جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک]

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط پرینز اوپال با نام {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک] ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 151 بازدید, 13 پاسخ و 6 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک]
نویسنده موضوع پرینز اوپال
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط پرینز اوپال
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
148
38
مدال‌ها
2
بعد از اینکه داستانِ ماجراجویی‌مون در مصر رو با کلی هیجان و خنده تعریف کردم، احساس کردم اکسیژنِ سالن برای تنفسِ من کم‌شده. انگار سنگینیِ حضورِ مادیس و اون حسِ عجیبِ امنیتش، داشت با اون غریزه‌ی همیشگیِ من که می‌خواست بدونه “پشتِ پرده چه خبره” درگیر میشد.
با یه لحنِ معمولی گفتم:
- می‌خوام یه کم توی باغ قدم بزنم، هوای تازه می‌خوام.
هر سه‌نفرشون، بدونِ ذره‌ای تردید، با لبخند گفتن:
- برو مرلین، راحت باش.
اما همون لحظه، یه لرزشِ خفیف در ستون فقراتم حس کردم. یه حسی، مثلِ صدایِ ناهنجارِ یه رادیویِ خراب، توی گوشم زمزمه می‌کرد:
- این موافقتِ خیلی راحت، یه جای کار می‌لنگه.
اما خب، من همون‌طور که خودم می‌دونم، آدمِ متواضعی نیستم؛ اگه کسی بخواد به من بگه کنجکاو، من بهش می‌گم فضول! و در واقعیت، فضولیِ من چیزی فراتر از یه کنجکاویِ ساده بود؛ من دنبالِ حقیقتی می‌گشتم که زیرِ پوستِ این آرامشِ ظاهری قایم شده‌بود.
به سمتِ همون چهار تا قبر رفتم. چیدمانشون خیلی عجیب و دنج بود؛ انگار که با دقت طراحی شده باشن. اونا دورِ هم بودند و با هم، شکلِ یه قلبِ بزرگ رو توی زمین ایجاد کرده‌بودن. دو تا قبر در دو طرف ایستاده بودن و یه قبرِ سوم با سنگِ سفیدِ درخشان، درست در مرکزِ اون قلب قرار داشت. دو قبرِ دیگه هم در پایینِ اونا بودند، طوری که انگار مثلِ دو تا نگهبانِ ابدی، از اون سنگِ سفیدِ مرکزی محافظت می‌کردن.
وقتی به سنگِ سفید رسیدم، ایستادم. سایه‌ی خودم روی نوشته‌هایِ روی سنگ افتاد. با دقت نگاه کردم و ناگهان، انگار یه قطعه‌ی یخ توی سی*ن*ه‌م نشست.روی سنگ حک شده بود:
«مادیس هرمس | ۱۸۸۴ - ۱۴۴۲»
چشم‌هام رو مالیدم. با خودم گفتم: «دیوونه نشدی مرلین؟» این امکان نداره! مادیس همین الان توی خونه بود، داشت با مامانم می‌خندید! پس این سنگِ قدیمی و کهنه چی می‌گفت؟ چطور ممکنه نامِ کسی که الان زنده و رو‌به‌روم هست، روی یه سنگِ گور باشه؟ این ریاضیاتِ تاریخ با منطقِ من نمی‌خوند.
با دست‌هایِ لرزان، دستم رو روی سنگ گذاشتم تا شاید بفهمم این فقط یه شوخیِ سنگین یا یه خطایِ دیدِ احمقانه است. اما به محضِ اینکه لمسش کردم، زمینِ زیرِ پایم مثلِ یه تله، ناگهان خالی شد. انگار سنگ، یه حفره‌ی سیاه و بی‌انتها رو زیرِ پام باز کرد. جیغی کشیدم، اما صدام توی اعماقِ زمین گم شد. سقوط کردم… سقوطی که انگار ساعت‌ها طول می‌کشید. تاریکی، بو، و فشارِ هوا، تنها چیزهایی بودند که حس می‌کردم.تا اینکه ایستادم.
با گیجی بلند شدم و دوروبرم رو نگاه کردم. توی یه غارِ عظیم و باشکوه بودم. اما این یه غارِ معمولی نبود؛ دیواره‌ها با کریستال‌هایِ درخشان و رنگارنگ پوشیده شده بودن که نوریِ مرموز و غیرطبیعی رو از خودشون ساطع می‌کردن. انگار نور از خودِ سنگ‌ها می‌آمد، نه از آسمان.
با ترس و لرز، با تمامِ توانم صدا زدم:
- مادیس، مامان، بابا
اما فقط اکویِ صدایِ خودم بود که از دیواره‌هایِ صیقلی برمی‌گشت. سعی کردم راه خروجی پیدا کنم، اما هر مسیری که می‌رفتم، انگار به یه حلقه‌ی بی‌پایان می‌رسیدم. غارِ من رو توی چرخه‌ی خودش گیر انداخته‌بود. خسته، کلافه و زخمی شدم. صورت و دستام از برخورد با دیواره‌ها خراش برداشته بود و شلوارم هم در اثرِ سقوط پاره شده بود.
روی زمینِ خیس نشستم و با درماندگی به زانوهایِ زخمیم نگاه کردم. زیر لب با خشم و پشیمانی گفتم:
- آفرین به تو مرلین…اگه فضولی نمی‌کردی، الان با خانواده‌ت بودی. الان فقط یه فضولِ زخمی توی یه غارِ متروکه هستی.
اما وقتی سرم رو بالا آوردم، زیباییِ غار تمامِ خستگیم رو برای یه لحظه از یاد برد. اونجا، درست روبرویِ من، یه کریستالِ قرمزِ درخشان روی دیوار می‌درخشید. رنگش…رنگش اونقدر فریبنده و عمیق بود که مثلِ یه آهنربا من رو به سمت خودش کشوند.
با تمامِ توانِ باقی‌مونده، بلند شدم و به سمتش رفتم. خاک‌ها و کنده شدن‌هایِ اطرافش رو با دست کنار زدم تا ببینم این جواهری که اونجا قایم‌شده، چیه. و بعد، نفس توی سی*ن*ه‌م حبس شد. اون کریستال، فقط یه سنگِ قیمتی نبود؛ اون نگینِ یه انگشتر بود، یه انگشترِ نقره ای و قدیمی که یه یاقوتِ سرخِ بی‌نظیر در مرکز داشت و دو طرفش با ظرافتی عجیب، به شکلِ دو لوزیِ کنده کاری شده بود.
انگار مغزم کار نمی‌کرد. فقط می‌خواستم اون رو داشته باشم. با یه بی‌احتیاطیِ مرگبار، انگشتر رو از جاش برداشتم و به انگشتم کردم.
به محضِ اینکه حلقه‌ی انگشتر دورِ انگشتم سفت شد، یه نیرویِ الکتریکی و وحشی از درونِ انگشتر به بدنم هجوم آورد. تمامِ وجودم لرزید. ناگهان، لرزشی عظیم، مثلِ زلزله‌ای در اعماقِ غار پیچید و نوری خیره‌کننده از دوردست‌ها به سمتِ ما دوید.ترس، تمامِ وجودم رو تسخیر کرد. این دیگه چه جور جادویی بود؟
نوری چنان شدید و بی‌رحم از اطرافم بلند شد که حتی با بستنِ پلک‌ها هم نمی‌تونستم جلوی دیدنم رو بگیرم. انگار جهانِ من داشت فرو می‌پاشید، وقتی دوباره چشمام رو باز کردم، دیگه توی غار نبودم.
هوا خنک و معطر بود. روی چمن‌هایِ نرم و سبزِ یه باغِ بی‌نهایت زیبا نشسته بودم. درخت‌هایِ سر به فلک کشیده و گل‌هایی با رنگ‌هایِ مدهوش‌کننده، اطرافم رو گرفته‌بودن. همه چیز اونقدر بی‌نقص و واقعی بود که باورم نمیشد. اما بدنم سنگین بود، انگار که تمامِ انرژی‌هایِ جهان رو در اون لحظه‌ی سقوط از دست داده‌بودم.
فقط یه چیز می‌دونستم من باید بخوابم. و در حالی که بویِ گل‌هایِ ناشناخته رو استشمام می‌کردم، خواب، مهربانانه و بی‌رحمانه، مرا از هوش برد.
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
148
38
مدال‌ها
2
***​
مادیس:
وقتی لرزشِ اون خونه رو حس کردم، فهمیدم قضیه جدی شده. اون پرنسِ کنجکاو بالاخره تونسته‌بود انگشتر رو پیداکنه. سریع رو به جان و رزآلین کردم و با یه لحنِ جدی گفتم:
- آماده باشید، قرار نیست زیاد اینجا بمونیم. الان منتقل میشیم.
رزآلین که معلوم بود ترسیده، با نگرانی پرسید:
-پس پرنس چی؟ اون چه بلایی سرش میاد؟
نگاهش کردم تا خیالت راحت‌بشه. می‌دونستم دارم چیکار می‌کنم.
- نگرانش نباش. محافظتِ دورِ اون کاملِ. الان فقط روی تمرکز خودتون کار کنید.
همه روی زمین نشستیم. دست‌ها رو درهم گره کردیم و تمام تمرکزم رو روی تاریان گذاشتم. یهو حس کردم انگار یه موجِ تند از باد به صورتم خورد. وقتی چشمام رو باز کردم، دیگه توی اون خونه‌ی لرزان نبودم؛ خودم رو توی باغِ قصر دیدم.
از جام بلند شدم و دیدم شاهزاده کمی اون‌طرف‌تر روی زمین افتاده و خوابه. به ژنرال ساشا که داشت نزدیک می شد، لبخندی زدم و گفتم:
- جناب ساشا.
ساشا رو دیدم؛ با همون هیکلِ قوی و ابهتِ همیشگی‌اش کنارم ایستاده بود. یه لبخندِ کج به من زد و گفت:
- خوش اومدید جناب مادیس. می‌بینم که دستِ پر برگشتید.
لبخند زدم، اما ذهنم جای دیگه بود.
-ممنون. حالا بگید، ملکه کجا هستن؟ باید برسم خدمتشون.
ساشا جواب داد:
-الان وسطِ میدانِ مبارزه‌ن.
قلبم کمی تندتر زد.
- باشه. لطفاً به خدمتکارِ مخصوصِ پرنس بگید؛ باید او رو به اتاقش منتقل کنه.
ساشا سری تکان داد و گفت:
-حتماً. اما قبل از اینکه برید پیش ملکه، بهتره لباس‌هایتان را عوض کنید.
نگاهی به خودم انداختم. هنوز همون لباس‌های ساده و معمولیِ اون لحظه رو تنم بود. نمی‌تونستم همین‌طوری برم جلو. سریع یه وردِ تغییرِ لباس خوندم؛ حالا مثل همیشه، با لباس‌هایِ رسمی و باشکوهِ خودم بودم. رو به جان و رزآلین کردم و گفتم:
- با من بیایید. باید بریم دیدار ملکه.
جان و رزآلین با تعجب نگاهم کردن و زیر لب گفتن:
- با این لباس‌ها؟
- بحثِ لباس نیست، زود باشید!
نمی‌دونستم این عجله از سرِ بی‌قراریِ خودم بود یا قدرتِ خودِ تاریان که انگار می‌خواست من رو سریع به اینجا بکشونه. می‌دونستم دارم ریسک می‌کنم؛ چون کسی که سال‌ها در دنیایی دیگه زندگی‌کرده، نمی‌تونه یک‌شبه با این همه اتفاق و این سرزمینِ جدید کنار بیاد. اما این سرزمین، به حضورِ او نیاز داشت. اگه این ریسک لازم نبود، هرگز آن را به جان نمی‌خریدم.
صدای برخوردِ سنگینِ شمشیرها، رشته‌ی افکارم را پاره کرد. به سمتِ صدا دویدم و ملکه را دیدم که در میانه‌ی یک مبارزه بود. او با سه جنگجو درگیر بود، اما حتی با وجودِ آن سه نفر، ملکه همچنان تسلط داشت. البته به آن‌ها حق می‌دادم که بخواهند هر چه زودتر به این مبارزه پایان دهند!
با صدای بلند گفتم:
- درود بر شما، ملکه سارا! حالتان چطور است؟
ملکه با دیدنِ ما، از روی زمین به هوا بلند شد. نگاهش خیلی تند و تیز بود. با لحنی محکم فقط اسمم را صدا زد:
- مادیس.
می‌دانستم این یعنی از کوره در رفته است. او با شمشیر به سمت من یورش آورد. تنها کارِ من این بود که شمشیرِ جادویی‌ام را که با ورد ظاهر کرده بودم، جلوی خودم بگیرم. با یک لبخندِ آرام گفت:
- خب، نتیجه‌ی سفرت چطور بود؟
ضربه‌ی او را با تمامِ توانم مهار کردم و گفتم:
- پرنس در تاریان است. او الان در اتاق خودش است. و با اطمینان می‌توانم بگویم، دقیقاً مثل پدرش است؛ همان جسارت، همان غرور و همان مهربانی را در حرکاتش حس می‌کنم.
به محضِ شنیدنِ این حرف، انگار جادویِ شمشیرِ ملکه از کار افتاد. شمشیر از دستش سر خورد و با صدایِ بدی روی زمین افتاد. او با صدایی که حالا خالی از هیجان و کمی لرزان بود، پرسید:
- مادیس… مطمئنی؟
صاف ایستادم و مستقیم به چشم‌هایش نگاه کردم:
- بله ملکه، کاملاً مطمئنم. جان و رزآلین تمام این بیست سال را صرفِ تربیت او کردند. او دقیقاً همان‌گونه که شما می‌خواستید، رشدکرده و بزرگ شده‌است.
در این لحظه، نگاهِ ملکه به جان و رزآلین افتاد. آن‌ها که تا آن لحظه با احترام ایستاده بودند، تعظیم کردند و هم‌صدا گفتند:
- درود بر شما، ملکه سارا.
ملکه، نفسی عمیق کشید، ایستاد و شمشیر را از زمین برداشت. نگاهش حالا نرم‌تر شده بود.
- درود بر شما، محافظان. می‌دانم که کلماتِ من برای جبرانِ زحماتِ بیست ساله‌ی شما کافی نیست، اما واقعاً از شما ممنونم.
جان، با همان وقارِ همیشگی، سرش را پایین آورد:
- نیازی به تشکر نیست، ملکه. این تنها وظیفه‌ی ما بود؛ اینکه از جانِ پرنس محافظت کنیم.
ملکه با اشاره‌ای به یکی از سربازها، دستور داد شمشیرش را بگیرند. سپس رو به ما سه نفر، با نگاهی که حالا آمیخته‌ای از امید و خستگی بود، گفت:
- بروید و استراحت کنید. روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشته‌اید.
ما هم با یک تعظیمِ کوتاه، پاسخ دادیم:
- اطاعت می‌شود، ملکه.
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
148
38
مدال‌ها
2
ملکه، بدون اینکه حرف اضافه‌ای بزند، با چنان سرعت و چالاکی‌ای که فقط یک جنگجوی تمام‌عیار می‌تواند داشته باشد، از میدان مبارزه بیرون رفت. من وقتی دیدم چقدر سریع از صحنه خارج شد، ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست؛ از دیدنِ این قدرت و سرعت، واقعاً لذت برده‌بودم.
جان که انگار از این لبخند من تعجب کرده‌بود، با نگاهی پرسشگر بهم زل زد و گفت:
- مادیس، چرا لبخند می‌زنی؟ ما الان توی شرایطِ عجیبی هستیم!
برگشتم سمتش و با همون لحنِ جدی ولی آرامی که همیشه برای کنترلِ اوضاع به کار می‌برم، گفتم:
- بعداً می‌فهمی… الان فقط بهتره‌برید و کمی استراحت کنید.
جان و رزآلین چیزی نگفتند، اما نگاهشان نشان می‌داد که هنوز خیلی سوال‌ها توی سرشان است. هر سه، با قدم‌هایی سنگین اما منظم، از آن میدان خارج شدیم تا برای شروعِ کارهای سختِ فردا، کمی توانِ خودمان را جمع کنیم.
***​
ملکه سارا:
با تمامِ سرعتی که در توان داشتم، به سمتِ اتاقم دویدم. تمامِ وجودم پر از اضطراب بود؛ انگار قلبم داشت از جای خود کنده‌میشد. وقتی وارد شدم، ندیمه‌ی مخصوصم با دیدنِ چهره‌ی مضطرب من، سریع تعظیم کرد و گفت:
- بانوی من.
او جلو آمد و با مهربانی کمک کرد تا آن لباسِ سنگین و رسمی را از تنم در بیاورم. در حالی که به سمتِ حمام می‌رفتم، با صدایی که سعی می‌کردم کنترلش کنم، گفتم:
- آماندا! سریع یه لباس ساده برام آماده کن.
- چشم، بانوی من.
واردِ حمام شدم و زیرِ آب‌های گرم، سعی کردم کمی از این آشوبِ ذهنی‌ام کم کنم. با استفاده از یک وردِ سریع، موهایم را خشک کردم و بیرون آمدم. آماندا دقیقاً همان کاری را کرده بود که گفته‌بودم؛ یک لباس مخملِ مشکیِ دکلته که با گل‌های رزِ قرمزِ گلدوزی‌شده، جلوه‌ی خیره‌کننده‌ای داشت. سریع لباس را پوشیدم و کفش‌های پاشنه‌بلند مشکیم را که با یک گلِ رزِ قرمز تزیین شده بود، به پا کردم. باید زودتر می‌رفتم.
با عجله از اتاق بیرون زدم و آماندا هم سایه‌به‌سایه‌ی من می‌آمد. رو به او کردم و با لحنی که نشان می‌داد وقتِ شوخی نیست، پرسیدم:
- سریع بگو پرنس رو کجا بردن
آماندا سری تکان داد، چشمانش را بست تا با جادو موقعیت را پیدا کند و بعد گفت:
- ملکه، ایشون در طبقه سوم هستند.
او دستم را گرفت و با یک حرکتِ جادویی، هر دو در طبقه سوم ظاهر شدیم. مستقیم به سمتِ تنها اتاقی که مخصوصِ آن‌ها بود رفتم. در را باز کردم و با دیدنِ آرژان، که کنارِ تختِ مرلین نشسته بود و کتاب می‌خواند، کمی آرام‌تر شدم. آرژان با دیدنِ من از جایش بلند شد و با وقار تعظیم کرد:
- درود بر شما، ملکه سارا.
لبخند کمرنگی زدم، اما چشم‌هایم به تخت بود.
- درود بر تو آرژان. حالِ پرنس چطوره؟
او کتاب را بست و با لحنی آرام گفت:
- خوبه ملکه من، اما به خاطرِ اون مهر و مومی که روی وجودشون انجام شده، بدنشون طاقتِ این سفر رو نداشت. برای همین، دو روزی رو باید در خواب بمانند.
جا خوردم. با تعجب به او نگاه کردم:
- یعنی واقعاً این‌قدر مشکل‌سازشده؟
- بله بانوی من.
ذهنم شروع کرد به چرخیدن. اگر زودتر این کار را می‌کردم…
- اگه من اون مهر و موم رو همین الان بردارم، ممکنه زودتر بیدار بشه؟
آرژان با نگاهی که نشان می‌داد می‌دانست چه می‌گویم، گفت:
- نه بانوی من، الان این کار رو نکنید. بذارید تاریان کار خودش رو بکنه.
از شنیدنِ حرفش، نفسی از سرِ آسودگی کشیدم و لبخندی زدم که آرژان هم با لبخندی تاییدآمیز پاسخ داد. گفتم:
- می‌خوام کمی باهاش تنها باشم.
آرژان بدونِ حرف اضافه، کتاب و کیفش را برداشت، تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت. بالاخره تنها شدم.
و تازه در آن سکوت بود که تازه متوجه شدم چقدر تغییر کرده است. وقتی داشت از اتاق می‌رفت، نگاهی به او انداختم و قلبم لرزید. او دیگر آن پسرکِ کوچولو نبود که چشمانِ دریایی و پر از سوال داشت. حالا یک مرد در مقابل من ایستاده بود. موهایی که همیشه شلخته بود، حالا مرتب و بلند شده‌بود و صورتش… صورتش ترکیبیِ بی‌نقص از صورتِ من و پدرش، آیهان، بود.
دستم را جلو بردم و دستش را گرفتم. دست‌های من در دست‌های او گم می‌شد. او آن‌قدر بزرگ شده بود که وقتی به قامتِ بلندش نگاه می‌کردم، می‌دانستم تاریان می‌تواند به سروش تکیه کند و با اطمینان تصمیم بگیرد.
آرام، طوری که انگار می‌ترسم با صدای بلند بیدارش کنم، زمزمه کردم:
- سلام پسرم… من مامان سارام. همون مامان سارایی که توی آغوشش گم می‌شدی و دوست داشتی باهاش بازی کنی. نگران نباش پسرم، من همیشه پشتتم. اگه پدرت آیهان بود، حتی اگه تمامِ دنیا هم روی تو شمشیر بکشن، من روبروی همه‌شون قد علم می‌کنم. پسرم، زودتر بلند شو تاریان به تو نیاز داره، همون‌طور که تو به اون نیاز داری.
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
148
38
مدال‌ها
2
دستش را روی تخت گذاشتم، بلند شدم و پیشانی‌اش را بوسیدم.
- دوست دارم پسرم… تا ابد.
با قلبی که هنوز سنگینی می‌کرد، از اتاق بیرون آمدم. تیلور جلوی در بود. سریع تعظیم کرد:
- درود بر ملکه.
لبخند کوتاهی به او زدم:
- درود بر تو. حواست به پرنس باشه، هر اتفاقی افتاد فوراً منو خبر کن.
تیلور که با نگرانی به پشتِ سرِ من نگاه می‌کرد، گفت:
- فکر کنم الان داره می‌افته!
نگاهم را به پشت سرم چرخاندم و با دیدنِ نورِ شدیدی که از زیرِ درِ اتاق بیرون می‌زد، وحشت کردم. دویدم و در را باز کردم. چشم‌هایم از دیدنِ صحنه گرد شد؛ مرلین، او روی هوا شناور بود و نوری خیره‌کننده از تمامِ بدنش می‌تابید!
با فریاد رو به تیلور گفتم:
- سریع آرژان رو خبر کن! زود باش!
تیلور با سرعت دوید. چند لحظه نگذشته بود که او و آرژان رسیدند. آرژان با دیدنِ وضعیتِ مرلین، سعی کرد آرامم کند:
- آروم باشید ملکه من.
اما من دیگر نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. با فریاد گفتم:
- چطوری آروم باشم؟! بگو چرا این اتفاق داره می‌افته؟
آرژان دست‌هایش را به حالتِ تسلیم پایین آورد تا نشان دهد خطری نیست:
- ملکه من، بدنِ ایشون داره نیرویِ تاریان رو جذب می‌کنه. برای همین بدنشون شبیه یک خورشید شده.
در همین لحظه، مادیس هم که تازه رسیده بود، با دیدنِ آن نورِ خیره‌کننده و وضعیتِ عجیب، با تعجب پرسید:
- اینجا چه خبرشده؟ چه اتفاقی افتاده؟
آرژان رو به او کرد و گفت:
- نگران نباشید، بدنِ پرنس داره نیرویِ تاریان رو دریافت می‌کنه، برای همین این‌قدر درخشان‌شده.
اصلاً نمی‌توانستم آرام باشم. شاید کسی تا به حال آن جنونِ پنهانِ مرا ندیده‌باشد، اما یک چیز را همه می‌دانستند: من با بچه‌هایم شوخی ندارم. اگر کسی بخواهد به آرامشِ آن‌ها تعرض کند، با تمامِ هستی‌ام می‌جنگم.
مدتی گذشت؛ نمی‌دانم دقیقاً چقدر زمان از آن آشوب گذشت، اما کم‌کم آن نورِ خیره‌کننده و هراس‌آور، فروکش کرد. مرلین، که تا لحظاتی پیش مثل یک خورشید می‌درخشید، آرام و بی‌جان، دوباره روی تخت قرار گرفت.
با قدم‌هایی لرزان به سمتش رفتم. اما با دیدنِ او، در جای خود خشکم زد. لباس‌های معمولی‌اش ناپدید شده بودند و حالا، لباسی بلند و نقره‌ای‌رنگ، تنش را در بر گرفته بود. موهای کوتاهش هم تغییر کرده بودند؛ حالا بلند شده و مانند ابریشمی طلایی، دورِ صورتش پخش شده بودند. با تعجب و حیرت به آرژان نگاه کردم؛ دیدم او هم مثل من، غرق در شگفتی است.
ناگهان، صدای خنده‌ی مادیس سکوتِ سنگینِ اتاق را شکست. هر دو به سمت او برگشتیم. مادیس در حالی که میان خنده‌هایش می‌گفت:
- ای بنازم به سلیقه‌ی تاریان! واقعاً که عالی‌شده…
لحنم را بلافاصله محکم و جدی کردم تا فضای اتاق را دوباره به نظمِ سلطنتی برگردانم:
- دلیلش را می‌دانی، مادیس؟
خنده روی لبان مادیس محو شد. او با نگاهی که ترکیبی از احترام و دانایی بود، گفت:
- بله ملکه من. چون شاهزاده از وجودِ تاریان است، پس به نیروی آن نیاز مبرم دارد. او سال‌ها از این منبع قدرت دور بوده؛ حالا مثل باتری‌ای است که به منبع تغذیه‌اش وصل شده‌باشد و چون این نیرو، روحی دارد، خودش به سراغ شاهزاده آمده تا او را بازسازی کند.
با تردید پرسیدم:
- مگه این نیرو… روح دارد؟
- بله بانوی من. و طبق نیازِ هر کسی، به او نیرو می‌بخشد.
- و تو از کجا این‌ها را می‌دانی؟
مادیس با نگاهی که به معنایِ حفظِ حریم بود، پاسخ داد:
- این یک راز است بانو؛ فعلاً وقتِ فاش شدنش نیست.
در حالی که آن‌ها مشغول گفتگو بودند، ناگهان صدایی ضعیف و لرزان، گوش‌هایم را تیز کرد. مرلین داشت زمزمه می‌کرد. با دقت و بی‌صدایی به او نزدیک شدم. قلبم فروریخت؛ او داشت همان شعری را می‌خواند که سال‌ها پیش، وقتی هنوز در آغوشم بود و آرام می‌گرفت، برایش می‌خواندم:
در دلِ تاریکی…
ستاره می‌درخشد…
حتی اگر دیده نشود، ولی ستاره همیشه هست…
امید، مثل ستاره است…
در تاریکی دیده نمی‌شود، ولی همیشه هست…
امید هست…
در تاریکی و در میانِ خیلِ دشمنان…
همیشه رو به پیروزی…
پر امید برو.
گریه‌ای بی‌صدا در گلویم حبس شد. نمی‌دانستم چطور این شعر را به یادآورده، اما فهمیدم که نیروی تاریان، نه تنها بدنش، بلکه خاطراتِ قدیمی و شیرینِ او را هم بیدار کرده‌است. در آن لحظه، چاره‌ای جز صبر کردن نداشتم؛ باید صبر می‌کردم تا مرلینِ من، دوباره آماده‌ی مواجهه با دنیا شود.
رو به آرژان کردم و با لحنی که دستور بود، نه خواهش:
- مواظب پرنس باشید. هر اتفاقی افتاد، فوراً مرا در جریان بگذارید.
آرژان دستش را روی سی*ن*ه گذاشت و با وقار گفت:
- بله، بانوی من.
پشت به آن‌ها کردم و به سمت اتاقِ خود راه افتادم. در حالی که قدم‌هایم در راهرو می‌پیچید، یک حقیقتِ تلخ و شیرین را در قلبم حس می‌کردم مهرِ مادری، دوباره مرا به همان زنِ همیشگی بازگردانده بود؛ زنی که هر آنچه را برای محافظت از فرزندش لازم باشد، انجام خواهد داد.
 
بالا پایین