- Mar
- 45
- 560
- مدالها
- 2
بابایی...
من از خیلی چیزا میترسم نه که آدم ترسویی باشم ! نه ! از راهای مبهم
از تکرارها و چرخه یی ک هیچ وقت تمومی نداره
من حتی از دیدنتم میترسم و یا رفتنت
از لمس کردنت و ترک شدن
از خندیدن باهات و گریه های تک نفره !
من حفره های عمیق و تاریکیو دارم با خودم حمل میکنم
دردای زیادیو دارم روشون گل میگیرم و در اخر زشت بودنشون منو آزار میده
چون من با ترک شدن بزرگ شدم و یا تهدید ، از اعتماد کردن و زخمی شدن
از خندیدنی که بغضمو بتونم مخفی کنم
از نگاهای یخ زده از همچی
"لیلوف"
من از خیلی چیزا میترسم نه که آدم ترسویی باشم ! نه ! از راهای مبهم
از تکرارها و چرخه یی ک هیچ وقت تمومی نداره
من حتی از دیدنتم میترسم و یا رفتنت
از لمس کردنت و ترک شدن
از خندیدن باهات و گریه های تک نفره !
من حفره های عمیق و تاریکیو دارم با خودم حمل میکنم
دردای زیادیو دارم روشون گل میگیرم و در اخر زشت بودنشون منو آزار میده
چون من با ترک شدن بزرگ شدم و یا تهدید ، از اعتماد کردن و زخمی شدن
از خندیدنی که بغضمو بتونم مخفی کنم
از نگاهای یخ زده از همچی
"لیلوف"