جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [حتف فریبنده] اثر«زهرا کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط ZAHHRA با نام [حتف فریبنده] اثر«زهرا کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 585 بازدید, 21 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [حتف فریبنده] اثر«زهرا کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع ZAHHRA
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ZAHHRA
موضوع نویسنده

ZAHHRA

سطح
2
 
{ارشد بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
همیار سرپرست ادبیات
همیار سرپرست کتاب
ویراستار انجمن
منتقد ادبیات
ناظر کتاب
ناظر تایید
گوینده آزمایشی
Nov
2,855
12,658
مدال‌ها
5
ورود کسی که اسمش تا به امروز در لیست مفقودی‌ها بوده، دلیلی برای گردشدن چشمان مالکوم شد و نگاهش بین هلن و جیمز در چرخش بود. در نگاه هلن یک خون‌سردی موج می‌زد که برای مالکوم متعجب‌کننده بود ولی جیمز خیلی راحت حضور مرد غریبه را در کنارش همسرش در خانه‌اش پذیرفت:
- تو همون کارگاه معروف هستی که مسئول جنازه‌ی باغچس؟

مالکوم سری تکان داد و کوتاه جواب داد:
- بله!

جیمز دستی به ته ریشش کشید و نگاه مالکوم هم به همان قسمت رفت. نگاهش قفل زخم سمت راست خط فکش افتاد. زخم تازه بود و در یک آن، نگاهش برگشت سمت ناخن‌های تازه کوتاه شده‌ی هلن و نگاه به اطرافش. از هلنی که همیشه مدل خاصی از ناخن بلند را داشت، این کوتاهی عجیب بود. هرچند حرفه‌ی مالکوم به او خیلی چیزا یاد داده‌بود ولی سعی کرد مسائل را با هم ترکیب نکند:
- شما اسمتون در لیست مفقودی بود و ... .

جیمز که انگار این سوال برایش عادی بود و به حالت روتین و رباتی جواب داد:
- من سفر کاری برام پیش اومده‌بود که هلن خبر نداشت ازش... .

بعد برای طبیعی کردن اوضاع و حرفش، دستش را دور گردن هلن موذب که برای اولین‌بار در حضور مالکوم ساکت بود انداخت و ادامه داد:
- بابت مزاحم همسرم برای پر کردن فرم مفقودیم برای پلیس واقعا متاسفم.

لحن مودبانه‌ی جیمز، باعث شد تا گارد مالکوم هم پایین بیاید:
- خواهش می‌کنم، هرچند پلیس نتونست کمک خاصی برای پیداشدنتون بکنه ولی دوست داشتم بدونم برای سفر کاری کجا رفته بودین؟

برق چشمان هلن را حس کرد و نگاهش به سمتش برگشت که صدای آمیخته با حرص جیمز آمد:
- الان من بگم جزیره وایت*، شما می‌دونین کجاس؟

نگاهش از هلن به سمت مردی که اگر توانایی داشت الان از کله و بدنش، آتش به سمت مالکوم پرتاب می‌کرد و مالکوم با بازی نگاه می‌دانست دقیقاً حرف‌های این مرد یک‌جایی غلطه که این‌گونه گارد در برابر سوالات معمولی دارد:
- امکان داره کسی بزرگ‌ترین جزیره‌ی انگلستان رو نشناسه؟


* Isle of Wight) یکی از شهرستان‌ها و بزرگترین جزیره انگلستان است که در کانال مانش به طور میانگین در فاصله ۵ تا ۷ کیلومتری کرانه همپشر قرار گرفته‌است. این جزیره در 123 کیلومتری لندن و 319 کیلومتری منچستر قرار دارد. پرچم جزیره وایت در ژانویه ۲۰۰۹ پذیرفته شد. از شهرهای معروف و پربازدید این جزیره می توان به شنکلین و راید و سنداون اشاره کرد. چارلز دیکنز نویسنده مشهور متولد این جزیره می باشد. 97 درصد مردم این جزیره سفید پوست ، یک درصد آسیایی و بقیه دورگه می باشند.
 
موضوع نویسنده

ZAHHRA

سطح
2
 
{ارشد بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
همیار سرپرست ادبیات
همیار سرپرست کتاب
ویراستار انجمن
منتقد ادبیات
ناظر کتاب
ناظر تایید
گوینده آزمایشی
Nov
2,855
12,658
مدال‌ها
5
جیمز را خلع سلاح شده دید و هلن لبخندش داشت وسعت پیدا می‌کرد و این وسط چیزی برای مالکوم عجیب بود و نتوانست بفهمد مشکل در کجاست.
به اطراف نگاهی انداخت و حالا به وضوح می‌توانست ردپای مردی را در خانه حس کند که هنگام ورودش حس نکرده‌بود. اورکت مردانه‌ای که کنار درب ورودی آویزان شده‌بود، بوی الکل شدیدی که در اول دقت نکرده‌بود، ماگ قهوه‌ای که همچنان روی پیشخان بود و از همه مهمتر: زیر سیگاری‌ای که روی میز روبه‌روی مبلی بود که ساعاتی پیش مالکوم روی آن نشسته‌بود و اگر الان با تفاوت چند ساعت دقتش خطا پیدا کرده‌بود، پس امکان داشت یک جای پرونده هم بی دقتی کرده‌باشد؟ با همین فکر، بدون حرفی خواست از خانه برگردد و هلنی که خواست زیر دست شوهرش بزند که پشیمان شده به سمت زوج برگشت و با لحن اخطاری گفت:
- باز هم همدیگر رو می‌بینیم آقا و خانوم هندرسون!

***

به جان که مشغول خرید پاپ‌کورن بود، نگاه کرد و در جواب به تام، گوشی‌اش را در دستش عوض کرد و به گوشش چسباند و گفت:
- دوباره لطفاً فیلم‌های هتل رو پیدا کن تا منم برم سراغ طراح تتو.

تام کلافه گفت:
- سومین باریه که دارم فیلم رو چک می‌کنم لعنتی! هلن هندرسون تا اتمام کارش از پشت پیشخوان دور نشده و... وایسا یک لحظه!

مالکوم صدایش زد و همان موقع جان برگشت و با لحن مصنوعی گفت:
- از محیط شلوغ خوشم نمیاد بابا.

مالکوم که از تام ناامید شده‌بود، تماس را قطع کرد و جان را به سمت سالن سینما هل داد:
- اینقدر نق نزن بچه‌جون! بدو که سانس فیلم شروع شد.

چندسالی از آخرین باری که سینما رفته‌بود گذشته‌بود و حالا نمی‌دانست فیلمی که تام وعده‌اش را داده‌بود، روی روحیه‌ی تک پسرش چقدر تاثیر داشت.
سعی کرد حتی برای جان هم که شده، لبخندی بزند و به صحنه‌های کمدی فیلم بخندد ولی ذهنش پیش تماس تام بود. دوساعت از تماسش گذشته‌بود که بالاخره در مسیر برگشت به خانه، خود تام سراغش را گرفت. مالکوم گوشی‌اش را به ایرپاد وصل کرد و همزمان با رانندگی، جواب داد:
- چی شد؟
- باورت نمیشه که چی پیدا کردم. باید بیای این رو ببینی!

مالکوم نگاهی به جان که سرش را پنجره تکیه داده‌بود، کرد و در جواب تام گفت:
- حداکثر تا یک ساعت دیگه اونجام.
 
بالا پایین