جک_اسپارو(:
سطح
0
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
مدیر آزمایشی
ناظر تایید
- Mar
- 1,686
- 4,267
- مدالها
- 2
با نگاهی آغشته به شیطنت کتابم را باز کردم و با یادآوری اینکه زنگ بعدی امتحان دارم، استرس تمام وجودم را گرفت. مثل همیشه بیصدا فقط برروی حرفهای خانمجعفری تمرکز کردم. صدای پچپچ مریم و مژگان گاهگاهی حواسم را پرت میکرد، اما سعی کردم که تمرکزم را برگردانم. در آخر خانمجعفری هم با اعصبانیت به سمت آنها برگشت و گفت:
- شما خواهرهای دوقلو بلندبشید. خیلی دارید نظم رو بهم میزنید؛ جدا بشینید.
مریم و مژگان با اخم از جا بلند شدن و مریم بیصدا کنار عطیه نشست و سرش را داخل کتاب فرو برد. دوباره تمرکزم برگشت و به حرفهای خانمجعفری گوش دادم. این زنگ هم تمام شده و من تمام زنگ تفریح با کتاب عهد بسته بودم؛ گاهی نگاهی به پانیذ میانداختم که بیخیال همهچی؛ ادامسی که در دهانش داشت را باد میکرد و میترکاند. انگشتم را داخل ادامساش کردم و گفتم:
- سر امتحان کوچیکترین صدایی اعم از؛ توروخدا، این و بگو؛ نسیم این و گیر کردم، بشنوم خودم به دبیر شیمی لوت میدم.
پانیذ ناامید و ناگریز کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد. با رضایت سرتکان دادم و دوباره مشغول خواندن شدم...با نگرانی و استرس همه سوالها را بالا و پایین کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم، همه را بلدم شروع به نوشتن کردم. دستم از نوشتن خسته شدهبود و مطمئنم پاراگراف به پاراگرف کتاب را نوشتهبودم. برگه را تحویل دادم و گوشهی سالن نشستم تا امتحان بقیه هم تمام بشود. امروز چهارشنبه بود و یعنی دو روز استراحت میکردم. پانیذ با خوشحالی بیرون آمد و گفت:
- دوتا سوال جواب ندادم، ولی مطئنم بالای پونزده میشم.
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم. اگر من بودم، در همین لحظه خودم را به صد تکه تقسیم کردهبودم، ولیکن که پانیذ از هفت دولت آزاد بود و هیچی را جدی نمیگرفت. وقتی دید با تعجب نگاهش میکنم. گفت:
- حرص نخور، تو بیست میشی مهم اینه!
نفس عمیقی کشیدم و بیتوجه به پانیذ سرم را برروی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم. پانیذ دستش را برروی شانهام گذاشت و گفت:
- چیشده؟
بدون اینکه سرم را بالا بیاورم. گفتم:
- خستهام، نیاز به استراحت دارم. فکر نکنم این دو روز رو از تخت بیرون بیام.
قبل از اینکه پانیذ حرفی بزند، گفتم:
- کاش میشد! فردا را برای خواندن امتحان فیزیک میذارم. جمعه را استراحت میکنم.
پانیذ با دلسوزی سرم را از روی مقنعه ناز کرد و گفت:
-نسیم، انقدر به خودت سخت نگیر!
سرم را بالا آوردم، مطمئن بودم که چشمهایم سرخ گشته. گفتم:
- مجبورم، آدم برای رویاهاش میجنگه. میدونی چیه؟ در عوضش بقیه عمرم رو راحت زندگی میکنم.
پانیذ خندید و ادای پیج کردن بیمارستانها را درآورد و گفت:
- خانم دکتر نسیم دلاوری، به بخش زنان و زایمان.
سریع جلوی دهن پانیذ را گرفتم و گفتم:
- نه، من میخوام دندون پزشک بشم.
پانیذ با خنده سرش را عقب برد و گفت:
- تو میتونی، خانم پزشک.
- شما خواهرهای دوقلو بلندبشید. خیلی دارید نظم رو بهم میزنید؛ جدا بشینید.
مریم و مژگان با اخم از جا بلند شدن و مریم بیصدا کنار عطیه نشست و سرش را داخل کتاب فرو برد. دوباره تمرکزم برگشت و به حرفهای خانمجعفری گوش دادم. این زنگ هم تمام شده و من تمام زنگ تفریح با کتاب عهد بسته بودم؛ گاهی نگاهی به پانیذ میانداختم که بیخیال همهچی؛ ادامسی که در دهانش داشت را باد میکرد و میترکاند. انگشتم را داخل ادامساش کردم و گفتم:
- سر امتحان کوچیکترین صدایی اعم از؛ توروخدا، این و بگو؛ نسیم این و گیر کردم، بشنوم خودم به دبیر شیمی لوت میدم.
پانیذ ناامید و ناگریز کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد. با رضایت سرتکان دادم و دوباره مشغول خواندن شدم...با نگرانی و استرس همه سوالها را بالا و پایین کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم، همه را بلدم شروع به نوشتن کردم. دستم از نوشتن خسته شدهبود و مطمئنم پاراگراف به پاراگرف کتاب را نوشتهبودم. برگه را تحویل دادم و گوشهی سالن نشستم تا امتحان بقیه هم تمام بشود. امروز چهارشنبه بود و یعنی دو روز استراحت میکردم. پانیذ با خوشحالی بیرون آمد و گفت:
- دوتا سوال جواب ندادم، ولی مطئنم بالای پونزده میشم.
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم. اگر من بودم، در همین لحظه خودم را به صد تکه تقسیم کردهبودم، ولیکن که پانیذ از هفت دولت آزاد بود و هیچی را جدی نمیگرفت. وقتی دید با تعجب نگاهش میکنم. گفت:
- حرص نخور، تو بیست میشی مهم اینه!
نفس عمیقی کشیدم و بیتوجه به پانیذ سرم را برروی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم. پانیذ دستش را برروی شانهام گذاشت و گفت:
- چیشده؟
بدون اینکه سرم را بالا بیاورم. گفتم:
- خستهام، نیاز به استراحت دارم. فکر نکنم این دو روز رو از تخت بیرون بیام.
قبل از اینکه پانیذ حرفی بزند، گفتم:
- کاش میشد! فردا را برای خواندن امتحان فیزیک میذارم. جمعه را استراحت میکنم.
پانیذ با دلسوزی سرم را از روی مقنعه ناز کرد و گفت:
-نسیم، انقدر به خودت سخت نگیر!
سرم را بالا آوردم، مطمئن بودم که چشمهایم سرخ گشته. گفتم:
- مجبورم، آدم برای رویاهاش میجنگه. میدونی چیه؟ در عوضش بقیه عمرم رو راحت زندگی میکنم.
پانیذ خندید و ادای پیج کردن بیمارستانها را درآورد و گفت:
- خانم دکتر نسیم دلاوری، به بخش زنان و زایمان.
سریع جلوی دهن پانیذ را گرفتم و گفتم:
- نه، من میخوام دندون پزشک بشم.
پانیذ با خنده سرش را عقب برد و گفت:
- تو میتونی، خانم پزشک.