کارآگاه شروع به بازجویی کرد:
منشی: «من دیدم چیزی روی پاهای مدیر حرکت میکنه… ولی فکر کردم سایهست!»
معاون: «من مشغول قهوه بودم، هیچ چیز ندیدم!» ☕
گربه شاهد با دمش روی کاغذها قدم میزد و رد خون را جا گذاشت 🐾
کارآگاه به گربه نگاه کرد و گفت: «تو چیزی میدونی، مگه نه؟»
گربه فقط چشمهایش را گرد کرد و «میو» گفت