جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

ادبیات نوشتاری سرزمین ابرهای رنگی و پسرک کوچک و دروغ‌های پنهان

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته ادبیات نوشتاری و صوتی کودکان توسط ~ZAHRA~ با نام سرزمین ابرهای رنگی و پسرک کوچک و دروغ‌های پنهان ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 20 بازدید, 8 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته ادبیات نوشتاری و صوتی کودکان
نام موضوع سرزمین ابرهای رنگی و پسرک کوچک و دروغ‌های پنهان
نویسنده موضوع ~ZAHRA~
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ~ZAHRA~
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
3,971
23,270
مدال‌ها
6
در دورافتاده‌ترین گوشه دنیا، جایی که آسمان همیشه رنگی بود و ابرها شبیه پشمک‌های بزرگ بودند، دهکده‌ای وجود داشت به نام «دهکده لبخند». در این دهکده، همه چیز بر پایه یک قانون طلایی بنا شده بود: «صداقت، نورِ قلب‌هاست.» مردم این دهکده معتقد بودند که هر بار کسی راست می‌گوید، یک ستاره کوچک در آسمان می‌درخشد و هر بار کسی دروغ می‌گوید، یک تکه از ابرهای رنگی کوچک و خاکستری می‌شود. در این دهکده، پسری به نام «آرین» زندگی می‌کرد. آرین پسری باهوش و بازیگوش بود، اما یک مشکل کوچک داشت؛ او گاهی برای اینکه از تنبیه شدن فرار کند یا خودش را در موقعیت بهتری نشان دهد، از دروغ‌های کوچک استفاده می‌کرد.
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
3,971
23,270
مدال‌ها
6
یک روز عصر، وقتی مادر آرین در آشپزخانه مشغول پختن کیکِ توت‌فرنگی محبوب آرین بود، آرین در حیاط با توپش بازی می‌کرد. ناگهان، یک ضربه محکم به توپ زد و توپ درست به سمت پنجره آشپزخانه پرتاب شد. «تپ! صدای شکستن شیشه آمد.» آرین با ترس به سمت خانه دوید. شیشه کوچک پنجره شکسته بود. او در آن لحظه بسیار ترسید. فکر کرد اگر حقیقت را بگوید، مادر او را برای بازی در حیاط دعوا می‌کند. پس وقتی مادر با نگرانی از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید: «آرین، جانم! چه اتفاقی افتاد؟ چرا شیشه شکسته؟»
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
3,971
23,270
مدال‌ها
6
آرین با صدای لرزان گفت: «مامان… من نمی‌دانم. شاید یک پرنده با بال‌های بزرگ به شیشه خورد!» مادر با مهربانی به آرین نگاه کرد. او می‌دانست که آرین دروغ می‌گوید، اما چون می‌خواست به آرین فرصت بدهد تا خودش حقیقت را بگوید، چیزی نگفت. فقط گفت: «خیلی بد شد عزیزم، باید مراقب باشیم.» اما در همان لحظه، آرین متوجه شد که وقتی این دروغ را گفت، در دلش احساس سنگینی می‌کند. انگار یک سنگ کوچک در معده‌اش نشسته بود.
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
3,971
23,270
مدال‌ها
6
روزهای بعد، آرین دوباره دروغ گفت. یک بار وقتی نمره امتحانش را که خیلی پایین بود مخفی کرد و گفت: «معلم گفت من عالی بودم!» و بار دیگر وقتی ظرف محبوب مادرش را شکست و گفت: «گربه از پنجره وارد شد و آن را انداخت!» با هر دروغ، آرین متوجه تغییری در دهکده شد. او می‌دید که ابرهای رنگی که همیشه بالای دهکده بودند، کم‌کم خاکستری و تیره می‌شوند. حتی وقتی با دوستانش بازی می‌کرد، حس می‌کرد که دیگر کسی به او با آن چشم‌های پر از اعتماد نگاه نمی‌کند. او حس می‌کرد یک دیوار نامرئی بین خودش و بقیه ساخته شده است.


 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
3,971
23,270
مدال‌ها
6
یک هفته قبل از جشن بزرگ «ماه درخشان»، تمام بچه‌های دهکده قرار گذاشتند تا با هم یک ساز موسیقی بزرگ از چوب و کاغذ بسازند. آرین مسئول آوردن چسب‌های مخصوص و رنگ‌های جادویی بود. اما آرین در راه خانه، از روی بی‌دقتی، جعبه رنگ‌ها را در نزدیکی رودخانه رها کرد و رنگ‌ها در آب گم شدند. آرین ترسید. او نمی‌خواست بچه‌ها از او عصبانی شوند. پس در جلسه جمع شد و گفت: «بچه‌ها، من رنگ‌ها را آوردم، اما… یک موجود کوچک از جنگل آمد و آن‌ها را دزدید!»
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
3,971
23,270
مدال‌ها
6
بچه‌ها با تعجب و کمی ترس به آرین نگاه کردند. آن‌ها به دنبال آن موجود گشتند و ساعت‌ها در جنگل دنبال آن گشتند، اما چیزی پیدا نکردند. آن شب، هیچ‌ک.س نتوانست با شادی بخوابد، چون همه نگران آن موجود ترسناک بودند. آرین در اتاقش تنهایی نشسته بود. او دیگر احساس سنگینی در معده‌اش نداشت، بلکه حس می‌کرد تمام بدنش سنگین شده است. او به آسمان نگاه کرد؛ ابرهای دهکده دیگر رنگی نبودند، آن‌ها کاملاً سیاه و طوفانی شده بودند. او فهمید که دروغ‌های او، زیبایی دهکده را از بین برده است.
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
3,971
23,270
مدال‌ها
6
روز بعد، آرین تصمیم گرفت. او می‌دانست که اگر حقیقت را بگوید، ممکن است همه از او عصبانی شوند، اما دیگر نمی‌توانست با آن سنگ در دلش زندگی کند. او به مرکز دهکده رفت، جایی که همه جمع بودند. با صدای لرزان اما بلند گفت: «همه گوش کنید! من دروغ گفته‌ام. هیچ پرنده‌ای شیشه را نشکست. هیچ موجودی رنگ‌های ما را ندزدید. من بود که شیشه را شکستم، من بود که ظرف را انداختم و من بود که رنگ‌ها را گم کردم. من فقط می‌ترسیدم که شما از من ناراحت شوید.»
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
3,971
23,270
مدال‌ها
6
سکوت سنگینی دهکده را فرا گرفت. بچه‌ها با تعجب نگاهش می‌کردند. مادرش نزدیک آمد و آرین را در آغوش گرفت. آرین با گریه گفت: «مامان، من خیلی پشیمانم. حس می‌کنم خیلی آدم بدی هستم.» مادر با آرامش گفت: «آرین، دروغ گفتن کار بدی است چون باعث می‌شود دیگران نتوانند به تو اعتماد کنند و خودت هم آرامش را از دست می‌دهی. اما گفتن حقیقت، حتی اگر سخت باشد، اولین قدم برای تبدیل شدن به یک آدم خوب است. تو با گفتن حقیقت، شجاعت نشان دادی.»
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
3,971
23,270
مدال‌ها
6
آرین تمام هفته را صرف جبران کرد. او با کمک پدرش شیشه را درست کرد، با دوستانش به جنگل رفت تا دنبال رنگ‌های گم شده بگردد و تمام تلاشش را کرد تا اعتماد دوستانش را دوباره به دست آورد و جالب است بدانید… به محض اینکه آرین اولین حقیقت را با تمام وجود گفت، اولین باران ملایم بارید و وقتی خورشید بیرون آمد، ابرهای خاکستری ناپدید شدند. مردم دیدند که در آسمان، ستاره‌های جدید و درخشان‌تری نسبت به قبل شروع به چشمک زدن کرده‌اند. آرین یاد گرفت که «حقیقت شاید در ابتدا کمی تلخ باشد، اما در نهایت شیرین‌ترین و آرام‌بخش‌ترین راه است.» و از آن روز به بعد، او در دهکده به عنوان «پسرک راستگو» شناخته می‌شد که همیشه قلبش مثل آسمانِ دهکده، روشن و رنگی بود.
 
بالا پایین