جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati_00 با نام [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,626 بازدید, 31 پاسخ و 11 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati_00
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati_00
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
55
271
مدال‌ها
2
با آشوب از مطب بیرون زدیم. حال بدم که از درد دستم آب میخورد، با بوی حال به‌هم‌زن بیمارستان حس افتضاحی را به حالم تحمیل کرده‌بوند! بی‌حال روی صندلی ماشین نشستم که صدایش آمد:
- خوبی؟
بی‌رمق سری تکان داده و نگاهم را به خیابان تقریباً شلوغ دوختم که باز هم صدایش آمد:
- برای آخرین بار هشدارت میدم، دور و ‌بر من نچرخ!
نوچ بلندی سر دادم، با دندان‌های کلیدشده که از کلافگی سرچشمه می‌گرفت، غریدم:
- من از اتفاقات امروز شکایتی کردم؟
نفسم را آزاد و دستی به شالم کشیدم.
بازهم صدایش مثل پتک بر روی مغزم کوبیده ‌شد:
- تازه اول راهه، منتظر بدترین‌ها باش!
درد دستم باعث حالت تهوع شده‌بود و اصلاً حال مساعدی نداشتم و تشرهای او هم تمامی نداشتند! نگاهم را به نیم‌رخ اخموی صورتش داده و با صدایی که نشان از صبر لبریز شده‌ام می‌داد گفتم:
- آقای زاکانی من به این کار نیاز دارم، حقوقش ‌رو می‌خوام و پای همه‌ی عواقبشم هستم.
مانند همیشه نگاهی برزخی به صورتم پاشید، اما بر خلاف همیشه، ساکت ماند و دادوبی‌داد نکرد! بعد از چند دقیقه به خانه رسیدیم؛ بی‌حال پاهای بی‌جانم را به سمت پله‌ها می‌کشیدم، آنقدر دختر ضعیفی نبودم که با یک ضربه‌ی سطحی، این گونه بی‌جان شوم، نمی‌دانم، شاید روانم گسسته شده‌بود و جانم بی‌جان!
هنوز پله‌ها را بالا نرفته‌بودم که چشمم به قاب عکس کنار پایه‌ی مبل افتاد! چشمان خسته‌ام برق زدند و تقریباً به‌ سمت قاب حمله‌ور شدم، اما زودتر از من، دستی مردانه و خشن اقدام کرد و قاب را به اصطلاح قاپید!
پوفی کشیدم و کنجکاو نگاهم را به دستش دادم که صدایش آمد:
- اینقدر فضول نباش!
لبخندی افتضاح زدم و دست‌پاچه گفتم:
- خب کنجکاو شدم!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- در مورد زندگی مردم؟!
از هر دیدگاه خواستم قضاوت کنم، دلیلی برای پنهان‌کاری او نیافتم! بی‌خیال به‌سمت اتاقم حرکت کردم و هنوز به پله‌ی سوم نرسیده‌بودم که صدایش آمد:
- دستت رو بالا نگه‌دار.
ابرویی بالا انداختم و حواسم به دستم جمع شد. اجازه نداده‌‌بودم دکتر، اسلینگ به گردنم بیندازد و دستم آزاد بود، اما او حواسش چه جمع بود! دستم را به شکمم تکیه دادم و راهم را ادامه دادم.
***
انگشت شستم را کمی با زمانم خیس کرده و بر روی برگه گذاشتم و صفحه‌ی بعد را باز کردم. خانه غرق در سکوت بود و هر چند لحظه یک‌بار، صدای ورق‌های کتابم سکوت را می‌شکستند.
زمزمه کردم: فصل چهارم، روان‌شناسی بالینی.
قبل از آنکه خط اول را به انتها برسانم، تقه‌ای به در اتاق خورد! سریع کتاب را زیر بالشتم فرستادم و شال روی کنسول کنار ت*خ*ت را بر روی سرم انداختم. صدایم را صاف کرده و گفتم:
- بفرمایین.
بعد از کمی مکث، در باز شد. قامت بلندش در چهارچوب در نمایان شد. سؤالی نگاهش کردم. نگاه سیاه و خوف‌انگیزش در اتاق چرخید و سپس بر روی من ثابت ماند. با چشم‌های سیاهش گر می‌گرفتم، اما نمی‌خواستم چیزی را قبول کنم!
صدای جدی‌اش سکوت اتاق را شکست:
- دارم میرم شمال.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
55
271
مدال‌ها
2
گذشته از لحن آرامش، چرا به من‌ می‌گفت؟
من: شمال؟
سری تکان داد و قدمی به جلو برداشت و نزدیک‌تر شد. نگاهی به دستم انداخت و لب‌هایش تکان خوردند، اما چیزی از بین آنها خارج نشد! به خوبی می‌دانستم چه می‌خواهد بگوید؛ پس گفتم:
- دستم بهتره.
نگاهش را از دستم گرفت و کمی چین میان ابروهایش انداخت، قطعاً نرمال نبود آن مرد! دستی به پشت گردنش کشید و نگاهش را به زمین داد! بی‌شک در گفتن چیزی شک داشت؛ چیزی نگفتم، اجازه دادم خودش زبان به گفتار باز کند، چندلحظه گذشت؛ انگار با افکارش کلنجار می‌رفت که در آخر گفت:
- سفر کاریه، پنج شیش روز طول میکشه. توهم باید باشی، اونجا خونه نیاز به نظافت داره.
کنجکاوی در چشمانم جای خود را به حیرت داد! آشوب، مرد تنهایی و اعتزال، داشت از اتاق خودش فاصله می‌گرفت و با زبان خود، همسفر می‌خواند! شاید به‌قول قدیمی‌ها، گوش شیطان کر، بالأخره داشت از تنهایی خود فاصله می‌گرفت!
آشوب: اگه نمیایی یک‌نفر دیگه‌رو ... .
شانه‌ای بالا انداختم و با لحن آرامی گفتم:
- نه مشکلی نداره، میام.
کمی نگاهم کرد و سپس گفت:
- ساعت هفت راه میوفتیم.
سری تکان دادم که با نیم نگاهی کوتاه به دستم، از اتاق خارج شد. لبخند پهنی زدم و کتابم را از زیر بالشت بیرون کشیدم. به گمانم آخرین‌باری که هوای دل‌نشین شمال را استشمام کرده‌بودم نه سال بیشتر نداشتم. صفحه‌ی مورد نظر را باز کردم و مشغول خواندن شدم، اما خواندنی که فقط چشم می‌دید و ذهن هیچ یک از آن کلمه‌های نوشته‌ شده بر روی کاغذ را نمی‌پذیرفت. نگاهم بر روی کلمه‌ای نامعلوم قفل بود و ذهنم غرق در آخرین خاطره‌ی سفرمان به شمال بود؛ خاطره‌ای که بی‌شک عذاب‌آورترین خاطره برای من بود! صدای آزاردهنده‌ی بوق‌های پی‌در‌پی ماشین‌ها در سرم اکو می‌شدند، آخرین‌ صدای مادرم که یک‌نواخت اسمم را صدا میزد با عربده‌ی گوش‌ خراش پدرم که داد میزد:
- آرام، تکیه بده!
لبخند از روی لب‌هایم پر کشید!
آن‌ها آخرین صحنه‌هایی بودند که در ذهنم همیشه به همراه داشتم و دیگر چیزی از آن شب کذایی به خاطر نداشتم. گوشه‌ی کاغذ به صورت دایره‌ای کوچک، کمی چروک شد! دستم را به چشمم کشیده و اشکم را پس زدم. دستی به گوشه‌ی کاغذ کشیدم و نم آن را به آرامی گرفته و نگاه تارم را به کلمه‌های کج و بی‌ریخت دادم، کلمه‌ها در هم‌پیچیده شده‌بودند و هرکدام از خطوط‌هایشان چند لایه دیده‌می‌شدند! عصبی کتاب را بستم و با خشونت به گوشه‌ای از اتاق پرت کردم. روی ت*خ*ت دراز کشیدم، نگاهم را به سقف سفید اتاق دادم‌ و پلک‌هایم را به آرامی بر روی هم گذاشتم، چیزی نگذشت که لاله‌های گوش‌هایم خیس شدند! آن خاطرات هردفعه که به‌سمت ذهنم هجوم می‌آوردند، اعصابم را متزلزل می‌کردند و یادآوریشان اصلاً چیز جالبی برایم نبود. سعی کردم برای فرار از آن افکار آزاردهنده به خواب فرو بروم، و در آخر موفق شدم.
 
بالا پایین