جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن داستانک ملیحه

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط ام کا اچ p.r با نام داستانک ملیحه ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 309 بازدید, 9 پاسخ و 6 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع داستانک ملیحه
نویسنده موضوع ام کا اچ p.r
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ام کا اچ p.r
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

ام کا اچ p.r

سطح
5
 
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده ادبی انجمن
شاعر انجمن
کاربر ممتاز
Jun
2,607
15,576
مدال‌ها
6
نام اثر؛ ملیحه
نویسنده؛ نامعلوم
بازنویس؛ ام کا اچp.r
ژانر؛تاریخی(زمان رویداد داستان در قدیم است)
خلاصه؛در روزگاران خیلی قدیم زن و شوهری زندگی می‌کردند که هفت فرزند پسر داشتند و مادرشان فرزند دیگری نیز باردار بود که معلوم نبود پسر است یا دختر. پسران خانواده که سالها بود هیچ خواهری نداشتند مشتاقانه منتظر به دنیا آمدن فرزند دیگر بودند تا بدانند آیا اینبار هم قرار است برادر دیگری داشته باشند یا اینکه لطف خداوند شامل حال آنها می‌شود و این بار خواهر دار می‌شوند... .
 
موضوع نویسنده

ام کا اچ p.r

سطح
5
 
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده ادبی انجمن
شاعر انجمن
کاربر ممتاز
Jun
2,607
15,576
مدال‌ها
6
مقدمه؛خیره به چین و چروک های صورت مادربزرگ که نشان از پیری اش می دهند و موهای حنایی رنگش که از زیر روسری گل گلی اش بیرون زده به سخنانش گوش می دهم او از زمان های قدیم می‌گوید زمان‌هایی که آب لوله کشی شده و برق نبود زمان هایی که خانه های مردم ک‍َپ‍َر های کوچکی بودند که با چراغ های نفتی روشن و پر نور می شدند مادربزرگ می‌گوید آن زمان‌ها مثل امروز نبود که همه تلویزیون و گوشی و... .دارند و سرگرم خود شده اند و از دیگران غافل می گوید آن زمان ها مردم برای سرگرمی در کنار یکدیگر جمع می شدند و داستان هایی که میراث گذشتگانشان بود را برای هم تعریف می کردند.داستان من هم یکی از این داستان هاست داستانی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم یکی از داستان هایی است که مادربزرگم از زن‌های نقال شنیده است مادربزرگم داستان را اینگونه شروع می کند ؛یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود... .
[کپر؛ نوعی خانه که در قدیم از شاخه های درخت خرما ساخته می‌شد]
 
موضوع نویسنده

ام کا اچ p.r

سطح
5
 
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده ادبی انجمن
شاعر انجمن
کاربر ممتاز
Jun
2,607
15,576
مدال‌ها
6
در روزگاران خیلی قدیم زن و شوهری زندگی می‌کردند که هفت فرزند پسر داشتند و مادرشان فرزند دیگری نیز باردار بود که معلوم نبود پسر است یا دختر. پسران خانواده که سالها بود هیچ خواهری نداشتند مشتاقانه منتظر به دنیا آمدن فرزند دیگر بودند تا بدانند آیا اینبار هم قرار است برادر دیگری داشته باشند یا اینکه لطف خداوند شامل حال آنها می‌شود و این بار خواهر دار می‌شوند.
اما قبل از اینکه فرزند دیگر به دنیا بی آید آنها برای پیدا کردن کار راهی دیار دیگری شدند و به همین خاطر به مادر خود گفتند؛اگر فرزند به دنیا آمده دختر بود پارچه ای را در سبدی بگذار و به آب بسپار و اگر پسر بود چند استخوان کوچک که پسران در زمان های قدیم با آنها بازی می‌کردند را در سبد بگذار و برایمان بفرست .
 
موضوع نویسنده

ام کا اچ p.r

سطح
5
 
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده ادبی انجمن
شاعر انجمن
کاربر ممتاز
Jun
2,607
15,576
مدال‌ها
6
روزها از پی هم گذشتند تا اینکه مادرشان فارغ شد و دختری زیبارو به دنیا آورد همین که خبر به گوش برادران رسید آنها شاد و خوشحال شدند و بلافاصله برای مادرشان پیغام فرستادند که اسم دخترک را ملیحه بگذار .چند سال از این ماجرا گذشت و دخترک روز به روز بزرگ تر و زیباتر می شد تا اینکه به سن هفت سالگی رسید.او در روزی از روزها به همراه کودکان دیگر به کوه رفت تا در آنجا با هم بازی کنند که ناگهان باد شدیدی وزید و شال ملی را با خود برد و ملی هم برای گرفتن سال خود شروع به دویدن کرد تا جایی که باد شال را انداخت برش دارد و به خانه برگردد.
 
موضوع نویسنده

ام کا اچ p.r

سطح
5
 
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده ادبی انجمن
شاعر انجمن
کاربر ممتاز
Jun
2,607
15,576
مدال‌ها
6
ملی رفت و رفت تا اینکه باد شال را درنزدیکی خانه ای انداخت شالش را برداشت اما هر چقدر که فکر می کرد نمی توانست مسیر برگشت را پیدا کند و هوا در حال تاریک شدن بود ملی که دید راه برگشت به خانه را بلد نیست به ناچار به خانه ای که در آن نزدیکی بود رفت و در را باز کرد و دید که کسی در خانه نیست وارد خانه شد و به اطراف نگاهی انداخت خانه که ناگهان صدای پایی که داشت به خانه نزدیک می شد را شنید و ترسیده در گوشه ای پشت کوزه های بزرگی که در خانه قرار داشت پنهان شد در خانه باز شد و پسری به داخل خانه آمد و بدون نگاه کردن به اطراف سخت مشغول آشپزی شد و با خود شروع به حرف زدن کرد؛
 
موضوع نویسنده

ام کا اچ p.r

سطح
5
 
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده ادبی انجمن
شاعر انجمن
کاربر ممتاز
Jun
2,607
15,576
مدال‌ها
6
او با خود گفت؛برادرهایم تنهایند من باید هر چه زود تر غذا را آماده کنم و به کمک آنها بروم تا کار زودتر تمام شود و وقتی که غذا را درست کرد از خانه خارج شد ملی که پشت کوزه های قرمز رنگ خانه قایم شده بود بیرون آمد و کمی غذا برای خودش کشید و شروع به خوردن کرد وقتی صدای در آمد دوباره پشت کوزه ها قایم این بار پسرهای دیگری هم وارد خانه شدند که جمعا هفت پسر بودند آنها وقتی دیدند غذایشان کم شده است تعجب کردند و با خود گفتند یعنی چه کسی غذای ما را خورده است؟ شب که شد همه ی برادرها در کنار هم خوابیدند و برادر بزرگتر گفت کاش خواهر ما اینجا بود تا وقتی که از کار برمی گشتیم برایمان غذا می پخت و رخت‌‌هایمان را می شست.
 
موضوع نویسنده

ام کا اچ p.r

سطح
5
 
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده ادبی انجمن
شاعر انجمن
کاربر ممتاز
Jun
2,607
15,576
مدال‌ها
6
ملی که پشت کوزه نشسته بود و به حرف های آنها گوش می داد صبح روز بعد وقتی که آنها از خانه خارج شدند برایشان غذا درست کرد و لباس هایشان را شست برادر ها که وارد خانه شدند حیرت زده به غذای آماده و لباس های تمیزشان نگاه کردند و با خود گفتند به راستی اینها کار چه کسی است؟نکند او یک جن یا پری است؟چند روز گذشت و در این چند روز برادر ها هر چیزی که می‌خواستند برایشان فراهم می شد و آنها هر روز شگفت زده تر می شدند تا اینکه برادر چهارم که چاکر چهار چشم نام داشت به برادرانش گفت اینطوری نمی شود ما باید بفهمیم این ها کار چه کسی است و با برادرانش شروع به نقشه کشیدن کرد.
 
موضوع نویسنده

ام کا اچ p.r

سطح
5
 
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده ادبی انجمن
شاعر انجمن
کاربر ممتاز
Jun
2,607
15,576
مدال‌ها
6
نقشه از این قرار بود؛ آنها باید زمانی که به خانه برمی گشتند مثل دفعات قبل چیزی طلب می‌کردند و شب که شد برادر چهارم یا همان چاکر که چهار چشم داشت دو چشمش را ببندد و آن دوی دیگر را باز بگذارد تا بفهمد ماجرا از چه قرار است!آنها وقتی که به خانه برگشتند و با هم وارد خانه شدند برادر چهارم «چاکر»گفت؛کاش کسی بود که پاهایمان را حنا می زد و بر چشمانمان سرمه می کشید همه خواهری دارند که این کار را برایشان انجام بدهد اما حیف که خواهر ما اینجا نیست!
 
موضوع نویسنده

ام کا اچ p.r

سطح
5
 
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده ادبی انجمن
شاعر انجمن
کاربر ممتاز
Jun
2,607
15,576
مدال‌ها
6
تا اینکه شب شد و همه ی برادران به خواب رفتند ملی که ظرف حنایی در خانه پیدا کرده بود آرام آرام به سمت برادر ها که خوابیده بودند رفت تا پاهایشان را حنا بزند و بر چشم هایشان سرمه بکشد وقتی که کارش تمام شد خواست هر چه زودتر به مخفیگاهش برگردد اما چاکر خیلی سریع دست او را گرفت و گفت تو کی هستی و اینجا چه می‌خواهی؟تو جن هستی یا انسان؟!
 
موضوع نویسنده

ام کا اچ p.r

سطح
5
 
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده ادبی انجمن
شاعر انجمن
کاربر ممتاز
Jun
2,607
15,576
مدال‌ها
6
ملی که ترسیده بود خیلی سریع شروع به حرف زدن کرد و داستان زندگی‌اش را برایش تعریف کرد او گفت که مادر من به من گفته است که تو هفت برادر داری که برای کار به شهری دیگر رفته اند و اسم پدر و مادرش را گفت .وقتی سخنان ملی تمام شد چاکر با حیرت به او نگاه کرد و برادرانش را صدا زد و در حالی که صدایش از شوق می‌لرزید گفت این خواهر ما ملی است برادران دیگر هم مثل چاکر شگفت زده شدند و هر یک به نوبت ملی را در بغل گرفتند و ابراز احساسات کردند.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین