جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [سایه‌ی اشتیاق] اثر «SOGI_i عضو کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط SOGI_i با نام [سایه‌ی اشتیاق] اثر «SOGI_i عضو کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,921 بازدید, 33 پاسخ و 29 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سایه‌ی اشتیاق] اثر «SOGI_i عضو کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع SOGI_i
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط SOGI_i
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
رگ‌های بدنم متورم و دردم هر لحظه بیشتر می‌شد؛ تلاشم برای مسدود کردن مجرای جذب انرژیم، بی‌نتیجه بود. رگ دست‌هام بیش از اندازه سرخ و پوستم کبود می‌شد. فریاد‌های پی‌درپی‌ام حاکی از متلاشی شدن اندام‌های دردناکم بود. حس از هم گسستن سلول‌هام و جدا شدن استخوان‌هام، هر لحظه بیشتر از قبل می‌شد. قبل از ملحق شدن به جسد‌های روی زمین، صدای غرش وحشتناکی چهار ستون بدنم رو لرزوند و چند سانتی پرتم کرد. ارتعاش غرش به قدری قدرتمند بود که زمین هم لرزید. حالا که به خودم اومده بودم متوجه اطرافم شدم. جسد جادوگر‌هایی با ردای بلند سفید و نماد جادوگران سلطنتی، به وضوح نشانه خطر بزرگی بود. چیزی که قدرت کشتن این جادوگر‌ها رو داشت، من رو به سادگی می‌بلعید. لرزش پاهام توانایی راه رفتن رو ازم می‌گرفت و کنار جسد یکی از جادوگر‌ها نشسته بودم. نگاهی به کمانم انداختم و اون رو دوباره تبدیل به عصا کردم و با تکیه بهش، از روی زمین بلند شدم. با صدای خُرخُر وحشتناکی، ته دلم خالی شد. با شک و تردید نگاهی به پشت سرم می‌اندازم؛ صحنه‌ی رو‌به‌روم نفسم رو حبس و قلبم رو مضطرب می‌کنه. موجودی با هیکلی تنومند و قدی بلند، با نگاهی گرسنه به من خیره شده بود. پوست نازکش باعث دیده شدن جریان خون زیر پوستش می‌شد و رنگ پوست بدنش به سرخی خون میزد. دست‌های کشیده و ناخن‌های تیز و تیره که از این فاصله هم رنگ از رخسارم می‌پروند. رگ‌های بدنش متورم بود و به خوبی قابل دیدن بود؛ بال‌های استخوانیش که به طرز عجیبی ناکارآمد می‌اومدن، می‌لرزیدن. به‌طوری که انگار کنترل اون‌ها از دستش در رفته بودن. فک بزرگ و آرواره‌های قدرتمندش، آماده دریدن و خرد کردن استخوان‌هام بودن. بزاق دهنش روی زمین می‌چکید و اون چشم‌های براقش به طرز عجیبی آشنا میزد. نفس‌های کش‌دار و تهدیدآمیزش حاکی از نقشه شومش بود. تصور پنجه‌های قدرتمندش دور گردنم، دلهره وحشتناکی به دلم می‌انداخت. با احتیاط شروع به حرکت کردم تا شاید بی‌خیال دریدنم بشه؛ اما ظاهرا اون از اسباب‌بازی جدیدش خوشش اومده بود و خیال رها کردنم رو نداشت. با تمام سرعت به سمتم دوید. پناه بر خدا ! یه قاتل بی‌رحم با نیشخندی تمسخر‌آمیز به سمتم یورش آورده بود. جیغی کشیدم و با تمام قوا شروع به دویدن کردم. تعداد فریاد‌هام از دستم در رفته بود و با تمام وجود لذت رو توی چهره شیطان قرمز می‌دیدم. خب...! حداقل قبل از مرگم اسم خوبی براش انتخاب کرده بودم.
 
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
سرعت قدم‌های لرزونم رو بیشتر کردم و چند باری به‌خاطر خون لزج روی زمین، لیز خوردم. صدای خرناسش انگیزه‌ی فرارم بود و جرعت استراحت نداشتم. با گیر کردن پام به زره‌ آهنی خونی، تعادلم رو از دست میدم و از روی تپه غلت می‌خورم و می‌افتم. ترکیب درد و وحشت، امونم رو می‌بره. دست‌های خون‌آلودم رو به زمین فشار میدم و خودم رو به عقب می‌فرستم؛ اما متاسفانه خزیدن برای فرار، زیادی کنده. با غرش قدرتمندش اعلام حضور می‌کنه ولی سرعتش رو زیاد نمی‌کنه. انگار از عجله بیزاره. طعمه‌ی لذیذش میان چنگال‌های برندش، برای زندگی تقلا می‌کنه و اون احتمالا عاشق دیدن این لحظه هست. با هر قدمی که جلو میاد، بیشتر خودم رو عقب می‌کشم تا جایی که پشتم به درخت تنومندی برخورد می‌کنه. وقتی به من می‌رسه، با چشم‌های مشکی شفافش براندازم می‌کنه. انگار منتظر حرکتی از طرف من هست؛ اما من احمق تازه متوجه زخم عمیق پهلوش شدم. خون‌ریزی شدید و احتمالا درد شدیدتری هم داشت. با دو‌دلی دستم رو به سمت صورتش می‌برم و با هیچ واکنش خشونت‌آمیزی مواجه نمیشم؛ پس با انگشت‌هام لمسش می‌کنم و جریان شدید خون زیر پوستش رو حس میکنم. با فاصله کمی از من روی زمین می‌افته. انگار توان تحملش تموم شده. به سمتش میرم و دستمو روی سرش می‌زارم. ورد خواب رو زمزمه می‌کنم ولی ظاهرا قدرتم برای تاثیر روی اون به اندازه کافی نیست. چندبار ورد رو تکرار می‌کنم و بالاخره چشم‌هاش بسته میشه. تاثیر ورد به روی هر فرد به میزان قدرتش بستگی داره و هرچه ضعیف‌تر باشه، تاثیر جادو بیشتره. باورم نمیشه انقدر قدرتمنده که برای همچین ورد ساده‌ای، همچین انرژی زیادی مصرف کردم. در کمال تعجب بعد از چند ثانیه اندام‌هاش شروع به پوسیدن کردن و در نهایت جثه یک انسان نمایان شد. انسانی با چهره‌ی مردونه و زخم‌های سطحی بی‌هوش شده بود. همچین چیزی امکان‌پذیر نبود. این چه کوفتی بود؟ چیزی راجع به این اتفاق توی کتاب‌های جادو نبود. ابداً دلسوز نبودم ولی این آدم غریبه حس عجیبی به من می‌داد. نمی‌تونستم بی‌اهمیت از کنارش بگذرم و به حال خودش رهاش کنم. با تکون دستم، از زمین کنده شده و روی هوا معلق موند.
 
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
راه زیادی تا غار مونده بود بنابراین از جادوی تغییر مکان که به تازگی کشفش کرده بودم، استفاده کردم. به خاطر استفاده بیش از حد از جادو خیلی خسته شده بودم و فرار از دست این آدم عجیب هم بی‌تاثیر نبود. با دیدن ورودی غار، خستگی بیشتری حس کردم. با ورود به غار بدنم بی‌حس شد و قدرت‌هام ته کشیدن. مهم‌ترین قسمت جادوگر بودن، کنترل انرژی برای جادو بود و من امروز بیش از حد و اندازم انرژی مصرف کردم. با آخرین قدرتم بدن بی‌جون مرد غریبه رو به سمت حوض شفابخش کشوندم و به داخل هلش دادم. اما نیاز بیش از حدم به خواب، فرصت انجام کار دیگه‌ای رو به من نداد؛ در آخرین لحظه بدنم شل شد و بی‌اختیار درون حوض افتادم. آخرین ذره انرژیم رو برای بیرون آوردن سرم از حوض هدر دادم و چشم‌هام سیاهی رفت.
***
با صدای فریادی چشم‌هام رو به سختی باز کردم. مرد تنومند رو‌به‌روم، به هوش اومده بود و ظاهرا آب حوض زخمش رو بدجور می‌سوزوند. بیشتر بدنش پر از زخم‌های کوچیک و بزرگ، تازه و حتی قدیمی بود. هنوز هم انرژیم ضعیف بود و مطمئنم قادر به جادو کردن نبودم. آوردن فرد غریبه‌ای به منطقه امنم، قطعا بزرگترین حماقت زندگیم بود. بعد از مدتی متوجه وجودم شد و من حتی جون تکون خوردن هم نداشتم. با اون چشم‌های لعنتیش که حس آشنایی بهم می‌داد، نگاهم کرد. بی‌خیال درد وحشتناکش شد و با دیدنم خودش رو جمع و جور کرد. چهره‌ی دردناکش به سرعت تبدیل به صورت وحشتناکی شد. ناخداگاه دستم رو به لبه حوض گرفتم و خودم رو بالا کشیدم. دستم رو به سمت خنجر روی شلوارم بردم؛ اما قبل از حرکتی، گلوم بین انگشتای زبرش اسیر شد. بدنم به دیواره سنگی حوض کوبیده شد و نفسم برای لحظه‌ای ناپدید شد. از نزدیک ترسناک‌تر بود و قدش به طرز عجیبی بلند. قطره‌های آب از خط فکش می‌گذشت و روی سی*ن*ه تنومندش فرود می‌اومد. نمیتونستم خودم رو ضعیف نشون بدم پس با غرور اشاره‌ای به گردنش کردم و گفتم:
- مواظب باش سرتو از دست ندی. گنده‌بک!
با دیدن خنجر زیر گلوش، حیرت رو از صورتش خوندم. سرعت و زیرکیم دلیل زنده موندم بود. با دیدن پوزخندش تعجب کردم و با حرفش بیشتر.
- دختر کوچولو! تو نمیتونی کسی رو که از جهنم فرار کرده با خنجر بترسونی.
با دیدن زخم‌هاش و قدرت‌هاش منظورش رو فهمیدم. این مرد عوضی ترسناک‌ترین جذابی بود که تا به امروز دیده بودم و به طرز وحشتناکی فاصلش باهام کم بود.
 
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
نفسم به شماره افتاد. گرمای نفس‌هاش قدرت تمرکز رو از من می‌گرفت. با این وجود، آدم شکست نبودم. ترسم رو پنهان کردم و با صدایی که به زور شنیده می‌شد، گفتم:
- روش جالبی برای تشکر داری. حواست باشه خودم از جهنم فراریت دادم...!
با شل شدن انگشت‌هاش، جملاتم رو ادامه دادم.
- حوض زخم‌هات رو درمان می‌کنه. نمی‌خوام آسیبی بهت بزنم.
خب در واقع قدرتش هم نداشتم. با رها شدن گردنم، به آرومی داخل حوض فرو رفتم. بعد از آنالیز حرکاتم، بدنش رو به آب سپرد. فک و عضلات صورتش به طرز وحشتناکی منقبض شدن و درد رو از چشم‌هاش خوندم. هر از گاهی فریاد‌های گوش‌خراشی، سکوت غار رو می‌شکست. زخم‌های عمیق و کاری، کم‌کم به خراشی سوزناک تبدیل شدند. بعد از اطمینان از بی‌هوش بودنش، به سمتش رفتم. زخم‌هاش بهتر بودن و نیازی به حوض نداشت.
***
(سوم شخص)
غذا‌های مجلل و متنوع به‌طور کامل میز عریض خانه رو پر کرده بودن؛ در حالی که مردم هم‌سفره‌ی مگس‌ها بودن. پیش‌خدمت‌ها با سری افتاده منتظر قربانی بعدی بودن. فرد متکبری در جامه‌ای ارزشمند، سعی در پوشوندن صفت بی‌ارزش خود داشت. خنده‌ی جادوگر‌های رشوه‌گیر، طنین‌انداز عمارت نیل‌گون بود. عمارتی که به جاسوس‌ها و کار‌های کثیف معروف بود. علاقه‌ی شدید صاحب عمارت در پنهان‌کاری، باعث شک و شبهه‌های شدید شده بود. حتی کسی به درستی چهره‌ی صاحب عمارت رو به خاطر نمی‌سپرد. با ورود پیشکار مورد اعتماد، سکوتی عجیب میز غذا‌خوری رو فرا گرفت. پیشکار در مقابل اربابش زانو زد و نیاز به حرفی نبود. تتوی مخفی نیل‌گون، قدرت ارتباط ذهنی بین افراد رو داشت. با اشاره‌ی دست ارباب، افراد بی‌حرف سالن رو ترک کردن. بعد از گذشت زمان کوتاهی شاهرو در مقابل ارباب نیل‌گون زانو زده بود. زنده بودنش رو مدیون جادوگر‌های سیاه این عمارت بود. در واقع شاهرو فرقی با مرده‌ی متحرک نداشت. تنها قسمتی که قابل بازیابی نبود، خاطرات زمان مرگش بود. شاهرو عملا برای اربابش بی‌فایده شده بود و بهتر از هر‌کسی می‌دونست که هرگز بخششی در کار نیست. بالاخره با صدای نحسی سکوت مرگبار شکست.
- تو شکست خوردی و طبق قوانین یا باید بمیری یا خواهر عزیزت پیشخدمت جدید این عمارت میشه.
شنیدن کلمه‌ی پیشخدمت به قدر کافی قدرت خم کردن کمر این مرد رو داشت. بهتر از هر کسی می‌دونست منظورش از پیش‌خدمت چیه.
با دیدن ضعف شاهرو لبخندی زد و گفت:
- البته شاید بتونم فرصت دیگه‌ای بهت بدم. این‌دفعه ناامیدم نکن اگه نمیخوای تنها خواهرت اسباب‌بازیم بشه.
 
بالا پایین