جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک]

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط پرینز اوپال با نام {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک] ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 78 بازدید, 9 پاسخ و 5 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک]
نویسنده موضوع پرینز اوپال
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط alizohrevand
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
48
27
مدال‌ها
2
به نام خالق رویا و خیال
نام رمان: منشور قدرت
«سرزمین تاریان»
نویسنده: ف.زینلی(پرینز اوپال)
ژانر:فانتزی، درام

عضو اتاق نظارت ²
خلاصه:
تاریان مرا دگرگون کرد؛ دیگر خودم نبودم.حالا تنها صدای یک جنگ، در سر من تکرار میشود.سرزمینی که رنگش را گم کرده، پشت من زانو زده.من مأمورم که این رویا را به سایه ها بازگردانم.
ن.ن:
همه اتفاقات و مکان ها زاییده ذهن خلاق نویسنده است و برخی از شباهت ها تصادفی است.
 
آخرین ویرایش:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,763
14,349
مدال‌ها
7

1000203037.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
«
قوانین تایپ رمان»
و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»
قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.
شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»
دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»
چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»
پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»
می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»
و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
48
27
مدال‌ها
2
مقدمه:
او می‌خواست یک زندگی عادی داشته باشد، اما سرنوشت او را به یک “منشور” تبدیل کرد. میانِ ردای سنگینِ شاهزادگی و رازی سیاه که در خونش جاری است، تنها یک انتخاب باقی مانده: یا بیدار شدن و نجاتِ تاریان، یا غرق شدن در تاریکیِ حقیقتی که از او پنهان کرده‌اند.​
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
48
27
مدال‌ها
2
صدای دویدن، سکوت ترسناک جنگل رو می‌شکست، در نور ماه شبح چهارنفر دیده می‌شد که بی‌توقف به‌سمتمکان نامعلومی می‌رفتن، تا اینکه کنار درخت قدیمی که خشک شده‌بود ایستادند، نفر آخر که مردی قدبلند و قوی‌هیکل بود، جلو اومد و دستش رو رو به درخت گرفت و گفت:
- آلتویتی ورودا!
دروازه‌ای دایره‌ای‌شکل باز شد که رنگ‌های آبی و بنفش در آن در حال چرخیدن بودن، رو به آن سه‌نفر کرد و با صدایی بم گفت:
- زودتر برید باید این جواهر رو در جای امنی نگه دارین.
هر سه‌نفر با تکون دادن سر وارد دروازه شدن و دروازه بسته شد، مرد تبری حاضر کرد و درخت رو قطع کرد، درخت مثل خاکستر در هوا پخش شد، مرد تعظیمی کرد و گفت:
- ببخش ولی برای نجات سرزمینم مجبور بودم.
و عقب‌گرد و با شتاب به سمت نامعلومی رفت.
***​
«(مرلین)»
با دادو‌بیدادِ مامان از خواب پریدم. همون‌طور که گیج‌ومنگ داشتم سرم رو می‌خاروندم، یهو یادم افتاد امروز چه روزیه! یهو یه حالی شدم یه جورایی هیجان‌زده شدم و بی‌خود و بی‌جهت لبخند زدم؛ از اون لبخندهای کج‌ومعوج که وقتی آدم خیلی خوشحاله، خودبه‌خود رو لبش می‌شینه.
هنوز پاهام رو از زیر پتو درنیاورده‌بودم که دوباره صدای مامان از پشت در اومد:
- مرلین! زود باش تختت رو مرتب کن، شلخته.
با تعجب زل زدم به در و زیر لب گفتم:
- آخه از کجا می‌فهمه؟! واقعاً انگار یه دوربین‌مخفی تو اتاقم گذاشته.
با بی‌حالی شروع کردم به مرتب کردن ملافه‌ها که انگار دقیقاً همون لحظه صداش روشنیدم که گفت:
- آفرین.
واقعاً بعید نیست مامان یه سیستمِ نظارتیِ خاص داشته باشه. اگه دوربین هم نذاشته باشه، حتماً یه جوری من رو زیر نظر داره که انگار همه‌چیز رو می‌دونه. آدم واقعاً شک می‌کنه!
سریع رفتم دست‌وصورتم رو با آب سرد شستم تا خواب از سرم بپره و یکم سرحال بشم .از اتاق بیرون زدم و از پله‌ها پایین رفتم، وقتی به آشپزخونه رسیدم، دیدم مامان و بابا هردو پشت میز نشستن. با انرژیِ گفتم:
- صبح بخیر.
در کمال تعجب، هردوتاشون دقیقاً همزمان و با یه ریتمِ عجیب، مثل اینکه از قبل با هم قرار گذاشته باشن، جواب دادن:
- صبح بخیر پسرم.
یه نیشخندی زدم وپشت میز نشستم. مامان هم همون‌طور که داشت بشقابِ پنکیک‌های داغ رو جلوی من می‌ذاشت، با همون مهربونیِ همیشگیش گفت:
- بخور پسرم، زود باش.
نشستم سر صبحونه‌م یهو یه حسی بهم گفت که انگار مامان و بابا همه‌ش دارن نگاهم می‌کنن. با تعجب سرم رو که بلند کردم، دیدم هردوتاشون مشغول کار خودشون هستن؛ پس اون حسِ عجیبِ من از کجا می‌اومد؟
خلاصه، صبحونه‌م که تموم شد، از سرِ میز بلند شدم و بهشون گفتم:
- یادتون نره، من ساعت نه منتظرتونم.
همین‌طور که داشتم می‌رفتم، بابا با یه حالتِ مخصوصی زیر دستم زد و گفت:
- برو بابا! ساعت نه اونجاییم، تو هم بی‌خیالِ این استرس‌ها باش و فقط از مصر برامون تعریف کن.
زیر لب با خودش غر زد:
- واقعاً که… چقدر پسرِ پرروئه!
مامان هم فقط لبخندی زد وبا چشم‌هاش بهم علامت داد که به اتاق برم.
سریع خودم رو به اتاق رسوندم و از توی کمد، اون کت‌وشلوار مشکیِ همیشگی رو درآوردم. پیراهن مشکی با اون خط‌های طلاییِ محو و کروات مشکی رو هم پوشیدم. وقتی کاملاً آماده شدم، رفتم جلوی آینه تا با برس، موهام رو مرتب کنم.
همین‌طور که داشتم جلوی آینه موهام رو درست می‌کردم، یه‌لحظه چشمم رو بستم و وقتی باز کردم، یه‌نفر رو پشت سرم دیدم! یه مرد که یه شنلِ سیاه و بزرگ پوشیده‌بود و کلاهِ شنلش تا روی بینیش روگرفته‌بود. یهو دستش رو بالا برد و کلاه رو کنار زد؛ اونجا بود که تونستم چشم‌های طلاییِ درخشانی که داشت رو ببینم. موهای خاکستریش هم جوری بود که انگار توی باد تکون می‌خوردند، یه لبخندِ خیلی عجیب زد و تا دوباره پلک زدم، غیب شد.
نفسم بند اومده‌بود، اونقدر از دیدنش جا خوردم که اصلاً یادم رفت چطوری باید نفس بکشم. با ترس برگشتم عقب، اما اتاق کاملاً خالی بود. با خودم گفتم:
- خدایا، اون دیگه کی بود؟ توی اتاقِ من چیکار می‌کرد؟
کلی سؤال توی سرم می‌چرخید، اما وقتی به ساعتم نگاه کردم، همه‌چیز یادم رفت. سریع ساعت و گوشی و کلید و کیفم رو برداشتم واز اتاق بیرون زدم. از پدر و مادرم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و به‌سمت موزه‌ی لندن راه افتادم.
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
48
27
مدال‌ها
2
من عاشق اون موزه‌م. از وقتی یادم می‌آید دوست داشتم اونجا کار کنم. عاشق بخش مصر باستان بودم، برای همین هم باستان‌شناسی خوندم و با کمک یکی از دوست‌های پدرم، بالأخره تونستم توی موزه مشغول به کار بشم. حالا،پیدا کردنِ مقبره‌ی آخن‌توت، به قولِ دوستم پیتر، یه شبِ به آدمِ مهمی تبدیل شده‌بودم.
اما راستش رو بخواین، من فقط دنبال چیزهایی بودم که احساسم بهم می‌گفت؛ جوری که انگار از قبل اونجا بودم ودقیقاً می‌دونستم چطور باید مقبره رو پیدا کنم و چطوری درهای قفل‌شده رو باز کنم.
وارد موزه که شدم، سریع به‌سمت اتاقم رفتم، کیفم رو روی میز پرت کردم و در رو پشت سرم بستم. راستش، نمی‌دونم چرا اون لحظه دلم می‌خواست یکم از بقیه فاصله بگیرم. یه‌راست به‌سمت بخش مصر باستان رفتم. پیتر رو دیدم که بالای سرِ بچه‌ها ایستاده‌بود و داشت با یه هیجان خاصی براشون توضیح می‌داد که باید چیکار کنن.
اون پنج‌تا تابوتِ لعنتی رو که از مصر آورده‌بودیم، توی کمدهای شیشه‌ایِ مخصوص چیده‌بودن. درِ همه‌شون باز بود و وسایلِ همراهشون هم کنارشون توی ویترین‌های دیگه بود تا برای مراسمِ رونماییِ اصلی آماده بشن. کلاً یه‌هفته وقت داشتیم؛ دولت مصر سفت‌‌وسخت گرفته‌بود و بعد از یه‌هفته باید همه‌چیز رو سر جاش برمی‌گردوندیم.
همون‌طور که داشتم به تابوت‌ها نگاه می‌کردم، یه حسِ خیلی سنگین و عجیبی روی دلم نشست. انگار اون مومیایی‌های توی تابوت، اصلاً از اینکه اینجا بودن راضی نبودن، یه حسِ بی‌قراریِ شدید داشت تو فضا موج می‌زد. دستم رو کشیدم روی پیشونیم و زیر لب گفتم:
- مرلین، باز داری چرت‌وپرت فکر می‌کنی؟ چی شد یهو؟
ولی واقعاً نمی‌تونستم اون حسِ کوفتی رو نادیده بگیرم.
با صدایِ خنده و حرف‌زدنِ پیتر به خودم اومدم:
- سلام مرلین! چته پسر؟ چرا این‌جوری خشکت زده؟
برگشتم نگاهش کردم. قیافه‌‌ش کاملاً بی‌خیال بود، گفتم:
- نمی‌دونم پیتر… یه حسِ خیلی عجیب دارم، اصلاً حالم خوب نیست.
پیتر یه لبخندِ کشدار زد و به شونه‌م زد:
- بابا بی‌خیال، همه‌ش به‌خاطر استرسِ مراسمه. یه نفس عمیق بکش، آروم میشی.
با جدیت نگاهش کردم و گفتم:
- نه، موضوع استرس نیست. قضیه این مومیایی‌هاست… حس می‌کنم اینجا راحت نیستن. انگار می‌خوان برگردن به خونه‌شون، به همون خاکِ مصر.
پیتر یهو زیر خنده زد، اونقدر بلند که سرِ همه‌یِ کارکنان سمت ما چرخید با قهقهه گفت:
- وای خدا، مرلین، تو واقعاً داری به چی فکر می‌کنی؟ اون‌ها فقط یه مشت جنازه‌یِ مومیائین، نه آدمِ زنده که دلشون تنگ بشه.
فقط یه سری به نشونه‌یِ تأسف تکون دادم و گفتم:
- باشه بابا، هرچی تو بگی.
درست همون موقع، مارگارت استون که مسئول راهنمایِ موزه بود،با عجله به‌سمتمون اومد:
- آقایون، خبرنگارها رسیدن. آقای استاین گفتن سریع‌تر بیاین سالن.
یه لبخندِ مصنوعی زدم و گفتم:
- باشه، الان میایم. ممنون مارگارت.
با پیتر چند ثانیه وقت گذاشتیم تا سرووضعمون رومرتب کنیم و به‌سمت سرسرای اصلی راه افتادیم. همین که وارد شدیم، صدایِ همهمه‌یِ جمعیت و فلاشِ دوربین‌ها تو گوشم پیچید. آقای استاین، رئیسِ موزه، پشت تریبون بود و با دیدنِ ما، با همون لحنِ رسمی و پرطمطراقش شروع کرد:
- خب، خوشبختانه رسیدن! این‌ها کاوشگرانِ ما هستن؛ آقایان مرلین شالود و پیتر اشتون. لطفاً تشویقشون کنین.
صدایِ تشویقِ خبرنگارها و مردم بلند شد. رفتیم نشستیم پشتِ میزی که کنارِ تریبون گذاشته‌بودن. نورِ فلاش‌ها اذیتم می‌کرد. نشستم و منتظر شدم تا اولین سؤالِ خبرنگارها رو بپرسن، ولی تمامِ مدت، فکرِ اون چشم‌های طلاییِ توی آینه و اون حسِ سنگینِ توی تابوت‌ها، لحظه‌ای رهام نمی‌کرد.
همین که نشستیم، انگار یه هوای سنگینی توی سالن پخش شد. همه اون خبرنگارها، با اون دوربین‌ها و دفترچه‌هایی که توی دستشون بود، جوری نگاهمون می‌کردن که انگار از آسمون افتاده‌بودیم. قیافه‌شون داد می‌زد که «این دوتا بچه اینجا چیکار می‌کنن؟ پس اون متخصص‌های باسابقه و پیرمردها کجا رفتن؟» واقعاً از اون نگاه‌های شک‌برانگیز خسته شده‌بودم؛ انگار که داشتن می‌پرسیدن با چه حقی ما رو اینجا آوردن!
همه چیز از وقتی شروع شد که یکی از خبرنگارها دستش رو بالا برد. آقای استاین با اون صدایِ رسمیش گفت:
- بفرمایین؟
بعد نگاهی به من انداخت و گفت:
- میشه خودتون رو معرفی کنین؟
یه لحظه مکث کردم، سعی کردم صدام رو آروم و محکم کنم تا اون حسِ کلافگیِ توی چشم‌هام رو نبینن. گفتم:
- من مرلین شالود هستم، فارغ‌التحصیل رشته باستان‌شناسی از دانشگاهِ (…) و الان دوساله که اینجا مشغول به کارم.
هنوز حرفم تموم نشده بود که پیتر، با همون اعتمادبه‌نفسِ همیشگیش، وسط حرفم پرید و خودش رو معرفی کرد:
- من هم پیتر اِشتون هستم، پسرِ ادوارد اِشتون. من و مرلین هم‌دانشگاهی هستیم و الان چهارساله که توی این موزه مشغول به کارم.
یه خبرنگارِ دیگه که انگار اصلاً با دیدنِ ما کنار نمی‌اومد، با لحنی که یه جورایی به ما پرید و پرسید:
- آقای استاین! با تمامِ احترام، این دونفر خیلی جوونن! واقعاً شما مسئولیتِ چنین کشفی رو به این‌ها سپردین؟
آقای استاین فقط یه لبخندِ آروم زد، از اون لبخندهایی که یعنی «همه چیز زیرِ نظره» و گفت:
- درسته که جوونن، ولی نباید ازشون غافل شد. این‌ها تونستن یه کشفِ بزرگ انجام بدن و اون مقبره رو با دقتِ فوق‌العاده‌ای باز کنن؛ طوری که حتی یه ذره از قطعاتش هم آسیب ندید. البته باید بگم که اون‌ها زیر نظرِ مستقیمِ پروفسورپاشا،که از بهترین متخصص‌های مصرشناسی هستن، این کار رو انجام دادن.
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
48
27
مدال‌ها
2
بعد از اون، یه نفر دیگه پرسید:
- ببخشین، میشه بیشتر در مورد خودِ مقبره توضیح بدین؟
آقای استاین با یه حرکتِ سر، به پیتر اشاره کرد که شروع کنه. منم که می‌دونستم پیتر چقدر توی این مسائل مهارت داره، یه لبخند زدم و با دست بهش تشویق کردم. پیتر با یه لحنِ حرفه‌ای شروع کرد به توضیح دادن:
- مقبره‌ای که کشف کردیم، متعلق به آخن‌توت، کاهنِ اعظمِ معبدِ آمون هست. از روی کتیبه‌هایی که پیدا کردیم، معلوم شده که اون در زمانِ رامسس‌دوم زندگی می‌کرده و بر اثرِ یه بیماری از دنیا رفته. به دستورِ اون زمان، برای خودش و خانواده‌‌ش این مقبره رو ساخته‌بودن.
یکی از خبرنگارها پرسید:
- منظورتون از اعضای خانواده چیه؟
پیتر ادامه داد:
- بله، در کنارِ مومیاییِ خودِ کاهن، مومیایی‌های همسرش، پسرش، همسرِ پسرش و حتی نوه‌ش رو هم پیدا کردیم. همه‌شون رو طبقِ سنت‌های اون زمان، کنارِ هم توی تابوت‌ها قرار داده‌بودن. بر اساسِ گزارشِ محقق‌های ما، این خانواده همگی بر اثرِ بیماریِ «حصبه» از بین رفتن؛ یعنی اول نوه‌ش بیمار شد، بعد بقیه هم بهش مبتلا شدن و کم‌کم کلِ خانواده از بین رفتن.
هنوز هیجانِ نشست خبری تمام نشده‌بود که یکی از خبرنگارها، انگار که دنبال یه حفره می‌گشت تا سؤالش رو بپرسه، دستش رو بالا برد و پرسید:
- ببخشین، دقیقاً چندتا تابوت توی اون مقبره پیدا شده؟
پیتر که انگار از قبل برای این لحظه تمرین کرده‌بودخیلی خودمونی و مطمئن جواب داد:
- ما در طول کاوش‌های خودمون، موفق شدیم شیش‌تا تابوت پیدا کنیم.
همون لحظه، انگار یه سکوتِ سنگین توی سالن نشست. همه با تعجب و با چشم‌های گردشده به ما نگاه می‌کردن. همون خبرنگاری که سؤال رو پرسیده‌بود، با یه لحن که انگار می‌خواست ما رو مچ‌گیری کنه، دوباره پرسید:
- ولی شما که الان از پنج نفر اسم بردین چطور شد که شیش‌تا تابوت پیدا کردین؟
من دیدم پیتر داره با اون لبخندِ کج‌وکوله‌ش بهم چشمک میزنه، پس برای اینکه خونسردیِ خودمون رو حفظ کنیم، ادامه دادم:
- درسته، ما از پنج‌نفر اسم بردیم، اما تابوت ششم متعلق به خودِ کاهن نبود؛ اون تابوت شامل مومیاییِ دوتا گربه خونگیِ کاهن بود که طبق سنت‌های اون زمان، مومیایی شده‌بودن و برای همراهی با صاحبشون کنار اون‌ها قرار گرفته‌بودن.
از توی صورتِ خبرنگارها نمی‌شد چیزی خوند، ولی حدس زدن هم سخت نبود؛ معلوم بود خیلی‌ها از این جزئیات جا خوردن یا حداقل انتظار نداشتن جواب این‌طوری باشه.
بلافاصله یکی دیگه از خبرنگارها که انگار داشت لیستِ سؤال‌هاش رو چک می‌کرد، پرسید:
- خب، در مورد وسایلی که همراه تابوت‌ها پیدا شده هم چیزی می‌تونین بگین؟
پیتر دوباره نوبت خودش رو گرفت و با اون لحنِ علمی‌اش شروع کرد:
- همراه اون تابوت‌ها، چندین ظرف از طلای ناب پیداشد که طبق شواهد، زمانی با غذا و میوه پر شده‌بودن، اما با گذشت زمان، اون مواد کاملاً از بین رفتن. برای هرتابوت، یک ظرف عسل و چندین صندوقچه هم پیدا شده که مشخصه برای لباس‌هاشون بوده؛ البته لباس‌ها هم به دلیلِ گذشتِ زمان، دیگه اون حالتِ اولیه رو ندارن...
پیتر مکث کرد، یه نگاهِ سریع به من انداخت و بعد با یه لحنِ خیلی خاص ادامه داد:
- و ببخشید که این رو میگم، ولی چندین اسکلتِ انسانی هم در اون نزدیکی پیداکردیم که مشخصه بردگانشون رو زنده در اون مقبره دفن کرده‌بودن.
با این حرفِ پیتر، انگار یه بمب توی سالن منفجرشد. قیافه‌ی همه درهم رفت و یه سکوتِ مرگبار حکم‌فرماشد. من نگاهی به پیتر انداختم؛ می‌دونستم این کار رو عمداً کرده. اون از بدجنس بودن کلافه نمیشه، بلکه از اینکه می‌تونه با این مدل حرف زدن، همه رو به هم بریزه و بعد از دیدنِ چهره‌هایِ شوکه شده، کیف‌کنه، لذت میبره! داشت با تمامِ توانش جلوی خنده‌اش رو می‌گرفت و با لذت به قیافه‌هایِ به‌هم‌ریخته‌یِ بقیه نگاه‌می‌کرد.
اون لحظه، ناخودآگاه ذهنم به عقب‌رفت… رفت به همون لحظه‌ای که توی مصر بودیم… لحظه‌ای که درِ اون مقبره‌ی نفرین‌شده رو برای اولین‌بار باز کردیم.
***​
گذشته:
اون روز توی مقبره، همه چیز خیلی جدی بود. وقتی سنگِ سنگینِ ورودیه رو که قطرِ حدوداً پانزده سانتی‌متری داشت، کنار زدیم، انگار یه درِ زمان رو باز کرده بودیم. من، پیتر و اون دو نفرِ دیگه که همراهمون بودن، حواسمون به همه‌چیز بود. قبل از اینکه حتی یک قدم به داخل بگذاریم، به همه دستور دادم که حتماً ماسک‌ محافظ بزنن و دستکش‌های دو لایه دستشون باشه. چون می‌دونستیم توی اون تاریکی و سکوت، معلوم نیست چه چیزهایِ ناگفته و چه خطراتِ ناشناخته‌ای در انتظار ماست.
داشتم با احتیاط جلو می‌رفتم. یه حسی، یه چیزی شبیه به غریزه یا همون «حس ششم» لعنتی، داشت بهم هشدار میداد. انگار یه دستِ نامرئی داشت بهم می‌گفت «مراقب باش، تله‌های زیادی سر راهته.» نمی‌دونم این حس از کجا می‌اومد، ولی همین که بهم دستور داد، پاهام رو خشک کردم.
درِ سنگینِ مقبره رو با دستگیره‌ی قدیمی‌اش باز کردم و اولین قدم رو برداشتم. من جلوتر از همه بودم که یهو… انگار یه برق از مغزم گذشت. همون حسِ ترس، دوباره بهم فرمان داد: «ایست!»
مثل یه مجسمه خشکم زد. نفسم رو حبس کردم و خیلی آروم، با چشم‌های نیمه‌باز، به زیر پام نگاه کردم. قلبم داشت توی دهنم میزد. اگه فقط یک میلی‌متر دیگه پام رو جلو می‌آوردم، آجرِ زیر پام می‌شکست و من پرت می‌شدم توی اون سیاهیِ بی‌انتها. معلوم نبود اون پایین چه چیزی منتظرمه؛ شاید یه چاله، شاید یه گودالِ پر از خارهای فلزی.
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
48
27
مدال‌ها
2
پیتر که از پشتم داشت می‌اومد، با تعجب گفت:
- چیه؟ چرا یهو وایسادی؟ مگه جن دیدی؟
با صدایی که از شدتِ استرس می‌لرزید، گفتم:
- مرگ… مرگ درست زیرِ پام بود.
پیتر با اون لحنِ بی‌خیالش گفت:
- هان؟ چی داری می‌گی؟ داری شوخی می‌کنی؟
نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
- شوخی نیست. اون بطری اسید رو بده من.
بطری رو ازش گرفتم. با دست‌های لرزون، از لای یه شکافِ ریزِ توی سنگ، اسید رو توی اون حفره ریختم، چند لحظه بعد، یه صدایِ ترسناک از توی تاریکی بلند شد:
- جیررررر… فششششش…
انگار یه موجودِ زنده داشت جلوی چشمام ذوب میشد.
پیتر که حسابی کنجکاو شده‌بود، پرسید:
- این صدایِ چیه؟ چه اتفاقی داره میافته؟
با لحنی که سعی می‌کردم جدی باشم، گفتم:
- مار، عقرب، موش و هر چی که فکرش رو بکنی.
-یعنی چی؟ منظورت چیه؟
برگشتم نگاهش کردم و گفتم:
-یعنی اگه اون لحظه پایین می‌افتادم ، عمراً می‌تونستی منو سالم از اون سیاهی بیرون بکشی.
پیتر یه لحظه سکوت کرد و بعد با پشیمونی زد به پیشونیش:
-لعنت! اصلاً یادم رفته بود که از این تله‌ها هم استفاده می‌کنن.
حالم خوب نشده بود، سمتِ بقیه برگشتم و با یه لحنِ خیلی جدی و آمرانه بهشون گفتم:
-گوش کنین، فقط دنبالِ من بیاین. یه قدم هم اون‌ورتر از قدم‌های من بر ندارین. فهمیدین؟
هر سه نفرشون با ترس و لرز سر تکون دادن. تمامِ توجهشون رو به خودم دادم، با احتیاط، قدم به قدم جلو می‌رفتم؛ انگار که داشتم روی لبه‌یِ تیغ راه می‌رفتم. تا اینکه بالاخره، واردِ اون اتاقِ اصلی شدیم.
و خدای من! منظورتون اون چیزی نیست که فکر می‌کنید، واقعاً خیره‌کننده بود. پنج تا تابوت روی یه سکویِ تک‌پلکان قرار داشتن. یه نورِ عجیبی از سقف می‌تابید روی اونا و جواهراتِ روی تابوت‌ها، اون نور رو توی فضا پخش می‌کرد؛ انگار یه عالمه ستاره‌یِ کوچیک توی اتاق بودن، من مات و مبهوت مونده بودم. با خودم فکر کردم:
«واقعاً تونستیم پیداشون کنیم؟ واقعاً این‌ها واقعی هستن؟»
وسطِ اون همه سکوت و حیرت، یهو صدایِ پیتر بلند شد:
- زورگوهای عوضی.
من با بهت و گیجی به پیتر نگاه کردم. اون اصلاً به من اهمیت نمی‌داد؛ فقط با انگشت به اسکلت‌هایی که اون گوشه و کوری افتاده بودن اشاره می‌کرد و با یه لحنِ پیروزمندانه گفت:
- صددرصد بردهاشون بودن، این‌ها رو زنده دفن کردن.
یه لبخندِ شیطانی روی لبش نشست، با اون چشم‌هایِ برق‌زده‌اش نگام کرد و گفت:
- نظرت چیه توی مصاحبه‌ این رو بگم؟ قیافه‌ی خبرنگارها رو ببینیم چطور میشه.
می‌دونستم… می‌دونستم این کار رو میکنه. اون نیمه‌یِ خبیث و شیطونِ وجودش همیشه همین‌طور بود. ولی راستش رو بخوای، با اون لحنِ کنایه‌آمیزش، منم ناخودآگاه لبخند زدم. چون می‌دونستم وقتی توی اون نشستِ رسمی، این حقیقتِ وحشتناک رو با اون لحنِ مخصوص خودش بگه، قراره حالِ همه‌یِ اون خبرنگارهایِ خودخواه رو بگیره.
***​
زمان‌حال:
از اون لحظه که پیتر با اون لبخندِ شیطانی، سکوت رو توی سالن شکست، انگار یه خونسردیِ کاذب دوباره برقرار شد. پیتر بالاخره تونسته بود اون انرژیِ منفی و خبیثِ درونش رو تخلیه کنه؛ مخصوصاً وقتی دید چطور خبرنگارها — که بیشترشون خانم‌هایِ باوقار و جدی بودن — با شنیدن اون حقیقتِ تلخ درباره‌ی بردگان، از تعجب و انزجار، خشکشون زده. همه می‌دونستن که نباید این حرف رو بزنه، ولی خب، پیتر از اینکه ببینه بقیه چطور از عصبانیت یا شوک، “کرم” می‌کشن، لذت می‌برد.
اون همیشه یه جمله داشت که مثل یه ضرب‌المثلِ مسخره رو کولش می‌کرد: انسان از خاک درست شده، خاک کرم داره، پس انسان هم کرم داره!
من می‌دونستم این حرف‌ها همه‌ش از اون شیطنت‌هایِ بی‌پایه‌ش هست، ولی در عین حال، نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم.
چند دقیقه‌ای توی سالن سکوتِ سنگینی حاکم شد. تا اینکه یکی از خبرنگارها، با صدایی که سعی می‌کرد لرزشِش رو پنهان کنه، پرسید:
- آقایون، آیا علاوه بر این‌ها، چیزِ دیگری هم در مقبره کشف‌شده؟
من، برای اینکه دوباره تمرکز رو به بحث برگردونم و از اون فضایِ سنگینِ اسکلت‌ها دور کنم، صدا رو صاف کردم و با لحنی مسلط گفتم:
- بله، در مورد تزیینات… روی تابوتِ کاهنِ اعظم، از جواهراتِ بسیار ارزشمندی استفاده شده بود. از فیروزه‌ی درخشان گرفته تا عقیق، لاجورد، جاسپر، کوارتز و حتی شیشه‌های رنگیِ بسیار ظریف. سیستمِ نورپردازیِ مقبره طوری طراحی شده بود که وقتی نور از شکاف‌های مشخصی وارد می‌شد، به جواهرات برخورد می‌کرد و تمامِ فضا رو به رنگ‌هایِ زنده و درخشان در می‌آورد. این کار باعث می‌شد فضای مقبره برخلافِ انتظار، حسِ شادی رو منتقل کنه. با توجه به کتیبه‌هایی که پیدا کردیم، مشخصه که کاهن می‌خواسته با این کار، به دنیا نشون بده که آن‌ها خانواده‌ای شاد و مرفه بودن.
دوباره سکوت شد. آقای استاین، مدیرِ مسئول، با وقار از پشت میز بلند شد و گفت:
- عزیزان، چون زمانِ بسیار محدودی داریم، ما نسخه‌ی مکتوبِ صحبت‌های آقایون رو آماده کردیم. می‌تونید با ارائه کارت خبرنگاری، اون‌ها رو از پذیرشِ موزه تحویل بگیرید. با تشکر از همگی، اکنون می‌توانید برای مشاهده‌ی مومیایی‌ها به بخش مربوطه تشریف ببرین.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
48
27
مدال‌ها
2
خبرنگارها، با اینکه از کوتاه شدنِ بحثِ ناراضی بودن، اما به سمتِ بخشِ مصر باستان راهی شدن. در همین لحظه، آقای استاین به سمتِ ما اومد و با نگاهی مهربان گفت:
- باز هم ازتون ممنونم که این کار رو انجام دادید.
من و پیتر بلند شدیم. پیتر، با همون روحیه همیشه پرانرژی‌اش، لبخندی زد و گفت:
- ما از شما ممنونیم که حرف‌های ما رو بدونِ ذره‌ای شک، باور کردین و تمامِ امکانات رو برای این کشفِ بزرگ فراهم کردین.
آقای استاین لبخند زد و گفت:
- این تنها کاری بود که می‌تونستم قبل از بازنشستگیم انجام بدم. امروز روزِ آخرِ حضورِ من در کنار شماست و واقعاً خوشحالم که تونستم این کشفِ بزرگ رو با شما به اشتراک بگذارم.
من و پیتر با تعجب و گیجی نگاهش کردیم. اون که متوجهِ شوکه‌شدنِ ما شده بود، با خنده گفت:
- اصلاً نگران نباشین! هر روز من رو اینجا می‌بینید، اونقدر که از دیدنم خسته بشین.
هر سه نفرمون با هم خندیدیم. اما همون لحظه، صدایِ آشنایِ مادرم مثل یه زنگِ بیدارباش، من رو از اون فضا بیرون کشید:
- مرلین.
با کمی عذرخواهی از اون دو نفر، به سمتِ مادرم رفتم. اون با لبخندی که انگار از سرِ رضایت بود، گفت:
- عالی بود عزیزم! واقعاً لذت بردم. ولی… خب، بدجنسی‌هایِ پیتر واقعاً باحال بود.
با بهت نگاهش کردم. یعنی چی؟ باحال؟
با ناباوری پرسیدم:
-باحال بود؟
- آره، واقعاً باحال بود.
یهو یادم اومد که توی این همه هیاهو، بابا رو ندیدم. پرسیدم:
- مامان، بابا کجاست؟ ندیدمش.
مادرم توضیح داد که به پدرم زنگ زده بودند و دوستِ قدیمیش که مدت‌ها بود در آلمان زندگی می‌کرد، حالا برگشته. پدرم هم رفته‌بود دنبالش تا اون رو بیاره. مادرم ادامه داد:
- حالا بیا بریم؛ اول باید ببینیم این مومیایی‌ها چه شکلی هستن، که تو رو ۶ ماه توی مصر نگه داشتن.
همراه مادرم به بخش مومیایی‌ها رفتیم. بعد از اینکه با دقت نگاهشون کردیم، با اجازه از آقای استاین، از موزه خارج شدیم تا به سمتِ خونه حرکت کنیم. درست وقتی که داشتیم راه می‌افتادیم، گوشیِ مامان زنگ خورد، جواب داد:
- سلام عزیزم… (مکث برای شنیدن) … آره، داریم می‌ریم خونه. (مکث) … خب، به مادیس بگو بیاد خونه‌ی ما، حالا یک بار هم که شده کنارمون باشه، آسمون که به زمین نمی‌آد! (مکث) … باشه، ما می‌آیم اونجا. می‌دونم، شما که دست به سیاه و سفید نمی‌زنید! (مکث) … چی می‌گه اون دوستِ پرروت؟ (مکث) … باشه، باید وسایلم رو بگیرم و بعد بیام. فعلاً خداحافظ.
گوشی رو که قطع کرد، نگاهی به من انداخت و گفت:
- مرلین، جلوی فروشگاه نگهدار.
با تعجب پرسیدم:
- برای چی؟
- مگه گوش نمی‌دادی بابات چی می‌گفت؟
- نه مادر، تمامِ حواسم به رانندگی و مسیر بود.
-وایسا، حالا بهت میگم.
جلوی یک فروشگاه بزرگ ایستادیم. با هم وارد شدیم و من چرخِ خرید رو گرفتم. مامان با دقت، از روغن و شیر گرفته تا گوشت گوسفند، هویج، گوجه گیلاسی، سس کچاپ و کلی چیز دیگه رو توی چرخ گذاشت. وقتی داشتیم حساب می‌کردیم، مامان خواست کارت بده، اما من سریع کارت خودم رو کشیدم و گفتم:
- با این حساب کنید.
بعد از اینکه خریدها رو گرفتیم، سوار ماشین شدیم و به سمتِ خونه راه افتادیم. در مسیر، مامان گفت:
- مرلین، یادت هست یه خونه‌ی قدیمی، آخرِ همین خیابونمون بود؟ همونی که همیشه می‌گفتی مثل خونه‌ی ارواحه؟
- آره، یادمه.
- اون خونه مالِ دوستِ باباته؛ البته اگه بخوام دقیق‌تر بگم، ارث و میراثِ اجدادشیه.
با خوشحالی پرسیدم:
- جدی؟
- آره! از وقتی تو رفتی مصر، اون هم زنگ زد که می‌خواد بیاد انگلیس. برای همین بابات با یه معمار صحبت کرد و اون خونه رو کاملاً بازسازی کرده. الان دیگه خیلی عالی و باکلاس شده. چون مادیس (دوستِ بابات) برگشته، ما هم الان باید بریم اونجا.
در حالی که داشتیم به سمت اون خونه حرکت می‌کردیم، یه سنگینیِ خاصی توی دلم بود. همون خونه‌ای که می‌دونستم مالِ یکی از دوست‌های قدیمیِ پدرمه. راستش رو بخواید، من قبلاً هم چند بار از روی کنجکاوی و اون حسِ پسرونه‌ای که می‌خواد بدونه پشتِ درهای بسته چه خبره، سعی کرده بودم یواشکی سرک بکشم؛ اما همیشه سرایدارِ ملک، مثل یه سایه، درست وقتی که می‌خواستم مچِ خودم رو بگیرم، می‌پرید وسط و با نگاه‌های غضب‌آلودش مانعم می‌شد.
حتی پشتِ اون ساختمون هم یه قبرستون‌ قدیمی بود. با اینکه خیلی سال ازشون می‌گذشت، اما به طرزِ عجیبی سالم به نظر می‌رسیدن؛ انگار زمان روی اونا اثر نکرده‌بود. اما یه چیزی بود که من رو می‌ترسوند… هر بار که می‌خواستم دستم رو به سنگِ سردِ اون قبرها بزنم، انگار یه نیروی نامرئی یا شاید هم همون سرایدارِ سخت‌گیر، جلوی قدم‌هام رو می‌گرفت. انگار اونجا یه مرزی بود که نباید ازش رد می‌شدم.
اما وقتی به خودِ خونه رسیدیم، تمامِ اون فکر و خیال‌ها پرید. واقعاً جا خوردم! انگار یه جادوگر تمامِ ساختمون رو لمس کرده‌بود. دیوارها با یه رنگِ سفیدِ خیره‌کننده بازسازی شده‌بودن که چشم رو می‌گرفت، و اون پنجره‌های قرمزِ دل‌ربا، مثلِ نگین‌هایی روی بدنِ خونه می‌درخشیدن. سقفِ سیاه و سنگینش هم تضادِ عجیبی با سفیدیِ دیوارها داشت و باعث می‌شد چشمم از اون شکوهِ رنگ‌ها برنگرده. یه گوشه از ساختمون هم یه برجِ بلند و باابهت داشت که با اون معماریِ خاصش، برام خیلی جذاب و مرموز بود. حتی باغچه هم عوض شده بود؛ اون درخت‌های بزرگ و قدیمی رو برداشته بودن و به جاش درختچه‌های ظریف و آروم رو کاشته‌بودن که بینشون، گل‌های رزِ سرخِ درخشان، مثلِ قطره‌های خون توی برف، خودنمایی می‌کردن. فضا، اونقدر آرامش‌بخش بود که اصلاً باورم نمی‌شد این همون خونه‌ی قدیمی باشه.
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
48
27
مدال‌ها
2
جلوی باغ، یه درِ فرفورژه قدیمی قرار داشت که حالا با یه درِ فلزیِ سفید و طرح‌های رزِ طلایی تزئین شده‌بود. ماشین رو پارک کردم و با مامان و خریدها، با کلی هیجان وارد شدیم، اما هیجانِ من، خیلی زود به یه شوکِ بزرگ تبدیل شد.
به محض اینکه وارد شدیم، پدرم اومد جلو و گفت:
- سلام، خوب شد اومدین.
مامان که از شدتِ خستگی، چشماش داشت سنگین می‌شد، با یه لحنِ کنایه‌آمیز گفت:
- سلام کو اون دوستِ پرروت که همش دستور میده، ولی خودش حتی نمیاد پیشوازِ مهموناش.
همون لحظه، یه نفر از کنار پدرم گذشت و درست جلوی مادرم ایستاد. من همون لحظه خشکم زد. انگار زمان متوقف شد. اون مرد… من از کجا می‌شناختمش؟ اون چشم‌های عسلیِ نافذ، اون موهای خاکستری که با وقار روی سرش نشسته بود، اون قد و قامتِ بلند و استوار… خدایا! این همون مردی بود که من توی اون اتاقِ خوابِم دیده‌بودم چطور ممکنه؟ چطور ممکنه اون آدم، حالا اینجا، جلوی چشمِ من ایستاده‌باشه؟
مرد با یه آرامشِ عجیبی، رو به مامان گفت:
- سلام رزآلین. ببخشید که این‌طوری شد، واقعاً دلم برای دست‌پختِ تو تنگ شده بود، برای همین یه کم زیاده‌روی کردم و دستور دادم که همه چیز آماده‌باشه.
مامان که انگار هنوز توی شوکِ حرف‌های پیتر بود، خریدها رو داد دستش و با یه لبخندِ خسته گفت:
- باشه، بخشیدمت. حالا بگو ببینم، آشپزخونه کجاست مادیس؟
مادیس (همون مرد مرموز) با یه حرکتِ مقتدرانه، به سمت چپ راه افتاد. ما هم دنبالش رفتیم و وارد آشپزخونه شدیم. فضای آشپزخونه هم مثلِ خودِ خونه، خیلی باکلاس و خاص بود؛ کاغذ دیواری‌های کرم، کابینت‌های ترکیبیِ قرمز و کرم، و وسایلِ برقیِ طوسی که یه هارمونیِ بی‌نقص ایجاد کرده‌بودن. مادیس وسایل رو روی جزیره می‌شد وسطِ آشپزخونه گذاشت و بعد، با نگاهی که انگار داشت مستقیماً توی روحِ من نفوذ می‌کرد، رو به من کرد و گفت:
- معرفی نکردی، رزآلین؟
مامان که متوجهِ نگاهِ خیره‌ی اون شده‎بود، دستش رو آروم روی بازوی من گذاشت و با یه لحنِ معنا‌دار گفت:
- حتماً می‌شناسیش… فقط خوب دقت کن.
مادیس مکث کرد. اون نگاهِ دقیق و جستجوگر رو از بالا تا پایینِ من رد کرد. انگار داشت قطعاتِ پازل رو توی ذهنش کنار هم می‌چید. بعد، با صدایی که لرزشِ خفیفی داشت، گفت:
- مرلین… وای، باورم نمیشه! چقدر بزرگ شدی، واقعاً دیگه مرد شدی.
با یه تعجبِ بزرگ، جلو اومد و دست داد. لبخندش گرم بود، اما برای من، انگار یه تله بود.
- سلام، من مادیس هرمس هستم. می‌تونی راحت مادیس صدام کنی.
من هم، در حالی که سعی می‌کردم ضربانِ قلبم رو کنترل کنم، لبخندی زدم و گفتم:
- منم مرلین.
مادیس با خوش‌رویی خریدها رو از دستم گرفت و گفت:
- خوش اومدی! حالا بیایید بریم بشینیم، بعداً یه فکری برای شام می‌کنیم.
مامان که داشت دست‌هاش رو می‌شست، از پشتِ سر گفت:
- شما اول یه دیگ به من بده، بعد برو با مرلین و جان بشین.
مادیس به سمتِ کابینت‌ها رفت و گفت:
-هر چی بخوای توی کابینت هست، پس ما می‌ریم.
اون دستِ من رو گرفت و از آشپزخونه بیرون برد. وقتی وارد سالن شدیم، با اون کاغذدیواری‌های طلایی، مبلمانِ چوبی با روکشِ زرشکی و اون پرده‌های سفیدِ لطیف، واقعاً احساس می‌کردم توی یه قصرِ رویایی هستم. اما با خودم فکر می‌کردم:
«این زیبایی‌ها… واقعاً بخشی از حقیقتِ هستن، یا فقط پوششی برای یه رازِ بزرگتر؟»
وقتی دستش رو دورِ بازوم انداخت و من رو به سمتِ سالن راهنمایی کرد، یه چیزی توی وجودم تکون خورد. گرمایِ دستش… یه چیزی فراتر از یه گرمایِ معمولی بود. یه گرمایِ آشنا، انگار که این حس رو از سال‌های خیلی دور، از تهِ حافظه‌یِ سِلولیم بیرون می‌کشید. رفتارش چنان لبریز از صمیمیت بود که تمامِ دیوارهایِ دفاعیِ که دورِ خودم دور کرده‌بودم، یکی پس از دیگری فرو ریختن. انگار نه انگار که تازه باهاش روبرو شده‌بودم؛ یه حسی بهم می‌گفت من تمامِ عمرم رو کنار این آدم زندگی کردم. توی تک‌تکِ حرکاتش یه ظرافتی بود که نشان از اصالت و ریشه‌دار بودنِ شخصیتش داشت؛ حتی توی اون استایلِ خاص و بدنی که با تمرین و انضباط، هیکلی روی فرم و آماده رو برای خودش حفظ کرده‌بود.
 

alizohrevand

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
1
0
مدال‌ها
2
صدای دویدن، سکوت ترسناک جنگل رو می‌شکست، در نور ماه شبح چهارنفر دیده می‌شد که بی‌توقف به‌سمتمکان نامعلومی می‌رفتن، تا اینکه کنار درخت قدیمی که خشک شده‌بود ایستادند، نفر آخر که مردی قدبلند و قوی‌هیکل بود، جلو اومد و دستش رو رو به درخت گرفت و گفت:
- آلتویتی ورودا!
دروازه‌ای دایره‌ای‌شکل باز شد که رنگ‌های آبی و بنفش در آن در حال چرخیدن بودن، رو به آن سه‌نفر کرد و با صدایی بم گفت:
- زودتر برید باید این جواهر رو در جای امنی نگه دارین.
هر سه‌نفر با تکون دادن سر وارد دروازه شدن و دروازه بسته شد، مرد تبری حاضر کرد و درخت رو قطع کرد، درخت مثل خاکستر در هوا پخش شد، مرد تعظیمی کرد و گفت:
- ببخش ولی برای نجات سرزمینم مجبور بودم.
و عقب‌گرد و با شتاب به سمت نامعلومی رفت.
***​
«(مرلین)»
با دادو‌بیدادِ مامان از خواب پریدم. همون‌طور که گیج‌ومنگ داشتم سرم رو می‌خاروندم، یهو یادم افتاد امروز چه روزیه! یهو یه حالی شدم یه جورایی هیجان‌زده شدم و بی‌خود و بی‌جهت لبخند زدم؛ از اون لبخندهای کج‌ومعوج که وقتی آدم خیلی خوشحاله، خودبه‌خود رو لبش می‌شینه.
هنوز پاهام رو از زیر پتو درنیاورده‌بودم که دوباره صدای مامان از پشت در اومد:
- مرلین! زود باش تختت رو مرتب کن، شلخته.
با تعجب زل زدم به در و زیر لب گفتم:
- آخه از کجا می‌فهمه؟! واقعاً انگار یه دوربین‌مخفی تو اتاقم گذاشته.
با بی‌حالی شروع کردم به مرتب کردن ملافه‌ها که انگار دقیقاً همون لحظه صداش روشنیدم که گفت:
- آفرین.
واقعاً بعید نیست مامان یه سیستمِ نظارتیِ خاص داشته باشه. اگه دوربین هم نذاشته باشه، حتماً یه جوری من رو زیر نظر داره که انگار همه‌چیز رو می‌دونه. آدم واقعاً شک می‌کنه!
سریع رفتم دست‌وصورتم رو با آب سرد شستم تا خواب از سرم بپره و یکم سرحال بشم .از اتاق بیرون زدم و از پله‌ها پایین رفتم، وقتی به آشپزخونه رسیدم، دیدم مامان و بابا هردو پشت میز نشستن. با انرژیِ گفتم:
- صبح بخیر.
در کمال تعجب، هردوتاشون دقیقاً همزمان و با یه ریتمِ عجیب، مثل اینکه از قبل با هم قرار گذاشته باشن، جواب دادن:
- صبح بخیر پسرم.
یه نیشخندی زدم وپشت میز نشستم. مامان هم همون‌طور که داشت بشقابِ پنکیک‌های داغ رو جلوی من می‌ذاشت، با همون مهربونیِ همیشگیش گفت:
- بخور پسرم، زود باش.
نشستم سر صبحونه‌م یهو یه حسی بهم گفت که انگار مامان و بابا همه‌ش دارن نگاهم می‌کنن. با تعجب سرم رو که بلند کردم، دیدم هردوتاشون مشغول کار خودشون هستن؛ پس اون حسِ عجیبِ من از کجا می‌اومد؟
خلاصه، صبحونه‌م که تموم شد، از سرِ میز بلند شدم و بهشون گفتم:
- یادتون نره، من ساعت نه منتظرتونم.
همین‌طور که داشتم می‌رفتم، بابا با یه حالتِ مخصوصی زیر دستم زد و گفت:
- برو بابا! ساعت نه اونجاییم، تو هم بی‌خیالِ این استرس‌ها باش و فقط از مصر برامون تعریف کن.
زیر لب با خودش غر زد:
- واقعاً که… چقدر پسرِ پرروئه!
مامان هم فقط لبخندی زد وبا چشم‌هاش بهم علامت داد که به اتاق برم.
سریع خودم رو به اتاق رسوندم و از توی کمد، اون کت‌وشلوار مشکیِ همیشگی رو درآوردم. پیراهن مشکی با اون خط‌های طلاییِ محو و کروات مشکی رو هم پوشیدم. وقتی کاملاً آماده شدم، رفتم جلوی آینه تا با برس، موهام رو مرتب کنم.
همین‌طور که داشتم جلوی آینه موهام رو درست می‌کردم، یه‌لحظه چشمم رو بستم و وقتی باز کردم، یه‌نفر رو پشت سرم دیدم! یه مرد که یه شنلِ سیاه و بزرگ پوشیده‌بود و کلاهِ شنلش تا روی بینیش روگرفته‌بود. یهو دستش رو بالا برد و کلاه رو کنار زد؛ اونجا بود که تونستم چشم‌های طلاییِ درخشانی که داشت رو ببینم. موهای خاکستریش هم جوری بود که انگار توی باد تکون می‌خوردند، یه لبخندِ خیلی عجیب زد و تا دوباره پلک زدم، غیب شد.
نفسم بند اومده‌بود، اونقدر از دیدنش جا خوردم که اصلاً یادم رفت چطوری باید نفس بکشم. با ترس برگشتم عقب، اما اتاق کاملاً خالی بود. با خودم گفتم:
- خدایا، اون دیگه کی بود؟ توی اتاقِ من چیکار می‌کرد؟
کلی سؤال توی سرم می‌چرخید، اما وقتی به ساعتم نگاه کردم، همه‌چیز یادم رفت. سریع ساعت و گوشی و کلید و کیفم رو برداشتم واز اتاق بیرون زدم. از پدر و مادرم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و به‌سمت موزه‌ی لندن راه افتادم.
آفرین خوب نوشتی. به نظرم پدر زیر لب پرو بگوید و دورو باشد خوب نیست. آن را نزاری بهتر می شد
 
بالا پایین