جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

دلنوشته {سُهاوار} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط مِلی با نام {سُهاوار} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 163 بازدید, 15 پاسخ و 6 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {سُهاوار} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع مِلی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط مِلی
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
هر شب، جهان از نو خراب می‌شود. دیوارها فرو می‌ریزند، آسمان از لولاهایش جدا می‌شود، زمین دهان باز می‌کند، اما هیچ‌کدام مرا در خود فرو نمی‌برند. گیر افتاده‌ام میان لحظه‌ای که نباید باشد، در گوری که هنوز بسته نشده‌است.
دستم را دراز می‌کنم، به‌سمت چیزی که دیگر شکل ندارد. شاید خاطره‌ای از تو باشد... شاید فقط وهمی که به زنده ماندن تظاهر می‌کند. لمسش می‌کنم و چیزی جز خلأ از میان انگشتانم فرو نمی‌چکد و من... هنوز زنده‌ام، اما زندگی مدتی‌ست که از من عبور کرده و دیگر برنمی‌گردد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
زمان مثل مومی در آتشِ نبودنت چکه می‌کند، بی‌شکل، بی‌معنی. من مانده‌ام در خانه‌ای که دیوارهایش مدام خود را تکرار می‌کنند، در اتاقی که هر پنجره‌اش رو به خلأ باز می‌شود.
هیچ‌ک*س نمی‌فهمد اما نبودنت مثل نقصی در ساختار جهان است؛ مثل کلمه‌ای که از یک جمله‌ی ناتمام حذف شده‌باشد. همه‌چیز سر جایش هست اما چیزی اساساً کم است؛ چیزی که نبودنش، معنا را از پا درآورده‌است و این جهان، سُهاوار از هم پاشید؛ آمد، لرزاند و در فقدانش ویرانی به‌جا گذاشت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
جهان پازلی ناقص شد؛ تکه‌ای کم داشت که دیگر پیدا نمی‌شد. نبودنت مثل حفره‌ای در قلب زمان هر لحظه را در خود فرو می‌بلعد و هیچ‌چیز باقی نمی‌گذارد. خاطراتت را از دیوارها پاک کردم، اما رد انگشتانت هنوز بر تن اشیا زنده‌است. هر چقدر که بشویم عطر نبودنت را از هوای این اتاق نمی‌توان محو کرد.
سُهاوار گذشتی مثل سایه‌ای که به نور خ*یانت کرد و در تاریکی گم شد و من ماندم میان رؤیایی که هرگز به بیداری نرسید.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
چشمانت کهنه‌ترین تابلوهایی بودند که در گالریِ ذهنم به دیوار زده‌بودم. هیچ‌کدام از رنگ‌هایت را به یاد ندارم، فقط ردّی از سیاهیِ رنگ‌شده با خود دارم. آمدی، مثل شعله‌ای که هیچ‌وقت نتواستیم درک کنیم و رفتی، مثل زمزمه‌ای که در فضا ماند. دیگر نمی‌توانم به صدای پای تو در مسیرهای ناتمام فکر کنم؛ چرا که هیچ‌چیز در این جهان دیگر خط پایانی ندارد.
سُهاوار بودی؛ آتشی بی‌صدا که دلی را سوزاند و رفت.
 
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
لحظه‌ها مثل گودال‌های تاریک، در دلِ من فرو می‌ریختند. هر بار که چشم می‌بستم، می‌دیدم که به چیزی که باید می‌رسیدم، هیچ‌گاه نرسیدم. مثل دستانی که به دریا دراز شدند، اما هیچ‌گاه قطره‌ای از آب را لمس نکردند. صدای قدم‌هایت هنوز در من است، اما آن صدا هیچ‌وقت به من نرسید. ای‌ کاش بدانیم چه چیزی در دلِ سکوت می‌میرد؛ در دلِ آن لحظاتی که فکر می‌کردیم برای همیشه در کنار هم خواهیم بود.
سُهاوار بودی؛ فریادی که در میان ابرها گم شد، بی‌آن‌که کسی بشنود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
خاطراتت مثل زنجیرهایی که به دلم بسته شده‌اند، هر لحظه بیشتر به من فشار می‌آورند. هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که گم‌شدنِ کسی بتواند این‌گونه مرا از درون خورد کند. چشمانت دیگر هیچ‌جا در دسترس نیستند؛ مثل نوری که به تندبادی برخورده، فروریخته و در خاک مدفون شده‌است، اما هنوز هم در هر گوشه‌ای از شب، صدای نفس‌های تو را می‌شنوم، در حالی که دیگر هیچ‌چیزی جز سکوت، چیزی نمی‌گوید.
سُهاوار بودی؛ آتشی که خاموش شد، اما هنوز خاکسترش در قلبم می‌سوزد.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین