جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 23,417 بازدید, 446 پاسخ و 75 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
بعد از غذا نوروزخان فقط اندکی استراحت کرد و بعد برای کار همراه عمله‌ها شد. ماه‌نگار هم رسیدگی به اسبابشان درون کپر را آغاز کرد. وسایل را با سختی را جابه‌جا کرد و نظم داد. در انتها به خانه‌ای که سعی کرده‌بود شبیه چادر پدری‌اش بچیند، نگاه دوخت و لبخند زد. ابتدا حصیرها و پلاس‌ها را روی زمین پهن کرده و روی آن‌ها را گلیم انداخته‌بود تا خاک زمین بر آن‌ها نشیند. خوابگاه‌ها و جوال‌ها در یک ردیف چیده‌بود. رختخواب و بالش‌ها روی آن‌ها منظم کرده و درنهایت پارچه‌ای نازک روی آن‌ها کشیده‌بود تا گرد نگیرند. گنجه‌ی نوروزخان را نتوانسته‌بود زیاد تکان دهد؛ در گوشه‌ای جامانده بود، اما روی آن را هم با خرده‌ریزهایی پر کرده‌بود که به وقت نیاز دم دستشان باشد. مانده بود وسایل غذا و پخت و پزی که از خانه‌ی پدر آورده و هنوز در جوالی دست‌نخورده باقی بود. آن‌ها را هم همراه جوال تا کنار گنجه کشید و آورد. باید از فردا با سنگ‌چین جایی برای آن‌ها هم درست می‌کرد. وقتی خسته میان کپر تکیه زده به خوابگاهش نشست و با دست سالمش دست بسته‌اش را در آغوش گرفت، دلهره‌ای به جانش افتاد. کار درستی کرده‌بود که قبل از ساخته‌شدن خانه‌شان، عمارت را ترک کرده و به این کپر آمده‌بود؟ چشمانش پر اشک شد. چون به یاد آورد وقتی خانم‌بزرگ او‌ را سیلی زد، بیشتر از همیشه دلش شکست. وفتی به پدرش دشنام داد، دیگر طاقتش تمام شد و تصمیم گرفت یک شب هم در آن عمارتی که خانم‌بزرگ آن را غصب‌شده از فرزند عزیزش می‌دید، نماند. هرگز در جایی نمی‌ماند که به پدرش توهین شود. او تقاص خون‌بس آمدن و عذاب‌های این چندماه را فقط به احترام پدرش پذیرفته‌بود تا او با مرگ تنها پسرش شکسته نشود؛ اکنون چطور می‌گذاشت به او توهین کنند؟ کار درستی بود که در آن عمارت نماند. چیزی که آزارش می‌داد، نقص دستش بود. حس می‌کرد همچون وبالی به گردن نوروزخان افتاده‌است. بقچه‌ای پر از لباس روی جوالی برداشت و زمین گذاشت. با دراز کشیدن به پهلو سرش را روی آن گذاشت و به در بسته‌ی کپر چشم دوخت. نکند نوروزخان در این کپر احساس ناراحتی کند؟ نکند از اینکه با دست بسته نمی‌تواند خوب خدمتش را کند، از او دلسرد شود؟ نوروزخان خان‌زاده بود و از بچگی در رفاه عمارت اربابی بزرگ شده‌بود، نکند سختی زندگی رعیتانه او را رنجور کند؟ در آن صورت حتماً از او که عامل همه‌ی این سختی‌ها بود دل‌چرکین میشد و اگر از چشم او می‌افتاد دیگر با مرگ فاصله‌ای نداشت. در این دهات غریب، دور از خانه، فقط به آن مرد و مهرش دل‌گرم بود و اگر آن را هم از دست می‌داد، دیگر به چه امیدی باید زنده می‌ماند؟ به یاد خانه‌ی پدری افتاد که با چه غمی آنجا را ترک کرد. آن روزی که به این‌جا رهسپار بود، هیچ کورسوی امیدی در پیش نداشت. خیال می‌کرد همه‌ی آینده‌اش را همراه با افراسیاب پشت سرش گذاشته و دیگر هرگز روی خوش در زندگی نخواهددید، اما خداوند بر او منت گذاشته و قلب نوروزخان را نرم کرده‌بود و محبت او باعث شده‌بود همه‌ی آن چیزهایی را که پشت سر گذاشته‌بود، فراموش کند.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
به کمر چرخید و چشم به سقف دوخت. اکنون نوروزخان تمام کـس او بود‌؛ به جای پدر حمایتش می‌کرد، به جای برادر به او محبت می‌کرد و به جای افراسیاب در آغوش او آرام می‌گرفت. نوروزخان تمام هستی او شده‌بود. نباید کاری می‌کرد که مهر او را از دست بدهد. شاید باید در عمارت می‌ماند، خانم‌بزرگ و تلخی‌هایش را به جان می‌خرید تا مهر نوروزخان را از دست نمی‌داد. این کپر خاکی که ظهرها چون کوره گرم میشد و شب‌ها چون زمهریر سرد؛ حتماً نوروزخان نازپرورده‌ی عمارت خانی را ذله می‌کرد؟ ولی نه؛ نباید می‌گذاشت لحظه‌ای در گرما و سرما به همسرش سخت بگذرد. باید با تمام توان خدمتش را می‌کرد و کلامش با او نرم می‌ماند. چه بد که سر ناهار بدخلقی کرده‌بود و نگذاشته‌بود همسرش با دل‌خوش غذا بخورد! نباید دیگر چون زمان ظهر، دل او را با حرف‌هایش آزرده می‌کرد. از این پس غم‌های دلش را برای خودش نگه می‌داشت و خوشی‌ها را به او می‌گفت. آن‌چنان که رضایت تمام و کمال او را همراه خودش کند.
در کپر تکانی خورد. ماه‌نگار یک ضرب با دلهره بلند شد و نشست. باز در تکانی خورد، اما چون فرش لوله‌شده‌ای را پشت در تکیه داده‌بود، در باز نمی‌شد. چه کسی بود که در را تکان می‌داد تا باز کند؟
- ماهی چی گذاشتی پشت در که باز نمی‌شه؟
با شنیدن صدای نوروز سریع برخاست و با لبخند، فرش را کناری کشید و در را باز کرد.
- سلام آقا!
نوروز که در تمام مدت کار، به دل‌آزردگی‌های ماهی فکر کرده و نگران او بود، با دیدن چهره‌ی بشاش او خیالش راحت شد. ابرویی بالا انداخت و درحالی‌که یک دستش را که بقچه‌ای داشت، بالا می‌آورد، گفت:
- دلمون خوشه زنمونو آوردیم اینجا، باز دلبر برامون غذا می‌فرسته.
ماه‌نگار لب گزید و راه باز کرد. نوروز داخل شد.
- پس چرا چراغت هنوز خاموشه ماهی؟
ماه‌نگار متوجه شد غرق فکر شده و نفهمیده هوا رو به تاریکی رفته است.
- ببحشید آقا نفهمیدم.
نوروز بقچه را به طرف او گرفت.
- اینو بگیر، خودم برات فانوس آوردم.
ماه‌نگار غذا را گرفت و نوروز به بیرون کپر برگشت و فانوسی را که پشت دیوار کپر گذاشته‌بود، برداشت. داخل شد. نور سرخ‌رنگ فانوس پخش شد. نوروز تا نزدیک گلیم‌های پهن‌شده رفت و دلش نیامد فانوس را روی گلیم‌های زیبا بگذارد. به طرف گنجه پیش رفت و فانوس را میان خرت و پرت‌های روی آن جا داد.
- دستت درد نکنه دختر! اینجا خیلی خوب شده، اما هنوز کار داره تا بشه خونه.
ماه‌نگار که در حال باز کردن بقچه بود، گفت:
- آقا تا خونمون ساخته بشه، همین‌جا کافیه برامون. اگر کپر جا داشت یه اجاق داخلش برام می‌کندید، همین‌جا براتون غذا می‌پختم.
نوروز که خرسند روی گلیم‌های زیبا نشسته و به خوابگاه تکیه داده‌بود. ابرو بالا انداخت.
- توی کپر؟ نه... دوده می‌گیره، یه وقت دیدی آتیش هم گرفت.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
ماه‌نگار ظرف غذا را درون مجمعی گذاشت و گفت:
- پس چطور غذا بپزم؟ مگه نگفتید زنتونو آوردین اینجا واستون غذا بپزه؟
نوروز از اینکه از ماهی دل‌نازک ظهر خبری نبود، خوشحال شد و گفت:
- درسته... آوردمش، ولی از سر بدبختی اون هم دستش وبال گردنشه.
ماه‌نگار به سختی مجمع را با یک دست برداشت. نمی‌خواست لحظه‌ای نوروزخان را مثل ظهر دل‌آزرده کند.
- والا من که مشکل ندارم، همین‌جوری هم می‌تونم غذا بپزم، شمایید که دلتون نمی‌خواد زنتون توی چشم عمله باشه، وگرنه بیرون اجاق بکنید تا دیگه دلبر لازم نباشه غذا بفرسته.
ماهی باز شده‌بود همان زن خوش‌زبان خودش.
- باشه، من که به مروت گفتم دیگه نیاره، همین فردا اول وقت پشت کپر یه اجاق می‌کنم واسه تو، به عبدالواحد هم میگم از فردا هر وقت بار هیزم عمارتو می‌بره، یه بغل هم بیاره اینجا، فردا هم اولین بارشو بیاره، از نسار هم خواربار میارم ببینم این خانمی که این همه ادعا داره مرصع‌پلو می‌ذاره جلوی ما یا قراره بعد این گرسنه بمونیم.
ماه‌نگار مجمع را مقابل او‌ زمین گذاشت. خودش هم نشست. ابرویی تکان داد و چشمی نازک کرد.
- اینی که گفتید رو ماهی‌ریزه حتی نخورده که ببینه چیه تا بخواد بپزه. بعدش هم، خودتون مگه نگفتید چهارتا سیب‌زمینی و چغندر کافیتونه؟ خب پختن اونا هم کار نداره.
نوروز به یک‌باره بلند خندید.
- زبونتو خدا نگه داره که وقتی بخواد خوش بشه، بدجور خوش میشه، حالا حرف خودمو به خودم پس میدی؟ باشه خانم، شما همون چغندرو برای ما بپز، واسه ما از صدتا مرصع‌پلو و کبا‌ب‌بره بهتره، چون دست ماهی‌ریزه اونو پخته.
ماه‌نگار از خوشی نوروز خندید. همین که شوهرش را کپرنشینی، پکر نکرده‌بود، یک دنیا ارزش داشت.
- حیف دست ماهی بسته است، وگرنه بره رو خوب بلده کباب کنه؟
نوروز ابرویی بالا انداخت.
- عه؟ ماهی‌ریزه‌ی ما قول کباب‌بره رو داد؟ سختت نیست؟ کار کمی ادعا نکردیا؟
ماه‌نگار ابرویی بالا انداخت.
- منو از چی می‌ترسونید؟ بذارید دستم باز بشه، گوشتشو مهیا کنید، زن نیستم یه کباب‌بره بهتون ندم.
نوروز بیشتر خوشش آمد. تک‌ابرویی بالا انداخت و آرام سری تکان داد.
- واقعاً می‌تونی؟
ماه‌نگار با غرور به چشمان شوهرش نگاه دوخت.
- من دختر ایلم، حرف بزنم پاش وایمیسم.
نوروز با خوشی دستی به سبیلش کشید. ابرویی بالا انداخت.
- باشه، به وقتش ببینیم و تعریف کنیم... دختر ایل!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
تمام شب را ماه‌نگار با این فکر گذراند که نکند اتفاقی خلاف میل نوروزخان رخ داده، او از ماندن در کپر پشیمان شود و باز وادارش کند تا به آن عمارت برگردد؟ و نوروزخان در این فکر بود که چه خوب ماهی او را از آن عمارت خارج کرد و به اینجا آورد! از وقتی از عمارت بیرون آمده‌بود حس استقلال به او قدرت داده‌بود. اکنون می‌توانست واقعاً خود را مرد بنامد. مردی که خانواده دارد و خانه هم. گرچه در و دیوار خانه‌اش چوب و برگ بود، اما مال خود او بود. خانه‌ی واقعی‌اش هم بالأخره ساخته میشد. ایرادی نداشت چند صباحی سختی کپر را تحمل می‌کرد و خانه‌اش را می‌ساخت. می‌دانست کار ساخت خانه زودتر از قبل تمام می‌شود. همین که دلدارش در نزدیکی خودش بود به او انرژی می‌داد بیشتر کار کند. اصغر و باقی عمله‌ها هم به خاطر بودن همسرش، بیشتر و سریع‌تر کار می‌کردند.
ماه‌نگار اول صبح سراغ سفره‌ی غذایشان رفت. برای صبحانه تنها مقداری نان از شام دیشب باقی مانده‌بود و ظرفی سبزی. نوروزخان هنوز خورشید نزده بیدار شده و بیرون رفته‌بود تا پشت کپر اجاقی بکند و چون آشنایی با این کار نداشت، درنهایت خود ماه‌نگار را صدا زده و با راهنمایی او اجاقی مناسب کنده بود. اصغر و بقیه تازه رسیده‌بودند که نوروز برای آوردن آتش اجاق به قهوه‌خانه‌ی نسار که نزدیک بود رفت. ماه‌نگار سراغ تنها غذایشان رفته و سبزی را در نان برای صبحانه‌ی نوروزخان به هم پیچید. نگاهش را به نان و سبزی درون دستش دوخت و آهی کشید. نوروزخانِ خانزاده چنین چیزی را می‌خورد؟ سری به اطراف تکان داد و نان را درون سفره گذاشت. کتری را برداشت و ته آب کوزه را در آن ریخت تا وقتی آتش به اجاق رسید، آب‌جوش را علم کند. تا قبل از اینکه عمله‌ها برسند اطراف را گشته و مقدار ناچیزی هیزم جمع کرده و درون اجاق ریخته‌بود. کتری را روی سه‌پایه‌ی اجاق گذاشت و نان درون سفره را به دست گرفت و منتظر برگشتن نوروزخان در آستانه‌ی در کپر نشست. صدای کارکردن و فرمان دادن اصغر به دیگران را می‌شنید، اما آن‌ها پشت کپر بودند و به او دید نداشتند، پس با خیال راحت نشسته‌بود. با صدای نوروزخان نگاه از زمین گرفت.
- چرا بیرون نشستی؟
نوروزخان ذغال‌های گداخته را که درون زغال‌گردان حمل کرده‌بود را درون اجاق ریخت و ماه‌نگار سریع از جا برخاست، نباید می‌گذاشت آتش اجاق خاکستر شود. لقمه را به طرف نوروزخان گرفت.
- بخورید از حال نرید.
نوروز با تشکر لقمه را گرفت. ماه‌نگار سریع کنار اجاق نشست و چون با یک‌دست نمی‌توانست با پایین پیراهنش آتش را باد بزند، سر خم کرد و فوت زد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
نوروزخان با اولین گازی که به لقمه زد و فهمید محتویاتش چه است، دلخورانه به ماهی نگاه کرد. خوب شد به شاگرد نسار گفته بود برایش خواربار بیاورد و خوب‌تر که ماه‌نگار امروز اینجا نمی‌ماند تا گرسنه بماند.
- خودت خوردی؟
ماه‌نگار بدون آنکه برگردد، درحالی که چشمانش به خاطر فوت کردن زغال‌های گداخته، سرخ شده‌بود، گفت:
- نوش‌جان آقا، خوردم.
نوروز نگاه به پشت سر او دوخت و آرام گفت:
- من هم باور کردم.
و بعد بلندتر گفت:
- راستی نگفتم، داره برات مهمون میاد.
ماه‌نگار متعجب بلند شد و برگشت.
- مهمون؟ کی؟
نوروز کمی چرخید و به پشت سرش نگاه کرد.
- خودت ببین.
نگاه ماه‌نگار به طرف راهی که از پایین تپه بالا می‌آمد، کشیده شد. ننه‌گلی با آن وزن زیادش با اِهن و تلپ بالا آمده و نفس‌نفس میزد.
- بین راه جلومو گرفت، گفت می‌خواد تو رو ببینه.
ماه‌نگار با خوش‌رویی به استقبال ننه‌گلی رفت.
- سلام ننه‌گلی! خیلی خوش اومدین، بفرمایید.
ننه‌گلی که به آن‌ها رسیده‌بود، ایستاد. همین که نفسی چاق کرد با اخم به نوروز نگاه کرد.
- سلام... به این شازده هم گفتم... برای مهمونی نیومدم.
نوروز گازی به لقمه نان و سبزی‌اش زد و با سرخوشی گفت:
- پس برای چی زحمت کشیدی این همه راه اومدی بالا؟
ننه‌گلی متوجه سرخوشی بی‌سابقه‌ی نوروز شد، اما به نظرش اصلاً به جا نبود.
- نه، مثل اینکه کبکت بدجور خروس می‌خونه که زن جوونتو آوردی بین عمله؟
سرخوشی نوروز سریع پر کشید و اخم جایش را گرفت.
- من نیاوردم، خودش اومده.
ماه‌نگار احساس خطر کرد که نوروز پشیمان از ماندن او شود، سریع گفت:
- ننه خودم خواستم بیام، اینجا خونه‌ی ماست، کپر هم اون پشته، کسی حواسش به من نیست.
ننه‌گلی توپ پری داشت، رو به او کرد.
- بیخود...!
بعد درحالی که لحن صدایش را عوض می‌کرد، حرف او را تکرار کرد.
- خودم خواستم... .
ماه‌نگار «آخه» گفت و ننه نگذاشت حرف بزند.
- وقتی بهم خبر رسید نوروزخان زنشو آورده داخل کپر، گفتم این پسر عقل درست و حسابی که نداره و تو رو اجبار کرده... اما حالا می‌بینم خدا در و تخته رو خوب جور کرده، تو هم دست کمی از شوهرت نداری... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
غرزدن‌های ننه‌گلی برای نوروز تازگی نداشت. ترجیح داد به خوردن ته لقمه مختصرش بپردازد و بگذارد ننه هرچه دوست دارد به او و زنش ببندد. اصلاً شنیدن غرهای ننه‌گلی هم از لذت‌هایی بود که مدت‌ها خود را از آن‌ها محروم کرده‌بود. ماه‌نگار برای رفع سوءتفاهم‌ها گفت:
- ننه گلی شما بفرمایید بشینید، خسته شدین، آب گذاشتم جوش بیاد یه چایی براتون... .
ننه دلخور از خونسردی نوروز گفت:
- من با این وضع، این همه راهو بالا نیومدم چایی بخورم، به این شوهرت اون پایین گفتم بگه بیایی بریم، گفت تو حرفشو گوش نمیدی.
ماه‌نگار با چشمان درشت‌شده به نوروز نگاه کرد که با ناخن کوچکش بی‌خیال در حال در آوردن تکه‌ای سبزی از لای دندانش بود، ننه ادامه داد:
- حالا اومدم خودم ببرمت.
ماه‌نگار به طرف ننه برگشت.
- کجا ننه؟
مچ دست او را گرفت.
- بریم خونه‌ی ما عصر برگرد اینجا.
ماه‌نگار ملتمسانه نگاه به نوروز دوخت. دلش می‌خواست او مخالفت کند. اما نوروز گفت:
- ماهی‌جان با ننه برو! عصر می‌خوای بیام دنبالت؟
ننه دست او را تکان داد:
- دختر معطل چی هستی؟ راه بیفت.
- ننه... چشم، اجازه بدین من یه خورده اینجا رو جمع کنم، میام.
ننه‌گلی کمی مکث کرد و بعد مچ او را ول کرد.
- خیلی خب، تا من یواش‌یواش میرم پایین خودتو برسون.
- چشم.
ننه که رفت، ماه‌نگار رو به نور‌وز کرد و آرام گفت:
- آقا کاش نمی‌ذاشتید منو ببره.
نوروز لبخندی زد و نگاه به ننه دوخت.
- از چی می‌ترسی؟ ننه که ترس نداره، خونه‌شون هم جای بدی نیست، من خیلی رفتم.
ماه‌نگار به طرف در کپر رفت، داخل را نگاهی کرد و بعد در را بست.
- آخه آقا راحت نیستم.
- سخت نگیر!
ماه‌نگار نفس آه‌مانندی کشید.
- آقا آب که جوش اومد، از این عمله‌ها بپرسید اگه توی بساطشون چایی دارن، بریزید توش یه چایی درست کنید و بخورید.
نوروز خندید.
- دختر تو چایی هم نداشتی بعد ننه رو دعوت می‌کردی؟
ماه‌نگار سرخ شد و «ببخشید» گفت. نوروز ادامه داد:
- ایرادی نداره از نسار خواربار گرفتم عصر که برگردی دیگه می‌تونی چغندر پخته و نخوداب بهم بدی جای کباب.
ماه‌نگار خندید.
- زود برمی‌گردم آقا!
نوروز فقط لبخندی زد و ماه‌نگار در مسیری که ننه رفته بود به راه افتاد. نوروز هم بعد از رفتن او ترجیح داد کتری را از روی اجاق بردارد و به سر کار خودش برود.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
همین که ننه‌گلی نگاهش به ماه‌نگار افتاد، غرهایش شروع شد.
- من نمی‌فهمم چطور راضی شدی بیای توی کپر؟
ماه‌نگار همان‌طور که همراه او قدم برمی‌داشت گفت:
- خب خونمونه.

ننه‌گلی ایستاد و نگاهی به او کرد.
- خونه؟ کپر هم شد خونه؟
- خب تا خونمون ساخته بشه، میشه موند داخلش.
- یعنی سختت نیست؟
- نه به خدا ننه! من راحتم، من زیر چادر بزرگ شدم، از پس کپر هم برمیام.

ننه سری به اطراف تکان داد و راه افتاد.
- من نوروزخان رو بزرگ کردم، تا اول جوونیش خونه‌ی ما رفت و آمد داشت، میشناسمش، موندم چطور راضی شده زنشو بیاره زیر چشم عمله؟ فکر کردی چطور باید بری بیای؟
- باور کنین سخت نیست، کپر ما رو کسی نمی‌بینه، عمله هم مشغول کار خودشه، کی منو نگاه می‌کنه؟ مهم اینه من پیش نوروزخان باشم، یه چی بدم دستش، دلش گرم بشه.
ننه پوزخندی زد.
- الان می‌خوای بگی خیلی ناراحتی می‌برمت؟
- وای نه ننه، ولی خب خوبیت نداره زن بالاسر زندگیش نباشه.
- مگه من گفتم شوهرتو ول کن بیا ور دل من؟
- نه، ولی من باید می‌موندم، یه غذایی می‌پختم، آبی خواست بدم دستش، نوروزخان آخر روز خسته میشه، باید آبی گرم باشه دست و روشو بشوره.
ننه از حرف‌های دخترک خوشش آمد و لبخندی روی لبش نشست. ماه‌نگار متوجه نشد کی رسیدند. ننه مقابل در کوچک چوبی ایستاد.
- نوروزخان چه خوش‌اقباله که زنش اینقدر به فکرشه! یه امروز رو مهمون ننه باش، فردا بمون خونت.
در خانه را باز کرد و ادامه داد:
- سر این اومدم دنبالت که فکر کردم نوروزخان باز با اهل عمارت زده توی پر هم و تو رو هم مجبور کرده بری توی کپر، اما حالا می‌بینم اینقدر هم مجبور‌ نشدی... بفرما تو.
- ممنونم ننه، شما اول بفرما!
ننه پا پیش گذاشت و داخل شد.
- فکر کردی تعارف می‌کنم باهات؟
ماه‌نگار لبخند زد و داخل شد.
- نه واقعاً گفتم‌، شما‌ بزرگترید، خجالت داره من اول برم.
ننه از ادب ماه‌نگار هم خوشش آمد.
- پس دلم نمی‌خواد باهام تعارف کنی، هر وقت دلت از اون کپر گرفت بیا اینجا، نوروز مثل پسرمه و تو هم عروسمی فهمیدی؟
ماه‌نگار از این محبت حتماً استقبال می‌کرد. لبخند پهنی زد.
- میام ننه، خدا حفظتون کنه، خوشحالم میشم که ننه‌ی من هم باشید.
ننه انگشتش را بالا آورد.
- نه دیگه، ننه‌ی شوهرتم نه ننه‌ی تو، عروس توفیر داره با دختر.
ننه‌گلی به راه افتاد و ماه‌نگار لبخند زدی.
- چشم ننه، عروس خوبی میشم.
ننه‌گلی همان‌طور که قدم برمی‌داشت فقط سر تکان داد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
سلیم روی دو پا نشسته و درون آب حوض کوچکی دستانش را می‌شست. با ورود ننه‌گلی و ماه‌نگار سرپا ایستاد؛ همین که ماه‌نگار سربرگرداند و او را دید، سلام کرد. سلیم جواب داد:
- سلام خانم! دستتون اذیت کرده که اومدین؟
تا ماه‌نگار خواست جوابی بدهد، ننه‌گلی همراه با گام‌های کوتاه به طرف ایوان کوچک گفت:
- نه، من گفتم بیاد.
سلیم با چشم دوختن به دست ماه‌نگار قدم پیش گذاشت و ماه‌نگار سرجایش ماند. ننه‌گلی به پله‌های ایوان رسیده‌بود.
- کجا‌ موندی دختر؟ بیا دیگه!
ماه‌نگار خواست برود که سلیم به طرف ننه سربرگرداند.
- گلی یه دقیقه مهلت بده.
ننه‌گلی سری به اطراف تکان داد و نشست. سلیم رو به ماه‌نگار کرد.
- هرچی شده بگو.
ماه‌نگار گفت:
- هیچی نیست، ولی نمی‌شه بازش کنید؟ فکر کنم دیگه خوب شده.
سلیم ابرویی بالا انداخت.
- باز کنم؟ چرا؟
- خب... اذیتم می‌کنه، نمی‌ذاره کاری بکنم، وقتی هم می‌خاره نمی‌شه دست کشید بهش، کلی اذیتم.
سلیم‌ راه را برای او باز کرد.
- برو پیش ننه تا بیام ببینمش، ولی به این زودیا خوب نمی‌شه که بخوای باز کنی، طول می‌کشه استخوون شکسته بند بخوره.
ماه‌نگار‌ ناامید از کنار سلیم رد شد و به طرف ایوان رفت. هنوز‌ نرسیده دری که سمت راست حیاط بود و به خانه‌ی‌ مجاور‌ وصل می‌شد، باز شد و زن جوان لاغراندامی داخل آمد. زن با دیدن ماه‌نگار در همان چارچوب در میخکوب شد. ماه‌نگار با دیدن او در پایین پله‌های ایوان ایستاد و سلام کرد. زن جوان که بچه‌ای در بغل داشت، قدم پیش گذاشت.
- تو زن نوروزی؟
ماه‌نگار از لحن زن و اینکه نام شوهرش را بدون پسوند «خان» گفته بود، اخم کرد. دست به ستون چوبی ایوان گرفت و گفت:
- بله من زن نوروزخانَم!
روی کلمه‌ی «خان» تأکید کرد و زن هم‌ منظورش را گرفت. پوزخندی زد و آرام گفت:
- نوروزخان!
ماه‌نگار خوب تمسخر درون لحن زن را حس کرد و خواست چیزی بگوید، اما قبل از او ننه‌گلی گفت:
- چیکار داری اعظم اومدی اینجا؟
اعظم بی‌توجه به ماه‌نگار از کنار او گذشت.
- هیچی‌... اومدم یه سر به ننه بزنم، ور دلش بشینم؛ نمی‌دونستم مهمون داری.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
اعظم روی فرش، کنار دست ننه‌گلی نشست. ننه با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- نه اینکه مهمون‌داری هم بلدی!
اعظم «وا؟» گفت و ننه ادامه داد:
- مهمون سرپاست بعد تو جلوتر از اون نشستی.
اعظم دلخور نگاه گرداند و ننه‌گلی رو به ماه‌نگار کرد.
- واسه چی سرپایی؟ بیا بشین!
ماه‌نگار «چشم» گفت، از دو پله‌ی ایوان بالا رفت و با درآوردن کفش‌هایش طرف دیگر ننه‌گلی نشست. سلیم از کنار دست آن‌ها رد شد و داخل خانه رفت. اعظم همان‌طور که نشسته‌بود و پسرش را روی پاهایش نشانده بود، با چشم و ابرو اشاره‌ای به دست ماه‌نگار کرد.
- دستت رو شوهرت وبال کرده؟
ماه‌نگار اخم کرد. حتی اگر نوروز را نمی‌خواست هم به حکم شوهر بودنش نمی‌گذاشت کسی به او حرف بزند.
- نه، از پله‌های عمارت افتادم.
اعظم پوزخندی زد و آرام‌تر گفت:
- باشه، تو راست میگی.
ننه‌گلی اخم کرد.
- اعظم پاشو یه چایی بیار.
اعظم سری گرداند.
- وا ننه؟ دلخور شدی از حرفم؟ مگه بد میگم؟ خودت اولش گفتی شاید نوروز باعث این شده باشه؟
ماه‌نگار دل‌شکسته از حرفی که پشت سر نوروز بود، گفت:
- ننه‌جان خودم بالای پله‌ها بودم، پام سرید افتادم پایین. این چه ربطی به نوروزخان داره؟
ننه‌گلی پسر اعظم را از روی پاهایش برداشت و خطاب به او گفت:
- پاشو‌ برو یه چایی بذار، دختره‌ی خیره‌سر! همه عروس آوردن من بلای جون.
اعظم همراه با برخاستن گفت:
- به روی تخم چشم‌هام مادرشوهرجان!
اعظم که رفت، ننه‌گلی برای دلجویی از ماه‌نگار گفت:
- اون موقع که شنیدم دستت شکسته، از سر نفهمی یه حرفی زدم. این نخودمغز هم دست گرفته، اعظم از نوروزخان کینه داره.
آهی کشید و ادامه داد:
- خیال می‌کنه نوروز خواهرشو کشته.
ننه‌گلی انگشتانش را به نوازش درون موهای پسرک گرداند و ماه‌نگار با یادآوری فیروزه گفت:
- اعظم خواهر فیروزه است؟
ننه به او نگاه کرد و گفت:
- فیروزه رو می‌شناسی؟
ماه‌نگار سر تکان داد و گفت:
- نوروزخان بهم گفته.
گرهی میان ابروان ننه‌گلی افتاد.
- پسره‌ی بی‌عقل، از دلدار قدیمش حرف زده که دل تو رو بسوزونه؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
ماه‌نگار‌ ناباورانه چشمانش را گرد کرد.
- نه به خدا ننه، فقط خواست بگه بقیه درموردش چه فکری می‌کنن. گفت که فیروزه رو نکشته، اما کسی قبول نداره.
ننه‌گلی برای تأیید سر تکان داد و همراه با نوازش موهای سر پسر به حصار مرغ و خروس‌ها که آن سوی حیاط کوچک بود، چشم دوخت.
- درسته، خیلی‌ها حرف شهسوار رو باور کردن که گفت سر جنازه‌ی فیروزه دیدتش، اعظم هم قسم می‌خوره کلفتشون پیغام آورد که نوروزخان خواسته فیروزه تنها بره باغ بزرگه.
ماه‌نگار بلافاصله گفت:
- خب من به اعظم میگم اشتباه می‌کنه.
سلیم که همراه با خورجینش از خانه بیرون آمده‌بود، زمین نشست و گفت:
- دخترجان مگه شاهد بودی که بگی؟ خودت که ندیدی.
ماه‌نگار به طرف سلیم سر چرخاند.
- ولی خود نوروزخان گفت که اون کارو نکرده.
- «گفت» نمی‌شه نون و آب. کسی حرفتو بی‌دلیل قبول نمی‌کنه. دستتو بیار باز کنم ببینم چطوره.
ماه‌نگار آهی کشید. دستش را از وبال و وبال را از گردنش بیرون آورد. به خاطر بسته بودن دستش، درز آستین پیراهنش را باز کرده‌بود تا دستش راحت در لباس برود و‌ بعد درز را با سنجاق بهم وصل کرده‌بود. سنجاق‌ها را هم باز کرد و با بالا دادن پارچه‌ی پیراهن، دستش را به طرف سلیم دراز کرد. سلیم دست او را از حصار نی‌ها و نوار پارچه‌ای آزاد کرد و بعد دستی روی محل شکستگی که دیگر زخم نبود، کشید و از ماه‌نگار خواست انگشتانش را مشت کند، ولی او نتوانست بی‌درد انگشتانش را مشت کند. سلیم ابرو بالا انداخت.
- نه هنوز خوب نشده، باید دوباره ببندمش.
ماه‌نگار غمگین شد، اما‌ چیزی نگفت.
سلیم رو به طرف خورجینش گرداند.
- اول لازمه روغن‌مالش کنی.
دست درون خورجین کرده‌بود که ننه‌گلی گفت:
- اینقدر مته به خشخاش نذار سلیم، بذار دستش باز باشه.
سلیم همراه با بیرون کشیدن یک قوطی رو به ننه‌گلی کرد.
- گلی شکسته‌بند منم نه تو؛ هر وقت توی کار زنایی که میان پیشت دخالت کردم، تو هم توی کارم دخالت کن.
در قوطی را باز کرد و با دو انگشت مقداری روغن برداشت و روی ساعد ماه‌نگار گذاشت و خطاب به او گفت:
- از بالا تا پایین دست بکش.
ماه‌نگار مشغول شد. ننه‌گلی خطاب به سلیم گفت:
- یه خرده دستش آزاد باشه که طوریش نمی‌شه.
سلیم‌ به طرف او برگشت.
- سرت توی کار خودت باشه، قابلگی‌تو بکن، بذار من هم کارمو بکنم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین