جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

دلنوشته {غریب الغرباء} اثر •عسل کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط ;as با نام {غریب الغرباء} اثر •عسل کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 278 بازدید, 11 پاسخ و 5 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {غریب الغرباء} اثر •عسل کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع ;as
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ;as
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,947
11,752
مدال‌ها
4
در سکوت گم‌شده‌ی دشت، خالی از سایه، تنها صدای شمشیری که در قلب زمین فرود می‌آید، هم‌نشین عاشقانی است که در خون غرق شده‌اند. ای حسین، در داغی که بر این خاک به یادگار گذاشتی، حتی باد هم زبانش را به توبه می‌گشاید. آسمان در چشمانت غروب کرد، و زمین، در زیر قدم‌هایت، سنگینی قیامت را حس کرد. گویی در هر قطره‌ی خونت، نه تنها تاریخ، بلکه آینده نیز جان گرفت. تو نه در کربلا، که در دل‌هایمان به نبرد برخاستی، تا تا ابد ظلم را در آینه‌ی نگاه‌هایمان شکسته باشی. ای خونِ ناب، در خلوص تو هزاران روزنه‌ی روشنی درختان پژمرده‌ی بشر را زنده کرد.

 
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,947
11,752
مدال‌ها
4
ای وارث سرخ‌ترین بیداری، تو را نه با شمشیر، که با عطش درآویختند؛ و تو، با لبانی ترک‌خورده‌تر از دل‌های پوسیده، ایستادی چون قله‌ای که طوفان را به زانو می‌کشد. خیمه‌ها در شعله نالیدند و خاک، بوی نیایش گرفت. صدای تو، در حنجره‌ی سرها پیچید و از میان نیزه‌ها، آواز ایمان برخاست. هر زخمِ تنت، قصیده‌ای بود برای تاریخ، هر نگاهت، ترسیم بی‌بدیل آزادی. تو را با تیغ بریدند، اما واژه‌هایت را نتوانستند. هنوز هم زبانِ خون تو، شب را می‌درد و صبح را از استخوان‌های صبر، متولد می‌کند.

 
بالا پایین