جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

درحال ترجمه {حقایق پنهان} اثر «مترجم آبـی»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته کتاب‌های در حال ترجمه توسط آبـی؛ با نام {حقایق پنهان} اثر «مترجم آبـی» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 118 بازدید, 9 پاسخ و 2 بار واکنش داشته است
نام دسته کتاب‌های در حال ترجمه
نام موضوع {حقایق پنهان} اثر «مترجم آبـی»
نویسنده موضوع آبـی؛
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط آبـی؛
موضوع نویسنده

آبـی؛

سطح
5
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده انجمن
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
5,118
37,492
مدال‌ها
10
عنوان: حقایق پنهان
عنوان اصلی: Perfectly Imperfect
نویسنده: Neva Altaj
مترجم: آبـی

خلاصه

به زودی قرار داده می‌شود!
 
موضوع نویسنده

آبـی؛

سطح
5
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده انجمن
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
5,118
37,492
مدال‌ها
10
این یک اثر تخیلی است. نام‌ها، شخصیت‌ها، مکان‌ها و حوادث یا محصول تخیل نویسنده هستند یا به صورت تخیلی استفاده شده‌اند. هرگونه شباهتی با افراد واقعی، زنده یا مرده، رویدادها یا مکان‌ها کاملاً تصادفی است.
هشدار!
لطفاً توجه داشته باشید که این کتاب حاوی مطالبی است که برخی از خوانندگان ممکن است آن را نگران‌کننده بدانند، مانند خونریزی، خشونت، اقدام به خودکشی، سوءاستفاده، خودزنی، ظلم به حیوانات و توصیفات تصویری شکنجه در این فصل کتاب مشخص شده است تا در صورت نیاز از آن صرف نظر کنید.
این یک اثر تخیلی است. هیچ یک از روش‌های پزشکی شرح داده شده در خانه را امتحان نکنید. اگر به کمک نیاز دارید، لطفاً به خدمات حرفه‌ای مراجعه کنید!
 
موضوع نویسنده

آبـی؛

سطح
5
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده انجمن
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
5,118
37,492
مدال‌ها
10
ترتیب خواندن مجموعه کمال در نقص
۱. زخم‌های نقاشی‌شده (نینا و رومن)
۲. زمزمه‌های شکسته (بیانکا و میخائیل)

۳. حقایق پنهان (نرا و کای)
۴. رازهای نابودشده (ایزابلا و لوکا)
۵. لمس‌های دزدیده‌شده (میلن و سالواتوره)
۶. روح‌های شکسته (آسیا و پاول)
۷. رویاهای سوخته (راونا و الساندرو)
۸. دروغ‌های خاموش (سینا و دراگو)
۹. تاریک‌ترین گناهان (آنجلینا و سرگئی)
۱۰. زندان شیرین (زهرا و ماسیمو)
 
موضوع نویسنده

آبـی؛

سطح
5
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده انجمن
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
5,118
37,492
مدال‌ها
10
بخش اول
فصل ۱ ✓
فصل ۲
فصل ۳
فصل ۴
فصل ۵
فصل ۶
فصل ۷
فصل ۸
فصل ۹
فصل ۱۰
فصل ۱۱
فصل ۱۲
فصل ۱۳
فصل ۱۴
فصل ۱۵
فصل ۱۶
فصل ۱۷
فصل ۱۸
فصل ۱۹
فصل ۲۰
فصل ۲۱
فصل ۲۲
فصل ۲۳
فصل ۲۴
فصل ۲۵
فصل ۲۶
فصل ۲۷
فصل ۲۸
فصل ۲۹
بخش دوم
فصل ۳۰
فصل ۳۱
فصل ۳۲
فصل ۳۳
فصل ۳۴
فصل ۳۵
فصل ۳۶
فصل ۳۷
فصل ۳۸
فصل ۳۹
پایان
 
موضوع نویسنده

آبـی؛

سطح
5
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده انجمن
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
5,118
37,492
مدال‌ها
10
زمان حال
ویلای لئونه، بوستون
(کای ۳۴ ساله، نرا ۲۴ ساله)

____________________نرا_____________________


او اینجاست.
چشم‌هایم هنوز به تاریکی عادت نکرده‌اند، برای همین جز شکل کلی وسایل اتاق، چیزی مشخص نیست. هیچ حرکتی نیست. هیچ صدایی نمی‌آید، جز صدای نفس کشیدن خودم.
هیچ چیز!
اما می‌دانم او همین‌جاست.
این یک حس ششم است که از همان اولین باری که او را دیدم، به عمق وجودم نفوذ کرد. حضور او باعث یک تغییر نامحسوس در هوا می‌شود، انگار اتم‌های اطرافم را تکان می‌دهد. لازم نیست او را ببینم یا صدای حرکتش را بشنوم تا بفهمم حضور دارد. تمام وجودم او را حس می‌کند. همیشه همین‌طور بوده است.
چشمانم را می‌بندم و آرام به دور خودم می‌چرخم؛ هیچ صدایی جز تپش قلبم نمی‌شنوم. قلبم تندتر از همیشه می‌زند، اما نظم دارد. درست وقتی که چرخیدنم تمام می‌شود، قلبم هری می‌ریزد. همان‌جاست. وقتی چشم‌هایم را باز می‌کنم، باز هم چیزی جز تاریکی نمی‌بینم، اما مهم نیست. می‌دانم درست روبروی من است.
قلب من همیشه می‌فهمد.
صدای بم و گرفته‌اش را می‌شنوم.
«خیلی وقت بود ندیده بودمت، ببری.»
شنیدن این صدا مثل این است که مرا توی یک پتوی پفی و نرم بپیچند. در اینجا احساس امنیت می‌کنم؛ جایی که هیچکس نمی‌تواند به من صدمه‌ای بزند
.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آبـی؛

سطح
5
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده انجمن
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
5,118
37,492
مدال‌ها
10
برای چند ضربان کوتاه، فقط می‌گذارم حرفش در وجودم ته‌نشین شود و لرزش‌های صدایش را جذب کنم. صداش با آخرین باری که دیدمش فرق دارد؛ انگار خشن‌تر و خام‌تر شده، اما خودش است. چند شب بی‌خوابی را در تخت خوابم، مچاله‌شده را به خودم گذرانده‌ام تا بتوانم دقیقاً همان آهنگ صدا را در ذهنم زنده کنم؟ احتمالاً صدها شب.
چراغ مطالعه‌ی کنار میز روشن می‌شود و نور کم‌جانش، تا حدی، اندام بزرگ مردی را که در صندلی راحتی تکیه داده، روشن می‌کند. بیشتر صورتش هنوز در سایه مانده؛ فقط دو چشم نقره‌ای‌اش در تاریکی اطراف، انگار می‌درخشند.
دیدنش بعد از این همه مدت، مثل مشت محکمی است که به سی*ن*ه‌ام می‌خورد.
با خفگی می‌گویم: «فکر کردم مُردی.»
سرش را کمی به یک سمت خم می‌کند و نور بیشتری روی صورتش می‌افتد، طوری که برای اولین‌بار می‌توانم گوشه‌ی لب‌های محکم‌ فشرده‌اش را ببینم و بیشتر از آن... یک جای زخم روی گونه‌ی چپش؛ خطی ناهموار از گوشت برجسته، که از گوشه‌ی دهانش شروع می‌شود و تا نزدیکی گوشش بالا می‌رود. زخمی دیگر بالای ابروی چپش صورتش را نشان‌دار کرده و دو جای زخم دیگر هم روی چانه‌اش دیده می‌شود؛ تا حدی زیر ته‌ریش تیره‌ای که فکش را پوشانده پنهان شده‌اند. هیچ‌کدام از این زخم‌ها، آخرین باری که او را دیده بودم، روی صورتش نبودند.
میل دویدن به سمتش آن‌قدر شدید است که نفسم را می‌بُرد، اما خفه‌اش می‌کنم. پاهایم همان‌جا روی زمین میخکوب مانده‌اند و چشم‌هایم به همان مردی دوخته شده که زمانی همه‌چیزم بود. شب‌های زیادی را در تخت دراز کشیده‌ام و تصور کرده‌ام دوباره دیدنش چه حسی خواهد داشت. می‌دانستم درد خواهد داشت، اما فکر نمی‌کردم این‌قدر دردناک باشد.
زمان چیز عجیبی است؛ ساعت‌ها، روزها، سال‌ها. مغز انسان ظرفیت محدودی برای نگهداری اطلاعات دارد و با گذر زمان، آرام و بی‌آنکه حتی بفهمیم، بعضی چیزها را فراموش می‌کند. صداها، بوها، کلمه‌ها، موقعیت‌ها! خاطره‌ها مثل برگ‌های خشک، یکی‌یکی از تن ذهنم جدا می‌شوند و باد زمان با خود می‌بردشان؛ درست مثل برگ‌هایی که کمی پیش از رسیدن زمستان، در نسیم می‌لرزند و می‌رقصند. و وقتی بهار از راه می‌رسد، تنها چیزی که باقی می‌ماند، آگاهی مبهمی از وجود پیشین آن‌هاست.
زمان!
می‌گویند زمان همه زخم‌ها را التیام می‌دهد.
همه‌اش دروغ است، مزخرفی بیش نیست.
 
موضوع نویسنده

آبـی؛

سطح
5
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده انجمن
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
5,118
37,492
مدال‌ها
10
من هنوز تک‌تک چیزها را درباره‌ی این مرد به یاد دارم.
با همان صدای خش‌دارش می‌پرسد: «دلت برام تنگ شده بود؟»
لحنش من را یاد طوفانی در حال شکل‌ گرفتن می‌اندازد؛ همان لحظه‌ی کوتاه پیش از اولین غرش رعد.
دلتنگش بودم؟
نه این کلمه اصلاً نمی‌تواند رنج و ناامیدی چهار سال گذشته را توصیف کند. آن امیدِ دیوانه‌واری را که وادارم می‌کرد همه‌ی گوشه‌وکنارهای تاریک را بگردم، با این دعا که شاید فقط یک لحظه پیدایش کنم و بعد آن ناامیدی و عذاب اجتناب‌ناپذیر، من را قورت میداد وقتی می‌فهمیدم آنجا نیست. چون من همیشه نگاهش را روی خودم حس می‌کردم، حتی وقتی نمی‌توانستم ببینمش و آن یقین ناگهانی که واقعاً رفته، له‌کننده بود. وقتی بالاخره پذیرفتم که حتماً مرده و دیگر هیچ‌وقت نخواهم دیدش، وحشت تمام وجودم را گرفت.
می‌گویم: «سخته دلتنگ مردی بشی که حتی اسمش رو هم نمی‌دونی.»
دردی نزدیک به درد جسمانی سی*ن*ه‌ام را می‌فشارد. تمام این مدت، گذاشته بود فکر کنم مرده است.
گوشه‌ی لبش کمی بالا می‌رود و همین، جای زخم جدید صورتش را بیشتر به چشم می‌آورد.
زیر لب زمزمه می‌کند: «منم دلم برات تنگ شده بود، .»
بعد اسلحه‌ای بزرگ و سیاه را بالا می‌آورد؛ اسلحه‌ای که صدا خفه‌کن دارد.
«تکون نخور.»
نفسم بند می‌آید.
صدای خفه‌ی شلیک، با حالتی بریده و گرفته، در هوا می‌پیچد.
 
موضوع نویسنده

آبـی؛

سطح
5
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده انجمن
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
5,118
37,492
مدال‌ها
10
گذشته (۵ سال قبل)
(نرا ۱۹ ساله، کای ۲۹ ساله)


____________________نرا_____________________

«نرای عزیزم، امشب واقعاً خیره‌کننده شدی.»
زن با لباس ابریشمی قرمز تیره خم می‌شود و بوسه‌ای سریع روی گونه‌اش می‌زند. عطر تندش توی بینی‌اش می‌پیچد و به‌زور جلوی سرفه‌اش را می‌گیرد.
«واقعاً می‌درخشی.»
«مرسی.»
لبخندی می‌زنم؛ لبخندی که به اندازه‌ی تعریف و تمجید خودش مصنوعی است.
دیروز شدم و تمام شب را از درد گرفتگی، بی‌خواب این‌طرف و آن‌طرف غلت زدم. زیر چشم‌هایم حلقه‌های تیره افتاده که کرم‌پودر هم نتوانسته بپوشاندشان و تقریباً مطمئنم صورتم هنوز ورم دارد. هر دویمان می‌دانیم که افتضاح به نظر می‌رسم، اما هیچکس جرئت نمی‌کند چیزی از این دست را به دختر نونچیو ورونزه بگوید.
ادامه می‌دهد: «و من عاشق بلوزی که پوشیدی شدم. کار کدوم طراحه؟ باید از اون برندهای فوق‌العاده گرون باشه.»
زیر لب می‌گویم: «خواهرم دوختتش.»
هم‌زمان نگاهی از روی شانه‌ام می‌اندازم و دنبال دوستم دانیا می‌گردم، به این امید که بیاید و نجاتم بدهد.
«آه. خیلی نازه.»
لبخند می‌زند.
«همین الان داشتم به اورسته می‌گفتم شما دوتا چقدر به هم می‌آیید. بهش می‌گم هفته‌ی بعد بهت زنگ بزنه، نرای عزیزم. تازه یه ماشین جدید خریده، آخرین مدل تسلا و مطمئنم از دور زدن باهاش لذت می‌بری.»
تنم از انزجار می‌لرزد. اورسته زن‌بازه معروفی‌ست که بیش از حد از ژل مو استفاده می‌کند و عملاً خودش را در ادکلن غرق می‌کند؛ حتی بدتر از مادرش.
 
موضوع نویسنده

آبـی؛

سطح
5
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده انجمن
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
5,118
37,492
مدال‌ها
10
«هفته‌ی بعد سرم شلوغه. شاید یه وقت دیگه.»
«عالیه. مطمئنم دان ورونزه هم از اینکه شما دوتا همدیگه رو ببینید، استقبال می‌کنه.»
پوزخند می‌زند و نزدیک می‌شود تا در گوشم زمزمه کند:
«پدرت خیلی از پسرم خوشش می‌آد و مطمئنم داره به این فکر می‌کنه که اورسته رو کاپو کنه.»
و این هم از دلیل واقعی تلاشش برای جفت‌وجور کردن من با بچه‌اش.
نه چون دوستم دارد، نه چون فکر می‌کند واقعاً به هم می‌آییم، بلکه چون اگر پسرش دوست‌پسر دختر دان باشد، بالا رفتن از نردبان قدرت برایش خیلی راحت‌تر می‌شود.
دیگر حتی تعجب هم نمی‌کنم.
«مطمئنم همین‌طوره. اوه، دانیا اونجاست. باید برم بهش سلام کنم.»
یک لیوان لیموناد یخ‌زده از روی میز کناری برمی‌دارم و به سمت دوستم که آن طرف باغ ایستاده، فرار می‌کنم. او با حالتی عصبی سعی دارد توجه یک گارسون را جلب کند و کاملاً از خفگی تدریجی من زیر بار این ادب اجتماعی زورکی بی‌خبر است. در حالی که خودم را از بین مهمان‌ها رد می‌کنم، نگاهم را روی بهترین دوستم نگه می‌دارم، به این امید که گرفتار تماس چشمی ناخواسته با آدم دیگری نشوم.
«نرا، عزیزم!»
یکی از جمع سمت چپم، هنگام عبور دستش را به بازویم می‌کشد.
«موهات فوق‌العاده شده.»
«مرسی.»
دم‌اسبی بالای سرم به‌هیچ‌وجه چیز خاصی نیست، اما بعد از اینکه صبح موهایم را شستم، این بیشترین تلاشی بود که ازم برمی‌آمد.
«اوه، نرا، نمی‌دونستم اینجایی.»
پسری که قیافه‌اش به طور مبهم آشنا است، ناگهان درست مقابلم سبز می‌شود و وادارم می‌کند یک‌دفعه بایستم. فکر می‌کنم یکی از برادرزاده‌های آندرباس باشد.
«اینجا خیلی حوصله‌سربره. نظرت چیه یواشکی بریم بیرون یه جایی چیزی بخوریم؟»
«اِم... نه. ممنون.»
از کنارش رد می‌شوم، فقط برای اینکه درست روبه‌روی جایا، دخترخاله‌ی دانیا، قرار بگیرم.
«شنبه جات خیلی خالی بود.»
لبخندی بزرگ و مصنوعی تحویلم می‌دهد.
«ملیندا خیلی ناراحت شد که نیومدی.»
بله، مطمئنم خواهرش از اینکه به بیبی‌شاورش نرفتم واقعاً داغون شده.
 
موضوع نویسنده

آبـی؛

سطح
5
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده انجمن
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
5,118
37,492
مدال‌ها
10
نه چون دلش می‌خواسته من آنجا باشم و در خوشحالی‌اش شریک شوم، بلکه چون حالا دیگر نمی‌تواند پُز بدهد که دختر دان در مهمانی‌اش بوده.
می‌گویم: «من فقط یه بار خواهرت رو دیدم، جایا. منو به تولدش دعوت کردی، ولی وقتی رسیدم، فقط کادو رو گرفت و حتی زحمت معرفی کردن خودش رو هم به خودش نداد.»
«اون نمی‌دونست تو کی هستی! اگه می‌دونست، مطمئنم جور دیگه‌ای باهات رفتار می‌کرد.»
«دقیقاً منظورم همینه. لطفاً بهترین آرزوهام رو بهش برسون.»
در حالی که جایا مات پشت سرم مانده، از او دور می‌شوم و با عجله به سمت دانیا می‌روم. از ظاهر ماجرا پیداست که دارد سعی می‌کند گارسون بیچاره را راضی کند برایش یک نوشیدنی الکلی بیاورد.
وقتی بازویش را می‌کشم، زیر لب می‌گویم:
«باید از اینجا بزنیم بیرون. همین الان.»
«باشه.»
یک گیلاس شراب سفید از سینی گارسون برمی‌دارد و می‌گذارد او را از روی چمن‌ها، به سمت فواره‌ی سنگی انتهای باغ بکشانم.
«اینجا خوبه.»
به نیمکت آهنی کنار آب‌نما اشاره می‌کنم و می‌نشینم. سایه‌ی یک درخت بلوط بزرگ، با وجود چراغ‌های اطراف، این گوشه را از دید پنهان کرده است.
دانیا نگاهی از روی شانه‌اش به جمعیتی می‌اندازد که آن‌طرف ملک، بیرون عمارت سبک استعماری مشغول خوش‌گذرانی‌اند.
«فکر می‌کنی کسی متوجه غیبتمون بشه؟»
«یه آدم کله‌گنده قراره یه سخنرانی بکنه. همه اینقدر سرگرم گوش دادن به وراجی‌هاش و دست زدن مثل یه مشت احمق بی‌فکر میشن که حواسشون به هیچی نیست.»
جرعه‌ای از لیمونادم می‌نوشم.
«بابا گفت تونستن این یارو رو راضی کنن یه لایحه رو از مجلس ایالتی رد کنه که به درد خانواده بخوره.»
«یه چیزی درباره‌ی کازینوها؟»
«شاید. از وقتی از خونه زدم بیرون، دیگه در جریان همه‌ی کار و بارها نیستم.»
او کنارم می‌نشیند و می‌گوید:
«هنوزم باورم نمی‌شه دان اجازه داده از خونه بری.»
«خودم هم همین‌طور.»
شانه بالا می‌اندازم.
«وقتی بهش گفتم با پولی که مامان برام گذاشته بود یه جا خریدم، از کوره در رفت. یه سخنرانی مفصل تحویلم داد درباره‌ی اینکه چقدر مضحکه دختر نونچیو ورونزه تنها زندگی کنه، آن هم توی یه آپارتمان به قول خودش "کوچیک درب‌وداغون". گفت: "مردم چی می‌گن؟"»
«پس تونستی راضیش کنی؟»
«سعی‌ام رو کردم. تهدید کرد اگه جرئت کنم برم، خودش منو می‌کشه برمی‌گردونه خونه، بعد هم منو از دفترش انداخت بیرون. اما هفته‌ی بعدش گفت فکرهاش رو کرده و تصمیم گرفته بذاره فضای خودم رو داشته باشم.»
 
بالا پایین