جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

ادبیات نوشتاری درخت آرزوها و گنجشک کوچک

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته ادبیات نوشتاری و صوتی کودکان توسط ~ZAHRA~ با نام درخت آرزوها و گنجشک کوچک ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 46 بازدید, 13 پاسخ و 0 بار واکنش داشته است
نام دسته ادبیات نوشتاری و صوتی کودکان
نام موضوع درخت آرزوها و گنجشک کوچک
نویسنده موضوع ~ZAHRA~
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ~ZAHRA~
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,038
23,438
مدال‌ها
6
در دل جنگلی سرسبز و آرام، جایی که صبح‌ها نور خورشید از میان شاخه‌های بلند درختان می‌تابید و شب‌ها صدای جیرجیرک‌ها لالایی جنگل می‌شد، گنجشک کوچکی به نام «چی‌چی» زندگی می‌کرد. چی‌چی از همه گنجشک‌های هم‌سن‌وسالش باهوش‌تر بود، اما یک عادت بد داشت؛ همیشه می‌خواست همه چیز را خیلی زود به دست بیاورد.
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,038
23,438
مدال‌ها
6
اگر دوستانش ساعت‌ها دانه جمع می‌کردند، او دنبال راهی می‌گشت که بدون زحمت، کیسه‌ای پر از دانه پیدا کند. اگر پرواز کردن سخت بود، آرزو می‌کرد کاش باد همیشه او را با خودش ببرد. یک روز، کلاغ پیر و دانایی که سال‌ها در آن جنگل زندگی کرده بود، داستانی عجیب برای حیوانات تعریف کرد.
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,038
23,438
مدال‌ها
6
با خودش گفت:
«اگر این درخت واقعی باشد، از او می‌خواهم همیشه غذای فراوان برایم فراهم کند. دیگر لازم نیست زحمت بکشم!»

صبح روز بعد، خیلی زود راهی شد. مسیر درخت آرزوها آسان نبود. باید از رودخانه‌ای باریک می‌گذشت، از میان بوته‌های خاردار عبور می‌کرد و از تپه‌ای بلند بالا می‌رفت. چند بار خسته شد و خواست برگردد، اما فکر دانه‌های بی‌پایان دوباره به او نیرو می‌داد.
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,038
23,438
مدال‌ها
6
سرانجام به درخت رسید. درختی بسیار بزرگ با تنه‌ای پهن، شاخه‌هایی که تا دل آسمان کشیده شده بودند و برگ‌هایی که در نور خورشید مانند زمرد می‌درخشیدند. چی‌چی چشم‌هایش را بست و گفت:
«ای درخت آرزوها! کاری کن دیگر هیچ‌وقت برای پیدا کردن غذا زحمت نکشم.»

ناگهان نسیمی وزید.
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,038
23,438
مدال‌ها
6
برگ‌های درخت آرام تکان خوردند و صدایی عمیق به گوش رسید. «باشد... اما یادت باشد هر آرزویی بهایی دارد.»
چی‌چی با خوشحالی به خانه برگشت. صبح روز بعد، با تعجب دید کنار لانه‌اش تپه‌ای از دانه‌ها ریخته است. او از خوشحالی بال زد و گفت:
«دیگر لازم نیست پرواز کنم!»
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,038
23,438
مدال‌ها
6
روزها گذشت. هر صبح، دانه‌های تازه کنار لانه ظاهر می‌شدند. در حالی که دوستانش برای جمع‌آوری غذا پرواز می‌کردند، او فقط می‌نشست و می‌خورد. کم‌کم بال‌هایش ضعیف شدند. دیگر نمی‌توانست مانند گذشته اوج بگیرد. اما اهمیت نمی‌داد. چند هفته بعد، اتفاق عجیبی افتاد.
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,038
23,438
مدال‌ها
6
وقتی دوستانش درباره جاهای جدید جنگل حرف می‌زدند، چی‌چی چیزی برای گفتن نداشت. آن‌ها از آبشارهای تازه، گل‌های رنگارنگ، درختان میوه و حیوانات جدید تعریف می‌کردند، اما او فقط کنار لانه نشسته بود. کم‌کم احساس تنهایی کرد. یک روز سنجاب کوچکی از او خواست برای پیدا کردن خواهر گمشده‌اش کمک کند. چی‌چی خواست پرواز کند، اما نتوانست از شاخه‌ای بالاتر برود.
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,038
23,438
مدال‌ها
6
بال‌هایش دیگر توان گذشته را نداشتند. سنجاب با ناراحتی گفت:
«اگر همیشه تمرین می‌کردی، حالا می‌توانستی کمکم کنی.»

این جمله مثل سنگی روی دل چی‌چی نشست. برای اولین بار فهمید چیزی را از دست داده که با هیچ مقدار دانه جبران نمی‌شود. فردای آن روز، دوباره به سراغ درخت آرزوها رفت.
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,038
23,438
مدال‌ها
6
وقتی رسید، با صدایی غمگین گفت:
«ای درخت دانا! من دیگر دانه‌های آماده نمی‌خواهم. فقط می‌خواهم مثل قبل قوی باشم.»

درخت لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت:
«قدرت واقعی در زحمت کشیدن به دست می‌آید، نه در راحتی همیشگی. من می‌توانم فرصت دوباره‌ای به تو بدهم، اما از فردا دیگر هیچ دانه‌ای کنار لانه‌ات نخواهد بود.»
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,038
23,438
مدال‌ها
6
چی‌چی بدون تردید پاسخ داد:
«قبول می‌کنم.»

از فردای آن روز، خبری از دانه‌های آماده نبود. ابتدا خیلی سخت بود. چند بار گرسنه ماند. گاهی دانه‌ای پیدا نمی‌کرد. گاهی از خستگی روی شاخه‌ای می‌نشست و نفس تازه می‌کرد. اما هر روز کمی بهتر از روز قبل می‌شد. بال‌هایش دوباره نیرو گرفتند.
 
بالا پایین