جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تلازم] اثر «سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Nargess86 با نام [تلازم] اثر «سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,753 بازدید, 31 پاسخ و 21 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تلازم] اثر «سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Nargess86
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Nargess86
موضوع نویسنده

Nargess86

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
151
1,207
مدال‌ها
2
به‌جای آن‌که با اندوه کنار سفره بنشیند، الآن باید با شعف کنار خانواده‌اش می‌بود. افسوس که دیگر راهی برای بازگشت به خود نداشت. قاشق را برداشت و کمی از آش را در دهان‌اش نهاد.
با حس آن‌که آش تند است، سریع به طرف سینک ظرف‌شویی به‌ راه افتاد و با عجله لیوان را پر آب کرد و یک نفس سر کشید. مزه فلفل در دهانش آهسته‌آهسته از بین رفت. چشم‌هایش را بست و نفس آسوده‌ای کشید. آشی که همسایه بغلی‌اش برای او آورده‌بود، بسیار تند بود. همان‌که سرش را بالا آورد، خود را داخل آینه یافت. صورت گرد مانند، پوست سپید، ابروانی پهن و کشیده، لب‌هایی کشیده و برجسته، چشم‌هایی قهوه‌ای تیره و دماغی کوچک. با کف دست‌اش ضربه‌ای به آینه روبه‌رویش زد که ناگهان از دست‌اش خون آمد. خونی در سینک‌ ظرف‌شویی چکید. بغض کرد و سرش را به نفی تکان داد. او تنهایی حقش نبود. او مجبور بود تا بلکه شهاب را برای خود کند؛ اما نمی‌دانست با بی‌خانواده و تنهایی‌اش چگونه دست و پنجه نرم کند.
با صدای گوشی‌اش به خود آمد. دستش از شدت بریدگی عمیق می‌سوخت و به این دلیل به سمت ورودی خانه حرکت کرد و از بالای جاکفشی، جعبه‌ی کمک‌های اولیه را برداشت و در آن را باز کرد. صدای گوشی‌اش قطع شد و باری‌دیگر به صدا درآمد. باند را از جعبه‌ی کمک‌های اولیه برداشت و نیز دور دستش پیچاند. سوزش دست‌اش باعث شد چشم‌هایش را ببندد. باری‌دیگر گوشی‌اش زنگ خورد. پوفی کشید و زیر لب غرید:
- نسل هرکی که زنگ زده رو انشاءاللّٰه نابود کنه.
دست از کارش کشید و به‌طرف گوشی‌اش که روی اُپن بود رفت. دیدن اسم خانم فروغی ابروهایش از شدت تعجب بالا رفت. این زن این وقت‌روز با او چه‌کار داشت؟!
نفس عمیقی کشید و کلید سبز را به سمت بالا کشید. صدای خانم فروغی در گوشی‌اش پیچید:
- سلام خانم دکتر قلابی! حالت چطوره؟
دست‌های سانیا به یک‌ آن مشت شد و با حرص چشم‌هایش را محکم بست. این را دیگر کجای دل‌اش بگذارد. خانم فروغی دیگر آن آدم ساده نبود که حرف‌های او را باور کند.
 
موضوع نویسنده

Nargess86

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
151
1,207
مدال‌ها
2
پیشانی‌اش را خاراند و نیز گفت:
- سلام چی می‌خوای خانم فروغی؟
خانم فروغی تلفنش را به سمت گوش چپ‌اش جابه‌جا کرد.
- چی می‌خوام؟ من انتقام می‌خوام، می‌فهمی؟ انتقام!
تن سانیا از شدت این حرف لرزید. سر خانم فروغی را کلاه گذاشته‌بود تا بلکه مهنا را از بیمارستان اخراج کند؛ ولی باید دوباره سر خانم فروغی را گرم کند تا بتواند انتقامش را از مهنا و شهاب بگیرد.
پس با لحنی که به اعماق درون حرف‌های خانم فروغی فکر کند، گفت:
ـ حرف‌های دکتر افروزی رو باور کردین؟ نه؟
خانم فروغی اخمی در پیشانی‌اش چین می‌خورد. انگار دارد ته‌خط را از سانیا می‌خواند. حدس زده‌بود که سانیا فردی است که ظاهرش را خوب حفظ کرده‌بود؛ اما درون‌اش شرور و دل‌چرکین بود.
خانم فروغی گفت:
- اگر باور نکرده بودم، نزدیک بود مورد قضاوت کردن خانم دکتر بشم.
سانیا پوزخندی زد. خانم دکتر؟ خودش را دکتر جا زده بود تا بلکه به شهاب نزدیک شود. باید جواب خانم فروغی را می‌داد.
- نباید به حرف‌های دروغش رو باور کنی.
خانم فروغی پوزخندی دوباره زد و گفت:
ـ دروغ‌گو که تویی! اما این رو بدون که حالا‌حالاها کارم باهات تموم نشده.
خانم فروغی، این حرف را که گفت، تلفن را به روی سانیا قطع کرد.
سانیا نگاهی به گوشی‌اش کرد و با دیدن صفحه‌ی گوشی، پوفی کشید و گفت:
- برو به درک، پیرزن هفت‌ خطی!
***
مینا با لبخند به مهنا و شهاب چشم دوخته‌بود. شیما هم همان‌طور و به مهنا خیره شده‌بود.
شیما می‌دانست که شهاب چه‌قدر مهنا را دوست دارد؛ ولی فعلاً نمی‌توانست چیزی به مهنا بگوید. این را مانند یک فرد با اعتماد به شهاب قول داده‌بود و نمی‌شد به قولی که به شهاب داده‌بود را زیرپا بگذارد.
 
بالا پایین