Sanai_paiiz
سطح
5
<|سرپرست بخش کتاب|>
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
کاربر ویژه انجمن
فعال انجمن
- Jul
- 1,884
- 11,602
- مدالها
- 9
من سالها منتظر برگشتنش بودم و درست روزهایی که از دندان طمع از امیدواران به او را بریدهبودم، برگشت! نمیدانم، شاید از اول هم ذوق دیدارش را داشتم نه برگشتنش را. شاید آن روزها میخواستم به خودم ثابت کنم او بدون من نمیتواند! ولی حالا، دقیقاً مشخص شد که چه کسی بیعرضه است، من! صدای نوتیف تلفنم دوباره بلند میشود:«ساعت ۱۲ آماده باش میام دنبالت.» نیشخندی میزنم و جواب میدهم:«سیکتو بزن بابا توهمی.»
تلفن را خاموش میکنم و از خود میپرسم آیا همهی آدمهای خیانتکار انقدر پررو و بیشخصیتند؟
- مهسا!
صدای مامان را میشنوم، سرم را بالا میگیرم و او را نان به دست میبینم. لباسهایش رسمی است و نمیدانم کجا بوده.
- خوشتیپ کردی ارغوانجون، کجا بودی؟
لبخندی میزند و کت سفیدش را از تن در میآورد.
- رفتم دفتر، بعدشم رفتم پیش عموت.
از این ارتباط مامان و عمو اصلاً خوشم نمیآمد، ولی عمو معتقد بود پدرم ما را به او سپرده و نمیتواند زن و بچهی دوست مرحومش را بیخیال شود.
- کاش عمو دست از سرمون برمیداشت مامان!
انگار موی مادرم را آتش زده باشند که پز تحکم میگوید:
- چته مهسا؟ چی خواستی برات فراهم نکرده؟
دست به کمر میایستم و میپرسم:
- اصلاً من تا حالا ازش چیزی خواستم؟ چرا یادت میره من از راهنمایی سرکار میرفتم؟
مامان هم مثل خودم طلبکارانه میگوید:
- حالا هرچی، نباید که محبتهاش رو فراموش کنی!
دستم را در هوا تکان میدهم و جواب میدهم:
- بیخیال اصلاً.
میچرخم تا بروم اما جمله بعدیاش مرا سر جایم میخکوب میکند:
- تازه عموت گفت مراسم رو با الکسان بری.
دوباره به سمتش برمیگردم، انگشتم را تهدیدگونه بالا میآورم:
- یکبار دیگه... فقط یکبار دیگه اسم اون ل..ی رو تو و عمو بیارین کاری میکنم رنگمم دیگه نبینین.
میروم و به صدایش که میگوید:
- این چه طرز حرف زدنه مهسا؟!
توجهی نمیکنم. والا هرکسی را برق میگیرد مرا سگ کنار تیربرق. نمیفهمم عمو چرا به خودش اجازه میداد در هر کاری دخالت کند؟
لباس قرمزی که دیروز با ارغوان خریدهبودیم را روی تخت میگذارم و پشت میز آرایش مینشینم، صورتم رنگ و رویش را از دست دادهبود... کاش کسی مرا به روزهای قبل از او برگرداند. زیر لب برای خودم آهنگی زمزمه میکنم و همزمان شروع به آرایش میکنم.
***
- ولی مهسا یه روز با هم بریم اصفهان؟
نگاهش میکنم و میپرسم:
- چرا انقدر عاشق اصفهانی؟
چشمانش به روبهروست اما میبینم که برق میزنند.
- خیلی خوشگله! اصلاً میشه اصفهان زندگی کرد و هیچ غمی نداشت!
میخندم، دلش زیادی خوش بود.
- تازه تو که همراهم باشی دیگه بهترین جای دنیاست!
لبخندم رنگ رنگ عشق میگیرد، سرم را از روی شانهاش برمیدارم و گونهاش را میبوسم. چشمانش را میبندد و او هم لبخند میزند...!
کاش کسی ما را در این روزها دفن میکرد.
تلفن را خاموش میکنم و از خود میپرسم آیا همهی آدمهای خیانتکار انقدر پررو و بیشخصیتند؟
- مهسا!
صدای مامان را میشنوم، سرم را بالا میگیرم و او را نان به دست میبینم. لباسهایش رسمی است و نمیدانم کجا بوده.
- خوشتیپ کردی ارغوانجون، کجا بودی؟
لبخندی میزند و کت سفیدش را از تن در میآورد.
- رفتم دفتر، بعدشم رفتم پیش عموت.
از این ارتباط مامان و عمو اصلاً خوشم نمیآمد، ولی عمو معتقد بود پدرم ما را به او سپرده و نمیتواند زن و بچهی دوست مرحومش را بیخیال شود.
- کاش عمو دست از سرمون برمیداشت مامان!
انگار موی مادرم را آتش زده باشند که پز تحکم میگوید:
- چته مهسا؟ چی خواستی برات فراهم نکرده؟
دست به کمر میایستم و میپرسم:
- اصلاً من تا حالا ازش چیزی خواستم؟ چرا یادت میره من از راهنمایی سرکار میرفتم؟
مامان هم مثل خودم طلبکارانه میگوید:
- حالا هرچی، نباید که محبتهاش رو فراموش کنی!
دستم را در هوا تکان میدهم و جواب میدهم:
- بیخیال اصلاً.
میچرخم تا بروم اما جمله بعدیاش مرا سر جایم میخکوب میکند:
- تازه عموت گفت مراسم رو با الکسان بری.
دوباره به سمتش برمیگردم، انگشتم را تهدیدگونه بالا میآورم:
- یکبار دیگه... فقط یکبار دیگه اسم اون ل..ی رو تو و عمو بیارین کاری میکنم رنگمم دیگه نبینین.
میروم و به صدایش که میگوید:
- این چه طرز حرف زدنه مهسا؟!
توجهی نمیکنم. والا هرکسی را برق میگیرد مرا سگ کنار تیربرق. نمیفهمم عمو چرا به خودش اجازه میداد در هر کاری دخالت کند؟
لباس قرمزی که دیروز با ارغوان خریدهبودیم را روی تخت میگذارم و پشت میز آرایش مینشینم، صورتم رنگ و رویش را از دست دادهبود... کاش کسی مرا به روزهای قبل از او برگرداند. زیر لب برای خودم آهنگی زمزمه میکنم و همزمان شروع به آرایش میکنم.
***
- ولی مهسا یه روز با هم بریم اصفهان؟
نگاهش میکنم و میپرسم:
- چرا انقدر عاشق اصفهانی؟
چشمانش به روبهروست اما میبینم که برق میزنند.
- خیلی خوشگله! اصلاً میشه اصفهان زندگی کرد و هیچ غمی نداشت!
میخندم، دلش زیادی خوش بود.
- تازه تو که همراهم باشی دیگه بهترین جای دنیاست!
لبخندم رنگ رنگ عشق میگیرد، سرم را از روی شانهاش برمیدارم و گونهاش را میبوسم. چشمانش را میبندد و او هم لبخند میزند...!
کاش کسی ما را در این روزها دفن میکرد.