جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

فایل شده [من و عقل کل ] اثر«(ماهبانو کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته کتاب توسط ماهبانو با نام [من و عقل کل ] اثر«(ماهبانو کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 828 بازدید, 22 پاسخ و 12 بار واکنش داشته است
نام دسته کتاب
نام موضوع [من و عقل کل ] اثر«(ماهبانو کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع ماهبانو
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ماهبانو
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
مقدمه:
آدم‌ها با خودشان حرف می‌زنند.
گاهی در آینه، گاهی در سرشان و گاهی بلند بلند.

Negar_۲۰۲۳۰۷۲۹_۱۳۳۵۲۲.png
کپیست: @الهه ماه :)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
من و عقل کل:
من: - امروز شیرین شده‌ام.
عقل کل: -- حالا چرا شیرین؟
من: - امروز به قدر کفایت عطر شیرین زیر شامه‌ام زده ام.
عقل کل: -- چرا؟
من: - خودت گفتی... گفتی سخنانم حلاوت ندارند.
عقل کل: -- خب، پس بوی سخنانت شیرین شده و نه اصل آن‌ها.
من: - چه فرقی دارد؟
عقل کل: -- بینی و زبان با هم فرق ندارند؟
من: - دارند... اما به هم بی‌ربط هم نیستند.
عقل کل: -- نیستند... بنی آدم اعضای یکدیگرند که...
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
من و عقل کل:
- حال چه!
-- هیچ!
- یعنی چه که هیچ.
-- این رفتن‌ها و این آمدن‌ها همه هیچ شد.
- گفته بودی نپرسم چرا، اما چرا واقعاً؟
-- یادت نیست؟
- چیزی گفته بودی، اما خاطرم نیست.
-- گفته بودم، بله، اما گوشت شنوا نبود.
- بس کن! همیشه توبیخ، همیشه نصیحت.
-- من فقط حرف درست را می‌گویم.
- خسته شدم.
-- خب، راست است، شنیدن حرف حق همیشه تلخ است و گاهی خسته‌کننده.
- فهمیدم، تو همیشه حرفت درست است. اشتباه در تو قاموسی ندارد.
-- همه گاهی اشتباه می‌کنند اما ...
- آری... آری... مهم تجربه‌ها و اندوختن آن هاست. می‌دانم.
--همیشه می‌دانی. اما...
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
من و سایه‌ام:
- عجب تلخ است.
-- از قدیم هم گفته‌اند، قهوه و تلخی‌اش
- پوف، آن زبان مادرشوهر است که از قدیم گفته‌اند، نه قهوه!
- خیر، آن لیمو شیرین است که با زبان مادر شوهر مقایسه می‌شود که زود به تلخی در می‌آید. وگرنه قهوه که از ابتدا هم تلخ است.
-- خب، هر دو تلخ اند.
- آری، فنجان دیگری؟
-- آری، به همین تلخی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
من و عشق:
- نگاه کن باران می‌آید.
-- می‌بینم.
- باران بهتر است.
-- از چه؟ از آفتاب یا روشنایی؟
- خدای من! مگر فرق دارد!
-- خب، آفتاب می‌تابد، گاهی گرم می‌کند و گاهی می‌سوزاند. ولی روشنایی نه.
- روشنایی هم گاهی چشم را می‌زند.
-- اما نمی‌سوزاند.
- نگاه کن، هم باران می‌آید و هم روشنایی هست.
-- آری هر دو هستند.
- و خوب هستند.
-- آری، اگر چنین نرم و روشن باشد، خوب است.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
- عقل کل جان همسایه‌مان را دیده‌ای!
-- کدام؟
- همان که همیشه می‌خندد.
-- که کلاه لبه‌دار بر سر می‌گذارد؟
- کدام کلاه؟
-- همان که رنگ حصیر است اما حصیر نیست؟
- کدام کلاه حصیری؟ من دارم از همسایه‌مان سخن می‌گویم.
-- آری، مگر همان را نمی‌گویی که همیشه آرام می‌خندد.
-آری، من که از اول گفتم، همان را می‌گویم.
-- خب؟
- دیشب با همان خنده آرام مرد!
-- ...
- آه.
-- کلاهش در حیاط افتاده بود.
 
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
من و عقل کل:
- چه می‌شود که آدم‌ها بی‌تفاوت می‌شوند.
-- وقتی چیزی مهم نباشد برای کسی هم اهمیت ندارد.
- منظورت این‌ است که اگر چیزی اهمیتش را از دست بدهد نسبت به ان بی تفاوت خواهیم شد.
- آری، این البته، گفته باشم، یک نظر شخصی تست و اهمیت‌ها و تفاوت‌ها برای آدم‌ها مختلفند.
- می‌دانم، مثلا من به او که نگاه می‌کنم، ضربان قلبم بالا می‌رود. ولی تو مرتب مرا از نگاه کردن به او نهی میکنی، به همین‌خاطر حرف‌هایت برایم بی‌اهمیت شده‌اند.
-- ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
- حالا دیگر آماده شده ام.
-- می‌بینم، اما کفشت را هنوز نپوشیده‌ای.
- یعنی واقعاً بروم.
-- ...
- می‌دانم باید رفت.
-- این روز هم می‌گذرد. و آن‌وقت...
- بعدش دیگر چه اهمیت دارد.
-- هنوز هم زنده‌ای.
- بدون او! نه... فقط ادای زنده‌ها را در می‌آورم.
-- باید بروی.
- می‌دانم. اما حس می‌کنم پاهایم توانش را ندارد.
-- باید رفت!
- آری خواهم رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
- می‌دانی این روزها همه چیز تغییر کرده است.
- حتی آدم‌ها.
- آدم‌ها بیشتر.
- قلب‌های آدم‌ها رنگ عوض کرده است.
- شاید هم بعضی فکر می‌کنند که خون‌شان رنگین‌تر است.
- از که رنگین‌تر؟
- از همه من، تو، او. از همه.
- هر چقدر هم رنگین‌تر باشد، آخرش سرخ است دیگر.
- سرخ است، سیاه که نیست! بالاتر از سیاهی رنگی نیست.
- غرور است که آدم‌ها را بی‌تفاوت و سرد می‌کند، نه رنگ سرخ و سیاه.
- شاید غرور سیاه باشد.
- اگر این‌طور باشد، بیراه نگفته‌ای.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
من و عقل کل:
- امروز کلی کار دارم.
- حواست باشد باز هم خرابکاری نکنی.
- باز هم! من کی خرابکاری کرده‌ام؟
- هر وقت که کلی کار داشتی!
- همیشه کارت همین است.
- چی!
- همین که قبل شروع کاری من را زیر سوال ببری.
- من فقط تو را از خرابکاری احتمالی آگاه می‌کنم.
- واقعاً؟ اما من فکر می‌کنم تو منتظری که من کاری را درست انجام ندهم.
- خب انجام نمی‌دهی.
- می‌دانی هر کَس عقل کلی مثل تو داشته باشد، در این دنیا دیگر احتیاجی به هیچ دشمن دیگر ‌ ندارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین