جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 43,502 بازدید, 624 پاسخ و 59 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,034
17,190
مدال‌ها
4
(بردیا)
نگاهم روی حجم انبوهی از برگه که روی میزم قرار داشت، قفل شده‌بود. شاید هم مغزم قفل کرده؛ چون هر چی نگاهشون می‌کنم، نمی‌فهمم از کجا باید شروع کنم. این همه کار عقب مونده داشتم و خبر نداشتم؟ توی این مدت شرکت نمی‌اومدم و یا اگر هم می‌اومدم، کار خاصی انجام نمی‌دادم. نتیجه‌ش شد این همه کار و حس تنبلی که به وجودم غالب شده‌بود، اما دیگه بهانه‌جویی قابل قبول نبود، چون امروز شنبه بود و اگه باز هم کار رو شروع نمی‌کردم باید شرکت و تمام زحماتی که براش کشیدم رو می‌بوسیدم و کنار می‌ذاشتم. بیشتر از این نباید احساساتم جولان می‌دادن و باید عقلم رو به کار می‌نداختم.
نگاهم به سمت قاب عکس روی میز کشیده شد، با اینکه سعی داشتم به عکس مامان، بابا و عمو نگاه نکنم؛ به اینکه این سه نفر رو در راه این شرکت و رقبا از دست دادیم هم نباید فکر می‌کردم!
- آروم بگیر لامصب! چاره چیه؟
دستم رو روی قلب پرتپشم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. طبیعی بود که شرکت و این اتاق داشت خفه‌م می‌کرد؟
- میخوای شرکت و کارت رو ببوس و بذار کنار! می‌خوای؟
راستش می‌خواستم! اما نمی‌شد. اگه به خودم بود، همه‌چیز رو رها می‌کردم و سر به کوه و بیابون می‌ذاشتم. درسته توی این مدت استراحت کردم، اما حتی حوصله‌ی زندگی کردن هم نداشتم. پوفی کشیدم و با شتاب به صندلی تکیه دادم؛ صدای قیژقیژش رو بلند کردم. خیلی دوست داشتم خودم رو به اتاق فربد برسونم و حال بدم رو باهاش به اشتراک بذارم؛ اما فربد هم گناه داشت! به اندازه‌ی کافی صبوری به خرج می‌داد، اگه حرف بی‌جایی می‌زدم، قطعاً انرژی که به سختی جمعش کرده‌بود رو از دست می‌داد. صندلی رو به چپ و راست چرخوندم و چشم‌هام رو بستم. من باید فراموش می‌کردم. نیاز داشتم بخشی از حافظه‌ی کوتاه و بلندمدتم رو از دست بدم. واقعاً چطور می‌شد با این وضع به زندگی ادامه داد؟ ما ادعای قوی بودن داشتیم، اما به سختی جلو می‌رفتیم و ادامه می‌دادیم. اگه می‌شد بخشی از حافظه‌مون رو از دست بدیم، می‌تونستم زندگی کنیم. اه! پزشک‌های مغز و اعصاب خیلی کم‌کاری می‌کنن!
با تقه‌ی محکمی که به در خورد، چشم‌هام رو باز و سریع بدنم رو صاف کردم. دستی به موهام کشیدم که بلافاصله در باز شد و چهره‌ی خندون لیا ظاهر شد.
- سلام مهندس!
با گام‌های بلند به سمتم اومد.
- خوبین؟ خسته نباشین! راستش رو بگین، توی این مدت، بی‌منشی چیکار کردین؟
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,034
17,190
مدال‌ها
4
با شیطنت خندید و سرش رو تکون داد که موهای چتری روی پیشونیش رقصید و دلم لرزید!
- چقدر شرکت آرومه! قدر منشی خوبتون رو دونستین؟ از پاقدم من بود که اینجا همیشه شلوغ بود.
باز هم غش‌غش خندید. به آرومی پلک‌هام رو بستم و باز کردم تا مطمئن بشم بیدارم و مثل این چند وقت لیاآزاد رو فقط توی خوابم نمی‌بینم.
- خوبین؟!
جلو اومد و مقابل میزم ایستاد. بوی عطر گلیش که به مشامم رسید، نفسم رو حبس کردم و به چشم‌های شاد و براقش خیره شدم. می‌تونست خواب باشه، اما با وجود تپش قلب و جریان خونی که توی وجودم جاری شد، فهمیدم که بالأخره تصویر واقعی این دختر رو دارم می‌بینم، نه توی خواب و رؤیا!
- ازم ناراحتین؟ براتون تعریف می‌کنم تا بدونین چقدر توی این مدت درگیر بودم! واقعاً نمی‌شد بیام سرکار.
چند روز بود که ندیده‌بودمش؟ هفده روز؟ دقیقاً هفده روز! ناراحت نبودم، مغزم فریاد می‌زد که چقدر دلم براش تنگ شده‌بود. سعی کردم به خودم بیام. تک‌سرفه‌ای کردم و در جواب پرحرفی‌هاش، گفتم:
- نه! خوش اومدی.
همین جمله کافی بود تا لبخندش رنگ بگیره. انگار لیا تعطیلات خوبی رو گذرونده‌بود.
- ممنون. چه خبر؟ همه‌چی مرتبه؟ راستش صبح مامانم رو بردیم فرودگاه، برای همون دیر نشد و به موقع نرسیدم، اما الان در خدمتم.
مامانش! تازه یادم اومد که مرخصی رفتن این مدتش به خاطر برگشتن مامانش از ترکیه به ایران بود. چرا اینقدر بی‌حواس شده‌بودم؟ دستم رو به گردنم گرفتم و با اشتیاق اما آروم، پرسیدم:
- حالشون خوب بود؟ این مدت خوش گذشت؟
لبخندش جمع‌و‌جور شد. میز رو دور زد و بالای سرم ایستاد. چشم‌هاش رو ریز کرد و نگاه دقیقش رو توی صورتم چرخوند. اونقدر بی‌جنبه شده‌بودم که نه می‌تونستم پلک بزنم و نه حتی می‌تونستم نفس بکشم.
- حالتون خوبه؟ چرا اینقدر زیر چشم‌هاتون گود افتاده؟ گردنتون باز درد می‌کنه؟ مهندس؟!
کلمه‌ی آخرش رو با صدای بلند گفت؛ طوری که از جا پریدم. چشم‌هاش گرد شد و سریع کف دستش رو روی پیشونیم گذاشت. از پیشونیم، یه جریان برق با ولتاژ بالا به کل بدنم پخش شد و لرزیدم! دستش رو برداشت و تندتند گفت:
- وای فکر کنم تب دارین! حالتون خوب نیست؟ پاشین بریم دکتر.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,034
17,190
مدال‌ها
4
خدای من! چم شده‌بود؟ انگار علائم حیاتیم رو از دست دادم، توان فکر کردن و سنجیدن شرایط رو که اصلاً نداشتم! خشکم زده‌بود و فقط نگاهم میخ کارهای دختر ریزه‌میزه‌ی مقابلم شده‌بود؛ مغزم هم خداروشکر کرکره رو پایین کشیده‌بود و تعطیل!
- پاشین بریم دکتر. حالتون خوب نیست. با خودتون چیکار کردین؟ دو هفته نبودم ها!
- هفده روز!
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- چی؟! حالا هر چی! بریم.
پشتش رو بهم کرد و دو قدم ازم دور شد که سریع ایستادم و دستم رو به کیفش رسوندم. ایستاد و به سمتم چرخید. باید به خودم مسلط می‌بودم، این وضعیت هر دلیلی که داشت، اصلاً مناسب موقعیت کاری من و لیا نبود! کیفش رو رها کردم و دست دیگه‌م رو از روی گردنم برداشتم. آب دهنم رو قورت دادم. نفس عمیقی کشیدم که باز بوی عطرش به سلول‌های مغزم رسید!
- حالم خوبه! خوبم. دکتر رو ولش کن، خب؟
دست‌ به سی*ن*ه شد و ابروهاش در هم گره خورد.
- خودم دیدم تب داری! چرا دروغ میگی؟
نگاهش دوباره رنگ غم گرفت.
- واقعاً چی‌شده؟ آخه رنگ به رو نداری.
چقدر ناراحت بودم که به خاطر من، ستاره‌بارون نگاهش خاموش شد و چقدر خوشحال بودم که مخاطب این نگرانی و فعل‌های مفرد، من بودم! لبخند کم‌رنگی روی صورتم نشست. نمی‌شد برای یک روز هم که شده بی‌خیال موقعیت کاری شد؟ من تازه فهمیدم چقدر وجودم دلتنگ شیطنت‌ها و هم‌صحبتی با این دختره! دستم رو به سمت مبل‌های وسط اتاق گرفتم و زمزمه کردم:
- بشین.
به حرفم گوش داد و به سمت مبل‌ها رفت و نشست. روبه‌روش نشستم، به سمت زانوهام خم شدم و انگشت‌هام رو در هم گره زدم.
- همه‌چی خوب پیش رفت؟ حال مامانت خوب بود؟
چشم‌هاش رو باریک کرد و کیفش رو روی مبل کنارش گذاشت.
- بله! چرا از جواب دادن طفره میری؟
یه‌تای ابروم رو بالا انداختم.
- دوست دارم بدونم توی این مدت چیکار کردی! تعریف کن دیگه.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,034
17,190
مدال‌ها
4
نفس عمیقی کشید و شنیدم که زیر لب بهم گفت:«لجباز!» اما به روی خودم نیاوردم. مشتاقانه نگاهش کردم تا برام صحبت کنه و بگه که دغدغه‌های فکری و مشکلاتشون کم شده، اینجوری خیالم راحت می‌شد.
- مامانم اواخر اسفند اومد. راستش به حرف شما گوش دادم و خودم رو توی مسائلشون قاطی نکردم. سعی کردم بهشون زمان بدم و بذارم تنها باشن تا مشکلات حل بشه و راستش شد! مامان فقط گفت دیگه کنجکاوی نکنم چون همه‌چیز رو بین خودش و بابا حل کرده. هنوز هم نفهمیدم مامانم گذشت کرد یا واقعاً من اشتباه کرده‌بودم، اما هر چی که بود، خانواده‌ی ما، بعد مدت‌ها، چند روزی رو با آرامش و حال خوب در کنار هم سپری کردن و خب خیلی این چند روز به جونم نشست.
لبخند زد و دندون‌های ردیف و سفیدش رو به رخم کشید. دستی به چتری موهاش کشید و ادامه داد:
- مامان مجبور شد بره، اما با همین چند روزی که پیشمون بود، دوباره به زندگیمون رنگ پاشید. نمی‌دونم از این به بعد چی میشه. خداروشکر که این مدت همه‌چی خیلی خوب بود و رابطه‌ی مامان و بابا هم عالی پیش رفت.
نمکی خندید.
- خیلی دارم جلوی خودم رو می‌گیرم که دخالت نکنم، فکر کنم اینجوری هم بهتر باشه.
بخش عمیقی از وجودم به خاطر خوشحالی و حس رهایی لیا خوشحال شد. من شاهد اضطراب‌ها و نگرانی‌های بیش از حدش بودم. شاهد خودخوری‌ها و حال بدش هم بودم. حالا بهتر از همیشه، مقابلم نشسته‌بود و می‌خندید؛ از این بابت واقعاً خوشحال بودم.
- خداروشکر. مطمئن باش از این به بعد همه‌چی عالی پیش میره، تو فقط غصه نخور.
لپ‌های گلی لیا رو که دیدم، تازه متوجه جمله‌ی آخرم شدم که با چه احساسی هم بیان شده‌بود؛ من امروز حسابی رد داده‌بودم!
- خب؟ شما بگین ببینم. اتفاقی برای شرکت افتاده؟ واقعاً نگران شدم.
بی‌خود و بی‌جهت سرفه کردم و دستم رو به صورتم کشیدم. اتفاق که زیاد افتاده‌بود، کدومش گفتنی بود؟ فکر کنم هیچ‌کدوم.
- نه. همه‌چی خوبه، من هم زیاد شرکت نیومدم، دو هفته کار تعطیل بوده! حالا که برگشتی می‌تونیم پرقدرت شروع کنیم.
با تردید نگاهش رو بین چشم‌هام چرخوند که ادامه دادم:
- منتظر بودم بیای تا کلی کار بریزم روی سرت! آماده‌ای؟
کف دستش رو روی سی*ن*ه گذاشت و کمی گردنش رو خم کرد.
- بله قربان! بنده آماده‌ی خدمت‌گزاریم.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,034
17,190
مدال‌ها
4
گردنش رو صاف کرد و زیر لب گفت:
- ولی حال شما خوب نیست. می‌خوای بری خونه و استراحت کنی؟ من حواسم به همه‌چی هست.
خونه؟ استراحت؟ عمراً! اینقدر حالم خوب بود که دوست نداشتم از شرکت برم. سریع سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
- نه! گفتم که من هم حسابی استراحت کردم.
برای اینکه زیاد هم نگرانش نکنم، در ادامه گفتم:
- درگیر یه سری مشکلات خانوادگی بودیم که خداروشکر ختم به خیر شد. پس لطفاً نگران نباش.
انگشتش رو به سمت صورتم گرفت و مصرانه گفت:
- پس چرا تب داشتی؟
خندیدم. کف دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و با خنده گفتم:
- نه خانم‌آزاد! نمی‌دونم چرا درجه‌ش رفته بالا، اما باور کن که خوبم.
از روی مبل بلند شد و کیفش رو روی شونه‌ش انداخت.
- من که شک دارم. پس میرم یه دمنوش خفن دم می‌کنم تا با هم کار رو شروع کنیم، اون هم توی سال جدید.
دوباره پلک‌هاش بازتر شد و با هیجان گفت:
- راستی عیدتون مبارک! بعد از سال تحویل خیلی باهاتون تماس گرفتم، در دسترس نبودین.
باز هم خندیدم و روبه‌روش ایستادم. امسال سال تحویل عجیبی داشتیم؛ روی کوه و مشغول تخلیه‌ی عقده‌های درونی به وسیله‌ی فریاد زدن!
- عید شما هم مبارک. امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشی.
خندید و به سمت در رفت و قول داد که چند دقیقه‌ی بعد با دمنوش برمی‌گرده. با رفتن لیا، دوباره سکوت به اتاق برگشت. سرم رو به سمت میزم چرخوندم و به برگه‌های روش خیره شدم.
- خیلی هم بد نیست، هنوز هم میشه کار کرد!
بخشی از انرژیم برگشته‌بود. همون بخشی که بهم انگیزه‌ی دوباره بلند شدن، زندگی کردن و دوباره کار کردن رو می‌داد. عجیب بود که منبع این انرژی باارزش، لیاآزاد بود.
- لیاخانم، خوش برگشتی! با وجود تو، می‌تونم این شرکت و فضای سردش رو تحمل کنم.
لب‌هام کش اومد. دیگه باید تعارف رو با خودم کنار می‌ذاشتم؛ با دیدن حال خوب لیا، خیلی حالم بهتر شد!
***
 
بالا پایین