- Dec
- 131
- 785
- مدالها
- 3
و با هر سپیدهای که از پسِ تاریکی میدمد، پرسشی دیرینه در جانم زبانه میکشد: شاید دلتنگی، خود، گونهای از «بودن» باشد؛ نشانی از آن تبعید پنهانی که آدمی از حقیقت آغازین خویش در آن سرگردان است. از همین روست که رایحۀ یاس، رؤیایی گذرا یا خاطرهای دور، چون آینهای جوانهزن حقیقتی فراموششده را پیش چشمم میگشاید.
شاید این عطر شبانه، تنها یادگار باغ پدری نباشد؛ بلکه پژواکی از سرچشمهای ژرفتر باشد؛ سرچشمهای که هر اندوه و هر اشتیاق، نه برای رنج، بلکه برای بازگشت به آن زلال نخستین در جان میافروزد. پس این فراق، اگرچه میسوزاند، چراغی نیز هست؛ چراغی که در ظلمتِ شبهای بیانتها، راهی خاموش به سوی حقیقتِ نهانیِ خویش مینمایاند.
شاید این عطر شبانه، تنها یادگار باغ پدری نباشد؛ بلکه پژواکی از سرچشمهای ژرفتر باشد؛ سرچشمهای که هر اندوه و هر اشتیاق، نه برای رنج، بلکه برای بازگشت به آن زلال نخستین در جان میافروزد. پس این فراق، اگرچه میسوزاند، چراغی نیز هست؛ چراغی که در ظلمتِ شبهای بیانتها، راهی خاموش به سوی حقیقتِ نهانیِ خویش مینمایاند.