- Mar
- 45
- 517
- مدالها
- 2
رگهای بدنم متورم و دردم هر لحظه بیشتر میشد؛ تلاشم برای مسدود کردن مجرای جذب انرژیم، بینتیجه بود. رگ دستهام بیش از اندازه سرخ و پوستم کبود میشد. فریادهای پیدرپیام حاکی از متلاشی شدن اندامهای دردناکم بود. حس از هم گسستن سلولهام و جدا شدن استخوانهام، هر لحظه بیشتر از قبل میشد. قبل از ملحق شدن به جسدهای روی زمین، صدای غرش وحشتناکی چهار ستون بدنم رو لرزوند و چند سانتی پرتم کرد. ارتعاش غرش به قدری قدرتمند بود که زمین هم لرزید. حالا که به خودم اومده بودم متوجه اطرافم شدم. جسد جادوگرهایی با ردای بلند سفید و نماد جادوگران سلطنتی، به وضوح نشانه خطر بزرگی بود. چیزی که قدرت کشتن این جادوگرها رو داشت، من رو به سادگی میبلعید. لرزش پاهام توانایی راه رفتن رو ازم میگرفت و کنار جسد یکی از جادوگرها نشسته بودم. نگاهی به کمانم انداختم و اون رو دوباره تبدیل به عصا کردم و با تکیه بهش، از روی زمین بلند شدم. با صدای خُرخُر وحشتناکی، ته دلم خالی شد. با شک و تردید نگاهی به پشت سرم میاندازم؛ صحنهی روبهروم نفسم رو حبس و قلبم رو مضطرب میکنه. موجودی با هیکلی تنومند و قدی بلند، با نگاهی گرسنه به من خیره شده بود. پوست نازکش باعث دیده شدن جریان خون زیر پوستش میشد و رنگ پوست بدنش به سرخی خون میزد. دستهای کشیده و ناخنهای تیز و تیره که از این فاصله هم رنگ از رخسارم میپروند. رگهای بدنش متورم بود و به خوبی قابل دیدن بود؛ بالهای استخوانیش که به طرز عجیبی ناکارآمد میاومدن، میلرزیدن. بهطوری که انگار کنترل اونها از دستش در رفته بودن. فک بزرگ و آروارههای قدرتمندش، آماده دریدن و خرد کردن استخوانهام بودن. بزاق دهنش روی زمین میچکید و اون چشمهای براقش به طرز عجیبی آشنا میزد. نفسهای کشدار و تهدیدآمیزش حاکی از نقشه شومش بود. تصور پنجههای قدرتمندش دور گردنم، دلهره وحشتناکی به دلم میانداخت. با احتیاط شروع به حرکت کردم تا شاید بیخیال دریدنم بشه؛ اما ظاهرا اون از اسباببازی جدیدش خوشش اومده بود و خیال رها کردنم رو نداشت. با تمام سرعت به سمتم دوید. پناه بر خدا ! یه قاتل بیرحم با نیشخندی تمسخرآمیز به سمتم یورش آورده بود. جیغی کشیدم و با تمام قوا شروع به دویدن کردم. تعداد فریادهام از دستم در رفته بود و با تمام وجود لذت رو توی چهره شیطان قرمز میدیدم. خب...! حداقل قبل از مرگم اسم خوبی براش انتخاب کرده بودم.