جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

فایل شده [من و عقل کل ] اثر«(ماهبانو کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته کتاب توسط ماهبانو با نام [من و عقل کل ] اثر«(ماهبانو کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 831 بازدید, 22 پاسخ و 12 بار واکنش داشته است
نام دسته کتاب
نام موضوع [من و عقل کل ] اثر«(ماهبانو کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع ماهبانو
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ماهبانو
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
- امروز سر گیجه دارم.
- امروز بهانه‌گیر شده‌ای.
- من!... چرا؟
- یادت نیست، قرار بود از امروز فراموشش کنم اما.
- اما سرگیجه دارم. فکر می‌کنی بهانه می‌آورم.
- اوم... تقریباً.
- واقعاً که عقل کل کودنی هستی.
- تو هم یک مَنِ تنبل هستی.
- چه ربطی به تنبلی دارد آخر؟
- این‌که در تخت پهلو به پهلو شوی تنبلی نیست!
- س ر گی جه دا ر م.
- نداری. بهانه می‌آوری که یک روز بیشتر در رویای او که هیچ‌وقت واقعی نبوده غرق شوی.
- نه... . اما به راستی در رویای با او بودن شیرین است.
- مَن! باور کن همه‌اش تخیلات تو بوده.
- آری بوده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
- حواست باشد اول صبر کنی تا کمی هوا بخورد بعد.
- حواسم هست. اگر امروز هم گذشت و نیامد.
- کمی فشارش بده.
- امروز هیچ، اگر فردا و روز بعدش و روزهای بعدش نیامد چه؟
- امتحانش کن.
- اگر هیچ‌وقت نیامد چه؟
- گوشه‌اش کمی باز است.
- جای دوخت است. اگر نیامد.
- دستت را از زیر سوزن بردار الان...
- حواسم هست. آن‌وقت از فکرش بیرون می‌آیم.
- دیر نیست؟
- چسب ریخته‌ام، کوک هم زده‌ام. این جا کلیدی خیلی هم زود آماده شد.
- فراموش کردن او را می‌گویم.
- ها... یعنی اگر امشب و فردا شب و روز و شب بعدش نیامد، فراموشش کنم.
- می‌توانی؟
- شاید. از این ستون به اون ستون فرجه!
- می‌خواهی به جای فراموشی کار دیگه‌ای کن.
- هوم؟
- بهش فکر کن، باهاش حرف بزن، داد بزن، گلایه کن و بعدش یه عبور ممنوع بزرگ بزار روش و رهاش کن. رهای رها.
- اوممم، می‌تونم؟
- ...
- عقل کل، تو میگی باید بتونم؟
- ب ا ی د بتونی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
- چه‌قدر ساکت شده‌ای!
- دیگر این‌روزها را اولش نمی‌گویی؟
- چه فایده که بگویم. مدت‌هاست ساکت شده‌ای و مخ مرا نمی‌خوری.
- خب... چه بهتر برای تو.
- آخر دلم برای غرهایت تنگ شده.
- آخر غرهایم تکراری شده‌اند. حوصله‌شان را ندارم.
- چه می‌خواهی؟
- نمی‌دانی؟... می‌دانی.
- ...
- حالا... با هم سکوت می‌کنیم. من می‌خواهم و نمی‌توانم و تو می‌توانی و نمی‌خواهی! عجب دنیای وارونه‌ای.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
من و خودم:
- سخت است گاهی.
-- چه سخت است؟
- این‌که هم خودت باشی و هم خودت نباشی؛
- همیشه آخرش خودت و خودت هستی.
-- اوم؛ همیشه آخرش خودت و خودت می‌مانی.
 
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
من و ؟
- صدای هیاهوی بچه‌ها زیباست.
- گاهی.
- همیشه.
- وقتی صدای آن‌ها می‌آید نمی‌توانی بخوابی.
- وقتی که از پنجرهٔ نیمه باز صدای‌شان می‌آید، وقتی صدای هوار گ...ل بالا می‌رود، وقتی صدای جیغ شادی‌شان گوش کوچه رو کر می‌کند، هم زیباست؛ حتی اگر خوابم نبرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
- می‌شنوی!
- آری.
- دلم به درد می‌آید و قلبم می‌لرزد.
- می‌توانی تصور غربتش را کنی؟
- تصور شاید ولی تحمل هرگز.
- نگاه کن...چه می‌بینی؟
- دختر بچه‌ای را می‌بینم که رد اشک بر چهره‌اش خشک شده و دیگر نای گریستن هم ندارد، فقط هر از گاهی نفسش را مثل سکسکه بالا می‌کشد. گویا نفس برایش زیادی شده.
- نگاه دخترک را چه؟ آن را هم دیدی!
- حسرت چشمانش را می‌گویی یا تشت پر از خون را!
 
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
- بالاخره گفتی!
- بالاخره.
- آرام باش
- لااقل گفتم، شاید دیگر اویی نباشم که او می‌خواهد ولی زنگار قلب گرفته زدوده شد.
- اما... سبک‌نشدی!
- هه... بهتر می‌دانی که ...
- قلبت اما...
- سبک‌تر شده؛ آری. لااقل کوله بار ناگفته‌ها را با خود جا‌به‌جا نمی‌کنم.
- اما من در حال انفجارم.
- می‌دانم، ولی سعی کن کمتر تحلیل کنی، کمتر قاعده بچینی. این زندگی فقط کمی قاعده برمی‌دارد. بقیه‌اش را چیزهایی مثل گذشت، مهر، عاطفه پر می‌کند.
- اگر آن روزها...
- تمام شد آن روزها... دیگر نگو، اگر نگو، آن روزها فرصت سوخته‌اند و من و تو باید این روزها را زندگی کنیم.
- پس بیا تا این روزها را بهتر زندگی کنیم.
- امیدوارم بتوانیم.
 
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
- بالاخره گفتی!
- بالاخره.
- آرام باش
- لااقل گفتم، شاید دیگر آنی نباشم که او می‌خواهد ولی زنگار قلبم زدوده شد.
- اما... سبک‌نشدی!
- هه... بهتر می‌دانی که ...
- قلبت اما...
- سبک‌تر شده؛ آری. لااقل کوله بار ناگفته‌ها را با خود جا‌به‌جا نمی‌کنم.
- اما من در حال انفجارم.
- می‌دانم، ولی سعی کن کمتر تحلیل کنی، کمتر قاعده بچینی. این زندگی فقط کمی قاعده برمی‌دارد. بقیه‌اش را چیزهایی مثل گذشت، مهر، عاطفه پر می‌کند.
- اگر آن روزها...
- تمام شد آن روزها... دیگر نگو، اگر نگو، آن روزها فرصت سوخته‌اند و من و تو باید این روزها را زندگی کنیم.
- پس بیا تا این روزها را بهتر زندگی کنیم.
- امیدوارم بتوانیم.
 
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
- باید رفت.
- گفته بودم.
- ساک‌ها را باید جمع کرد.
- و چمدان آبیت را.
- و هر آن‌چه در اتاقک کوچک پشتی است را.
- شعر می‌گویی! آن‌ها را باید سوزاند.
- مگر می‌شود!
- می‌شود، ولی تو شاید نتوانی!
- آخر...
- تو چند لحظه‌ای چشم‌هایت را ببند و منتظر باش.
- تمامش می‌کنی؟
- آن‌چه را تو شروع کردی؟ آری.
- آخر دلم!
- وای به حال تو و دلت.
- آری، وای به حال‌مان وقتی تو فرمانده هستی!
 
موضوع نویسنده

ماهبانو

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر ممتاز
Nov
1,706
2,142
مدال‌ها
4
- عقل کل جان؟
- جانم!
- دلهره دارم.
- می‌دانم.
- سرم شده مثل یک خیک روغن، همان‌قدر بزرگ و همان‌قدر سنگین.
- چاره‌ای نیست.
- می‌دانم... اما طاقت ندارم.
- صبر کن.
- صبر... همه می‌دانند چاره‌ای جز صبر نیست.
- پس صبر کن.
- اگر...
- من جان؟
- جانم!
- صبر کن و کمی توکل، آخرش درست می‌شود.
- اوم به مو می‌رسد ولی... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین