جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

متفرقه توی کدوم نقطه از زندگیت دلت برای خودت به درد اومد؟

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تعامل ادبی توسط YAMUR با نام توی کدوم نقطه از زندگیت دلت برای خودت به درد اومد؟ ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,313 بازدید, 40 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته تعامل ادبی
نام موضوع توی کدوم نقطه از زندگیت دلت برای خودت به درد اومد؟
نویسنده موضوع YAMUR
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Tara Motlagh

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,854
48,574
مدال‌ها
7
خیلی سال پیش توی یه بحران عاطفی قرار گرفتم. اینقدر زندگی برام سخت شد که دست به کارهایی زدم که الان میگم خودکشی احساسی بود.
خودم رو از همه علایقم محروم کردم.
نوشتن رو قطع کردم و نوشته‌هام رو به همراه همه کتابهایی که داشتم(من سالها عاشق نوشتن و مطالعه دیوانه‌وار بودم) جمع کردم و داخل انباری گذاشتم. یه مجموعه عظیمی از مجلات آرشیوی داشتم که همه رو دادم بازیافت و بقیه کلکسیونهام(از بچگی عاشق جمع کردن چیزهای مختلف بودم) ریختم دور.
شاید اون موقع جایی بود که دلم باید برای خودم می‌سوخت.
زندگیم به روال دلخواهم نبود و خودم هم به خودم ظلم کردم.
سالها گذشت تا تونستم با اوضاعم کنار بیام و دوباره از نو بنویسم و مطالعه کنم. البته نه به شدت قبل.
حالا من دیگه هیچ مجموعه و کلکسیونی ندارم و اون کتابها و نوشته‌هام هم هنوز پشت یه خروار وسایل توی انباری مونده و نرفتم سراغشون.
مدتها در خلا علایقم زندگی کردم تا باز تونستم سرپا بشم، اما یه چیزی یاد گرفتم
زندگی هر چقدر هم سخت، می‌گذره و روزهایی می‌رسه که از اون سختی‌ها فقط خاطراتش می‌مونه.
این کارو منم انجام دادم وقتی دکترا یه کلام گفتن دیگه نمیشه که بشه
اما این نه اولیش بود و نه آخریش
زندگی همیشه روی دور خوشیا نیست، یه وقتاییم یهو یه جوری کله‌پات می‌کنه که نمی‌دونی باید با خودت و بقیه چندچند باشی
ولی فکر می‌کنم بدترینش ۱۱ سالگی بود که بعد از یه هفته تب و لرز، فهمیدم اگه روی پای خودم نباشم خدا می‌دونه قراره دنیا چی به روزگارم بیاره
نه اینکه دلم بسوزه برای خودم اما برای اون سن این تصمیم زیادی بزرگ و آسیب‌زا بود
 
بالا پایین