در این سکوت، که از نبودنت پر شد،
ببین مرا، همان که هستیام گم شد.
تویی که هرگز نخواستی ببینیام،
حالا در آینهٔ این حسرت، رو به رویتم.
منم همان «کاش» دیروز،
همان نسیمی که رها شد از دستت، آن سو.
همان سرابی که پیاش دویدی بیهوده،
حالا در چارچوبِ این طرحِ تازه، ایستاده.
تو بارها دل بستی به سایهها، غافل،
که من همان معنای واقعی و کامل.
حسرتِ از دست دادنِ من، ای کاش
میشد لباس شود، پوشیده در این دنیاش.
این کتان که بر تنم مینشیند، آزاد،
حکایت از روزهایی دارد، از این پس، شاد.
منم همان که بودی و نخواستی داشت،