جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته [فرورجای خاموشی] اثر م.م.ر(shahbaz)کاربر انجمن رمان بوک

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط Shahbaz با نام [فرورجای خاموشی] اثر م.م.ر(shahbaz)کاربر انجمن رمان بوک ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 503 بازدید, 24 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع [فرورجای خاموشی] اثر م.م.ر(shahbaz)کاربر انجمن رمان بوک
نویسنده موضوع Shahbaz
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Shahbaz
موضوع نویسنده

Shahbaz

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
131
785
مدال‌ها
3
و با هر سپیده‌ای که از پسِ تاریکی می‌دمد، پرسشی دیرینه در جانم زبانه می‌کشد: شاید دلتنگی، خود، گونه‌ای از «بودن» باشد؛ نشانی از آن تبعید پنهانی که آدمی از حقیقت آغازین خویش در آن سرگردان است. از همین روست که رایحۀ یاس، رؤیایی گذرا یا خاطره‌ای دور، چون آینه‌ای جوانه‌زن حقیقتی فراموش‌شده را پیش چشمم می‌گشاید.
شاید این عطر شبانه، تنها یادگار باغ پدری نباشد؛ بلکه پژواکی از سرچشمه‌ای ژرف‌تر باشد؛ سرچشمه‌ای که هر اندوه و هر اشتیاق، نه برای رنج، بلکه برای بازگشت به آن زلال نخستین در جان می‌افروزد. پس این فراق، اگرچه می‌سوزاند، چراغی نیز هست؛ چراغی که در ظلمتِ شب‌های بی‌انتها، راهی خاموش به سوی حقیقتِ نهانیِ خویش می‌نمایاند.
 
موضوع نویسنده

Shahbaz

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
131
785
مدال‌ها
3
آرزو می‌داشتم در عصری دیگر
تو را ملاقات کنم؛
عصری که فرمانروایی در دستان گنجشکان بود
یا آهوان
یا نقاشان و شاعران
یا دلدادگانی که هنوز
معنای عشق را از یاد نبرده بودند.
دیر از راه رسیدیم و در روزگاری
به جست‌وجوی گل سرخ برخاستیم
که نام عشق را
به فراموش‌خانه‌ی تاریخ سپرده بود.
اما شاید در یکی از روزهای آینده
در پاییزی رنگ‌پریده
یا زمستانی استخوان‌سوز
یا تابستانی که باد، گیسوانم را آشفته می‌سازد
میان فرسودگی‌های خاموش زندگی
هنگام پاره‌کردن نان
یا گردآوردن صدف‌ها
در امتداد چین‌خوردگی‌های دامن دریا
یاد تو
چون یورش خاطره‌ای ناگهانی بر من بتازد.
آن‌گاه دلِ بی‌قرارم
بار دیگر تن در نمی‌دهد
به آیین فراموشی تو.
خاطره‌ها چون قاصدک‌های سرکش
از مشتِ زمان می‌گریزند
تا آرامش بر دل بنشیند،
اشک‌ها به خاموشی گرایند
و انتظار در سکوتی عمیق محو شود.
و من محروم از وصال می‌ایستم
بر آستانه‌ی زایشی دیگر
در حیاتی دیگر
که شاید سرنوشتم با نام تو
به نگارش درآمده باشد.
 
موضوع نویسنده

Shahbaz

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
131
785
مدال‌ها
3
هر صبح، میان خواب و بیداری، لحظه‌ای کنار خاطرات خاک گرفته‌ام می‌ایستم؛ خاطره‌ای که به حاشیه رفته‌است اما نمرده.
طلوع با نور بی‌رحمش خیال را پس می‌زند، بااین‌همه عطر کالبدش رهایم نمی‌کند و مرا به کوچه‌ها و «نشد»های دور بازمی‌گرداند.
ما نه از خودِ خاطره، که از ناتمام‌ماندنش می‌سوزیم؛ از حرف‌هایی که گفته نشد و حضوری که به رؤیا تبعید شد. شب دوباره پناه می‌شود؛ جایی برای سکوت، اشک‌های آرام و دوام‌آوردن، و سحرگاهان که دوباره فرا می‌رسد، دلم هنوز ایستاده است؛ با انتظاری زنده و خاطره‌ای متروک که در آستانه‌ی جانم نفس می‌کشد.
 
موضوع نویسنده

Shahbaz

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
131
785
مدال‌ها
3
گاه می‌اندیشم که تو نه یک شخص، که رخدادی متافیزیکی بودی؛
نوعی اختلال در سیر علیّتِ جهان،
شکافی ظریف در پیوستار عادت.
آمدنت یا حتی امکان آمدنت،
چنان بود که انگار «معنا»
برای لحظه‌ای کوتاه
از تبعیدگاهِ خویش بازگشته باشد.
من به تو نرسیدم،
چرا که رسیدن،
مقوله‌ای است زمینی
و ما در افقی نابرابر تنفس می‌کردیم.
تو در ساحتِ «بودنِ ناب» ایستاده بودی
و من هنوز در هزارتوی «شدن»
دست‌وپا می‌زدم.
عرفا می‌گویند
هر آن‌چه از دست می‌رود
یا زود آمده
یا دیر معنا شده است.
پس تو را نه گم کردم
و نه فراموش؛
بلکه به لایه‌ای ژرف‌تر از آگاهی
واگذار نمودم،
آنجا که نام‌ها فرو می‌ریزند
و اشیاء از بارِ تعریف تهی می‌شوند.
در آن اقلیمِ بی‌زمان،
تو به «اشاره» بدل شدی،
به مکثی قدسی
میان دو تپشِ هستی.
 
موضوع نویسنده

Shahbaz

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
131
785
مدال‌ها
3
اکنون هرگاه
جهان بیش از حد واقعی می‌شود
و من از صلابتِ سنگ‌ها
و قطعیتِ دیوارها خسته می‌گردم،
به تو می‌اندیشم
چونان امکانِ دیگرگونه‌بودن.
تو برهانی ناتمام بودی
در رساله‌ای که زندگی
بی‌اعتنا رهایش کرد.
شاید عشق همین باشد:
نه وصال،
بلکه آگاهیِ دردناک
از این‌که روح
ظرفیتی فراتر از زیستنِ معمول دارد.
و تو،
با نرسیدنت،
این ظرفیت را
در من بیدار کردی.
پس اگر روزی
در چرخه‌ای دیگر از تکوین
یا در حاشیه‌ای فراموش‌شده
از لوحِ تقدیر
نام من و تو
به یک جمله برسد،
دیگر از زمان شکایتی نخواهم داشت.
زیرا آموخته‌ام
برخی دیدارها
برای رخ‌دادن نیستند،
برای معنا یافتن‌اند.
 
بالا پایین