جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

اطلاعیه داستان‌نویسی انجمن رمان‌بوک

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته قوانین و اطلاع رسانی توسط MHP با نام داستان‌نویسی انجمن رمان‌بوک ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 8,594 بازدید, 77 پاسخ و 17 بار واکنش داشته است
نام دسته قوانین و اطلاع رسانی
نام موضوع داستان‌نویسی انجمن رمان‌بوک
نویسنده موضوع MHP
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,469
49,638
مدال‌ها
3
نام داستان: آتش و خاکستر
اپیزود سوم
نویسنده: دردانه عوض‌زاده

گاهی حس می‌کنم با دو نفر ازدواج کرده‌ام؛ یکی گلرخی که مهربان، باهوش و خلاق است، صبح‌ها قهوه‌ام را با عشق مهیا می‌کند، با صبر و حوصله برایم میز صبحانه می‌چیند و با لبخند دلنشینش مرا بدرقه می‌کند. دیگری موجودی ترسیده و خشمگین که ناگهان از پشت چشمان زیبایش بیرون می‌زند و همه‌ی آرامش زندگیمان را بهم می‌ریزد. از همان قرار اولمان فهمیدم او پیش‌بینی‌ناپذیر است و سخت‌ترین قسمت رابطه‌مان همین خصلت اوست که نمی‌توانم عکس‌العمل‌هایش را پیش‌بینی کنم. وقتی همان روز اول در آن پیام بلند و عجیب، با تهدید به خودکشی او روبه‌رو شدم، سریع از ترس جلسه‌ام را نیمه‌کاره رها کردم و سراغش رفتم. درکش نمی‌کردم، اما مادرش گفت این واکنش معمولی اوست. جا خوردم و کمی در انتخاب او تردید کردم، اما همین که نگاهم به نگاه شرمنده‌اش افتاد، تمام دلخوری‌هایم فراموشم شد. من او را دوست داشتم. مدت‌ها بود که فکرش مرا مشغول خود ساخته بود و می‌دانستم نمی‌توانم بدون او زندگی کنم، گرچه معلوم بود زندگی سختی را در کنارش خواهم داشت، اما من او را می‌خواستم، پس به حرف‌های هیچ‌ک.س گوش نکرده و با او ازدواج کردم. زندگی خوبی باهم داشتیم؛ گرچه گاهی اقات واقعاً سخت می‌شد. یک‌ شام عاشقانه کامل می‌توانست با یک تفسیر اشتباه از حرفی که زده‌ام به جهنم تبدیل شود. اگر دیر به خانه می‌آمدم یعنی داشتم خ*یانت می‌کردم اگر زود می‌آمدم شاید نقشه‌ای داشتم. گاهی از ترس آغاز شدن یک‌ جنگ سکوت می‌کردم، اما همین سکوت جرقه‌ی انفجاری برای او بود که چرا با او حرف نمی‌زنم. گاهی می‌ترسیدم ماندنم در هنگام خشم او، مرا هم طوفانی کند، پس او را ترک کرده به اتاق دیگری می‌رفتم؛ برایم سخت بود، رها کردنش در هنگام عصبانیت، اما برای اینکه اوضاع بدتر نشود مجبور بودم، چون تیغ‌های زبانش قلبم را خراش می‌داد و‌ می‌ترسیدم من هم کنترل خودم را از دست بدهم.
یک روز عزیزترین شخص زندگی او بودم و روز دیگر به علت یک تأخیر در پاسخگویی یا یک نگاه به دشمنی تبدیل می‌شدم که قصدم فقط فریب و رها کردن اوست. گاه نیمه‌شب‌ها با گریه‌هایش از خواب بیدار میشدم و مدتها فقط به گله‌هایش گوش می‌کردم، چرا که خواب دیده بود من او را رها کرده و رفته‌ام و اگر جوابی می‌دادم که موردپسندش نبود، خودم هدف قرار می‌گرفتم که همیشه دروغ گفته‌ام. گاهی واقعاً کلافه می‌شدم، اما وقتی او بعد از پایان اوج درگیری‌های عاطفی‌اش باز با یک تدارک عاشقانه از من عذرخواهی می‌کرد و در گوشم از دوست داشتنم می‌گفت، همه بدی‌هایش را فراموش می‌کردم.
زمانی پیش مادرش از کارهایش گله کردم و او گفت:
- گلرخ وقتی کوچک بود از چیزی نمی‌ترسید شاد و سرزنده و بازیگوش بود، اما از یک جایی گوشه‌گیر شد. انگار شخص دیگری از درونش بیدار شد. یک روز شاد و یک روز غمگین بود. موقع غم در اتاقش را به روی خودش قفل می‌کرد و ساعت‌ها گریه می‌کرد تا آرام شود.
مادرش می‌گفت که دیگر‌ عادت کرده و من هم باید عادت کنم. او خود را به خاطر این وضع گلرخ مقصر می‌دانست و می‌گفت حتماً وقتی پدرش آن‌ها را ترک کرده به اندازه‌ی کافی به او محبت نکرده است.
بالأخره با اصرار من گلرخ راضی به درمان شد و دکترها گفتند او اختلال شخصیت مرزی دارد. دکتر علائم بیماری را شرح می‌داد و من رد آن کلمات سرد پزشکی را با تمام وجود در زندگی با گلرخ حس می‌کردم.
اوج تنش زندگی ما از ماجرای پیام شروع شد. بعد از آنکه آن روز صبح با خستگی زیاد و تن و بدنی کوبیده از رانندگی طولانی، به امید آغوش او به خانه برگشتم، صحنه‌ای دیدم که زندگی را برایم تیره کرد. او را دستبندزده سوار ماشین پلیس می‌کردند. اول مات شدم. بعد خواستم جلو‌ دویده و مانع مأموران شوم، اما نگذاشتند. وقتی حرف‌های مادر و خواهرم را شنیدیم و پیامش را در صفحه‌اش دیدم از همه چیز مأیوس شدم؛ از بهبودی، از آینده زندگی‌مان، از خودم و از گلرخ. تا دادگاه میلی به دیدنش نداشتم. مغزم می‌گفت زندگی با او برایم جهنم است، باید به حرف نزدیکانم گوش دهم و از او جدا شوم. قلبم مرا به سوی او می‌خواند. بارها پاهای نافرمانم مرا به نزدیک‌ خانه‌ی مادرش کشاند، اما آنقدر از او دلخور بودم که نتوانستم پیش بروم. من برای او همه کار می‌کردم و او باز هم به من اعتماد نداشت. من تا کی می‌توانستم با این بی‌اعتمادی زندگی کنم؟ می‌خواستم بعد از این نفس راحتی بکشم. به اصرار مادر و خواهرم شکایت کردم، اما قلبم راضی نبود. وقتی در دادگاه دوباره دیدمش دلم باز لرزید. با دیدن آن چشمان مظلوم، ملتمس و ترسیده، بی‌پناهی‌اش را حس کردم و باز برایش پر کشیدم.
چرا فراموش کردم همه این بی‌ثباتی‌ها از سر بیماری است و هیچ‌کدام دست خودش نیست؟ چرا فراموش کردم او حتی تهدید به کشتنش هم از سر واقعیت نیست و همه چیز به این برمی‌گردد که نمی‌تواند خود را کنترل کرده و در موقع بحران مثل یک انسان سالم فکر کند؟ گلرخ مرا هیچ‌ک.س درک نمی‌کرد.
او‌ فقط بیش از حد می‌ترسید، از تنهایی و رها شدن. وای که من هم می‌خواستم او را رها کنم! چه کابوسی بالاتر از این برای او؟ نه! من نمی‌توانستم عزیزم را شکنجه کنم. شاید اگر برای زندگی راحت خودم را از او دور می‌کردم باعث می‌شدم همه‌ی تهدید به خودکشی‌هایش را عملی کند و من بعد از آن چگونه باید زندگی می‌کردم؟ من گلرخ را می‌خواستم با همه معایبش. بعد از دادگاه با تمام‌ مخالفت‌های اطرافیانم او را به خانه برگرداندم و ماه‌ها باهم به مشاوره رفتیم. من هم یاد گرفتم همیشه نباید حق را به او بدهم، گاهی باید مرز بگذارم و برای او مشخص کردم این مرزها فقط برای جلوگیری از نابودی زندگی‌مان است. وقتی فریاد می‌زند که «تو دیگر مرا دوست نداری و می‌خواهی بروی» فقط بگویم «دوستت دارم، اما الان وقت گفتگو نیست، بهتر است وقتی آرام شدیم حرف بزنیم» می‌دانم دیگر هرگز نباید تماسش را بی‌پاسخ بگذارم و هرگاه با خشم تماس گرفت و گلایه کرد فقط بگویم «من تو را دوست دارم و همیشه هم دوستت خواهم داشت، ولی وقتی آرام‌تر شدی باز باهم حرف می‌زنیم.»
تقلاهای او را برای بهبودی می‌بینم و گاهی عذاب می‌کشم، چون نمی‌توانم درد عزیزترین کسم را تسکین دهم. فقط کنارش می‌نشینم و او را در آغوش می‌گیرم و با تمام وجود می‌گویم او‌ را درک‌ می‌کنم.
گلرخ شجاع‌ترین زنی است که دیده‌ام. با او هر هفته پیش درمانگر می‌روم و تلاش او را که سعی دارد با تاریک‌ترین بخش وجودش روبه‌رو شود، می‌بینم. پیشرفت او یکنواخت نیست. گاهی چند هفته عالیست و بعد ناگهان یک قدم عقب می‌رود و دوباره به رفتارها و ا‌فکار پرتنش خودش برمی‌گردد. ولی من باز هم عاشق او هستم. عشق به گلرخ مانند زندگی در کنار اقیانوس است، همان‌قدر که آرام و زیباست، گاهی هم با سونامی و طوفان‌هایش همه‌چیز را خراب می‌کند؛ اما من ساحلش را دوست دارم و یاد گرفته‌ام چگونه از روی نشانه‌ها وقوع طوفان را زودتر تشخیص دهم.
هنوز می‌ترسد من بروم، اما من واقعاً قصد ندارم بروم. من همیشه در انتظار آن نسیم آرامش‌بخش پس از طوفان او هستم که او را به بهترین و خواستنی‌ترین همسر دنیا تبدیل می‌کند.
زندگی با او مثل زندگی با فردی بدون پوست است که هر لمس کوچکی ممکن است یک درد غیرقابل تحمل برای او ایجاد کند.
با همه اینها من شاهد رشد محسوس او هستم. او که قبلاً با کوچک‌ترین احساس طرد شدن همه چیز را نابود شده می‌دید اکنون یاد گرفته مکث کند و اگر نتوانست و کنترلش را از دست داد و از خود ناامید شده و فریاد زد «باز هم مرا دوست خواهی داشت؟» می‌گویم:
- بله دوستت دارم، چون این زندگی مال هر دونفر ماست.
 
آخرین ویرایش:

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,469
49,638
مدال‌ها
3
داستان: خستگی
نویسنده: دردانه عوض‌زاده

پلک‌هایم انگار با چسب به هم چسبیده‌اند. صدای نق‌نق‌اش باز به گوشم می‌رسد. اصلاً دلم نمی‌خواهد چشمانم را باز کنم. تازه گرم خواب شده‌اند. آرام نشدنش می‌گوید چاره‌ای جز بیداری ندارم. سرم را برای طلب یاری می‌چرخانم. او هم رفته. متوجه رفتنش هم نشده‌ام. آهی کشیدم. چقدر بیهوده طلب کمک داشتم. مگر دیشب یک لحظه برخاست تا جای من بیدار بماند؟ شنبه بود و باید می‌رفت. مثل هر شنبه‌ی دیگر. می‌رفت تا چهار روز دیگر برگردد. خسته باز سرم‌ را روی بالش می‌گذارم. هنوز نق‌نق می‌کند. چه میشد راحت بخوابی؟ بی‌حال به طرفش سر می‌چرخانم. کمی سرم را بلند می‌کنم. دست روی پیشانی‌اش می‌گذارم. کل دیشب را نخوابیده و تلاش کرده بودم خنکش کنم، اما‌ هنوز تنش در کوره بود. بغض کرده و‌ سرم‌ را روی بالش می‌کوبم. هنوز نق‌نق بی‌حالش را می‌شنوم. چشمانم‌ می‌سوزد و سرم‌ درد می‌کند.
- تو رو‌ چیکار کنم؟ چرا باز تب کردی؟
به طرف پنجره سر می‌چرخانم. شرشر باران هنوز ادامه دارد.
- آخه توی بارون؟
این چهارمین شنبه‌ای بود که شب نخوابیده و باید برمی‌خاستم تا او را پیش دکتر ببرم. این بار سخت‌تر بود. آن بیرون باران می‌آمد. مجبور‌ بودم. تنش در آتش می‌سوخت و خنک هم‌ نمی‌شد. به هر ضرب و زوری بود برخاستم و‌ او را لباس پوشاندم، خودم هم‌ لباس پوشیدم و بغلش کردم.
- وای! ماشالله! تو کی این‌قدر سنگین شدی؟
چترم را برداشته و بچه به بغل بیرون زدم.
***
جمع کردن چادر و همزمان بغل کردن یک بچه سنگین شده، خودش مصیبت عظمی بود و نگه‌داشتن چتر و رسیدن به اتوبوس در زیر باران عزایی دیگر.
از بی‌قراری چادرم را چنگ می‌زند و از سر و کولم بالا می‌رود و نمی‌گذارد روی صندلی بنشینم. کمرم درد می‌کند و دستم از سنگینی تنش.
***
- آقای دکتر! این چهارمین شنبه است که دارم میارمش اینجا، باز تب کرده.
دکتر اخم می‌کند و متعجب می‌پرسد:
- چهار هفته؟ بذار سابقه‌شو ببینم، شاید یه مشکل جدی داره.
دلهره وجودم را چنگ‌ می‌زند. نکند طوری شده؟ حالا من دست‌تنها، بدون پدرش، در این باران کجا بروم؟
بچه هم در آغوشم آرام نمی‌گیرد نق می‌زند، مدام چادرم را چنگ می‌زند و می‌خواهد از من بالا برود، یعنی نشین و بلند شو مرا بگردان.
***
باز خوب که دکتر خیالم را راحت کرد. مشکل بزرگی نیست. بچه است و باز سرماخورده. چند قلم‌ دارو نوشت و چند توصیه کرد. در همان باران با یک دست بچه را بغل زده و چادرم را هم با همان جمع کردم و با دست دیگر چتر را گرفته‌ام. بچه کل وجودش را روی شانه‌ام انداخته. شانه‌ام به سِر شدن نزدیک می‌شود با مرثیه‌ی شرشر باران روی چتر، خیابان را رد کرده و‌ وارد داروخانه می‌شوم. بچه را روی صندلی انتظار می‌گذارم تا چتر را جمع کرده و نسخه را به داروخانه‌چی بدهم. لحظه‌ای تحمل نمی‌کند و صدای گریه‌اش بلند می‌شود. دستپاچه نسخه را می‌دهم و به طرفش می‌روم تا بلندش کنم. آرام نمی‌شود و چنان چنگ به چادرم می‌زند که چادر عقب می‌رود، فقط می‌توانم برای جلوگیری از نیفتادنش آن را تا پیشانی‌ام جلو بکشم. بالای ابروهایم قرار می‌گیرد و مثل پیرزن‌ها می‌شوم، اما چه اهمیتی دارد؟ بچه هنوز نق می‌زند و سعی می‌کند با پاهایش از من بالا برود، یعنی نایست و راه برو. دیگر توان پاهایم هم دارد می‌رود. با هزار دردسر دارو را گرفته، کارت کشیده، کیسه‌ی دارو‌ را در کیف می‌گذارم و بیرون می‌زنم. هنوز چتر را باز نکرده‌ام. نگاهم به اتوبوس می‌خورد. وای! باید به آن برسم، وگرنه در زیر این باران کی دیگر ماشین گیرم‌ می‌آید؟ بی‌خیال چتر شده و چادر را روی بچه می‌کشم و می‌دوم، به اتوبوس که رسیده‌ام دیگر خیس آب شده‌ام. چه خوب که بچه زیر چادر بود و‌ خیس نشد! با همان وضع، همین که می‌نشینم تا نفس راحتی بکشم، بچه عطسه می‌کند. زنی سرزنش‌وار می‌گوید:
- چقدر بی‌فکری؟ واسه چی توی این هوا بچه رو آوردی بیرون که سرما بخوره؟
دلم می‌شکند. گریه‌ام می‌گیرد. دستم سِر شده و دیگر توانی در پاها و‌ کمرم نمانده، اما قلبم بیشتر از همه‌جایم درد می‌کند. جوابی نمی‌دهم و سعی می‌کنم اشک‌ نریزم؛ مگر میشود؟ دلم بد گرفته و برای خالی کردن حرص درونم برایش پیام می‌نویسم.
- تو چرا هیچ‌وقت نیستی؟
کل گلایه‌ام از او، کار شهرستانش، نبودن چهار روز در هفته‌اش و تنها بودنم با یک بچه‌ی مریض در زیر باران می‌شود همین جمله که آن هم مثل بسیاری از پیام‌های دیگر بی‌جواب می‌ماند.
 

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,469
49,638
مدال‌ها
3
داستان: دلهره
نویسنده: دردانه عوض‌زاده


پنجه‌هایم را در پنجره فولاد گیر داده و درحال گفتن آخرین حرف‌هایم با امام‌رضا بودم. قرار بود بعد از این زیارت، همگی از جلوی حرم سوار ون دربستی شده و تا ترمینال برویم که به اتوبوس کاروان برسیم. همه‌ی وسایلمان را از مقابل زائرسرا درون ون جاسازی کرده بودیم و برای زیارت آخر به حرم آمده‌بودیم. تلفنم را از جیب مانتویم بیرون کشیدم و یک بار دیگر شماره‌ی پدر را گرفتم.

«دستگاه مشترک موردنظر در شبکه موجود نمی‌باشد»
رختی که از دیشب درون دلم داخل تشت افتاده‌بود دوباره به شست‌وشو‌ افتاد. چرا بابا از دیروز جواب تلفنش را نمی‌داد؟
اخم‌هایم درهم شد. اولین بار بود با کاروان دانشجویی به مشهد آمده بودم و از اول سفر، هر روز بیش از سه وعده یا بابا تماس می‌گرفت یا من زنگ می‌زدم، اما از دیروز ظهر که آخرین تماسمان بود دیگر جواب نداده بود. دم‌غروب که بازار رفته‌بودیم، زنگ زدم تا از مادر بپرسد اگر چیزی لازم دارد برایش بخرم؛ جواب نداد. شب هم زنگ زدم بگویم‌ چه ساعتی حرکت می‌کنیم، باز هم جواب نداد. الان هم می‌خواستم بپرسم او یا مادر اگر حاجتی دارند بگویند تا از امام‌رضا بخواهم، اما جواب نداد. یعنی چه شده بود؟ سابقه نداشت بابا این همه وقت جواب ندهد. همان‌طور که روی صفحه‌ی کوچک گوشی چشم دوخته بودم و با دکمه‌ی چهارجهته پایین صفحه از روی نام‌های درون دفتر تلفنم پایین می‌رفتم، نگاهم روی نام‌ سامان قفل شد. نه! من با او قهر بودم و اصلاً به او زنگ نمی‌زدم. برادر است که باشد. بزرگتر است؟ خب باشد. حق نداشت برای آمدنم به این سفر الم‌شنگه به پا کند، آن هم وقتی بابا خودش اجازه داده بود. انگار من بچه‌ام و از عهده‌ی خودم برنمی‌آیم. کاش مامان گوشی داشت. حالا با این دلشوره چه می‌کردم؟
- خانم کامیار؟
با صدای خانم سپهداری مسئول کاروان رو از پنجره فولاد گرفتم.
- جانم!
- دل بکن بریم خانومی! همه منتظرن.
دستپاچه «چشم» گفتم و رو به پنجره فولاد کردم.
- قربونت برم‌ آقا، خودت به دادم برس، بابا...
زبانم‌ نچرخید از فکری که دلهره به جانم انداخته‌ بود حرف بزنم.
- خودت خوب می‌دونی، دیگه همه‌چی دست خودت، خداحافظ آقا!
تازه سوار ون شده بودم و هنوز ون حرکت نکرده بود که صدای زنگ گوشی‌ام‌ بلند شد. ذوق زده دست در جیبم کردم.
- قربونت باباجان کجا بودی...
هنوز حرفم تمام نشده بود که با دیدن نام سامان روی صفحه گوشی اخم‌هایم درهم شد. چرا او‌ زنگ زده بود؟ ما که باهم قهر بودیم. اصلاً سابقه نداشت به من زنگ بزند. با دلهره دکمه‌ی سبز را فشردم.
- سلام.
- سلام چطوری؟
در صدایش چیزی‌ معلوم نبود. خیلی خونسرد بود.
- خوبم.
- کجایید الان؟
باور کنم او‌ برای پیگیری زمان رسیدنم زنگ زده؟
- تازه داریم میریم‌ ترمینال تا راه بیفتیم.
- خب هر وقت نزدیک شدید خبر بده بیام دنبالت.
زیادی مهربان نشده بود؟ فقط یک‌ «چشم» گفتم.
- کاری نداری؟
- نه.
- پس‌ خداحافظ.
«خداحافظ» ضعیفی گفتم و به صفحه‌ی تاریک گوشی‌ چشم دوختم. چرا سامان زنگ زده بود؟ دوباره شماره بابا را گرفتم.
مشترک‌ موردنظر...
- اَه...!
گوشی‌ را قطع کردم و درون جیبم انداختم. با دندان به جان لبم افتادم. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ دلشوره‌ی درون دلم‌ دیگر به قل‌قل افتاده بود. سعی کردم به احتمالات بد درون ذهنم محال جولان ندهم.
تا به اتوبوس رسیده، سوار شده و از مشهد خارج شویم درمقابل هجوم فکرهای منفی مقاومت کردم، اما‌ بعد دیگر شکست خوردم. معده‌ام‌ به هم‌ می‌پیچید و سر دلم‌ شور میزد. نکند برای بابا اتفاقی افتاده باشد؟ دیشب در خواب؟ یا دیروز که با ماشین بیرون رفته است؟ یا شاید هم اصلاً بی‌ماشین در‌ یکی از خیابان‌های شلوغ شهر...؟
- وای نه خدا نکند!
حتی می‌ترسیدم به سامان زنگ بزنم و پیگیر بابا شوم. اگر خدای نکرده می‌گفت... نه، نه، ان‌شاءالله که اتفاقی نیفتاده بود، ولی اگر یک وقت...؟
تا به شهرمان برسیم کنج صندلی اتوبوس خزیدم و با خوردن پوست لبم به تصاویر کنار جاده خیره شدم. آن‌ها هم با سرعت رد می‌شدند و دل‌آشوبه‌ی مرا بیشتر می‌کردند. کاش اصلاً نمی‌رسیدم که خبر بدی نشنوم. کاش تا ابد در همین حالت بی‌خبری می‌ماندم. اگر قرار بود آن خبر مهیب را بشنوم به خانه نمی‌رسیدم بهتر بود. به پلیس‌راه شهر که رسیدیم برای چندمین بار شماره‌ی بابا گرفتم و باز آن صدای زنانه‌ی منحوس. ناچار شماره‌ی سامان را گرفتم. تا جواب بدهد، جانم به لبم رسید.
- سلام!
سلام ضعیفی دادم و گوش سپردم شاید صدای قرآن بشنوم. نمی‌آمد. حتماً آن زمان زیادی را که منتظر جوابش مانده بودم را صرف آرام کردن اطرافش کرده‌ بود که من چیزی نفهمم.
- رسیدی؟
زبانم برای پرسیدن از بابا چوب خشک شده بود. فقط گفتم:
- نزدیکیم.
- خب بیایم جلوی دانشگاه دیگه؟
- آره.
- پس زود میایم.
قطع کرد.
- میان؟ با کی؟ حتماً با بابا دیگه.
آب خنکی روی دلشوره‌ی قلبم ریخته شد. همه چیز خاموش شد. اتفاق بدی نیفتاده بود که الکی نگران شدم. از اتوبوس که پیاده شدم و ساکم را تحویل گرفتم، سر چرخاندم و چشمم به پیکان سفید بابا افتاد. ذوق‌زده قدم پیش گذاشتم. کمی که رفتم هر دو در جلوی آن باز شد و سامان و‌ مادر پیاده شدند. تمام ذوقم به آنی کور شد. پس بابا کو؟ سرعتم آهسته شد. نگاهم بین سامان که میان در راننده و سقف تکیه زده و ایستاده بود و مادر که پیش می‌آمد رد و بدل شد. چرا مامان هم آمده بود؟ یعنی می‌خواستند همان خبر بدی که منتظرش بودم را به من بدهند؟ این چه لباسی بود که مادر پوشیده بود؟ پس آن لباس بیرونی همیشگی‌اش کجا بود؟ مگر چقدر عجله داشته که یک لباس سردستکی پوشیده‌ بود؟ شاید در لحظه‌ی آخر برای اینکه من نفهمم چه شده، لباس مشکی‌اش را عوض کرده و‌ نتوانسته یک لباس درست بپوشید. بغضِ درون گلویم بزرگ شد. پس فکرهایم‌ واقعیت داشت. مادر در آغوشم گرفت، اما‌ من فقط در‌ فکر‌ بابا بودم.
- سلام عزیزم رسیدن بخیر! چقدر دلتنگت شدم.
مگر چقدر‌ از هم دور بودیم‌ که دلتنگم‌ شود؟ فقط یک‌ هفته‌ی ناقابل! نه، حتماً می‌خواست قبل از دادن خبر دلداری‌ام بدهد. نگاهم را به طرف سامان چرخاندم که مثل همیشه بی‌خیال آرنجش را به سقف ماشین تکیه داده و نگاهم‌ می‌کرد. عجب بازیگر خوبی بود او! زبانم نمی‌چرخید، فقط نگاهم التماس‌وار به آن دو بود که از بابا بگویند. سوار شدیم. بغض گلویم‌ آنقدر بزرگ شده‌ بود که اگر لب باز می‌کردم چشم‌هایم‌ نشت می‌کرد. نگاهم میان‌ مادر و سامان که جلو بودند می‌چرخید. چرا چیزی نمی‌گفتند؟
ماشین که حرکت کرد بالأخره کل جرئتم‌ را جمع کردم و‌ با نهایت خودداری پرسیدم:
- بابا چطوره؟
مردم تا مادر پاسخ داد:
- خوبه!
- چرا‌ بابا نیومد؟
سامان جواب داد:
- ناراحتی من اومدم‌ دنبالت؟
بیا، نمی‌خواست جواب درست بدهد. دیگر ترسیدم چیز بیشتری بپرسم. مادر از زیارت و حرم پرسید و به زور جواب دادم ؛ در آخر پرسید ما رو هم دعا کردی؟ یک «بله» گفتم و دوباره سکوت شد. معلوم بود فقط می‌خواهند مرا سرگرم کنند تا برسیم. اگر جلوی خانه با بنرهای سیاه روبه‌رو شوم چه؟ چشمانم پرآب شده و‌ می‌سوخت. در دل التماس می‌کردم که یک نفر چیزی بگوید، اما‌ فقط سکوت برقرار بود.
ماشین که مقابل خانه نگه داشت. سریع سرم را چرخاندم. نه خبری از پرچم سیاه بود، نه اعلامیه؛ حتماً همه را جمع کرده بودند تا من نفهمم. سریع پیاده شدم. در خانه روی هم بود؛ حتماً خانه پر از مهمان بود و برای رفت و آمد راحت‌تر در را باز گذاشته بودند. در را پرشتاب هل دادم و‌ داخل شدم. با چیزی که دیدم سرجایم‌ میخکوب شدم. اشک‌های چشمم بالأخره راه افتاد.
- بابایی!
با عرق‌گیر و‌ پیژامه روی بهارخواب نشسته بود و داشت قلیان می‌کشید.
- بَه! دختر بابایی! بالأخره اومدی؟
به طرفش دویدم و‌ خودم‌ را در آغوشش انداختم.
- چرا از دیروز جواب تلفتنتو نمی‌دادی؟
نی قلیان را کنار گذاشت و‌ مرا نوازش کرد.
- تلفن؟ ها... نگفتن بهت؟ دیروز ظهر‌ افتاد توی چاه توالت، نشد درش بیارم.
از تصورش حالم‌ بهم خورد و چندش‌وار گفتم:
- عی! بابایی حرفشو نزن!
پدر خندید. «لوس» گفتن سامان را که ساکم را زمین می‌گذاشت، شنیدم. محل‌ نگذاشتم. بابا همان‌طور‌ که می‌خندید گفت:
- بددل‌ نباش، تو دختر‌ منی.
خودم را بیشتر در آغوشش فشردم. خنده‌هایش زیباترین بود و بوی تنش حتی الان که با بوی دود قلیان درهم شده‌بود هم، به من جان زندگی می‌داد.
 
آخرین ویرایش:

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,469
49,638
مدال‌ها
3
داستان: سیب سرخ
نویسنده: دردانه عوض‌زاده

باد خنک شبانگاهی صورت دخترک را نوازش می‌کرد. دو دستش را زیر سرش گذاشته و به آسمان خیره شده بود. نگاهش را از ستاره‌های آسمان گرفت و سرش را به طرف مادربزرگش چرخاند. او هنوز قصد خوابیدن نداشت و زیر نور چراغ در حال انداختن نقش یک خوشه‌ی گندم روی کیف کنفی سفید بود. تمام عصر را صرف دوختن کیف کرده بود، همان موقعی که دخترک برای بازی از خانه بیرون زد و آن حرف‌ها را شنید.
- عزیزجان؟
مادربزرگ همان‌طور که مشغول فرو کردن سوزن میان پارچه بود، گفت:
- جان عزیز!
- امروز دخترها روپوش و کیف‌هایی که از تاج‌الدین خریده بودن رو آوردن نشونم دادن.
پیرزن که سوزن را میان پارچه فرو کرده بود، دستش ثابت ماند.
- خب؟
دخترک سرش را به طرف آسمان چرخاند.
- همشون یه رنگ بودن...
پیرزن سرش را بالا آورد و به دخترک چشم دوخت. نگاه دخترک به لباس مدرسه‌‌ی صورتی‌رنگی بود که با چوب‌رخت به میخ ستون چوبی ایوان آویزان شده بود. با لحن حسرت‌واری ادامه داد:
- مثل مال من نبودن.
- خب لباس گندم من که نباید مثل بقیه باشه. تازه به آقامعلم هم گفتم، گفت ایرادی نداره یه رنگ دیگه بپوشی.
دخترک سر چرخاند و به کیف کنفی دست مادربزرگ چشم دوخت.
- کیفشون هم مثل من نبود.
پیرزن حسرت درون لحن دخترک را حس کرد. لبخندی زد و گفت:
- چرا دوست داری شبیه بقیه باشی؟
- چون خوبه...
پیرزن سرش را کمی کج کرد.
- خوبه؟
دخترک نیم‌خیز شد و درون رختخوابش نشست.
- آره... موهای اونا سیاهه مال من زرد، اونا مامان و بابا دارن من ندارم، اونا فردا همه مثل همند من نه...
دخترک کمی مکث کرد و ادامه داد:
- چرا من شبیه اونا نیستم؟
پیرزن کیف را کنار گذاشت و دستانش را باز کرد. دخترک با شتاب خود را به آغوش او رساند. پیرزن روی سر او را بوسید و گیس‌های طلایی سرش را که یادگار عروسش بود، نوازش کرد و گفت:
- چون تو گندم طلای منی، گندم من که نباید شبیه هیچ کسی باشه، اون تکه!
دخترک سر چرخاند و درون چشمای مادربزرگ چشم دوخت.
- این خوبه؟
پیرزن با حسرت در چشمانی که پسرش را مقابلش زنده می‌کرد، نگاه کرد و گفت:
- تک بودن خیلی خوبه، تک بودن یعنی تو خاصی؛ خاص بودن یعنی یه سیب سرخ بین سیب‌های زرد.
دخترک نگاهش را از روی شانه‌ی مادربزرگ به طرف پنجره‌ کشید، جایی که سبد سیب‌های زردی قرار داشت که بعدازظهر وقتی از باغ امیرخان برمی‌گشتند، به عنوان انعام به مادربزرگ دادند. روی همه‌ی آن‌ها سیب سرخی قرار داشت که خود امیرخان به دخترک داد و او آن را میان سیب‌ها گذاشت تا فردا به مدرسه ببرد. پیرزن نگاه دخترک را به سیب‌ها دید و آرام گفت:
- قشنگه نه؟
دخترک خندید. قشنگ بود. اینکه شبیه بقیه نباشی قشنگ بود.
***
مقابل مدرسه از مادربزرگ که راهی باغ امیرخان بود، خداحافظی کرد و داخل شد. دخترها در حیاط راه می‌رفتند. همه روپوش‌های طوسی و مقنعه‌های سفید داشتند. کیف‌های آبی‌رنگی هم روی دوششان بود. گل‌سیما دختر امیرخان اول از همه او را دید. دیروز هم اول از همه به او سوزدل داده بود که روپوش نو خریده است. گندم با خودش تکرار کرد:«من با اونا فرق دارم» دست روی نقش خوشه‌ی گندم روی کیف کشید و به راه افتاد. کمی دلهره ته دلش بود. مقنعه‌اش را صاف و سرش را بلند کرد. «من یه سیب سرخم بین سیبای زرد؛ قشنگم و خاص» از بین دخترها رد شد. گل‌سیما گفت:
- کیفشو! ننه‌بزرگت دوخته؟ روپوشت هم که همون پارسالیه... تو هیچ‌وقت عین ما نمیشی.
گل‌سیما‌ خندید. بقیه هم خندیدند. گندم سر بلند به همه نگاه کرد و بعد پوزخندی زد. گل‌سیما اخم کرد.
- به چی می‌خندی؟
گندم سرش را میان همه گرداند.
- به اینکه همتون شبیه همید، اما من قشنگ‌ترم، چون شبیه شما نیستم و خاصم!
گل‌سیما بیشتر اخم کرد.
- خاص؟
گندم سرش را بالاتر گرفت.
- من گندمم، گندم طلای عزیز! باید با همه فرق داشته باشم.
دخترها متعجب به هم نگاه کردند. صدای زنگ مدرسه بلند شد. گندم از بین همه رد شد و در صف اول جا گرفت.
 

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,469
49,638
مدال‌ها
3
داستان: ذره‌ای نور
نویسنده: دردانه عوض‌زاده

- هیچ کدوم از زخم‌های ما موقعی که توی پارک بازی می‌کردیم اتفاق نیفتاده.
پسرک پشت دستش را به بینی‌اش کشید و قوطی پلاستیکی خارج کرده از سطل طوسی‌رنگ کنار باغچه‌ را درون گونی‌اش انداخت و ادامه داد:
- زندگی ما رو انداخته وسط دنیای بزرگترها، بعد چرخونده و چرخونده تا دیگه یادمون بره چی می‌خواستیم و چی فکر می‌کردیم؟
پسرک گونی چند رنگش را حاصل به‌هم دوخته شدن چند گونی دیگر بود تا قدی به اندازه‌ی خودش بیابد، تکان داد. هنوز سبک بود. گنجینه‌ای که پسر و‌ رفیقش جمع کرده‌ بودند زیاد جالب نبود. مرد از نحوه‌ی حرف‌زدن پسر نوجوان خوشش آمده‌ بود.
- چند سالته؟
پسر آستین کاپشنی را که زمانی سرخ‌رنگ بوده و اکنون صورتی بدرنگی شده بود و از سوراخ‌هایی قسمت کرم‌رنگ داخل آستین بیرون جهیده بود را روی پیشانی‌اش کشید.
- مگه فرقی می‌کنه؟ غلتک روزگار از رومون رد شده، دیگه مهم نیست چقدر تا الان زنده‌ بودیم.
مرد از شنیدن اصطلاحات پسر کیف می‌کرد و لبخند میزد. در انتخاب خودش اشتباه نکرده بود.
- یه خرده صبر کن، به حرف‌های من هم گوش بده.
پسر کوچکتری که عقب‌تر از آن‌ها بود، خود را رساند و دو پاکت آبمیوه درون گونی انداخت و اشاره‌ای به پسر بزرگتر کرد که یعنی «بیا برویم» پسر بزرگتر دستش را تکان داد که یعنی «تو برو!» پسرک کوچکتر سراغ سطل بعدی پارک رفت و پسر بزرگتر رو به مرد کرد.
- بی‌خیال حاجی! گفتم که هیچی ازت برنمیاد.
مرد دست روی بازوی پسر گذاشت.
- من هم گفتم بذار تلاشمو بکنم.
پسر قسمتی از گونی که درون دستش مچاله شده بود را کمی بالا آورد و نشان مرد داد.
- زندگی ما همینه، گونی...
نگاهی به درون سطل کنار دستش کرد.
- سطل زباله...
دست برد و یک قوطی فلزی نوشابه را از درون سطل بیرون کشید و به مرد نشان داد.
- قوطی...
آن را درون گونی انداخت.
- چیزی جز اینا نیست.
مرد نگاهش رنگ تأسف گرفت. این پسر نباید هدر میشد.
- دلت نمی‌خواد عوضش کنی؟
پسر کمی برافروخته شد.
- چطوری؟ از کجا؟
پسر کمی مکث کرد. گرهی میان ابروهای سیاهش انداخت، سرش را کمی پیش کشید و باتحکم ادامه داد:
- اصلاً چرا؟
مرد دستی تکان داد:
- گفتم که می‌خوام...
پسر با تشر میان حرف مرد رفت.
- ببین حاجی... واضح پرسیدم‌، واضح جواب بده، چرا از بین این همه آشغال‌جمع‌کن گیر دادی به من درس بدی؟
مرد نگاهش را در صورت کثیف پسر گرداند و در چشمان گستاخش ایستاد.
- چون می‌دونم تو ارزششو داری.
پسرک‌ پوزخندی زد.
- ارزش؟ خنده‌مون ننداز حاجی!
مرد برای اینکه فرصت را از دست ندهد، بلافاصله جواب داد:
- تو مایه‌شو داری که برات وقت بذارم.
پسر پلک بست و سر تکان داد.
- گفتم جوک‌ نگو حاجی! تو که منو نمی‌شناسی.
- درسته نمی‌شناسمت، ولی قبلاً دیدمت.
پسرک ابرو درهم کشید.
- کجا منو دیدی؟
- اون دفعه که توی کوچه ما بودی، رفتی سراغ کارتن کتاب‌هایی که پشت در یه خونه بود.
پسر که سرش کج کرده بود، تک‌ابرویش را بالا داد و با گفتن «خب؟» به مرد چشم دوخت.
- من همون روز هم فهمیدم تو با بقیه‌ی اونا فرق داری.
نگاه مرد به پسر دیگر رفت که با آغوشی پر از قوطی و بطری آمد و درون گونی خالی کرد. پسر کوچکتر نگاه بدی به مرد انداخت و بعد با تکان دادن سر به پسر علامت داد که «بریم!» پسر با تکان دست او‌ را راهی کرد و بعد به مرد گفت:
- من هیچ فرقی ندارم.
مرد نگاهش را به پسرک رفته دوخت.
- فرق داری، اگر هر کدومشون اون روز به جای تو بود اون کتاها رو یه ریز می‌نداخت توی گونیو می‌برد، بدون اینکه براش مهم باشه، اما‌ برای تو اونا مهم بود. نشستی و اونا‌ رو ورق زدی، من دیدم لب باغچه نشستی و خوندی.
پسر با لحن متفکری گفت:
- تو کجا‌ بودی که دیدی؟
مرد کمی عقب رفت و با طمأنینه گفت:
- من پشت پنجره‌ی خونه روبه‌رویی بودم.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
- دیدم چطور با ذوق اونا رو نگاه می‌کردی.
پسرک از مرد چشم گرفت و به سوی دیگری نگاه کرد. پسر کوچکتر از او دور شده بود و داشت محتویات مفید سطلی را بیرون می‌کشید و کنارش زمین می‌گذاشت. باید به او می‌رسید، اما‌ چیزی در دلش سنگینی می‌کرد که مانع رفتنش میشد.
- خب که چی؟
مرد با دلسوزی گفت:
- من از همون روز رفتم توی فکرت و منتظر بودم تا دوباره ببینمت، حالا که پیدات کردم نمیذارم بری.
سنگینی قلب پسر تا گلویش آمد و گره شد. رو به مرد کرد و عصبی گفت:
- خیلی خب... حق با توئه، من عاشق کتاب خوندنم، هر جا توی آشغال‌ها کتاب و مجله ببینم می‌کنم توی پیرهنم ببرم خونه، ولی خب منی که دو کلاس سواد بیشتر ندارم چطور می‌تونم به کتاب فکر کنم؟ من حتی نمی‌تونم کتاب‌ها رو جلوی چشم بقیه دست بگیرم تا دستم نندازن، سواد به درد من نمی‌خوره، منی که صبح تا شب باید سگ‌دو بزنم یه گونی این قدی پر کنم بدم دست صاحبکار تا بتونم یه شب دیگه شکم چهارنفرو‌ پر کنم، دیگه چه توفیر داره دوتا کتاب بیشتر بخونم یا نه؟
سری تکان داد و با صدای لرزان ادامه داد:
- آره اون روز، اون همه کتاب دیدم، مال چهارم بودن، قبلاً خونده بودم، اما ذوق کردم باز نشستم و بعضیاشو خوندم؛ ولی آخرش هم دیدی چی شد؟
دست آزادش را بلند کرد.
- همه رو‌ انداختم توی گونی بردم بدم دست صاحبکار تا یه روز دیگه زنده بمونم...
دوباره سری تکان داد.
- می‌بینی حاجی؟ این عاقبت همه‌ی کتابایی که من می‌خونم. آخر سواد و‌ خوندن من همیشه همینه، باید بشه نون شب چهارتا آدم.
مرد که نگاه به سنگفرش‌های زمین دوخته بود. سری چرخاند و به طرف پسر کوچکتر اشاره کرد.
- برادرته؟
پسر سر بالا انداخت.
- نه من دوتا آبجی دارم.
- اونا‌ هم‌ کار می‌کنن؟
- نه، یکیشون نوزاده، اون یکی دوسالشه.
- پدرت چیکار می‌کنه؟
- پارسال زیر پل بزرگراه تموم کرد.
- مادرت چی؟
- الان مریضه.
مرد «متأسفم»ی گفت و پسر جواب داد:
- تأسف تو واسه ما نون نمیشه.
پسر گونی را بالا کشید و روی دوش انداخت. مرد دستپاچه شد. سریع دست در جیبش کرد و کارتی بیرون کشید.
- بهم زنگ بزن، قول میدم برای تو و مادر و‌ خواهرات کاری کنم.
پسر چند لحظه با تردید به دست مرد نگاه کرد و بعد کارت را گرفت. پسر دیگر با «آهای» صدایش کرد و او تند قدم برداشت و دور شد. مرد نگاه نگرانش را به پشت سر پسر دوخت و آرزو کرد کاش به او زنگ بزند. پسر دور که شد، شتاب‌زده نگاهی به کارت انداخت. اسم مرد و شماره‌اش را خواند. شهرتی که مقابل نام مرد بود برای پسر جالب شد: «نویسنده»! کمی لبش کج شد. ابرویی بالا انداخت و کارت را درون جیب روی قلبش گذاشت. شاید ذره‌ای نور در‌حال تابیدن بود.
 

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,469
49,638
مدال‌ها
3
داستان: خستگی

پلک‌هایش داشت روی هم می‌افتاد. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت تا بتواند سرش را ثابت نگه دارد. نگاهش را به تخته دوخت، اما تصویر تار شد. چشمانش می‌سوخت و میل داشت آن‌ها را ببندد، ولی جایش نبود. چند بار پلک زد، شاید حس سوزش و خشکی از بین برود؛ هربار که پلک‌هایش بسته میشد، چشمانش فریاد می‌کشید که درهمان حال بماند، حیف که باید آن‌ها را باز می‌کرد. تصاویر فقط چند لحظه صاف می‌ماندند و بعد باز تار می‌شدند. کلمه‌ای از حرف‌های گفته شده را نمی‌شنید، اما باید گوش می‌کرد. سردرد هم گرفته بود و مغزش داشت منفجر میشد. دستی به صورتش کشید و دوباره نگاه به تخته دوخت. درد از پشت کاسه‌ی چشم به شقیقه‌هایش زده بود. پلک‌هایش داشت به سمت هم جذب می‌شدند. ابروهایش را بالا کشید تا آن‌ها هوس دیدار پیدا نکنند. دستی که تکیه‌گاه سرش شده بود، داشت بی‌حال میشد. گردنش نیز مدتی بود که میل به میز پیدا کرده بود. سرش را از روی دستش برداشت و راست نشست. دو دستش را به صورتش کشید. هنوز آن‌ها را پایین نیاورده بود که صدای تاکنون نامفهوم معلم را واضح شنید:
- خانومی! شما مثل اینکه حالت خوش نیست، برو یه آبی به صورتت بزن، برگرد!
 

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,469
49,638
مدال‌ها
3
داستان: انتهای راه

خسته شده‌ام. مدت‌ها تلاش کردم و با بی‌توجهی او روبه‌رو شدم. واقعا به من توجه نداشت. اصلا شاید تقصیر اختلاف سنی ماست. به گمانم چهارده‌سال کافیست برای اینکه حرف هم را نفهمیم؛ ولی نه، حس می‌کنم او از همان ابتدا هم تمایلی به من نداشت؛ وگرنه خیلی‌ها را دیده‌ام که حتی باوجود اختلاف‌سنی، باز هم‌صحبت هم بودند. او هیچ‌گاه تمایلی به حرف زدن با من نداشت. همیشه وقتی خانه بود، سر در گوشی خود داشت. وقتی حرف می‌زدم با پاسخ‌های کوتاه مرا از سر خودش باز می‌کرد. وقتی هم عصبی می‌شدم و اعتراض می‌کردم با دلخوری می‌گفت:«خسته‌م بذار استراحت کنم. »
انگار من خسته نبودم. یک بار نشد با من با شوخی و خنده حرف بزند، اما همین که مهمان می‌آمد، چنان با او‌ گرم می‌گرفت که شک می‌کردم این همان آدم قبل است. یک بار هم به او گفتم:«چرا اینقدر که با بقیه خوش صحبتی بامن نیستی؟»
گفت:«آدم که نمی‌تواند مهمانش را ناراحت کند.» چیزی نگفتم، اما پیش خودم فکر کردم «پس می‌تواند زنش ناراحت کند؟»
می‌دانید چقدر در این زندگی خودم را به کوچه‌‌ی علی‌چپ زدم که عیبی ندارد، بالاخره درست میشود؛ ولی نشد.
اهل تفریح و مسافرت هم نیست. در این چندسال مرا جایی نبرد، جز خانه‌ی پدر و مادرش در شهرستان، که آن‌چنان خوشی برای من ندارد. دوست دارم در ماشین با او حرف بزنم و مثل بقیه زن و شوهرها تا رسیدن به مقصد اختلاط کنیم؛ اما هر چه حرف بزتم او به اجبار و کوتاه پاسخ می‌دهد. من هم دیگر ساکت شده‌ام. آن اوایل وقتی حرف از مسافرت واقعی می‌زدم، هزار عیب و ایراد و بهانه می‌گرفت، از گرانی بنزین و خطر تنهایی رفتن و ریسک خرابی ماشین در بین راه و دردسرهای سفر، یک بار هم که زیاد اصرار کردم، گفت:«ببرمت سفر که کل مسافرت رو با دعوا زهر کنی؟»
بهت زدم و دیگر از آن روز حرفی از مسافرت نزدم.
به دلم ماند وقتی مریض می‌شدم، یکبار حالم را بپرسد و مثل بقیه شوهرها مرا وادار کند به دکتر برویم. از سر کار که برمی‌گشت حالم را نمی‌پرسید و بیشترین لطفش این بود که اگر بدون روانداز خوابیده بودم، یک پتو می‌انداخت و بعد هم می‌گفت:«فردا برو دکتر!» و من حرص می‌خوردم که چرا تو نمی‌بری؟
باردار که شدم فقط مدت کمی توجهش زیاد شد که آن هم بعد از به دنیا آمدن دخترم پر کشید. چند شب بعد هم به بهانه‌ی گریه‌های شبانه نوزاد اتاقش را جدا کرد و رفت جای دیگر خوابید. من از او می‌خواستم در نگهداری کودک کمکم کند، اما او می‌گفت:« باید بخوایم که فردا برم سر کار پول دربیارم.»
حتما می‌گویید خودم ولخرج بوده‌ام که نیاز داشت زیاد کار کند؟ نه آقا، او آن‌چنان پولی در اختیار من نمی‌گذاشت. من هم به همان اندک قانع بودم. در این زندگی کی مرا در بازار و درحال خرید دید؟ چندسال یکبار برای خودم خرید می‌کنم و همین سالی یکبار که برای بچه‌ها خرید می‌کنم را آقا با کلی ایراد و بهانه که لباس دارید، لباس تازه برای چه می‌خواهید روی روانمان راه میرود. اصلا اگر من قناعت نمی‌کردم این آقا می‌توانست با این درآمد دوتا خانه بخرد؟ گرچه خودش دلیل آنها را کار کردن زیاد خودش می‌داند، اما نتیجه‌ی خرج نکردن من است. بگوید در این چندسال کی برای من طلا یا لباس آنچنانی خریده‌است؟ کی پولش را صرف این آرایشگاه و آن لوازم آرایش کرده‌ام؟ کی به او گفتم فلان چیز را برای من بخر؟ اصلا می‌دانید چیست؟ تقصیر خودم است که زبان نداشتم و نصف حقوق این جناب را طلب نمی‌کردم. اگر بیشتر خرج می‌کردم الان ارج و قرب بیشتری داشتم. قدیمی‌ها راست گفته‌اند، زن بی‌خرج زن بی‌ارجه. من هم در زندگی این مرد بی‌ارج بودم چون برایم‌ خرج نمی‌کرد. به خیال خودم به او‌ لطف می‌کردم، اما مگر می‌دید؟ هرجا می‌نشست از خودش تعریف می‌کرد و از من چیزی نمی‌گفت. به دلم ماند یک بار هم از من به خاطر فلان کار یا فلان زحمت تشکر کند؛ گفتن «دوستت دارم» که پیشکش.
برای او زن خانه‌دار یک کلفت است که وظیفه چ‌اش اطاعت اوامر آقای خانه است. وای به حالش اگر اشتباه کند. اصلا قبول ندارد که من هم خسته می‌شوم و گاهی کم می‌آورم.
گفتم، اوایل دوست داشتم فراغت از کار و گوشی پیدا کند تا به من توجه کند، اما الان دیگر ترجیح می‌دهم مشغله‌هایش روزبه‌روز بیشتر شود؛ چون همین که ساعتی بیکار می‌شود، همه جای خانه سرک می‌کشد تا از من ایراد بگیرد. هر وقت بلند شده و در خانه می‌چرخد من دلشوره می‌گیرم که باز چه چیزی را می‌خواهد بهانه‌ی بحث و جدل تازه بکند؟ تحمل آن جدل‌ها سخت است. هروقت از جایی عصبی باشد، از قصد در خانه می‌چرخد تا نکته‌ای پیدا کند و عصبانیت خودش از دیگران را سر من تخلیه کند. تا کی من باید محل تخلیه فشارهای روانی او باشم؟
حق ندارم در زندگی این آقا لحظه‌ای دلخور باشم. اینکه نازکش ندارم به کنار، دلخوری من برایش این معنی را دارد که خوشی زیر دلم زده است؛ ولی خودش اگر تقی به توقی بخورد، سریع دلخور شده و قهر می‌کند و همان یک ذره حرف را هم دیگر نمی‌زند. قبلا، آن زمانی که برایم مهم بود، خیلی حرص می‌خوردم، کلی عذرخواهی جا و بی‌جا می‌کردم و نازش را می‌کشیدم تا دلش نرم شود؛ اما مدت‌هاست که دیگر به قهرهایش هم بی‌اعتنا هستم. می‌گویم قهر بکند، مگر وقتی نمی‌کند چه گلی به سرم میزند که تلاش کنم آشتی کند؟
همه‌ی بداخلاقی‌هایش را به طریقی میشد تحمل کرد، اما این اواخر دست روی نقطه‌ی حساس من گذاشته شروع کرده به تعریف از زن این و آن، بهانه اش هم چیست؟ فلانی زنش شاغل است. چپ می‌رود، راست میرود، خانه‌دار بودن مرا چماق می‌کند می‌زند توی سرم. یادش رفته قبل ازدواج می‌گفت:«من دلم نمی‌خواهد زنم سر کار برود، همه چیز را برایش مهیا می‌کنم در خانه بماند» اما حالا می‌گوید آدم زن می‌گیرد باید زن شاغل بگیرد. به گمانم اندک خرجی را هم که برایم می‌کند، زیاده می‌بیند. شاید هم مزاحم زندگی‌اش هستم، می‌خواهد از دست من خلاص شود برود سراغ یکی از همان زن‌هایی که شاغل هستن. اصلا از کجا‌ معلوم؟ شاید زیر سر هم دارد. داشته باشد، دیگر برایم مهم نیست. گفتم که، مدت‌هاست برایم بی‌اهمیت شده است. تا الان هم فقط به خاطر بچه‌ها او را تحمل کرده‌ام. آنها هم که دیگر بزرگ شده‌اند، خودشان از پس خودشان بر می‌آیند.
بخواهم حرف بزنم تا صبح باید از درد و غصه های زندگی‌ام با این آقا بگویم؛ اصلا ول کنید، چرا این زخم دلمه‌بسته را با ناخن بخراشم؟ من دیگر خسته شده‌ام، از همه چیز این زندگی، طلاقم را بدهید بروم پی زندگی‌ام؛ دیگر بیش از این نمی‌کشم.
 

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,469
49,638
مدال‌ها
3
داستان: قضاوت

عقربه‌های ساعت به دو و نیم نزدیک میشد که خانم آشنا از سر جایش بلند شد. مثل همیشه ربع‌ساعت زودتر. نگاهم را از مانیتور گرفتم و به او که میزش روبه‌روی من و کنار در خروجی بود، دوختم. هدفون‌های سفیدی را که همیشه در گوش داشت، مرتب کرد. کیفش را از جاکیفی کنار میز برداشت. به طرف میز من و خانم ماندگار چرخید. سری تکان داد و خیلی مختصر و آرام گفت:
- خداحافظ.
بلافاصله از در خارج شد. زیر زبانی جوابش را دادم و نگاهم را باز به متن درون صفحه‌ی ورد دوختم تا آخرین بررسی را انجام دهم تا اگر کلمه‌ای غلط تایپ شده بود، اصلاح کنم.
اول صدای قژ کشیده شدن صندلی ماندگار را شنیدم و بعد صدای خودش را.
- دیدیش؟
بدون آنکه چشم از خواندن متن بگیرم، گفتم:
- کی رو؟
- دختره‌ی ایکبیری رو.
نگاهم را از او گرفتم و باز به متن درون مانیتور دوختم.
- منظورت آشناست؟
- آره خودِ مغرورش، های‌کلاس بودنش نمیذاره با ماها بجوشه. دیرتر از بقیه میاد، زودتر از همه هم میره. همش هم هدفون میذاره نکنه یه وقت صدای ما مزاحم اوقاتش بشه، دادبه می‌گفت معلومه براش افت داره که اینجا کار کنه. نمی‌دونم واسه چی اومده؟ اصلا فکر کنم از کار قبلیش اخراج شده. پاکمهر می‌گفت با پارتی مهندس توانا اومده. ایرجی می‌گفت دیگه تحمل بالازدنشا نداره، اگه به مهندس توانا نمیشه چیزی گفت به دکتر برنا که میشه. راست هم میگه، معنی نداره هروقت دلش خواست بیاد هروقت دلش خواست بره. آشنای مهندس تواناست که باشه. یعنی چی ما سروقت بیایم خانم خانما دلبخواهی!
در حال تصحیح یکی از غلط‌های تایپی متن گفتم:
- چیکارش دارید؟ اونکه سرش توی لاک‌ خودشه.
- ببین... باور کن بین این و توانا یه چیزی هست که بهش کار نداره، سه‌ماه پیش واسه خاطر استخدام این خانم براش توی این اتاق میز اضاف کردن. اصلا دیدی ماشینشو کجا میذاره؟ ته پارکینگ، کنار موتورخونه انگار ماشین بقیه نجسه که دور شده.
کارم تمام شده بود. آیکون سیو را زدم و صفحه ورد را بستم.
- به ما چه کجا پارک می‌کنه؟
- واه‌ واه! انگاری از دماغ فیل افتاده.
سیستم را خاموش کردم و رو به او کردم.
- بی‌خیال دختر!... میمونی یا میای؟
نگاهی به ساعت دیواری انداخت. صندلی‌اش را به طرف میز خودش کشید و گفت:
- نه میمونم، هنوز کار دارم.
وارد پارکینگ که شدم، صدای آهسته و نامفهوم حرف زدن کسی با تلفن را شنیدم. سر چرخاندم و آشنا را کنار ماشینش دیدم. هنوز نرفته بود. یک دستش را به سقف ماشین تکیه داده و با تلفن حرف میزد. به طرف ماشین خودم‌ رفتم و کلید انداختم. همزمان با چرخاندن کلید به طرف آشنا سر چرخاندم. دختر مرموزی بود، اما مشکوک نه. به نظرم شاید فقط درون‌گرا بود و روابط اجتماعی ضعیفی داشت. خواستم در را باز کنم که آشنا دستی را که گوشی داشت، با «اَه» بلند و غمگینی که گفت به سقف ماشین کوفت. من به جای او‌ «آخ» گفتم. پیشانی‌اش را به لبه‌ی سقف تکیه داد. تکان شانه‌هایش را که دیدم، دیگر نتوانستم صبر کنم. خودم را به او‌ رساندم.
- خانم‌ آشنا حالتون خوبه؟
سرش را دستپاچه بلند کرد و تا مرا دید، خود را جمع و جور کرد و اشک‌هایش را پاک‌ کرد. به او رسیدم.
- چی شده عزیزم؟
- هیچی... من خوبم.
ـ اتفاقی افتاده؟ می‌تونم کمکی کنم؟
سری تکان داد و نگاهش را از من گرفت.
- نه... طوری نیست.
دستم را روی شانه‌اش گذاشتم.
- ببین... نتونم کمکی کنم، پای درد دلت که می‌تونم بشینم. حرف بزن قول میدم حالت بهتر بشه. با کی حرف می‌زدی که حالتو بد کرد؟
گوشی را بالا آورد و نگاهی به صفحه‌ی آن انداخت.
- دکتر برنا بود، گفت گزارش بی‌نظمی‌هام بهش رسیده. توبیخم کرد. گفتم با مهندس توانا هماهنگم، ولی گفت مهم نیست. باید مثل بقیه سر وقت بیام و برم.
- خب اینکه گریه نداره، از فردا زودتر بیا و دیرتر برو!
سری به اطراف تکان داد. باز چشمانش خیس شد.
- نمی‌شه، نمی‌تونم، صبحا زود بلند شم.
تعجب کردم.
- این حرفه می‌زنی دختر؟ چرا نمی‌تونی؟ شبا زودتر بخواب!
- نمی‌تونم، کارام زیاده، تا دیر وقت بیدارم. مادرم بیماره، خسته از اینجا که میرم تا به اون برسم و بقیه کارها رو بکنم، از نصفه‌شب هم‌ می‌گذره. شبا هم خواب راحت ندارم، همش ناله می‌کنه و نمی‌تونم ولش کنم. جز منم ک.س دیگه‌ای رو نداره. از پنج‌ماه پیش حالش وخیم شد و کاملا افتاد. پرستار تمام‌وقت نتونستم براش پیدا کنم. پرستارش نیمه‌وقته تا سه. از کار قبلیم فقط به خاطر این اومدم بیرون که باید تا پنج میموندم. با واسطه مهندس توانا‌ اومدم اینجا. بهش وضعیتمو گفتم. گفت ایرادی نداره. حالا دکتر برنا معترض شده میگه اجحاف در حق بقیه‌س. به خدا میدونم. برای اینکه کارم‌ عقب نمونه، یه ریز همه‌ی روز رو کار می‌کنم. این قدر خسته‌م که اگه این هدفون توی گوشم‌ نباشه خوابم‌ می‌گیره. من به این کار احتیاج دارم. مجبورم نگهش دارم، اما‌ خودم بریدم، دیگه کم آوردم. نمی‌دونم چیکار کنم؟
اشک‌هایش لحظاتی بود به راه افتاده بود، گریه‌اش هم صدادار شد.
دستم را از پشت گردنش رد کردم و سرش را به خودم چسباندم‌ و گفتم:
- غصه نخور... شرایطت رو به دکتر برنا هم بگی می‌فهمه.
سرش را نوازش کرده و به قضاوتهای اشتباه بقیه درمورد او فکر کردم.
 
بالا پایین