخت و قیافه‌ایه؟ کجا بودی؟
فربد مثل یک تکه جسم بی‌جون نشسته‌بود. خیره بود به چشم‌های بردیا و چیزی نمی‌گفت. کنارشون روی زمین، زانو زدم. دستم رو روی بازوی فربد گذاشتم. پر بغض و لرزون صداش زدم:
- داداشی؟ حالت خوبه؟ چرا اینجا نشستی؟
از حالت یخ‌زده و داغون فربد، به گریه افتادم كه جوابم شد چشم‌غره‌های ترسناك بردیا. بردیا دستش رو روی صورت فربد گذاشت. با صبوري و آرامش ظاهري، سعي داشت حال فربد رو بفهمه.
- فربد؟ منو می بینی؟ یک کلمه حرف بزن! توروخدا دهنتو باز کن و یه چیزی بگو.
آروم پلک زد و سرش رو به طرف من چرخوند. چشم های غمگینش كه به نگاهم افتاد، قلبم رو آتیش زد. اشک‌هام رو پس زدم و زمزمه کردم:
- فربدجونم؟ چی‌شدی؟
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,493
مدال‌ها
4
دوباره سرش چرخید و نگاهش رو به بردیایی دوخت‌ که همچنان ازش خواهش می‌کرد کلمه‌ای حرف بزنه و سکوت رو‌ کنار بذاره. لحظه‌ای پلک‌های سنگینش رو روی هم گذاشت. بازوی بردیا رو چنگ زدم که لبش رو به دندون گرفت و چیزی نگفت. همزمان با باز شدن چشم‌های خیسش، لب‌هاش از هم دور شد و با صدای گرفته‌ش، سکوت ممتدش رو شکست.
- من نمی‌خواستم ببینمش، چه الان، چه صد سال بعد! ازش متنفرم، از اینکه دیدمش متنفرم! از صحرا هم متنفرم.
صداش جوری گرفته‌بود که انگار ساعت‌ها فریاد کشیده‌بود. جملات به قدری ترسناک اما مبهم از دهنش بیرون می‌اومد، که بی‌هیچ حرفی بهش خیره‌بودم و واکنشی نمی‌تونستم نشون بدم.
- صحرا چیکار کرده؟ هان؟ چیکارت کرده؟ مگه نگفتی سوپرایز داره؟
بردیا دست‌هاش رو روی شونه‌های فربد گذاشت و منتظر نگاهش کرد. پوزخند بی‌جونی زد و گفت:
- یه دختر چقدر می‌تونه نادون باشه؟ هوم؟ نابودم کرد، نابود.
دستم رو روی دهنم گذاشتم و وحشت‌زده بهش خیره شدم. رگ روی پیشونی بردیا برجسته شده‌بود و آتیش از نگاهش بیرون می‌زد. تکونی به شونه‌های فربد داد و زیر لب غرید:
- فقط بهم بگو چه غلطی کرده؟ همین امشب میرم پدرشو در میارم! چیکارت کرده فربد؟ مرگ بردیا حرف بزن.
چشمم به لب‌های فربد بود و چیزی جز صدای نفس‌هامون نمی‌شنیدم. ترس به همه‌ی‌ وجودم رخنه کرده‌بود و قلبم انگار توی حلقم می‌تپید. منتظر شنیدن یک کلمه از جانب فربد بودم. چشم‌هاش دوباره پر از اشک شد. صورتش جمع شد، مثل کسی که داشت درد می‌کشید. با صدای آرومی گفت:
- من مهستی رو دیدم بردیا، مهستی رو دیدم.
حالا دیگه صدای نفس‌هامون هم شنیده نمی‌شد. نگاهش به طرف من کشیده شد و ادامه داد:
- من مامانمو دیدم، باورت میشه؟ دوست‌دخترم می‌خواست منو خوشحال کنه، مامانمو بهم نشون داد!
ابروهاش در هم گره خورد و دوباره به بردیا نگاه کرد.
- ازش متنفرم بردیا! حس می‌کنم دوباره پنج سالم شده! من نمی‌خوام ببینمش، چرا پیدام کرد؟ باز چه هدفی تو سرشه؟
به گریه افتاد. از شدت ناباوری، دو دستم رو روی دهنم گذاشته‌بودم تا صدای هق‌هقی که نفهمیدم کی شروع شده‌بود، شنیده نشه. مهستی؟ مهستی برگشته‌بود؟ خدای من!
- من برم بالا به فرهود چی بگم؟ می دونی که فرهود صد برابر من ازش متنفره! می‌دونی که خون به پا می‌کنه! آخه من به فرهود چی بگم؟ من به داداشم بگم بعد بیست و اندی سال مامان برگشته و می‌خواد باهامون حرف بزنه؟ آره؟ چطوری بردیا؟
لبش رو محکم به دندون گرفت و صدای گریه‌هاش توی سی*ن*ه‌ش خفه شد. بردیا که هنوز از بهت بیرون نیومده‌بود، فربد رو در آغوش کشید و فقط با جمله‌هایی مثل «آروم باش داداش» سعی داشت دلداریش بده.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,493
مدال‌ها
4
وقتی مهستی رفت، من توی این دنیا نبودم، اما همیشه چشم‌های غمگین فرهود و فربد برام سؤال بود تا زمانی که معنی رفتارهای مهشید، مامانم، رو فهمیدم و متوجه شدم، غصه‌ی فرهود و فربد چقدر بزرگ‌تر از غصه‌ی ماست! این گریه‌ها، این بغض‌های ناتموم، همه و همه از گذشته‌ی سخت کودکی سرچشمه می‌گرفت. دوران سیاه کودکی که به سختی کنار گذاشته شده‌بود، حالا دوباره سر باز کرده‌بود و فربد عزیزم رو عذاب می‌داد. فربد از رو به رو شدن با فرهود می‌ترسید. راستش ترسناک هم بود، اما به قول بردیا همچین موضوعی رو مگه می‌شد، مخفی کرد؟ اون هم توی همچین شبی که همه دل‌نگرون بالا نشستند و چشمشون به در خشک شده‌بود.
- با من! خوبه؟ من همه‌چیو میگم تو فقط باهام بیا بالا، همه نگرانن فربد تو که خودت بهتر می‌دونی.
چه می‌کردیم با دل بی‌قرار و از هم پاشیده‌ی فربد؟ با استرسی که جاری شده‌بود و دیگه معلوم نبود تا کی قراره تاوان آسیب این حجم از نگرانی رو پس بدیم. فربد نمی‌تونست زیاد در برابر بردیا مقاومت کنه، این شد که کوتاه اومد. کمکش کردیم بایسته، من سمت چپش و بردیا سمت راستش ایستاد و آروم‌آروم به طرف خونه رفتیم. نگاهی به صورت رنگ‌پریده‌ی بردیا انداختم. فقط نگاهم کرد و به آرومی پلک زد. بی‌مهابا اشک‌هام فرو می‌ریخت و تلاشی برای توقفش هم نداشتم.
بچه‌ها با دیدن ما و فربد، از جا بلند شدند و با قدم‌های تند خودشون رو بهمون رسوندند. فربد سرش رو بالا نمی‌گرفت و همه سعی داشتند حالش رو جویا بشند که با دیدن چشم‌های خیس من و بردیا، هیاهوی بینمون کم‌ شد و سکوت کردند.
- چیه فربد؟ چی‌شده؟ حرف بزنین ببینم.
باراد بود که سکوت بینمون رو شکست. من که جرأت حرف زدن نداشتم! به بازوی فربد چسبیده‌بودم و به سختی نگاهم رو به چهره‌های نگرانشون دوخته‌بودم.
- فربدجان؟ قربونت برم، نمی‌خوای چیزی بگی؟ آخه این چه ریخت و قیافه‌ایه؟ چرا این شکلی برگشتی خونه؟ کجا بودی تا الان؟
سوگند همه‌ی آرامش و لطافتش رو به کار برد و سعی داشت فربد رو به حرف بیاره، اما فربد که هیچ، ما هم نمی‌تونستیم چیزی بگیم.
- دختره چیکار کرده؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا سه‌تاییتون گریه کردین؟!
حالا نوبت سوگل بود که جو رو به سمت اصل‌مطلب برده‌بود. بردیا برخلاف حرف‌هایی که توی پارکینگ می‌زد، حالا حتی نمی‌تونست راه حرف زدن رو پیدا کنه، انگار هیچ جمله‌ای جز واقعیت و اومدن مهستی به ذهنمون نمی‌رسید که باهاش مقدمه‌سازی‌ کنیم، اما گفتن همین یک جمله عذاب بود و سخت. فرهود که تا الان عقب‌تر از بقیه ایستاده‌بود و ساکت بود، بچه‌ها رو کنار زد و جلو اومد. دست های در هم گره خورده‌ی فربد رو بالا گرفت و گره دست‌هاش رو باز کرد. نگاهم قفل گوشه‌های ناخن فربد شد که همه پوسته‌پوسته و خون‌مرده شده‌بود. فرهود، دست‌های فربد رو بالا گرفت و با تن صدایی که سعی داشت بالاتر نره، گفت:
- دستات چرا اینجوریه؟ هان؟
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,493
مدال‌ها
4
درسته! این عادت فربد مربوط به گذشته و زمانی که کابوس‌های گذشته رو می‌دید، برمی‌گشت. مثل همون کودکی، به جون ناخن‌هاش می‌افتاد و خونیشون می‌کرد. بازوی فربد رو فشردم، لب‌هام رو روی هم نگه داشتم تا صدای گریه‌م شنیده نشه.
- فربد؟ دستات چرا اینجوریه؟ چی شده؟ بگو کیو دیدی؟
این قدر رفتار برادرش رو حفظ بود که با دیدن انگشت‌هاش تا ته خط رو رفته‌بود و همین یک جمله کافی بود تا فربد، با گریه به آغوش فرهود پناه ببره. دل هممون با شنیدن صدای گریه‌های پر دردش خون شد!
بچه‌ها ناباورانه نگاهش می‌کردند و فقط بردیا تونست با لب زدن، اسم «مهستی» رو به گوششون برسونه. چشم‌های بچه‌ها درشت شد و یکی‌یکی عقب رفتند. کسی حرفی نمی‌زد و به جاش اشک بود که خیلی سریع مهمون صورت‌هاشون شد. رنگ و روی فرهود رفته‌رفته به سرخی می‌زد اما چیزی نمی‌گفت و فقط حلقه‌ی دست‌هاش رو دور بدن فربد تنگ‌تر کرد. صدای گریه‌‌‌های برادر‌ کوچیکمون توی فضای خونه حاکم شده‌بود. انگار زمان داشت به عقب برمی‌گشت و حالا بزرگ‌ترین ترومای زندگی خانواده‌ی جاوید دوباره آشوب رو به جون این جمع انداخته‌بود.
فرهود به خودش اومد، دستش رو روی بازوی‌های فربد گذاشت و اون رو از خودش دور کرد. چهره‌ش سرخ شده‌بود و شعله‌های خشم توی نگاهش موج می‌زد. فربد هم از همین می ترسید؛ از خشم و نفرت فرهود.
- چه غلطی کرده؟ کجا تو رو پیدا کرده؟ بیجا کرده تو رو دیده! بیجا کرده باهات حرف زده!
صدای فریاد فرهود، لرز رو به جونم انداختم. دو قدم عقب رفتم، دستم رو به میله‌‌ی راه‌پله‌ها‌ نگه‌داشتم و آب دهنم رو قورت دادم.
- نمی دونم، فقط... فقط می‌خواست حرف بزنه... با جفتمون... من نذاشتم، من برگشتم.
- آتیش به جون این زندگی زده و حالا برگشته که چی؟ خیلی غلط کرده که خواسته حرف بزنه!
توی این شرایط کسی جرأت نداشت جلو بره، به جز سوگند که هراسون به سمت فرهود رفت و بازوش رو به دست گرفت. صدای زمزمه‌هاش به گوش من که چند قدمی باهاشون فاصله داشتم نمی‌رسید، اما انگار فرهود هم نشنید، چون ذره‌ای از خشمش فروکش نکرد و باز خطاب به فربد گفت:
- تا کی باید از دستش بکشیم؟ چرا زنگ نزدی بیام و از حرف زدن پشیمونش کنم؟ اصلاً بعد این همه سال چه حرفی برای گفتن داره؟ خواسته با احساسات بی‌معنی مادریش تو رو احساساتی کنه؟ هنوزم می دونه تو احساساتی‌تر از منی برای همین تو رو پیدا کرده!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,493
مدال‌ها
4
درسته، مهستی می‌دونست که فربد نرم‌تر و احساساتی‌تره و از طریق اون می‌خواست به سمتمون برگرده اما نمی‌دونست که حتی فربد احساساتی هم در مقابل مادرانه‌های پوچ اون عایقه!
- نوبرشو آورده! هر غلط اضافه‌ای که توی اون سال‌ها انجام داد بس نبود؟ حالا چه مرگشه؟ پول می‌خواد؟ چرا برگشته؟
سوگل هم بی‌طاقت بود و شاکی از خانواده‌ی مهستی، مثل همه!
- باشه بچه‌ها یه دقیقه آروم باشین تا فکر کنیم! اینجوری که نمیشه.
سوگند هم مرهم درد‌ها و آرامش‌بخش بود. حتی اگه ذره‌ذره‌ی وجودش درد می‌کشید.
- من نمی‌تونم آروم باشم! من باید اونجا می‌بودم و حقشو می‌ذاشتم کف دستش! حق نداشت فربد رو آزار بده!
کسی‌ نمی‌تونست جواب فرهود رو بده، جوابی هم براش نداشتیم. وقتی می‌دونستیم‌‌ که به خاطر مهستی محکوم به گذروندن و بزرگ‌شدن با تلخی‌ها بوده، جوابی برای آروم کردنش نداشتیم. سرم رو‌ پایین انداختم و اشک‌های صورتم رو پاک کردم. فرهود همیشه سرسخت و قوی رو که عصبی و غمگین می‌دیدم، دلم پر از غصه می‌شد.
- اینجا چه‌خبره؟
با شنیدن صدای آقاجون، دستم شل شد و از روی صورتم پایین افتاد. میله‌ی راه‌پله رو زیر دستم فشردم و به آرومی سرم رو بالا گرفتم. آقاجون لب پله‌ها ایستاده‌بود، گره محکمی بین ابروهاش افتاده‌‌بود و روی پیشونیش بیشتر از همیشه چین افتاده‌بود. عصاش بین دستش بود و رگ روی دست‌هاش برجسته به نظر می‌رسید. فراموش کردیم که باید آروم صحبت کنیم، فراموش کردیم که گوش‌های آقاجون سنگین نیست! متأسفانه مهستی، حتی برای آقاجون هم حکم کابوس رو داشت!
با اومدن آقاجون، گریه‌زاری رو کنار گذاشته‌بودیم و همگی روی مبل‌ها نشسته‌بودیم. سوگند به همه آب‌قند رسونده‌بود و با اصرار آقاجون، بالأخره فربد به حرف اومد و ماجراهای امشب رو برامون تعریف‌ کرد. حالا شوکه و مبهم، سکوت کرده‌بودیم و منتظر صحبت آقاجون بودیم. آقاجونی که خشمگین‌تر از فرهود به نطر می‌رسید. سوگند همیشه می‌گفت که آقاجون چقدر از مهستی نفرت داره، اون رو مسئول مرگ پسرش امیررضا می‌دونه. با ناراحتی به سوگل که کنارم نشسته‌بود و با دندون‌هاش به جون لب‌هاش افتاده‌بود، نگاه کردم. سنگینی نگاهم رو حس کرد، صورتش رو به سمتم چرخوند. فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت اما گرمی دستش که روی دست سردم نشست، باعث شد وجودم گرم بشه.
- پس می‌خواد باهاتون صحبت کنه!
فرهود سرش رو به نشونه‌ی مثبت تکون داد.
- اون دختر از کجا می‌دونست مهستی مادر توئه؟
فربد دستی به پشت گردنش کشید و‌ کلافه به آقاجون نگاه کرد. سوگل زیر گوشم زمزمه‌ کرد:
- الهی بمیرم براش، ببین چقدر چشماش ورم کرده!
نفس عمیق کشیدم و سرم رو به سر سوگل تکیه دادم.
 
بالا پایین