- Mar
- 3,376
- 13,093
- مدالها
- 7
گاهی فکر میکنم بعضی آدمها از جنسِ رفتن ساخته شدهاند؛ نه میمانند، نه کاملاً میروند.
تو از همانها بودی.
آمدی و در من چیزی را روشن کردی که اسمش را نمیدانستم؛ نه شبیه نور، نه شبیه آتش… شبیه «باور».
بعد، بیآنکه صدایی بگذاری، کم شدی؛ آنقدر آهسته که حتی خاطره هم نفهمید کی تنها مانده است.
اکنون هر بار به گذشته نگاه میکنم، همهچیز سر جایش هست، جز تو.
و این عجیبترین نوع نبودن است؛ وقتی کسی نیست، اما همهچیز هنوز شبیه حضورش نفس میکشد.
تو از همانها بودی.
آمدی و در من چیزی را روشن کردی که اسمش را نمیدانستم؛ نه شبیه نور، نه شبیه آتش… شبیه «باور».
بعد، بیآنکه صدایی بگذاری، کم شدی؛ آنقدر آهسته که حتی خاطره هم نفهمید کی تنها مانده است.
اکنون هر بار به گذشته نگاه میکنم، همهچیز سر جایش هست، جز تو.
و این عجیبترین نوع نبودن است؛ وقتی کسی نیست، اما همهچیز هنوز شبیه حضورش نفس میکشد.