- Sep
- 148
- 38
- مدالها
- 2
بعد از اینکه داستانِ ماجراجوییمون در مصر رو با کلی هیجان و خنده تعریف کردم، احساس کردم اکسیژنِ سالن برای تنفسِ من کمشده. انگار سنگینیِ حضورِ مادیس و اون حسِ عجیبِ امنیتش، داشت با اون غریزهی همیشگیِ من که میخواست بدونه “پشتِ پرده چه خبره” درگیر میشد.
با یه لحنِ معمولی گفتم:
- میخوام یه کم توی باغ قدم بزنم، هوای تازه میخوام.
هر سهنفرشون، بدونِ ذرهای تردید، با لبخند گفتن:
- برو مرلین، راحت باش.
اما همون لحظه، یه لرزشِ خفیف در ستون فقراتم حس کردم. یه حسی، مثلِ صدایِ ناهنجارِ یه رادیویِ خراب، توی گوشم زمزمه میکرد:
- این موافقتِ خیلی راحت، یه جای کار میلنگه.
اما خب، من همونطور که خودم میدونم، آدمِ متواضعی نیستم؛ اگه کسی بخواد به من بگه کنجکاو، من بهش میگم فضول! و در واقعیت، فضولیِ من چیزی فراتر از یه کنجکاویِ ساده بود؛ من دنبالِ حقیقتی میگشتم که زیرِ پوستِ این آرامشِ ظاهری قایم شدهبود.
به سمتِ همون چهار تا قبر رفتم. چیدمانشون خیلی عجیب و دنج بود؛ انگار که با دقت طراحی شده باشن. اونا دورِ هم بودند و با هم، شکلِ یه قلبِ بزرگ رو توی زمین ایجاد کردهبودن. دو تا قبر در دو طرف ایستاده بودن و یه قبرِ سوم با سنگِ سفیدِ درخشان، درست در مرکزِ اون قلب قرار داشت. دو قبرِ دیگه هم در پایینِ اونا بودند، طوری که انگار مثلِ دو تا نگهبانِ ابدی، از اون سنگِ سفیدِ مرکزی محافظت میکردن.
وقتی به سنگِ سفید رسیدم، ایستادم. سایهی خودم روی نوشتههایِ روی سنگ افتاد. با دقت نگاه کردم و ناگهان، انگار یه قطعهی یخ توی سی*ن*هم نشست.روی سنگ حک شده بود:
«مادیس هرمس | ۱۸۸۴ - ۱۴۴۲»
چشمهام رو مالیدم. با خودم گفتم: «دیوونه نشدی مرلین؟» این امکان نداره! مادیس همین الان توی خونه بود، داشت با مامانم میخندید! پس این سنگِ قدیمی و کهنه چی میگفت؟ چطور ممکنه نامِ کسی که الان زنده و روبهروم هست، روی یه سنگِ گور باشه؟ این ریاضیاتِ تاریخ با منطقِ من نمیخوند.
با دستهایِ لرزان، دستم رو روی سنگ گذاشتم تا شاید بفهمم این فقط یه شوخیِ سنگین یا یه خطایِ دیدِ احمقانه است. اما به محضِ اینکه لمسش کردم، زمینِ زیرِ پایم مثلِ یه تله، ناگهان خالی شد. انگار سنگ، یه حفرهی سیاه و بیانتها رو زیرِ پام باز کرد. جیغی کشیدم، اما صدام توی اعماقِ زمین گم شد. سقوط کردم… سقوطی که انگار ساعتها طول میکشید. تاریکی، بو، و فشارِ هوا، تنها چیزهایی بودند که حس میکردم.تا اینکه ایستادم.
با گیجی بلند شدم و دوروبرم رو نگاه کردم. توی یه غارِ عظیم و باشکوه بودم. اما این یه غارِ معمولی نبود؛ دیوارهها با کریستالهایِ درخشان و رنگارنگ پوشیده شده بودن که نوریِ مرموز و غیرطبیعی رو از خودشون ساطع میکردن. انگار نور از خودِ سنگها میآمد، نه از آسمان.
با ترس و لرز، با تمامِ توانم صدا زدم:
- مادیس، مامان، بابا
اما فقط اکویِ صدایِ خودم بود که از دیوارههایِ صیقلی برمیگشت. سعی کردم راه خروجی پیدا کنم، اما هر مسیری که میرفتم، انگار به یه حلقهی بیپایان میرسیدم. غارِ من رو توی چرخهی خودش گیر انداختهبود. خسته، کلافه و زخمی شدم. صورت و دستام از برخورد با دیوارهها خراش برداشته بود و شلوارم هم در اثرِ سقوط پاره شده بود.
روی زمینِ خیس نشستم و با درماندگی به زانوهایِ زخمیم نگاه کردم. زیر لب با خشم و پشیمانی گفتم:
- آفرین به تو مرلین…اگه فضولی نمیکردی، الان با خانوادهت بودی. الان فقط یه فضولِ زخمی توی یه غارِ متروکه هستی.
اما وقتی سرم رو بالا آوردم، زیباییِ غار تمامِ خستگیم رو برای یه لحظه از یاد برد. اونجا، درست روبرویِ من، یه کریستالِ قرمزِ درخشان روی دیوار میدرخشید. رنگش…رنگش اونقدر فریبنده و عمیق بود که مثلِ یه آهنربا من رو به سمت خودش کشوند.
با تمامِ توانِ باقیمونده، بلند شدم و به سمتش رفتم. خاکها و کنده شدنهایِ اطرافش رو با دست کنار زدم تا ببینم این جواهری که اونجا قایمشده، چیه. و بعد، نفس توی سی*ن*هم حبس شد. اون کریستال، فقط یه سنگِ قیمتی نبود؛ اون نگینِ یه انگشتر بود، یه انگشترِ نقره ای و قدیمی که یه یاقوتِ سرخِ بینظیر در مرکز داشت و دو طرفش با ظرافتی عجیب، به شکلِ دو لوزیِ کنده کاری شده بود.
انگار مغزم کار نمیکرد. فقط میخواستم اون رو داشته باشم. با یه بیاحتیاطیِ مرگبار، انگشتر رو از جاش برداشتم و به انگشتم کردم.
به محضِ اینکه حلقهی انگشتر دورِ انگشتم سفت شد، یه نیرویِ الکتریکی و وحشی از درونِ انگشتر به بدنم هجوم آورد. تمامِ وجودم لرزید. ناگهان، لرزشی عظیم، مثلِ زلزلهای در اعماقِ غار پیچید و نوری خیرهکننده از دوردستها به سمتِ ما دوید.ترس، تمامِ وجودم رو تسخیر کرد. این دیگه چه جور جادویی بود؟
نوری چنان شدید و بیرحم از اطرافم بلند شد که حتی با بستنِ پلکها هم نمیتونستم جلوی دیدنم رو بگیرم. انگار جهانِ من داشت فرو میپاشید، وقتی دوباره چشمام رو باز کردم، دیگه توی غار نبودم.
هوا خنک و معطر بود. روی چمنهایِ نرم و سبزِ یه باغِ بینهایت زیبا نشسته بودم. درختهایِ سر به فلک کشیده و گلهایی با رنگهایِ مدهوشکننده، اطرافم رو گرفتهبودن. همه چیز اونقدر بینقص و واقعی بود که باورم نمیشد. اما بدنم سنگین بود، انگار که تمامِ انرژیهایِ جهان رو در اون لحظهی سقوط از دست دادهبودم.
فقط یه چیز میدونستم من باید بخوابم. و در حالی که بویِ گلهایِ ناشناخته رو استشمام میکردم، خواب، مهربانانه و بیرحمانه، مرا از هوش برد.
با یه لحنِ معمولی گفتم:
- میخوام یه کم توی باغ قدم بزنم، هوای تازه میخوام.
هر سهنفرشون، بدونِ ذرهای تردید، با لبخند گفتن:
- برو مرلین، راحت باش.
اما همون لحظه، یه لرزشِ خفیف در ستون فقراتم حس کردم. یه حسی، مثلِ صدایِ ناهنجارِ یه رادیویِ خراب، توی گوشم زمزمه میکرد:
- این موافقتِ خیلی راحت، یه جای کار میلنگه.
اما خب، من همونطور که خودم میدونم، آدمِ متواضعی نیستم؛ اگه کسی بخواد به من بگه کنجکاو، من بهش میگم فضول! و در واقعیت، فضولیِ من چیزی فراتر از یه کنجکاویِ ساده بود؛ من دنبالِ حقیقتی میگشتم که زیرِ پوستِ این آرامشِ ظاهری قایم شدهبود.
به سمتِ همون چهار تا قبر رفتم. چیدمانشون خیلی عجیب و دنج بود؛ انگار که با دقت طراحی شده باشن. اونا دورِ هم بودند و با هم، شکلِ یه قلبِ بزرگ رو توی زمین ایجاد کردهبودن. دو تا قبر در دو طرف ایستاده بودن و یه قبرِ سوم با سنگِ سفیدِ درخشان، درست در مرکزِ اون قلب قرار داشت. دو قبرِ دیگه هم در پایینِ اونا بودند، طوری که انگار مثلِ دو تا نگهبانِ ابدی، از اون سنگِ سفیدِ مرکزی محافظت میکردن.
وقتی به سنگِ سفید رسیدم، ایستادم. سایهی خودم روی نوشتههایِ روی سنگ افتاد. با دقت نگاه کردم و ناگهان، انگار یه قطعهی یخ توی سی*ن*هم نشست.روی سنگ حک شده بود:
«مادیس هرمس | ۱۸۸۴ - ۱۴۴۲»
چشمهام رو مالیدم. با خودم گفتم: «دیوونه نشدی مرلین؟» این امکان نداره! مادیس همین الان توی خونه بود، داشت با مامانم میخندید! پس این سنگِ قدیمی و کهنه چی میگفت؟ چطور ممکنه نامِ کسی که الان زنده و روبهروم هست، روی یه سنگِ گور باشه؟ این ریاضیاتِ تاریخ با منطقِ من نمیخوند.
با دستهایِ لرزان، دستم رو روی سنگ گذاشتم تا شاید بفهمم این فقط یه شوخیِ سنگین یا یه خطایِ دیدِ احمقانه است. اما به محضِ اینکه لمسش کردم، زمینِ زیرِ پایم مثلِ یه تله، ناگهان خالی شد. انگار سنگ، یه حفرهی سیاه و بیانتها رو زیرِ پام باز کرد. جیغی کشیدم، اما صدام توی اعماقِ زمین گم شد. سقوط کردم… سقوطی که انگار ساعتها طول میکشید. تاریکی، بو، و فشارِ هوا، تنها چیزهایی بودند که حس میکردم.تا اینکه ایستادم.
با گیجی بلند شدم و دوروبرم رو نگاه کردم. توی یه غارِ عظیم و باشکوه بودم. اما این یه غارِ معمولی نبود؛ دیوارهها با کریستالهایِ درخشان و رنگارنگ پوشیده شده بودن که نوریِ مرموز و غیرطبیعی رو از خودشون ساطع میکردن. انگار نور از خودِ سنگها میآمد، نه از آسمان.
با ترس و لرز، با تمامِ توانم صدا زدم:
- مادیس، مامان، بابا
اما فقط اکویِ صدایِ خودم بود که از دیوارههایِ صیقلی برمیگشت. سعی کردم راه خروجی پیدا کنم، اما هر مسیری که میرفتم، انگار به یه حلقهی بیپایان میرسیدم. غارِ من رو توی چرخهی خودش گیر انداختهبود. خسته، کلافه و زخمی شدم. صورت و دستام از برخورد با دیوارهها خراش برداشته بود و شلوارم هم در اثرِ سقوط پاره شده بود.
روی زمینِ خیس نشستم و با درماندگی به زانوهایِ زخمیم نگاه کردم. زیر لب با خشم و پشیمانی گفتم:
- آفرین به تو مرلین…اگه فضولی نمیکردی، الان با خانوادهت بودی. الان فقط یه فضولِ زخمی توی یه غارِ متروکه هستی.
اما وقتی سرم رو بالا آوردم، زیباییِ غار تمامِ خستگیم رو برای یه لحظه از یاد برد. اونجا، درست روبرویِ من، یه کریستالِ قرمزِ درخشان روی دیوار میدرخشید. رنگش…رنگش اونقدر فریبنده و عمیق بود که مثلِ یه آهنربا من رو به سمت خودش کشوند.
با تمامِ توانِ باقیمونده، بلند شدم و به سمتش رفتم. خاکها و کنده شدنهایِ اطرافش رو با دست کنار زدم تا ببینم این جواهری که اونجا قایمشده، چیه. و بعد، نفس توی سی*ن*هم حبس شد. اون کریستال، فقط یه سنگِ قیمتی نبود؛ اون نگینِ یه انگشتر بود، یه انگشترِ نقره ای و قدیمی که یه یاقوتِ سرخِ بینظیر در مرکز داشت و دو طرفش با ظرافتی عجیب، به شکلِ دو لوزیِ کنده کاری شده بود.
انگار مغزم کار نمیکرد. فقط میخواستم اون رو داشته باشم. با یه بیاحتیاطیِ مرگبار، انگشتر رو از جاش برداشتم و به انگشتم کردم.
به محضِ اینکه حلقهی انگشتر دورِ انگشتم سفت شد، یه نیرویِ الکتریکی و وحشی از درونِ انگشتر به بدنم هجوم آورد. تمامِ وجودم لرزید. ناگهان، لرزشی عظیم، مثلِ زلزلهای در اعماقِ غار پیچید و نوری خیرهکننده از دوردستها به سمتِ ما دوید.ترس، تمامِ وجودم رو تسخیر کرد. این دیگه چه جور جادویی بود؟
نوری چنان شدید و بیرحم از اطرافم بلند شد که حتی با بستنِ پلکها هم نمیتونستم جلوی دیدنم رو بگیرم. انگار جهانِ من داشت فرو میپاشید، وقتی دوباره چشمام رو باز کردم، دیگه توی غار نبودم.
هوا خنک و معطر بود. روی چمنهایِ نرم و سبزِ یه باغِ بینهایت زیبا نشسته بودم. درختهایِ سر به فلک کشیده و گلهایی با رنگهایِ مدهوشکننده، اطرافم رو گرفتهبودن. همه چیز اونقدر بینقص و واقعی بود که باورم نمیشد. اما بدنم سنگین بود، انگار که تمامِ انرژیهایِ جهان رو در اون لحظهی سقوط از دست دادهبودم.
فقط یه چیز میدونستم من باید بخوابم. و در حالی که بویِ گلهایِ ناشناخته رو استشمام میکردم، خواب، مهربانانه و بیرحمانه، مرا از هوش برد.