جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مدهوشِ فراق] اثر «زینب باقری کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Psy.znb با نام [مدهوشِ فراق] اثر «زینب باقری کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 3,570 بازدید, 78 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مدهوشِ فراق] اثر «زینب باقری کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Psy.znb
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Psy.znb
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
86
1,052
مدال‌ها
2
خاله‌عاطفه و عموابراهیم، با مهمان‌نوازی هر چه تمام‌تر، به استقبالمان آمدند. به قدری لبخندشان از تهِ دل و پررنگ بود که لبخند بر لب می‌آورد.
عموابراهیم، لبخند تحسین‌آمیزی به چادرم زد و همان‌طور که با محبت نگاهم می‌کرد، گفت:
- به خونه ما خوش‌اومدی دخترم!
آرام گفتم:
- سلام!
خاله‌عاطفه نیز آغوش گرمش را به رویم گشود و گفت:
- سلام به روی ماهت، ماشاءالله!
نزدیکش که شدم، مرا در آغوش گرفت و روی سرم را بوسید. سپس به رسم ادب و احترام که در خور و شایسته یک خانواده ایرانی است، با آقاجان و طاها، سلام و احوال‌پرسی کرد و همان‌طور که به در تکیه داده‌بود تا پادردش چهره‌اش را درهم نکند، رو به امیرارسلان گفت:
- مادر برو یکم اسپند دود کن... می‌ترسم چشم بزنم دخترمون رو از بس که زیبا شده!
امیرارسلان سربه‌زیر و آهسته گفت:
- باشه چشم!
خاله‌عاطفه: بفرمایین داخل توروخدا، سرپا نمونین!
با لبخند داخل شدیم و امیرارسلان هم به آشپزخانه رفت تا به دستور مادر عمل کند. مثل همیشه، باوقار و لبخند ملایمی بر لب!
به حرکاتش خیره‌شدم. نوعی سنجیدگی خاصی در رفتارش بود؛ نه شتاب‌زده بود و نه بی‌تفاوت، که این شورِ جوانی و متانت اندیشه را به نمایش می‌گذاشت.
عموابراهیم، دستی روی شانه آقاجان گذاشت و گفت:
- بفرمائین بشینین، خونه خودتونه!
آقاجان: شرمنده که به زحمت انداختیم‌تون.
خاله‌عاطفه: چه زحمتی؟ مگه غریبه‌ایم؟
عموابراهیم: شما سرتاپا رحمتین!
آقاجان با احترام گفت:
- لطف دارین!
سپس نشست و رو به من گفت:
- بیا باباجان، بیا بشین!
مطیعانه کنارش نشستم. خاله هنوز نگاهم می‌کرد. طاها نزدیک شد و در سمت راست من، با کمی فاصله نشست.
عموابراهیم رو به طاها گفت:
- چه خبرا آقاطاها؟
طاها محجوبانه گفت:
- سلامتی، خبری نیست.
خاله‌عاطفه: از کارت راضی هستی پسرم؟
طاها: شکر... خوبه راضیم!
خاله: خداروشکر، ان‌شاءالله روزبه‌روز پیشرفت کنی مادر... جای حمیراخانم خالی که این روزهای پسرش رو ببینه، خدا رحمتش کنه!
آقاجان آهی کشید و گفت:
- خدا همه رفتگان رو بیامرزه، خدا به شما سلامتی بده!
در همین اثنی، امیرارسلان با اسپند دودکن از آشپزخانه بیرون آمد، درحالی‌که بیشتر از یکم اسپند در آن ریخته‌بود؛ چرا که دودش کل خانه را در کسری از ثانیه پر کرد.
طاها خنده‌کنان گفت:
- این که یه اسپند ساده بود، خدا به معده ما رحم کنه با اون غذایی که تو پختی!
همه خندیدند و او کماکان، سربه‌زیر نزدیک شد و اسپند دودکن را رو به جمع گرفت؛ اما خاله‌عاطفه به این هم راضی نبود چرا که رو به امیرارسلان کرد و گفت:
- دور سرش بگردون مادر، ما چی داریم واسه چشم خوردن که هی سمت ما میاری؟
امیرارسلان لب گزید و مثل بیچاره‌ها جلو آمد. به نظر می‌آمد که خجالت می‌کشد اما چون ندای والدین، چراغ راهش بود و رضایت را در خشنودی آنان جستجو می‌کرد، نهایتاً رو به مادر، چشم‌هایش را به نشانه تأیید بست و در دو قدمی‌ام ایستاد، اسپند را دور سرم چرخاند و فوراً دور شد؛ طوری که نگاهم نتوانست بازگشتش به آشپزخانه را بدرقه کند.
طاها پرسید:
- آئین نیست؟
عموابراهیم با دلی پر گفت:
- نه نیستش، می‌خواد بره خارج درسش رو ادامه بده، برای همین از صبح کَله‌سحر رفته بیرون دنبال کارهاش!
خاله‌عاطفه هم گفت:
- هر چی هم زیر گوشش می‌خونیم فایده نداره که نداره!
آقاجان: خب اگر اینقدر مصممه و تمایل داره که بره، محدودش نکنین.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
86
1,052
مدال‌ها
2
عموابراهیم: نگرانیم حاج‌آقا، نمی‌تونیم نباشیم!
آقاجان: آدمیزاد نسبت به هر چیزی که ازش منع بشه، حریص‌تر میشه. اجازه بدین بره و فقط یه سری چهارچوب براش تعیین کنین. اون هم مثل این دوتا جوون، الان دیگه 25‌سالشه و تصمیمش رو هم گرفته.
عموابراهیم: چی بگم والله!
آقاجان: ان‌شاءالله که خیره!
خاله‌عاطفه: ان‌شاءالله!
رو به خاله گفتم:
- افسانه‌خانم نیستن؟
خاله: نه مادر، گفت نمی‌تونه بیاد، آخه اون معلمه!
- واقعاً؟
- آره عزیزم!
امیرارسلان با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و پس از پخش کردن، کنار طاها نشست. طاها هم سربه‌سرش گذاشت:
- به‌به! چه کدبانویی شدی امیر، دیگه وقتشه‌ ها!
امیرارسلان سنگین خندید و گفت:
- آروم بگیر!
طاها: جون تو نمی‌تونم، آخه خیلی بهت میاد!
خاله که متوجه صحبت‌های طاها و امیرارسلان شده‌بود، با لبخند گفت:
- خسته نباشی پسرم!
امیرارسلان با مهربانی و محبت گفت:
- زنده باشی مادرم!
بعد از خوردن چای، خاله‌عاطفه نیم‌خیز شد تا بلند شود اما با درد دوباره نشست.
از او پرسیدم:
- چیزی می‌خواین؟ بگین من میارم!
- نه دخترم... می‌خوام سفره رو پهن کنم.
آرام گفتم:
- من پهن می‌کنم، شما به خودتون زحمت ندین!
لبخندی زد و گفت:
- قربونت برم، باشه لطف می‌کنی!
خود را به آشپزخانه رساندم، در حالی‌که بوی زرشک‌پلو با مرغ، دیوانه‌ام کرده‌بود. هم‌چنان که سفره را بر می‌داشتم، امیرارسلان هم آمد و سربه‌زیر گفت:
- شما بشینین، من میندازم.
- اما شما خسته شدین و منم دوست دارم که کمکی بکنم!
- در حال‌ حاضر، شما مهمون این خونه‌این و بهتره به زحمت نیفتین.
- «زحمتی نیست!» این را گفتم و رفتم تا سفره را پهن کنم.
کمی بعد، طاها هم برخاست و به کمکمان آمد. یک حُسن دیگر طاها و امیرارسلان، این بود که کارِ خانه را زنانه نمی‌دانستند و تا جایی که توان داشتند، از دل و جان مایه می‌گذاشتند.
دور سفره که نشستیم، خاله‌عاطفه گفت:
- بفرمائین حاج‌آقا... تعارف نکنین.
آقاجان لبخند گرمی روی چهره نشاند و کمی غذا کشید. طاها هم بشقاب مرا برداشت و ابتدا برای من و بعد برای خودش کشید. اولین قاشق را که در دهان گذاشتم، چشم‌هایم را با لذت بستم و سپس به خاله‌عاطفه گفتم:
- وای خیلی خوشمزه شده خاله... خیلی!
خاله، نگاهی با امیرارسلان ردوبدل کرد و با خنده گفت:
- نوش جونت دیباجانم؛ اما من که دست به سیاه‌وسفید نزدم از صبح! هر چی تو سفره می‌بینین، کار امیرارسلانمه. من فقط دستور می‌دادم، اون انجام می‌داد.
شگفت‌زده به امیرارسلان نگریستم و گفتم:
- آقاامیرارسلان عالی شده، باورم نمیشه شما پخته‌ باشید!
وقتی او را مخاطب قرار دادم، همراه با تبسمی سر بلند کرد و نگاهم کرد و پس از چند لحظه لب زد:
- نوش‌ جان!
با شیطنت رو به طاها گفتم:
- طاها نظرت چیه به آقاسید بگیم آقاامیرارسلان رو به عنوان آشپز جدید بپذیره؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
86
1,052
مدال‌ها
2
طاها زیر خنده زد و گفت:
- زدی تو خال دیباخانم، آفرین!
امیرارسلان هم سنگین‌ورنگین خندید اما چیزی نگفت. خاله‌عاطفه با محبت گفت:
- دیباجان شما چی؟ آشپزی بلدی؟
- هی... بگی‌نگی!
سپس با ذوق اضافه کردم:
- من عاشق پختن کیک و شیرینی و دسرهای مختلفم و فقط بعضی از غذاها رو می‌تونم درست کنم.
لب برچیده گفتم:
- اما نه مثل شما!
خاله‌عاطفه: دختر خوش‌ذوقی مثل شما، حتماً دست‌پختش عالیه عزیزم، شکسته نفسی نکن!
بوسه‌ای روی گونه خاله‌عاطفه کاشتم و گفتم:
- الهی قربونتون برم که اینقدر مهربونین!
دستم را میان دستانش گرفت و گفت:
- تو خودت مهربونی که همه رو مهربون می‌بینی دیباجان!
لبخندی زدم و دیگر تا آخر غذا حرفی زده‌ نشد. بعد از خوردن غذا، باز هم ما سه‌نفر بودیم که سفره را جمع کردیم. ابتدا با طاها ظرف‌ها را شستیم؛ امیرارسلان هم هم‌زمان، ظرف‌ها را از آب‌چکان برمی‌داشت، خشک می‌کرد و نهایتاً در کابینت می‌گذاشت. آخرین بشقاب را هم که آب کشیدم، دستکش‌ها را درآوردم و فنجان‌های چای را روی سینی گذاشتم. امیرارسلان دستمال را در کشو گذاشت و نزدیک آمد تا سینی را بگیرد.
- خانم شما تا همین‌جاش هم خیلی خسته‌شدین، خواهش می‌کنم بشینین.
با اخمی ساختگی گفتم:
- من با خانواده شما احساس راحتی می‌کنم، شما این رو نمی‌خواین؟
در آنی، گره دست‌هایش از دو طرف سینی شل شد. طاها قندان‌ها را برداشت و همچنان که می‌رفت گفت:
- ببین شما چه دل خجسته‌ای دارین که برای چای ریختن هم باهم تعارف می‌کنین!
من خندیدم اما امیرارسلان با ملایمت گفت:
- خواهش می‌کنم، خونه خودتونه!
لبخندم عمق گرفت. چای‌ را با ظرافت تمام ریختم تا نکند قطره‌ای از آن روی سینی بیافتد؛ بعد هم با دقت پخشش کردم. وقتی به طاها رسیدم، یکی هم برای من برداشت و گفت:
- بیا بشین!
لبخندزنان، سینی خالی را کناری گذاشتم و کنارش نشستم. کمی بعد وقتی امیرارسلان مشغول پخش میوه‌ها بود، امیرآئین داخل شد. موقع سلام و احوال‌پرسی، وقتی نگاهش به من افتاد، به دور از چشم همه پوزخندی زد، اما او از میزان ایمانی که به تصمیمم داشتم باخبر نبود که بداند با پوزخند و کج‌خند، از آن بر نمی‌گردم. به قول آقاجان، این تصمیم برای همیشه بود!
به اتاق رفت و پس از تعویض لباس، به ما پیوست. به نظر می‌آمد که خسته است.
خاله‌عاطفه پرسید:
- غذا خوردی مادر؟
امیرآئین: آره بیرون یه چیزی خوردم.
طاها انگار که چیزی یادش آمده‌ باشد، رو به امیرارسلان کرد و با او مشغول صحبت شد. من هم پرتقال را از پوستش که به شکل گل در آورده‌بودم، جدا کردم و مشغول خوردن شدم. امیرآئین هم با حفظ همان پوزخند، مشغول خوردن میوه شد.
کمی بعد عموابراهیم گفت:
- چی شد امیرآئین؟
امیرآئین: پاس و ویزا اوکیه، کارهای اقامتم رو هم امروز_فردا انجام میدم.
عموابراهیم آهی کشید و گفت:
- پس رفتنی شدی!
قاطع گفت:
- بله رفتنیم... به زودی!
چشم‌های عموابراهیم و خاله‌عاطفه محزون شد. به نظر می‌آمد که نمی‌توانند با او حتی در حد دوکلمه صحبت کنند؛ چرا که هیچ اعتراضی نکردند و در سکوت به گل‌های فرش خیره‌ شدند. واقعاً تأسف‌برانگیز بود.
یک‌ساعت دیگر هم نشستیم و بعد به خواست آقاجان خواستیم رفع زحمت کنیم. طاها زودتر رفت تا ماشین را از پارک در بیاورد. وقتی مشغول بستن بند کفشم بودم، امیرآئین کنارم ایستاد و گفت:
- می‌بینم که مغزت رو شست‌وشو دادن!
پس از گفتن این جمله، نفسی گرفت و با حرص ادامه داد:
- هویتت رو گم کردی دختر!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
86
1,052
مدال‌ها
2
لحظه‌ای حرکت دستم روی بند کفشم متوقف شد، اما بعد به کارم ادامه‌ دادم. وقتی هم که از محکم بودن گره مطمئن شدم، صاف ایستادم و خیره در چشم‌های گستاخش گفتم:
- جالبه که فکر می‌کنین من هویتم رو گم کردم، درحالی‌که تازه پیداش کردم. این نوع پوششی که می‌بینین، انتخاب خودمه و نتیجه یه تفکره، نه اجبار! اتفاقاً هویت چیزی نیست که بشه گمش کرد؛ هویت چیزیه که در درون هر کسی هست و باید آدم به دنیای درونش رجوع کنه تا پیداش کنه، نه این‌که با زیاده‌روی، دربه‌در دنبال هویتش تو فرامَرزها باشه!
- لابد هر کی مثل من بخواد بره مقصره و اشتباه کرده... هه!
- اتفاقاً هر کسی برای خودش مسیری داره. نه کسی که می‌مونه مقصره، نه کسی که برای تحصیل یا پیشرفت میره! اشتباه وقتیه که اون آدم به بهونه‌ی پیشرفت‌وترقی، به همه چیز پشتِ‌ پا بزنه و بره!
خنده‌ای آشفته کرد و به اتاقش برگشت. بعد از رفتنش، امیرارسلان که شاهد مکالمه نه چندان دوستانه‌مان بود، نزدیک‌تر شد و گفت:
- خانم... باز هم بابت کمکتون تشکر می‌کنم!
- وظیفه بود.
اصلاح کرد:
- محبت بود، لطف کردین!
لبخندی زدم.
- حرف‌هاتون قابل درک بود. این دیدگاه واقعاً ارزشمنده، اما میل به نشنیدن که تو وجود آدم زیاد باشه، هیچ تلنگری عمل نمی‌کنه!
- امیدوارم هر کجا که میرن، زندگی خوبی داشته‌ باشن. بابت پذیرایی بی‌نقصتون هم ممنونم، خداحافظتون!
لبخند زد و گفت:
- نظر لطفتونه، یاعلی!
چادرم را مرتب کردم و از خانه بیرون آمدم. آقاجان در کوچه، گرم صحبت با عمو بود. هم‌زمان با من، طاها رسید و جفتمان بعد از خداحافظی با عمو و خاله، سوار شدیم و بعد از تک‌بوقی که طاها زد، به راه افتادیم.
***
«فصل سوم»
این روزها زندگی من و عطیه، رنگ شادی به خود گرفته‌بود. طوری که اگر یک نفر از صدفرسخی هم ما را می‌دید، می‌توانست تشخیص دهد که چقدر حالمان خوب است.
چشم‌های عطیه از سر شادمانی می‌درخشید و لپ‌هایش گل انداخته‌بود. لباس‌هایی که پرو کرده‌بود را به دست فروشنده دادم و گفتم‌:
- خانم بی‌زحمت این لباسی یاسی‌رنگ رو بذارین توی پاکت!
- حتماً... بقیه‌ش مورد پسند واقع نشد؟
- نه، فقط همین رو لطف کنین.
- باشه عزیزم، مبارکتون باشه!
- ممنونم.
عطیه از لای در اتاق پرو، سرش را بیرون آورد و آرام صدایم زد:
- مامان!
به سمتش رفتم و گفتم:
- جانم؟
- میشه زیپ شلوارم رو ببندی؟ گیر کرده!
لحن درمانده‌اش مرا خنداند‌. جلویش زانو زدم و زیپ شلوار جینش را بالا کشیدم و پیراهنش را مرتب کردم . بعد از حساب‌وکتاب، عطیه با ذوق، پاکت خریدش را برداشت و بیرون آمدیم. دلم می‌خواست حال که باباامیرارسلانش می‌آید، نونوار‌تر شود؛ دلم می‌خواست در این دوروز باقی‌مانده، حسابی دل‌به‌دلش بدهم تا انرژی انبارشده‌اش، کمی تخلیه شود و وقتی پدرش از راه می‌رسد، بتواند از آرامش حضورش بهره‌ها ببرد. روز گذشته طاها باز هم تماس گرفته‌بود. این‌بار به آقاجان زنگ نزده‌بود و مستقیماً مرا گرفته‌بود. نمی‌دانم‌، شاید هم به‌خاطر آن گله‌مندی مفصلم بود و او می‌خواست با این کارش، قدری دل‌جویی کند. حرف‌های خوبی هم می‌زد؛ می‌گفت وقتی بیاید، یک دنیا حرف برای زدن دارد و یک گوش شنوا برای شنیدن دارد! می‌گفت وقتی بیاید، یک دل سیر نگاهمان می‌کند؛ می‌گفت وقتی بیاید، همه چیز رنگ دیگری به خود می‌گیرد؛ می‌گفت این آمدن موهبتی با خود به ارمغان می‌آورد. راستش حال دلم بعد از شنیدن این حرف‌های امیدوارکننده، عجیب خوب شد؛ تا جایی که غم دوساله را یک‌جا به دست باد سپردم و باز هم به قلب بی‌قرارم، اذن تپش دادم. مطمئن بودم طاها روی هوا حرفی نمی‌زند و برای هر حرفش، دلیل موجهی دارد. شاید هم تصمیم گرفته‌بود قلبش را به من ببخشد و با دلم راه بیاید... نمی‌دانم! اما اگر بخواهم صادق باشم، لحن صدایش همان بود؛ شبیه همیشه و هر زمان دیگری، و تنها تفاوتی که با گذشته داشت، این بود که نویدبخش‌تر و خوشحال‌تر از گذشته بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
86
1,052
مدال‌ها
2
و گذشته از همه‌ی این موارد، پر از دلتنگی بود و این به هیچ‌وجه قابل اغماض نبود. حتی حس کردم اگر عطیه با بی‌تابی‌اش، مسیر مکالمه‌مان را عوض نمی‌کرد، هوای چشم‌های طاها بارانی میشد و صدای مردانه‌اش به لرزه می‌افتاد.
طاها با اصرار عطیه، گوشی را به امیرارسلان داد. و امیرارسلان مثل همیشه با لحن آرامش، عطیه را صدا زد. آنقدر متین و پدرانه، که من هم دلم هوای صحبت با آقاجان را کرد.
- دخترِ بابا!
عطیه دلبرانه خندید و از سر ذوق نتوانست حتی یک‌کلمه هم روی زبان بیاورد. امیرارسلان هم که انگار دلش ضعف رفته‌بود برای این ناز موجود در صدای عطیه، باز هم صدایش کرد، منتهی این‌بار گفت:
- بابایی!
لبخند زدم. عطیه که در آغوشم نشسته‌بود، پیراهنم را با انگشتانش فشرد و آرام گفت:
- سلام بابایی!
امیرارسلان که از شنیدن این حرف غرق در لذت شده‌بود، نجواگونه گفت:
- سلام عزیز دل من، سلام دخترکم!
عطیه باز هم خندید. می‌دانستم طفلکی‌ام مثل من کلی حرف برای زدن دارد اما پای کار، اختیار و عنان دلش را از کف می‌دهد.
امیرارسلان گفت:
- آخ اگه بدونی چقدر دلم برای شما تنگ شده!
عطیه تندتند نفس کشید. صورتش را قاب گرفتم و پیشانی‌اش را بوسیدم. لب‌هایش از زور بغض، می‌لرزید ولی سعی داشت که کنترلش کند. معلوم بود که دلش نمی‌خواهد بابایش را ناراحت کند. این مقاومت در حد چندلحظه کارگر بود اما ناگهان زیر گریه زد.
امیرارسلان هیچ نگفت، چراکه اگر می‌گفت هم صدابه‌صدا نمی‌رسید.
عطیه هم وقتی دید هیچ‌‌رقمه نمی‌تواند خود را کنترل کند، به اتاقش پناه برد و در را هم محکم پشت سرش بست.
امیرارسلان با صدای گرفته‌ای صدایش میزد:
- عطیه‌جان!
- ... .
- دختر قشنگم اگه گریه کنی قلب من می‌گیره ها!
-‌ ... .
- عطیه؟
- سلام!
گلویش را صاف کرد و این‌بار رسمی‌تر صحبت کرد.
- سلام خانم، حال شما؟
- ممنونم. شما خوبین؟ سلامتین؟
- تشکر! خداروشکر خوبیم، حاج‌آقا چطورن؟
- خوبن، سلام دارن!
- عطیه آروم شد؟
خیره به چرخش لباس‌ها در ماشین لباسشویی گفتم:
- طاقت حرف‌زدن نداشت با این‌که دلتنگتون بود؛ برا همین دویید و توی اتاقش رفت!
آهی کشید.
- ناراحت نشین! وقتی برگردین و آرومش کنین، همه این نبودن‌ها جبران میشه!
- بله ان‌شاءالله... خانم الآن حالش چطوره؟ میشه یه سر بهش بزنین؟
لبخندی زدم. پس دلش پیش عطیه مانده‌بود!
- یه لحظه صبر کنین.
برخاستم و به اتاق رفتم. عطیه زیر پتو مچاله شده‌بود و می‌گریست.
آرام صدایش زدم:
- عزیز دلم؟ عطیه؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
86
1,052
مدال‌ها
2
با بغض گفت:
- چرا نتونستم حرف بزنم؟
- هنوزم دیر نشده ها!
نامطمئن نگاهم کرد. من نیز تلفن را بالا بردم و تکانش دادم. اشک‌هایش را به سرعت زدود و تلفن را از دستم گرفت. این‌بار راحت‌تر صحبت می‌کرد و لبخند بر لبانش جاری بود. از اتاق بیرون آمدم تا راحت‌تر باشند.
چند دقیقه‌ای غرق در یادآوری روز گذشته و محتوای تماس بودم که عطیه با صدازدن‌های مکررش، مرا به خودم آورد:
- مامان‌جون!
- جانم دخترم؟
- به چی فکر می‌کردی؟
پاکت‌های خرید را در دستم جا‌به‌جا کردم و خیره به ماشین‎‌هایی که پیش‌ِ رویمان در کنار خیابان پارک شده‌بودند، گفتم:
- هیچی عزیزم. چیزی می‌خوری برات بخرم؟
- اوم... بستنی‌ بخوریم؟
- بله فندقم... چه بستنی می‌خوای؟
دست‌هایش را با خوشحالی به هم کوفت و گفت:
- وانیلی!
- چشم خانم!
از مغازه‌ای که دقیقاً سمت چپمان بود، یک بستنی وانیلی و یک بستنی عروسکی خریدم و با هم در پارک مجاور مشغول خوردن شدیم.
- مامان!
- جونم!
- یه چیزی بگم؟
خندیدم. وقتی او می‌گفت «یه چیزی بگم؟»، چهارستون بدنم می‌لرزید.
- بله عزیزم بگو!
- چرا می‌خندی؟
- یاد یه چیزی افتادم. مهم نیست. شما حرفت رو بزن!
قاشقی از بستنی‌اش خورد و سپس با نگاه به من گفت:
-بابا پشت تلفن یه چیزی بهم گفت!
- چی گفت؟
- گفت وقتی بیاد من رو میبره.
به ناگه، توان از دست‌هایم رفت و بستنی از دستم افتاد. آن‌هم دقیقاً روی چادرم! چه شنیده‌بودم؟ قرار بود بیاید و کوچولویم را ببرد؟ چشم‌هایم در یک‌لحظه، پر از اشک‌های داغ و سوزان شد.
- مامان چادرت کثیف شد!
وقتی پاسخی از جانب من دریافت نکرد، سر بلند کرد و به منی که بی‌وقفه نگاهش می‌کردم گفت:
- چرا گریه می‌کنی مامانی؟
صورت کوچکش را قاب گرفتم و در زلال چشم‌هایش غرق شدم. من اینهمه خون دل نخورده‌بودم که امیرارسلان بعد از این‌همه مدت بیاید و عطیه‌ام را با خودش ببرد! من این‌همه سختی نکشیده‌بودم که نهایتاً عطیه‌ام را که این روزها از جان هم برایم شیرین‌تر شده‌بود، به دست کَس دیگری بسپارم؛ حتی اگر آن کَس، امیرارسلان باشد! من در راستای مادری کردن برای او، از دل‌وجان مایه گذاشته‌بودم، برای این‌که حس بی‌پناهی نکند و به اصطلاح آب‌ توی دلش تکان نخورد، جان کنده‌بودم! عطیه تمام سهم من از این دنیا بود! من با او مادری کردن را آموخته‌بودم، به وسیله او برای نخستین بار «مامان» خطاب شده‌بودم! با او از خودگذشتگی را یاد گرفته‌بودم! با او خفته‌بودم... و با او بیدار شده‌بودم.
صبح‌ها که بیدار می‌شدم، عطیه با آن دست‌های کوچکش، موهایم را نوازش می‌کرد، لب‌های کوچکش را که به مثال یک غنچه‌ی گل بود، روی جای‌جای صورتم می‌گذاشت و اِکسیری از آرامش و محبت را به وجودم می‌بخشید. او دل‌بسته‌ی من بود و من دل‌بسته‌ی او. او وابسته‌ی من بود و من وابسته‌ی او.
دل او بندِدل من بود و دل من هم بنددل او! اصلاً مگر آدم می‌تواند مادرش را ترک کند؟ مگر مادربودن به این است که فقط او را به دنیا آورده‌ باشی؟
آن لحظه آنقدر هیجانی شده‌بودم که لحظه‌ای با خودخواهی اندیشیدم که امیرارسلان مختار است پس از بازگشت، هر کاری که دلش خواست انجام دهد، اما نمی‌تواند عطیه را که جزوی از خط‌ِ قرمزهایم است، از من بگیرد و برود و دنیای مرا تیره‌وتار کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
86
1,052
مدال‌ها
2
عطیه بی‌قرار و پربغض گفت:
- مامانی من چیز بدی گفتم؟
سرش را به سی*ن*ه‌ام چسباندم و زیرِ گوشش گفتم:
- عطیه تو مال منی!
- ... .
- من مادرتم... مگه نه؟
بی‌مکث پاسخ داد:
- بله!
- تو هم دختر منی دیگه، درسته؟
- بله!
دل‌نگران پرسیدم:
- نکنه تنهام بذاری بری؟
سرش را جدا کرد و لبخندزنان گفت:
- نه مامان! من هیچ‌وقت تنهات نمی‌ذارم!
- اما آخه... .
نتوانستم ادامه بدهم. اصلاً چه می‌گفتم؟ می‌گفتم نمی‌خواهم اجازه بدهم به وصال باباامیرارسلانت برسی؟ که اجازه نمی‌دهم این شیرینی وجودت را به او هم بچشانی؟ که نمی‌گذارم مرهم خستگی‌هایش شوی؟ اصلاً او درکی از این چیزها نداشت! پس چه باید می‌کردم؟ باید دست به دامان چه کسی می‌شدم؟
نگاه بارانی‌ام را به خیابان دوختم تا عطیه متوجه اشک‌هایم نشود و در پی این نگاه، چشمم به مردی که کنار دختر کوچکش ایستاده‌بود، افتاد. خیابان خلوت بود، اما مرد دست دخترکش را محکم گرفته‌بود؛ انگار می‌خواست مطمئن شود که هیچ لغزشی در راهشان نیست.
با مهربانی به دخترش گفت:
- باباجون با من هم‌قدم باش تا راحت‌تر اون‌طرف خیابون برسیم!
همین جمله مثل چراغی که ناگهان روشن شود، دلم را روشن کرد. خاطرنشان شد که من نیز پدری امن دارم که همیشه خوب می‌داند چطور با ذهنی آرام و قدم‌هایی مطمئن، مرا به ساحل آرامش برساند.
عطیه با سر انگشتانش، اشک‌هایم را از روی صورتم پاک کرد و زمزمه کرد:
- گریه نکن مامان! اگه تو گریه کنی منم گریه می‌کنم ها!
به سختی خود را کنترل کردم، چرا که صدای لرزانش حاکی از این بود که او هم آماده‌ی گریستن است.
عطیه از داخل کیفم یک دستمال‌کاغذی درآورد و روی چادرم کشید تا آن را تمیز کند. فقط نگاه کردم. به حرکت آن دست‌های ظریف و شکننده! به راستی که نبودش حتی برای لحظه‌ای ویران‌گر بود.
***
با عطیه به خانه آقاجان رفتیم. همین که داخل شدیم، عموسبحان را دیدیم که گوسفندی را به سمت درخت می‌برد تا ببندد.
عطیه با ذوق گفت:
- مامان ببعی!
لبخند کم‌جانی زدم:
- آره عزیزم!
- برم بازی کنم؟
آهی کشیدم:
- برو!
دستم را بوسید و رفت. عموسبحان با دیدن عطیه سر چرخاند و وقتی به من رسید، بشاش گفت:
- سلام دخترم، خوبی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
86
1,052
مدال‌ها
2
- سلام عمو، خوبم خداروشکر، شما خوبین؟
- سلامت باشی عموجان!
- عمو این گوسفند برای چیه؟
- ایرج‌خان می‌خوان جلوی پای آقاطاها و آقاارسلان قربونی کنن؛ بعدشم می‌خوان گوشتش رو برای نذری این ماه، خونه آقاسید خدابیامرز بفرستن!
سرم را به معنی فهمیدن تکان دادم.
- الآن آقاجان کجان؟
- آقاسیروس دوست گرمابه‌وگلستانشون اومده، دارن با هم حرف می‌زنن.
- همون که اون روزی هم اومده‌بود؟
- آره دخترم. اصلاً مگه میشه آدم از هم‌نشینی با ایرج‌خان سیر بشه؟
حق با او بود. آقاجان به اندازه قصه‌های هزارویک‌شب، راز و جاذبه برای مخاطبش داشت.
- برو داخل دخترم!
- مراقب عطیه هستین؟
عطیه را بوسید:
- برو دخترجان، برو که شش‌دونگ حواسم پِی‌شه!
- ممنونم ازتون!
وارد خانه شدم. صدای شاد آقاجان و آقاسیروس، کل پذیرایی را پر کرده‌بود. دلم از دیدن خنده‌های جان‌دار آقاجان، به تپش افتاد. مطمئن بودم این خنده‌های باصدا، همه از آمدن آن‌ دو، خصوصاً طاهایش نشأت می‌گیرد «پسر دردانه‌اش!»
جلوتر که رفتم، آقاجان خنده‌اش را با یک لبخند پدرانه عوض کرد و گفت:
- سلام به دخترکم!
لبخندی زدم:
- سلام آقاجانم!
سپس رو به آقاسیروس گفتم:
- سلام، خوب هستین؟
لبخند مهربانی زد:
- سلام دخترم!
سپس رو به آقاجان کرد و گفت:
- دیباخانمی که اسمش ورد زبونته و همیشه ازش یاد می‌کنی این دختره؟
آقاجان باافتخار گفت:
- بله سیروس‌جان! این دختر همه‌ی داروندار منه!
به خود بالیدم. مثل همیشه و هر لحظه‌ی دیگری، اما یک چیزی نمی‌گذاشت از این حرف‌های شیرین لذت ببرم و آن هم ماجرای عطیه بود.
آقاسیروس: خدا این دختر رو بهت ببخشه... خدا حفظش کنه!
آقاجان: سلامت باشی سیروس‌جان!
سپس گفت:
- دیباجان خوبی؟
همین! این یعنی عمق حست را از چشمانت خواندم!
- بله آقاجان!
من نمی‌خواستم که پیش آقا‌سیروس حرفی بزنم و آقاجان هم این موضوع را فهمید.
آقاجان: باشه دخترم... بعداً با هم گپ می‌زنیم.
لبخند زدم و به اتاق طاها پناه بردم؛ اتاقی که گلرخ‌خانم آن را هرروز گردگیری می‌کرد. روی صندلی نشستم و عکس طاها و امیرارسلان را از روی میز برداشتم و نگاه کردم. آن‌ها درحالی‌که با لباس رزم دست روی شانه‌ی یک‌دیگر انداخته‌بودند، لبخند می‌زدند؛ هر کدامشان هم یک سربند یازینب(س)، به سر بسته‌بودند. چقدر دوستی که نه... رفاقتشان، ستودنی و مستحکم بود! حقیقتاً هرلحظه که آن‌ها را با هم می‌دیدم ، به نوع رابطه‌شان با هم، غبطه می‌خوردم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
86
1,052
مدال‌ها
2
قطره اشکی از گوشه چشمم چکید و روی قاب عکس افتاد. عکس را سر جایش گذاشتم. این‌بار بدون هیچ هدفی، کشوی میزش را باز کردم. کشویی پر از پرونده‌های متعددی که مربوط به قبل از اعزامش به سوریه بود. او جانش را کفِ دستش گذاشته و سوار بر مرکب عشق شده‌بود. او هر آنچه داشت را رها کرده و رفته‌بود. پدرش را، مرا، با وجود این‌که بیشتر از جانش دوستمان داشت، ترک کرده‌بود. قید این‌همه سال درس‌خواندن را زده‌ و رفته‌بود. قید رفاه و آسایشش، قید جوانی‌اش!
هنوز به‌خاطر دارم که می‌گفت:
«اگه بمونم... اگه جا بمونم، توی صحرای محشر، چطوری قد علم کنم و ادعای شیعه‌بودن داشته باشم؟ چطوری از ائمه شفاعت بخوام در حالی‌که از خاک حرم حضرت‌زینب(س)، دفاع نکردم؟»
به راستی، چه کسی چنین قماری روی زندگی و هست‌ونیستش می‌کند؟ اصلاً هدف چیست؟ رسیدن به ارزش‌های مادی یا معنوی؟ طبیعتاً مادی که نمی‌تواند باشد! هیچ آدم عاقلی به‌خاطر پول، چنین قماری روی زندگی‌اش نمی‌کند. اصلاً زبانم لال بعد از وفات، پول را می‌خواهد چه کند؟ با خود به کجا می‌توانست ببرد؟ آیا می‌توانست بعد از مرگش در آن دنیا با پول قصرهای مجلل بسازد؟ می‌توانست سیئاتش را با حسنات جابه‌جا کند؟ حتی فکرش هم خنده‌دار بود، اما چیزهایی بود که من، آقاجان، خانواده‌ی امیرارسلان و حتی عطیه‌ای که هنوز پیچیدگی‌های دنیا را نمی‌شناخت، به کرّات می‌شنیدیم. ادعاهایی بی‌اساس مبنی بر مادی‌گرایی شیرمردانی چون دوجوان ما، در حالی‌که آن‌ها و امثالهم، فقط برای حفظ عقاید و ارزش‌هایشان رفته‌بودند. که سَر بدهند و سَرخورده نشوند، که جان بدهند و روسفیدی نصیبشان شود! سوریه مرد میدان می‌طلبید و داعش، بهانه‌ای بود برای غربال‌کردن آدم‌ها... غربال پاک‌باختگان و مردان عمل از سایرین!
اما آن روزها که زمزمه‌ی رفتن بود، مغزم از کار افتاده‌بود. نمی‌توانستم شاهد جداشدن از عزیزانم باشم. نمی‌توانستم از آن‌ها که بر گردنم حق داشتند، بگذرم! دمِ رفتن... امیرارسلان در پاسخ به بی‌تابی‌هایم، با آن لبخندهایی که آن لحظه تماماً معنوی به نظر می‌رسیدند، فقط یک چیز گفت:
- ما می‌ریم زیارت... شما هم این‌طور فکر کنین!
- تا کی؟
- تا وقتی که همه مثل سابق بتونن پا توی حرم بذارن!
خوب به یاد دارم که بعد از شنیدن آن حرف بود که کاملاً کوتاه آمدم و با بغض گفتم:
- التماس دعا!
التماس دعا گفتم... آن‌ هم بعد از آن‌همه کش‌وقوسی که رفته‌ و طاها را بیچاره کرده‌بودم! در واقع، تنها دلیل آرام‌شدنم این بود که طاها مدام از جنگ و کشت‌وکشتار می‌گفت، ولی امیرارسلان از زیارت می‌گفت و از امید برای برگرداندن شرایط به حالت قبل! طاها از احتمال شهادت می‌گفت و امیرارسلان درباره‌ی از میان برداشتن آن قسی‌القلب‌ها! طاها از احتمال نیامدن می‌گفت و امیرارسلان از بازگشت با دستی پر «یعنی با امید به پیروزی و فتح!» طاها از مَکر آن بی‌همه چیزهای حرامی می‌گفت و امیرارسلان این آیه را می‌خواند:
«وَ مَكَروا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ.»
برای همین هم بود که دلم قدری قرار گرفت. در واقع خود می‌دانستم که چه راه پُرخطری پیش رو دارند، اما همین که می‌دیدم حتی یکی از آن‌ها، ایمان قوی به بازگشت دارد، قوت‌قلبی بود. حتی حرف‌هایی که یک نشان کوچک از امید داشت هم می‌توانست آن لحظه آبِ روی آتش شود. برای منی که دنبال یک مُهر تأیید، برای دیدار دوباره‌مان بودم.
امیرارسلان در پاسخ به حرفم لبخندزنان گفت:
- محتاجیم به دعا!
طاها هم با حیرت نگاه کرد و سپس رو به امیرارسلان گفت:
- من خودم رو کشتم، خانم یک‌کلام می‌گفت نه! این آقا با یه وعده سفر دسته‌جمعی به سوریه، قضیه رو فیصله داد! جالبه!
امیرارسلان در جواب با متانت خندید.
***
با برگشت فکرم به زمان حال، لبخندی آمیخته به بغض زدم و کشو را بستم. قلبم از شوقِ آمدن قهرمانان زندگی‌ام می‌لرزید و هم‌زمان، ترس از دست دادن عطیه، کامم را تلخ می‌کرد. دست‌هایم را روی میز گذاشتم و سرم را به آن‌ها تکیه دادم و به عکسشان خیره شدم. کمی بعد، چشم‌هایم گرم خواب شد.
نمی‌دانم چقدر از این خواب گذشته‌بود که صدایی را شنیدم.
- دیبای من!
آن روزها خوابم سبک شده‌بود؛ طوری که با یک‌بار صداکردن آقاجان، چشم باز کردم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین