- Jan
- 55
- 442
- مدالها
- 2
روزی روزگاری، در دل جنگلی سبز و پر درخت، سنجابی کوچولو به نام سنجد زندگی میکرد. سنجد عاشق جمع کردن بلوط بود. او هر روز صبح با خوشحالی از خانهاش بیرون میپرید، از شاخهای به شاخهی دیگر میرفت و بلوطها را در کیف کوچکش میگذاشت.
اما یک روز، وقتی خواست کیفش را باز کند، دید… هیچ بلوطی درونش نیست!
اما یک روز، وقتی خواست کیفش را باز کند، دید… هیچ بلوطی درونش نیست!