- Nov
- 11
- 266
- مدالها
- 2
من در سکوتِ مطلق ایستادهام و به افق خیره شدهام…
نه برایِ دیدنِ پایانِ جاده، بلکه برایِ دیدنِ کوچکترین نشانه…
انتظارِ من، انتظارِ قهرمانانه نیست؛ انتظارِ مردی نیست که میداند فاتح خواهد شد…
انتظارِ من، انتظارِ کسی است که فقط میخواهد بداند آیا ارزشش را دارد که یک قدم دیگر بردارد…
آیا یک نوری در دوردست، صرفاً انعکاسِ خورشید است یا یک فانوس دریایی که برایِ من روشن شده؟
من دیگر معجزه نمیخواهم… فقط یک تأییدِ کوچک… یک تلنگرِ لطیف از هستی که بگوید: تو در مسیرِ درست هستی، حتی اگر زمین زیرِ پایت بلرزد.
و تا آن زمان، من در این مرزِ باریک میانِ تسلیم شدن و ادامه دادن زندگی خواهم کرد…
این انتظار، خودش به یک سبکِ زندگی تبدیل شده است… یک تعهدِ نامرئی به آیندهای که هنوز قولِ آمدنش را نداده، اما من با تمامِ وجودم، برایش جا باز میکنم…
نه برایِ دیدنِ پایانِ جاده، بلکه برایِ دیدنِ کوچکترین نشانه…
انتظارِ من، انتظارِ قهرمانانه نیست؛ انتظارِ مردی نیست که میداند فاتح خواهد شد…
انتظارِ من، انتظارِ کسی است که فقط میخواهد بداند آیا ارزشش را دارد که یک قدم دیگر بردارد…
آیا یک نوری در دوردست، صرفاً انعکاسِ خورشید است یا یک فانوس دریایی که برایِ من روشن شده؟
من دیگر معجزه نمیخواهم… فقط یک تأییدِ کوچک… یک تلنگرِ لطیف از هستی که بگوید: تو در مسیرِ درست هستی، حتی اگر زمین زیرِ پایت بلرزد.
و تا آن زمان، من در این مرزِ باریک میانِ تسلیم شدن و ادامه دادن زندگی خواهم کرد…
این انتظار، خودش به یک سبکِ زندگی تبدیل شده است… یک تعهدِ نامرئی به آیندهای که هنوز قولِ آمدنش را نداده، اما من با تمامِ وجودم، برایش جا باز میکنم…