- Aug
- 151
- 1,207
- مدالها
- 2
بهجای آنکه با اندوه کنار سفره بنشیند، الآن باید با شعف کنار خانوادهاش میبود. افسوس که دیگر راهی برای بازگشت به خود نداشت. قاشق را برداشت و کمی از آش را در دهاناش نهاد.
با حس آنکه آش تند است، سریع به طرف سینک ظرفشویی به راه افتاد و با عجله لیوان را پر آب کرد و یک نفس سر کشید. مزه فلفل در دهانش آهستهآهسته از بین رفت. چشمهایش را بست و نفس آسودهای کشید. آشی که همسایه بغلیاش برای او آوردهبود، بسیار تند بود. همانکه سرش را بالا آورد، خود را داخل آینه یافت. صورت گرد مانند، پوست سپید، ابروانی پهن و کشیده، لبهایی کشیده و برجسته، چشمهایی قهوهای تیره و دماغی کوچک. با کف دستاش ضربهای به آینه روبهرویش زد که ناگهان از دستاش خون آمد. خونی در سینک ظرفشویی چکید. بغض کرد و سرش را به نفی تکان داد. او تنهایی حقش نبود. او مجبور بود تا بلکه شهاب را برای خود کند؛ اما نمیدانست با بیخانواده و تنهاییاش چگونه دست و پنجه نرم کند.
با صدای گوشیاش به خود آمد. دستش از شدت بریدگی عمیق میسوخت و به این دلیل به سمت ورودی خانه حرکت کرد و از بالای جاکفشی، جعبهی کمکهای اولیه را برداشت و در آن را باز کرد. صدای گوشیاش قطع شد و باریدیگر به صدا درآمد. باند را از جعبهی کمکهای اولیه برداشت و نیز دور دستش پیچاند. سوزش دستاش باعث شد چشمهایش را ببندد. باریدیگر گوشیاش زنگ خورد. پوفی کشید و زیر لب غرید:
- نسل هرکی که زنگ زده رو انشاءاللّٰه نابود کنه.
دست از کارش کشید و بهطرف گوشیاش که روی اُپن بود رفت. دیدن اسم خانم فروغی ابروهایش از شدت تعجب بالا رفت. این زن این وقتروز با او چهکار داشت؟!
نفس عمیقی کشید و کلید سبز را به سمت بالا کشید. صدای خانم فروغی در گوشیاش پیچید:
- سلام خانم دکتر قلابی! حالت چطوره؟
دستهای سانیا به یک آن مشت شد و با حرص چشمهایش را محکم بست. این را دیگر کجای دلاش بگذارد. خانم فروغی دیگر آن آدم ساده نبود که حرفهای او را باور کند.
با حس آنکه آش تند است، سریع به طرف سینک ظرفشویی به راه افتاد و با عجله لیوان را پر آب کرد و یک نفس سر کشید. مزه فلفل در دهانش آهستهآهسته از بین رفت. چشمهایش را بست و نفس آسودهای کشید. آشی که همسایه بغلیاش برای او آوردهبود، بسیار تند بود. همانکه سرش را بالا آورد، خود را داخل آینه یافت. صورت گرد مانند، پوست سپید، ابروانی پهن و کشیده، لبهایی کشیده و برجسته، چشمهایی قهوهای تیره و دماغی کوچک. با کف دستاش ضربهای به آینه روبهرویش زد که ناگهان از دستاش خون آمد. خونی در سینک ظرفشویی چکید. بغض کرد و سرش را به نفی تکان داد. او تنهایی حقش نبود. او مجبور بود تا بلکه شهاب را برای خود کند؛ اما نمیدانست با بیخانواده و تنهاییاش چگونه دست و پنجه نرم کند.
با صدای گوشیاش به خود آمد. دستش از شدت بریدگی عمیق میسوخت و به این دلیل به سمت ورودی خانه حرکت کرد و از بالای جاکفشی، جعبهی کمکهای اولیه را برداشت و در آن را باز کرد. صدای گوشیاش قطع شد و باریدیگر به صدا درآمد. باند را از جعبهی کمکهای اولیه برداشت و نیز دور دستش پیچاند. سوزش دستاش باعث شد چشمهایش را ببندد. باریدیگر گوشیاش زنگ خورد. پوفی کشید و زیر لب غرید:
- نسل هرکی که زنگ زده رو انشاءاللّٰه نابود کنه.
دست از کارش کشید و بهطرف گوشیاش که روی اُپن بود رفت. دیدن اسم خانم فروغی ابروهایش از شدت تعجب بالا رفت. این زن این وقتروز با او چهکار داشت؟!
نفس عمیقی کشید و کلید سبز را به سمت بالا کشید. صدای خانم فروغی در گوشیاش پیچید:
- سلام خانم دکتر قلابی! حالت چطوره؟
دستهای سانیا به یک آن مشت شد و با حرص چشمهایش را محکم بست. این را دیگر کجای دلاش بگذارد. خانم فروغی دیگر آن آدم ساده نبود که حرفهای او را باور کند.