جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

مسابقه مسابقه دلنوشته‌ی تک موضوع

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته مسابقات بخش ادبیات توسط - گیتی - با نام مسابقه دلنوشته‌ی تک موضوع ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 711 بازدید, 12 پاسخ و 13 بار واکنش داشته است
نام دسته مسابقات بخش ادبیات
نام موضوع مسابقه دلنوشته‌ی تک موضوع
نویسنده موضوع - گیتی -
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Elnaz.sh
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Avaexolover

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Jun
925
3,294
مدال‌ها
3
هوالعشق (دختر قاجار)
اثر: @Avaexolover

حوریا با شوق وارد کافه می‌شود و بدون توجه به اطراف به سمت من پرواز می‌کند و فریاد می‌زند:

- آوا! بالاخره پیداش کردم، تو وسایل آقاجونم بود.
- جدا؟ الان آوردیش با خودت؟
- آره آره فقط خوندنش خیلی سخته. هم خطش، هم کاغذا خیلی قدیمین.

پدربزگ مادر حوریا نویسنده‌ای مشهور بود. آثار او همه به شاهکار‌هایی ماندگار تبدیل شده‌اند. کارنامه پر‌بار ادبی او تنها اثر آخرش را کم دارد، که اگر عمرش کفاف می‌داد تبدیل به داستانی شوهکمند و بی‌بدل تبدیل می‌شد. اثری برگرفته از داستان عشق خودش، عشقی که تنها در دو صفحه کاغذ کاهی نوشته و ناتمام مانده‌است!

کاغذ ها را از دستان حوریا می‌ربایم تا بخوانمشان. خواندنش کمی سخت است اما با شروع کردنش غرق در توصیف دلبر توسط دلدارش می‌شوم:

(از طفولیت دختر‌ها و پسر‌ها از یکدیگر جدا شدند. همه زن‌ها بجز مادر و خواهرانم زیر بلندی و سیاهی چادرهایشان پناه می‌گرفتند و چهره‌هایشان را زیر سپیدی پوشیه پنهان می‌کردند. پسر‌ها هم از نگاه کردن به دختران اجتناب می‌کردند و از نگاهشان نگاه می‌دزدیدند. هر ک.س خلاف سنت عمل می‌کرد، عملش ذات کلمه بی‌حیایی بود و خودش هم گستاخ و بی‌حیا!

دختر و پسر باید از هم دوری می‌کردند و دوستی فقط بین جنسیت های موافق معنا داشت و غیر از آن گناهی کبیره!

صبح تا عصر در حجره یاری پدر می‌کردم و بعد پی خواهر کوچکم به قالی بافی می‌رفتم تا به خانه بازگردیم. عصری به قالی بافی رفتم و پشت در خواهرم را صدا زدم تا صدایش کنند؛ وقتی آمد دخترکی ظریف هم به دنبالش آمد و من محو ظرافت‌ها و زیبایی‌های دخترک گشتم. خواهرم او را مهربان خواند و من مهربانی را در چشمان سیاه و جسورش دیدم. خواهرم درخواست کرد عصر ها او هم با ما بیاید تا اتفاقی برایش نیفتد و من آرزو کردم او همیشه همراهم شود. خواهرم چشم به چهره مبهوت من دوخت و من چشم به چهره بی بدل او!

مهربان خیلی شبیه سنت شکن ها بود، شبیه آنهایی که اگر پدر می‌دیدشان خواهر را از دوستی با آنان منع می‌کرد اما من بی‌حیایی ندیدم، فقط مهربانی و آرامش دیدم. ابروهای دور از همش، لب‌های سرخش، صورت بدون مویش، موهای شب رنگ زیر چارقدش،بدن نحبفش، جسارت نگاهش، همه سنت شکن و زیبا بودند و من برای اولین بار کسی را از ته دل خواستم!

هر روز عصر من با خواهر و مهربان در کوی‌های طهران قدم می‌زدیم و من تنها حضور مهربان سنت شکنم که حالا برایم دوستی عزیز بود را حس می‌کردم. هر شب به این فکر می‌کردم که چگونه با خانواده علاقه‌ام به مهربان را در میان بگذارم غاقل از آنکه هیچ ک.س پاکی دوستی ما را درک نخواهد کرد... .)

با شگفتی از حوریا می‌پرسم:
- آخرش چی می‌شه؟
- آخرش؟ آخرش قید همه چیز رو به خاطر مهربان می‌زنه و تصمیم به ترک خونوادش می‌گیره اما خب خانوادش در اون زمان تفکرات‌شون خیلی منطقی بوده و تصمیم به قبول کردن مهربان می‌کنن. مادرم میگه مهربان خیلی زن عاقل و متفکری بوده و خانواده ما خیلی از چیز هایی که به دست آورده همش به خاطر مامان مهربانه!
- کاش می‌شد منم می‌دیدمش!
- واقعا کاش می‌شد.
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین