جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

متفرقه شهید بابک نوری

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته متفرقه توسط اول شخص مفرد با نام شهید بابک نوری ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 200 بازدید, 14 پاسخ و 1 بار واکنش داشته است
نام دسته متفرقه
نام موضوع شهید بابک نوری
نویسنده موضوع اول شخص مفرد
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط این آدِر هَند
موضوع نویسنده
نویسنده ادبی انجمن
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
Dec
664
7,478
مدال‌ها
6
روز اعزام از خوشحالی بال درآورده بود
پسرخاله این شهید مدافع حرم از علاقه زیاد بابک برای اعزام به سوریه و نحوه شهادتش می‌گوید

مسعود تقوی، پسرخاله شهید نوری از دوران کودکی همراه بابک بوده است. او از تصمیم بابک برای اعزام به سوریه این‌طور می‌گوید: «این حرف را برای اولین‌بار به شما می‌گویم، یکی دو سال قبل از اعزامش به سوریه با چند تا از دوستان دور هم جمع شده بودیم که یکی از بچه‌ها ویدئویی نشان داد که متاسفانه تروریست‌های داعش یک پسربچه شیعه را داخل استخر می‌اندازند تا غرق‌ شود و در عین حال داعشی‌ها به این صحنه می‌خندیدند که یادم است بابک در آن لحظه خیلی عصبانی و ناراحت شد و احساس می‌کنم شروع روحیه ایثارگری او از همان لحظه رقم خورد.»
 
موضوع نویسنده
نویسنده ادبی انجمن
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
Dec
664
7,478
مدال‌ها
6
هم رفیق مسجدی داشت، هم ورزشکار و اهل مد
مسعود در ادامه به فعالیت‌های مذهبی و تحرکات فرهنگی پسرخاله شهیدش اشاره می‌کند و می‌گوید: «علاوه بر حضور فعال در هلال احمر، هر روز ظهر و شب در دو مسجد باب‌الحوائج و صادقی رشت فعالیت می‌کرد. فرد تک‌بعدی نبود و فقط با مسجدی جماعت هم نمی‌گشت. رفیق به‌روز و ورزشی، اهل مد و ... هم داشت و خیلی خوش‌برخورد و دلنشین بود. همه دوستان و هم‌محلی‌ها عاشق و دوستدارش بودند. کار خود من چاپ سیلک است و خیلی شب‌ها به کارگاهم می‌آمد و کمکم می‌کرد. یادم هست یک شب در واتس‌اپ با بابک صحبت می‌کردم و گفتم سرم شلوغ است و مشغول کارکردن هستم. دیدم بعد از چند دقیقه سرزده آمد و چند ساعتی به من کمک کرد. خیلی بچه فعال و دلسوزی بود. شعار نمی‌دهم، با بقیه دوستان فرق داشت».
 
موضوع نویسنده
نویسنده ادبی انجمن
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
Dec
664
7,478
مدال‌ها
6
در سفرمان به مشهد هر روز صبح با پای پیاده به حرم می‌رفت
تقوی از خاطره سفر به مشهد با شهید نوری می‌گوید:‌ «هشت ماه قبل از این که بابک به سوریه اعزام شود با هم به مشهد سفر کردیم. یک روز که ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدم دیدم بابک نیست، دوباره خوابیدم، صبح ساعت‌ 10 بیدارم کرد و گفت هتل صبحانه می‌دهد و تا تمام نشده برو صبحانه‌ات را صرف کن. گفتم من ساعت 5 صبح بیدار شدم، تو کجا بودی؟ هر چه از او پرسیدم، جوابی نداد و فقط می‌گفت جای خوبی بودم. بعد متوجه شدم که سحرگاه هر روز برای اقامه نماز پیاده تا حرم می‌رفته و تا ساعت 9 صبح در حرم زیارت می‌کرده است».
 
موضوع نویسنده
نویسنده ادبی انجمن
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
Dec
664
7,478
مدال‌ها
6
ماجراهای روز اعزام شهید نوری
جالب است بدانید شهید بابک نوری قبل از اعزامش به سوریه یک بار دیگر سودای رفتن به این کشور را داشته، اما با رفتن اش موافقت نشده بود. از پسرخاله بابک می‌خواهم به عنوان یکی از اقوام نزدیک ماجرای روزی را روایت کند که او را از اعزامش با خبر کردند. او می‌گوید:« روزی که به بابک خبر دادند، حوالی ساعت 11 با من تماس گرفت. اول این را به شما بگویم که یک دوره دیگری که افراد را به‌صورت داوطلبی به سوریه اعزام می‌کردند، بابک هم نام‌نویسی کرد، اما نامش در لحظه آخر خط خورده بود و یادم است آن شب بابک تا صبح چشم روی هم نگذاشت و فقط گریه می‌کرد و من هم دلداری‌‎اش می‌دادم. همان‌طور که گفتم ساعت 11 بود که مرا مطلع کرد و گفت با اعزامم موافقت شده و بیا دنبالم. از ساعت 11:30 ظهر تا 9 شب حدود چهل جا رفتیم که بابک می‌گفت می‌خواهم حلالیت بطلبم. تا آن لحظه، یعنی ساعت 9 تنها کسی که می‌دانست بابک می‌خواهد به سوریه برود من بودم و قسمم داد که به هیچ‌فردی چیزی نگویم. رفتیم خانه خواهر بزرگ ترش، می‌خواستم که با او بالا بیایم اما گریه‌ام گرفت و گفت تو بیایی بالا همه چیز لو می‌رود. به خواهرش گفته بود که می‌خواهم به اصفهان بروم. وقتی برگشت گریه‌اش گرفت و گفت فکر کنم الهام(خواهرم) فهمید. بالاخره ساعت 10 یا 11 شب بود که همه متوجه شدند. بعد از آن بابک را رساندم خانه و چمدان وسایلش را به من داد و گفت تو برو و من بعدا می‌آیم. زمانی که رساندمش خانه می‌ترسید پدرو‌مادرش مانعش شوند و به من گفت چمدانم را داخل ماشینت می‌گذارم تا از من نگیرند. بالاخره با پدرومادرش صحبت و قانع‌شان کرد، دیگر نمی‌شد جلوی او را گرفت. واقعا زمان شهادتش فرا رسیده بود. حدود ساعت 12 شب آمدیم سپاه قدس گیلان و همه خانواده‌اش آمده بودند. به خاطر دارم زمانی که اسامی اعزام‌شوندگان را می‌خواندند چون سری قبل هم نامش خط خورده بود، استرس زیادی داشت و هی می‌رفت جلو سرک می‌کشید تا مطمئن شود. از آن جایی که نام خانوادگی‌اش نوری بود و حرف «ن» هم آخر است، همه داشتند یکی‌یکی داخل می‌رفتند. زمانی که به حرف «ن» رسید و فامیل نوری را خواند انگار که داشت بال درمی‌آورد. من در عمرم بابک را آن قدر خوشحال ندیده بودم.»
 
موضوع نویسنده
نویسنده ادبی انجمن
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
Dec
664
7,478
مدال‌ها
6
خودروی شهید توسط دشمن شناسایی شده بود
سوال آخر من از تقوی درباره نحوه شهادت، چگونگی مطلع‌شدن، روز تدفین و تشییع پیکر مطهر شهید است که می‌گوید: «28 آبان 96 در منطقه البوکمال سوریه او با شهیدان نظری و کایدخورده برای عملیات ردیابی و شناسایی دشمن جلو رفته بودند و دقایقی خودروشان را یک جا برای صرف ناهار پارک می‌کنند که طبق گفته‌‌ ها یک خمپاره به وسط سفره ناهارشان اصابت می‌کند.» او ادامه می‌دهد: «خبر شهادت بابک مثل بمب ترکید، در عرض 10 دقیقه نزدیک صد تا تماس داشتم. برای اطمینان خودم را به سپاه قدس رساندم و یک آقایی درآن جا گفت دو نفر گیلانی شهید شدند، یکی شهید نوری و دیگری هم شهید نظری. چند روز اول آن قدر حالم بد بود که متوجه گذر زمان و شرایط نشدم و همه خانه مادربزرگ بابک(مادر ابوی بابک) جمع شده بودند. شهید را دو روز بعد از خبر شهادت آوردند. جمعیت خیلی زیادی از مردم عزیز رشت در مزار شهدا برای تشییع و تدفین پیکر مطهر بابک حضور داشتند».
 
بالا پایین