- Jun
- 92
- 761
- مدالها
- 2
هر شب، جهان از نو خراب میشود. دیوارها فرو میریزند، آسمان از لولاهایش جدا میشود، زمین دهان باز میکند، اما هیچکدام مرا در خود فرو نمیبرند. گیر افتادهام میان لحظهای که نباید باشد، در گوری که هنوز بسته نشدهاست.
دستم را دراز میکنم، بهسمت چیزی که دیگر شکل ندارد. شاید خاطرهای از تو باشد... شاید فقط وهمی که به زنده ماندن تظاهر میکند. لمسش میکنم و چیزی جز خلأ از میان انگشتانم فرو نمیچکد و من... هنوز زندهام، اما زندگی مدتیست که از من عبور کرده و دیگر برنمیگردد.
دستم را دراز میکنم، بهسمت چیزی که دیگر شکل ندارد. شاید خاطرهای از تو باشد... شاید فقط وهمی که به زنده ماندن تظاهر میکند. لمسش میکنم و چیزی جز خلأ از میان انگشتانم فرو نمیچکد و من... هنوز زندهام، اما زندگی مدتیست که از من عبور کرده و دیگر برنمیگردد.
آخرین ویرایش: