- Jun
- 2,438
- 48,712
- مدالها
- 3
ماهنگار همین که به خانهی ننهگلی رسید، متوجه اعظم شد که با لگنی پر از لباس که به کمر زدهبود از در خانهی کناری بیرون زد.
- سلام اعظمجان!
اعظم متوجه او شد و ایستاد.
-عه؟ سلام دختر! اومدی به ننه سر بزنی؟
ماهنگار سر تکان داد.
- آره، میری سر چشمه؟
اعظم با چشم و ابرو به لگن اشارهای زد.
- میبینی که... برم تا زنا جاهای خوبو نگرفتن.
اعظم خواست حرکت کند که با حرف ماهنگار ایسناد.
- بقیه هم سر آب هستن؟
اعظم ابرو درهم کشید.
- منظورت کدوم بقیهس؟
- منظورم زنای دهاته، اونجا هستن؟
اعظم شانهای بالا انداخت.
- همشون که معلومه نه، ولی هرکی شستوشو داشته باشه الان اونجاست، واسه چی میپرسی؟
ماهنگار یک قدم پیش گذاشت.
- میشه من هم همراهت بیام؟ قول میدم اگه خواستی کمکت کنم.
اعظم سری به نشانهی مخالفت تکان داد:
- تویی که دستت گردنته چه کمکی میتونی بکنی؟ نه، بمون خونه پیش ننه، برگشتنی میام پیشت.
ماهنگار نزدیکتر رفت.
- اعظمجان بذار بیام همراهت.
اعظم باز سرش را بالا انداخت.
- کجا بیای؟ یه خط روت بیفته اون شوهر خانزادهت کسی رو سالم نمیذاره، کل دهات باید جواب پس بدن که چرا زن من رفت سر چشمه؟
ماهنگار نزدیکتر رفت و دست سالمش را روی دست اعظم که لبهی لگن را گرفتهبود، گذاشت.
- بذار بیام، قول میدم کاری نکنم. طوریم نمیشه. من از اونا نیستم که دست به سیاه و سفید نزده باشن، بلدم حواسم به خودم باشه.
اعظم لبخند کوچکی زد.
- راست میگی، یادم رفتهبود تو با اربابزادهها توفیر داری و درسته عروسشونی، ولی از خودمونی. حالا واسه چی میخوای راحتی خونه رو ول کنی همراه من بیای سر چشمه؟
ماهنگار نگاهش را به چشمان اعظم دوخت.
- میخوام بقیه زنا رو هم بشناسم، من جز تو و ننهگلی کسی رو نمیشناسم، نمیخوام برای همه غریبه بمونم.
اعظم لحظاتی نگاهش را به چشمان دختر دوخت و بعد لبخندی زد به راه افتاد.
- خیلیخب، راه بیفت بریم، ولی نه دست کمک به کسی میدی، نه کاری میکنی! یه گوشه میشینی تا یه وقت اون یکی دستت هم وبال نشه به گردنت. من حوصله جواب دادن به شوهرتو داشته باشم، به ننهگلی اصلاً ندارم.
- سلام اعظمجان!
اعظم متوجه او شد و ایستاد.
-عه؟ سلام دختر! اومدی به ننه سر بزنی؟
ماهنگار سر تکان داد.
- آره، میری سر چشمه؟
اعظم با چشم و ابرو به لگن اشارهای زد.
- میبینی که... برم تا زنا جاهای خوبو نگرفتن.
اعظم خواست حرکت کند که با حرف ماهنگار ایسناد.
- بقیه هم سر آب هستن؟
اعظم ابرو درهم کشید.
- منظورت کدوم بقیهس؟
- منظورم زنای دهاته، اونجا هستن؟
اعظم شانهای بالا انداخت.
- همشون که معلومه نه، ولی هرکی شستوشو داشته باشه الان اونجاست، واسه چی میپرسی؟
ماهنگار یک قدم پیش گذاشت.
- میشه من هم همراهت بیام؟ قول میدم اگه خواستی کمکت کنم.
اعظم سری به نشانهی مخالفت تکان داد:
- تویی که دستت گردنته چه کمکی میتونی بکنی؟ نه، بمون خونه پیش ننه، برگشتنی میام پیشت.
ماهنگار نزدیکتر رفت.
- اعظمجان بذار بیام همراهت.
اعظم باز سرش را بالا انداخت.
- کجا بیای؟ یه خط روت بیفته اون شوهر خانزادهت کسی رو سالم نمیذاره، کل دهات باید جواب پس بدن که چرا زن من رفت سر چشمه؟
ماهنگار نزدیکتر رفت و دست سالمش را روی دست اعظم که لبهی لگن را گرفتهبود، گذاشت.
- بذار بیام، قول میدم کاری نکنم. طوریم نمیشه. من از اونا نیستم که دست به سیاه و سفید نزده باشن، بلدم حواسم به خودم باشه.
اعظم لبخند کوچکی زد.
- راست میگی، یادم رفتهبود تو با اربابزادهها توفیر داری و درسته عروسشونی، ولی از خودمونی. حالا واسه چی میخوای راحتی خونه رو ول کنی همراه من بیای سر چشمه؟
ماهنگار نگاهش را به چشمان اعظم دوخت.
- میخوام بقیه زنا رو هم بشناسم، من جز تو و ننهگلی کسی رو نمیشناسم، نمیخوام برای همه غریبه بمونم.
اعظم لحظاتی نگاهش را به چشمان دختر دوخت و بعد لبخندی زد به راه افتاد.
- خیلیخب، راه بیفت بریم، ولی نه دست کمک به کسی میدی، نه کاری میکنی! یه گوشه میشینی تا یه وقت اون یکی دستت هم وبال نشه به گردنت. من حوصله جواب دادن به شوهرتو داشته باشم، به ننهگلی اصلاً ندارم.