جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مُبرِم] اثر «سپیده.ن کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سپید با نام [مُبرِم] اثر «سپیده.ن کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 305 بازدید, 12 پاسخ و 12 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مُبرِم] اثر «سپیده.ن کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع سپید
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سپید
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
به نام هستی‌بخش
نام رمان: مُبرِم
نویسنده: سپیده.ن
ژانر: معمایی، عاشقانه، جنایی
عضو گپ نظارت (8) S.O.W
خلاصه: فکر نمی‌کردم یه عکس، اینجوری بتونه همه‌چیز رو ازم بگیره.
نه صدایی بود و نه نشونه‌ای... فقط، همون لحظه که دیدمش، فهمیدم دیگه راه برگشتی در کار نیست. از اون روز، یه چیزی توی من مرد و حالا دارم یه جواب می‌گردم؛ که شاید بهتر بود هیچ‌وقت پیداش نکنم.
مقدمه:
یک عمر او را در خیالاتم، بهتر از هرکس دیگری می‌دانستم، هرکسی که در زندگی‌ام بود. یقین می‌دانستم که اگر بود، ناجی‌ام در برابر هر ظلمی بود که در این بیست و چند سال بر من شده‌بود؛ اما اشتباه می‌کردم، همه‌چیز تغییر کرد و چرخید و رویا و خیال بیچاره‌ام، بین باقی رویاها، بازنده شد.


 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

;FOROUGH

سطح
5
 
𔓘مدیر ارشد فرهنگ و هنر 𔓘
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
شاعر انجمن
Apr
10,327
16,902
مدال‌ها
7
1000025740.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.

«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
- میناخانم، اومدی؟
چادر گل‌گلی‌اش را به دندان گرفت و با یک‌ دست، سفت آن را روی سر خود نگه داشته‌بود. لباس‌ها را درون بقچه‌ای بسته و زیر بغلش زده‌‌‌بود.
- شیرین‌خانم پشت سرتم. تو زودتر برو داخل.
برگشت و به طرف حمام رفت. داخل سالن اصلی که شد، بخاری تشکیل‌شده از آب داغ در حجره‌های حمام، در فضا پخش بود. بوی شامپو و تاید نیز با بخار هوا مخلوط شده‌بود. چادر را از سرش برداشت و آن را تا کرد و روی سکو گذاشت. لباس‌هایش را نیز از تن در آورد و در داخل حجره‌‌ای، مشغول شستن آن‌ها در تشت بود. کمی دیگر صبوری می‌کردند لوله‌های آب حمام خانه‌شان درست می‌شد و دیگر احتیاج نبود تا به حمام عمومی برود. لباس‌هایش را که شست و آن‌ها را چلاند، آبشان را گرفت و در لگن گذاشت تا بعداً آن‌ها را پهن کند. در حجره را بست و دوش را باز کرد و مشغول شست‌وشوی بدن خود شد.
چهره‌ام که آنقدر سفید بود و ریش‌هایم بی‌رویش، که مطمئناً انتخاب درستی بودم برای انجام آن کار. چادر را روی سرم کشیده‌بودم و وارد سالن حمام شدم. صدای دوش در باقی حجره‌ها می‌آمد. بعید می‌دانستم صدا نرود، مگر این‌که بتوانم جلوی دهان آن زن را بگیرم.
مسئول حمام پس کجا بود در آن وقت ظهر؟ مهم نبود حال که در یک قدمی رسیدن به خواسته‌ام هستم. به در ضربه زدم و گویا شیرین، به گمان این‌که میناست و آمده تا پشتش را کیسه بکشد، در را باز کرد. با لگد، به در ضربه زدم و خود را به زور وارد حجره کردم. شیرین جیغ کشید اما ناموفق بود و من جلوی دهان شیرین را محکم گرفتم و او را به دیوار کوباندم. چادر از سرم افتاد و سرم زیر دوش بود و حین این‌که آب بالای سرم درحال بارش بود، با حسرت زیر لب زمزمه‌ کردم:
- من نمی‌خواستم این کار رو کنم. من از اول نمی‌خواستم هیچ‌کاری کنم، من... فقط دوستت داشتم. اگه تو نمی‌رفتی... .
شیرین تقلا کرد، گریه می‌کرد و با دست، می‌خواست از خود دفاع کند اما حتی جانی در برابر منِ استخوانی که فاصله‌ی قدی‌ام با او زیاد بود، نداشت. چاقو را از جیبم در آورم و اولین ضربه‌ی چاقو را به زیر شکمش زدم و شیرین، جیغ خفه‌ای کشید و کم جان شد. حرفم را کامل کردم و گفتم:
- مجبور به کشتن تو نمی‌شدم.
چاقو را از زیر شکمش بیرون کشیدم و سپس، برای این‌که کمتر زجر بکشد، چاقو را در گردنش فرو بردم و دوباره بیرون کشیدم. دستم را از روی دهان شیرین بر داشتم. از دهانش خون بیرون زده و مبهوت و بی‌اینکه پلک بزند، به من خیره شده‌بود. روی دیوار سر خورد و کف زمین افتاد.
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
نوک پنجه‌ام را روی فرش گذاشتم و آهسته قدم برداشتم. دستانم را در هوا چرخاندم و به همراهش، تنه‌ام را لرزاندم و با دیدن عملیات ناموفق، با کلافگی نچی کردم کف پایم را روی زمین گذاشتم. با غرولند گفتم:
- چرا نمیشه، کی می‌خوام این رو یاد بگیرم؟ نیم‌ساعته که دارم دور خودم می‌چرخم و آخرم اون حرکتی که دلم می‌خواد در نمیاد!
روی مبل نشستم و در حالی که از تحرک زیاد به نفس‌نفس افتاده‌بودم، گوشی را تا به دست گرفتم و به محض قطع کردن آهنگ، گوشی در دستم لرزید. با دیدن نامش در صفحه‌ی گوشی، لبخند عریضی زدم و آیکون سبز وصل کردن تماس، و آیکون بلندگو را لمس دادم.
- جونم الی؟
نچی کرد و با کلافگی گفت:
- الی و مرض. اگه روی بلندگو بود کسی می‌شنید چی؟
‌خندیدم و با تأکید، نامش را صدا کردم:
- روی بلندگوعه، ولی کسی نمی‌شنوه. جونم آقا الیاس ؟
- باز کن در رو قندیل بستم!
- همین تذکرات رو چی می‌شد میومدی بالا و می‌دادی؟
از روی مبل بلند شدم و به‌طرف در ورودی که کنارش آیفون بود، رفتم. دکمه را فشار دادم و در ورودی را نیز باز کردم. تماس را قطع کردم و به طرف آشپزخانه دویدم و پفک را از داخل کابینت در آوردم و روی اپن گذاشتم. بازش کردم و روی جزیره‌ی آشپزخانه گذاشتمش و خودم روی صندلی نشستم و مشغول خوردن شدم.
در را تقریباً مایل به سمت آشپزخانه بود باز می‌کند و مستقیم نگاهم می‌کند.

الیاس: تو نمی‌خوای دست از این الی گفتنات برداری؟ یکی به‌جز خودم و خودت بشنوه چی میگه؟
خندیدم، سعی کرد لبخندش را بخورد و تا حدودی هم موفق شد. در را بست و به سمت جزیره آمد و کیف سامسونتش را به پایه‌ی مبل تکیه داد، صندلی پشت جزیره را عقب کشید و روی آن نشست. خودم را نزدیک کردم و بوسه‌ای از گونه‌اش کردم. با انگشتش، موهای روی پیشانی‌ام را کنار زد و گفت:
الیاس‌: چخبر؟ چیکارا کردی؟
شانه بالا دادم و یک عدد پفک در دهانش گذاشتم و سرم را پایین گرفتم و گفتم:
- هیچی، دو‌_سه روزه دارم این حرکت چرخشی رو می‌زنم یادش نمی‌گیرم.
سرم را بالا آوردم و یک تای ابرویم را بالا بردم و ادامه دادم:
- راستی حواسم هستا! یک‌ماهه دارم بهت بهت میگم بیا اون رقصه رو یاد بگیریم که تو عروسی آبرومون نره بگن عروس و داماد رقص بلد نیستن. تو هم که هنوز رضایت ندادی بیای.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
لبخندی زد و دستش را روی یک چشمش گذاشت و گفت:
الیاس: به روی چشم، چند روز صبر کن یه‌کمی کارم هم سبک بشه، شاید چند روز دیگه مرخصی گرفتم. چی شد رفتی واسه لباس عروس؟
یک عدد پفک برداشت و در دهانش گذاشت و منتظر پاسخم ماند. سرم را به معنای تأیید تکان دادم.
- آره با فریماه رفتیم چند تا پاساژ سر زدیم. یه مدل دیدم خوشم اومد. گذاشتم واسه فردا که تو هم بیای ببینم نظرت چیه.
الیاس: کاش عکس می‌گرفتی ازش.
چینی به بینی‌ام انداختم.
- آخ راست میگی، اون موقع به ذهنم نرسید.
الیاس: عیبی نداره حالا. میگم بعد لباس عروس بریم کت و شلوار منم بخریم.
لبخندی زدم و به نشانه‌ی تأیید، سر تکان دادم.
- تالار رو که اوکی کردیم، فکر نمی‌کردم کارا انقدر زود جفت و جور بشه. حتی باورم نمیشه سه‌هفته دیگه تموم میشه همه‌ی این قایمکی دیدنی‌هامون!
خندید و یک پفک دیگر برداشت و در دهانش گذاشت. چشم‌هایش را ریز کرد و با لحنی کنایه‌آمیز گفت:
الیاس: البته همچین قایمکی هم نبوده. مردم تو کوچه خیابون قرار می‌ذاشتن و شما هم تو خونه‌ی خودت. چه خوبه که این مرحله که نامزدت رو برداری بیاری خونه، واست قفل نبوده!
بلند خندیدم حق به جانب گفتم:
- دیگه خانواده‌ی ما اوپن مایندن¹.
الیاس: بله صددرصد. این زنگ‌هایی هم که قبل از اومدنم به خونه‌ت، به تلفنت می‌زنم صرفاً به‌خاطر اینه که به دکمه‌ی آیفون زیاد فشار نیاد و خراب بشه. وگرنه کی از جهانشاه خان می‌ترسه؟
ابروهایم بالا پرید، خنده‌ام را خوردم و گفتم:
- بی‌شعور، بابا جهان من کجاش ترس داره؟
سر تکان داد و گفت:
الیاس: متوجه این دیدارای قایمکی بشه، خودتم مثل... چی ازش می‌ترسی!
الیاس خنده‌ی کم رنگی می‌کند. بالشتکی که روی جزیره، همیشه کنار دستم بود تا آرنجم را رویش بگذارم، برداشتم و به دفعات، محکم به شانه‌اش کوباندم. دستش را جلوی صورتش گرفت تا جلوگیری کند اما نمی‌توانست. خندید و گفت:
الیاس: باشه، باشه! لیلی. نزن ببخشید. اصلاً آقا جهانشاه مهربون‌ترین آدم دنیاست.
ضربه‌ها را متوقف کردم و بالشتک را روی جزیره گذاشتم.
- آها، حالا شد.
دستش را به بازویش گرفت و گفت:
الیاس: والا ما هیچ‌جای دنیا ندیدیم پلیس مملکت‌شون رو با بالشت بزنن.
- حتماً اون پلیسا، یه کاری می‌کنن که با بالشت کتک می‌خورن دیگه!
‌الیاس: باشه، حق با شماست، ولی من دیگه برم لیلی.


1)روشن فکر و شیوه‌های جدید زندگی را قبول کرده‌اند.)
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
لبخند از لبم پر کشید و گردنم را کج کردم و با بی‌میلی گفتم:
- کجا؟ هنوز ده دقیقه نشده اومدی!
از روی صندلی بلند شد و گفت:
الیاس: قربونت برم، بابام تنهاست، منتظرمه. بنده‌‌ی خدا به خیالش من الان تو اداره دارم عرق می‌ریزم و جون می‌کنم. نمی‌دونه پسرش رفته خونه‌ی عروسش و دارن باهم جیک‌جیک می‌کنن.
لبخند زدم و سرم را به طرفین تکان دادم.
- متأسفم واست که بابات رو سرکار می‌ذاری و میای اینجا پیش من!
الیاس: ای پدر سوخته!
خندیدم و پوست گوشه‌ی ناخنم را با دندان کندم.
الیاس: یه‌کم دیگه صبر کنی، اون‌وقت انقدر ور دلت می‌شینم تا حالت ازم به‌هم بخوره.
بلند شد و پس سرم را گرفت و به خودش نزدیک‌ کرد و بوسه‌ای بر پیشانی‌ام زد و بعد، خم شد و کیف سامسونتش را برداشت.
- ببخشید نمیام بدرقه‌ت. امروز پریماه خیلی ازم پیاده‌روی گرفت، اصلاً حال ندارم بلند بشم.
دستش را بالا آورد و لبخند زد.
الیاس: بشین راحت باش. من رفتم خداحافظ.
دستم را در هوا تکان دادم.
- به سلامت، خداحافظ.
به طرف در رفت و در را بست. دلگیر آرنجم را روی اپن و دستم را زیر چانه‌ام مشت کردم و با لب و لوچه‌ای آویزان، به کف سرامیک شده، خیره ماندم. بعد هم نگاه به بسته‌ی پفک کردم و چنگ زدم و چند عدد باقی مانده از آن را، وحشیانه وارد دهانم گذاشتم.
***
اتو را از برق کشیدم و به سمت آینه‌قدی در گوشه‌ی اتاقم، متمایل شدم و حین این‌که شال طوسی‌رنگ را بر سرم مرتب می‌کردم، انگشت‌های آزادم را روی کلاویه‌های فرضی کشیدم و قطعه‌ای را که در گوشم پخش میشد، با تکان دادن انگشت‌هایم، به اصطلاح، می‌نواختم. کاپشن بلندم را تن کردم و آهنگ انگلیسی زبانی که پخش می‌شد را زمزمه می‌‌کردم و هم‌زمان، انگشت‌هایم را هم تکان می‌دادم. کیفم را ضربدری روی دوشم انداختم و دستانم را بالا بردم تا شالم را درست کنم. چشم‌هایم را بستم تا از بازی‌بازی کردن‌های نوازنده با کلاویه‌های پیانو، روحم از روی زمین محو شود و به آسمان رود که با قطع شدن آهنگ و پخش آهنگ زنگ، نچی کردم و چشم‌هایم را باز کردم و بالای سر موبایل رفتم و تماس را وصل کردم.
- بابا جهان یک‌ربع دیگه اون‌جام.
 
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
اجازه‌ی صحبت دیگری به او ندادم و قطع کردم. پس از ورانداز سر تا پایم در آینه، گوشی را در کیفم گذاشتم و از واحد بیرون آمدم و در را هم قفل کردم و منتظر ماندم تا آسانسور به طبقه‌ی بالا برسد. فرهاد با لبخند از پله‌ها‌ی طبقه هفتم پایین آمد که با دیدن من، لبخندش عریض‌تر و دهانش باز شد و قهقهه زد و با انگشت اشاره نشانم داد. باز همان پلیور زرشکی‌رنگ را زیر کاپشن مشکی‌اش، با شلوار لوله‌تفنگی زغالی و کفش مشکی پوشیده‌بود. هرچقدر لباس‌های تابستانش متنوع بود اما با آن همه پلیوری که داشت، فقط پلیور زرشکی‌اش را تن می‌کرد، گاهی هم برای این‌که تکراری نباشد، سرمه‌ای! سعی کردم جلوی خنده‌ام را بگیرم.
- زهرمار، مگه دلقک دیدی؟
کنارم ایستاد و همچنان با خنده گفت:
فرهاد: شاید! خانم شما پیش کدوم استاد خوانندگی و زبان انگلیسی آموزش دیدید؟ حیف پول. برید شکایت کنید پولتون رو پس بدن. ما که طبقه‌ی بالاییم صداتون از پایین به گوشمون می‌رسه، دیگه وای به حال طبقه‌پایینی‌تون.
با مشت به شکمش کوبیدم و زیر لب آخی گفت و خم شد و شکمش را گرفت و خندید. ادامه داد:
فرهاد: وقت می‌ذاری خط چشم از این‌جا تا اتوبان همت می‌کشی، کنار لُپت هم پاک می‌کردی. والا به نظر من با این علاقه‌ی شدید تو به پفک، فکر کنم بعدها بتونه بشه جایگزین الیاس.
- مثل این‌که اومدی پایین که امروز فقط تیکه بار من کنی، آره؟
انگشتانم را به گونه‌ام کشیدم و با چشم‌‌غره به او خیره شدم. دستی به صورت تپل و بدون ریشش کشید و گفت:
فرهاد: تو هم میری خونه‌ی بابا جهان؟
- آره دیگه مهمونی گرفته، فریماه نمیاد؟
فرهاد: نه، کسله هنوز سرماخوردگیش خوب نشده گفت نمیاد.
- عه، امروز رفتیم بیرون خوب بود که!
فرهاد: چیزی بیرون نخوردید رفتید بیرون؟
با تأسف گفتم:
- والا خودت خواهرت رو بهتر می‌شناسی، تحمل یه‌روز نخوردن آت‌و آشغال رو نداره حتی وقتی مریضه.
فرهاد: پس واسه همینه که دوباره آبریزش‌بینی گرفته!
لبخند زد و سرش را به علامت تأیید تکان داد.
- با ماشین من بریم؟
فرهاد: واسه همین اومدم طبقه‌ی پایین. ماشینم بنزین نداره اومدم در بزنم ببینم اگه تو هم میای باهم بریم، اگر نه که ماشینت رو هم قرض بدی.
- ماشین تو هم که همیشه‌ی خدا بدون بنزینه؛ در ضمن، من پاتی رو به الیاس هم قرض نمیدم چه برسه تو که روی ماشینت کلی جای خطه و چراغاش چهل‌بار عوض شده و گلگیرشم کنده و خلاصه سابقه‌ت خرابه. اون‌وقت پاتی دسته‌گلم رو به تو بدم؟
او کشیده‌ای کرد گفت:
فرهاد: حالا انگار ماشینش چه تحفه‌ایه! یه پاترول که دیگه این حرفا رو نداره!
چشم‌هایم را ریز کردم و گفتم:
- همون با تاکسی بیا.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
در آسانسور را باز کردم تا وارد شوم که بازویم را گرفت و ملتمس گفت:
فرهاد: خیلی‌خب لیلی! فردا ماشین رو برات دستمال می‌کشم.
دستم را به کمرم زدم و مغرورانه گفتم:
- حالا شد. بفرما داخل دیر‌مونه.
آسانسور بالا آمد و سوار شدیم و به پارکینگ رفتیم. ماشین را روشن کردم و از پارکینگ بیرون آمدیم و راه خانه‌ی باباجهان را پیش گرفتیم. نیم‌نگاهی به فرهاد کردم و گفتم:
- دایی سهرابم میاد؟
فرهاد: آره، بابا و مامانم و فربد هم میان.
زیر لب «خوبه»‌ ای گفتم و تا رسیدن به خانه‌ی بابا جهان، کمی با فرهاد گپ و گفت داشتیم و به دم در دروازه که رسیدیم، فرهاد پیاده شد و در را باز کرد تا ماشین را داخل بیاورم. ماشین را گوشه‌ی حیاط پارک کرده‌بودم و با دیدن ماشین مشکی بابا در اول حیاط، اخم‌هایم در هم رفت. مگر بابا جهانشاه نگفته‌بود بابا سفر است؟ خب خوش‌بینانه فکر می‌کنم؛ شاید فقط برای اینکه خیالش بابت ماشینش راحت باشد آن را در حیاط خانه‌ی پدربزرگ پارک کرده. ماشین را خاموش کردم و درش را قفل کردم. گویا فرهاد منتظر من بود تا با هم برویم.
فرهاد: قراره بارون‌ بیاد ها! زیر سقف پارکش می‌کردی.
دستانم را در جیبم فرو بردم و به طرف جلو رفتم و کنارم راه آمد. گفتم:
- بهتر، خیلی وقته کارواش نبردمش. بارون حمومش می‌کنه دیگه پول کارواش هم نمیدیم.
نیش‌خندی زد و در حالی که موهایش کمی بلندش را با کش کوچکی که داشت، می‌بست گفت:
فرهاد: خسیسی دیگه!
چشمکی زدم و گفتم:
- به بابام رفتم.
بعد از این‌که ده متر طول حیاط را طی کردیم، پله‌ها را بالا رفتیم و به در ورودی چوبی ضربه زدیم. در باز شد و فربد با دیدن من، ابروهایش بالا رفت.
‌فربد: لیلی! از این طرفا.

مشتی به بازویش کوبیدم و خندیدم.
- تو کنکورت رو بهونه کردی، چند ماهه ندیدمت. بابا بیا یه‌کم بچرخ بادی به کله‌ت بخوره بچه. از دور نگاه می‌کنی این موی فرفریت کپک زده.

گردنم را چرخاندم و به فرهاد نگاه کردم و به فربد اشاره کردم.
- انقدر درس خونده که باور کن اگه نمره‌ی چشمش دو بوده الان شده سه.
فربد: تازگی‌ها رفتم چشم پزشکی، دادم عینک جدید واسم بسازن، چشم‌هام نمره‌ش رفته بالا.
تک‌خنده‌ای کردم و گفتم:
- بفرما، نگفتم؟
دست از شوخی برداشتم و با فربد دست دادم و او از جلوی در کنار رفت و مشغول احوال‌پرسی با برادرش شد. جلو رفتم دستم را بالا بردم و با صدای بلندی گفتم:
- اومدم که در نبود من، دیگه به کسی بد نگذره.
 
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
راهرو را طی کردم و به پذیرایی رسیدم. جمعیت از چیزی که فکر می‌کردم خیلی کمتر بود و انتظار دیدن عمه‌‌ی مادرم آهو و دو دایی‌اش جاوید و جاسم را همراه با خانواده‌هایشان داشتم، اما نبودند. دایی سهراب جلوی پایم از روی مبل بلند شد.
- دایی، غیب شدی؟ ما چرا شما رو نمی‌بینیم؟
در آغوشم گرفت و بوسه‌ای بر سرم زد.
دایی: والا شما سرت شلوغه و درگیر نامزد بازی شدی که ما رو تحویل نمی‌گیری!
ابروهایم را بالا دادم و با لحنی که از من در مقابل هرکس بعید بود گفتم:
- اختیار دارید نفرمایید.
به سمت زن‌دایی رفتم و با او دست دادم. با قدم‌های استوار به سمت باباجهان رفتم و کلاه عرقچینش را برداشتم و بوسه‌ای به سر بی‌مویش زدم و در آغوش کشیدمش. چند قدم عقب رفتم، لبخند کم‌رنگی زد و گفت:
بابا جهان: به‌به لیلی خانم! کجایی تو دختر؟ پارسال دوست، امسال آشنا!
- خودت خوب می‌دونی بابا جهان، به‌خدا درگیر کارای عروسی‌ایم.
فرهاد که عقب‌تر از من بود و دم در داشت با فربد صحبت می‌کرد، به پذیرایی رسید و با پدر و مادرش سلام و احوال‌پرسی کرد.
- بابا جهان من شب قراره پیشت بمونم. اشکالی که نداره؟
بابا جهان‌: تو دختر این خونه‌ای، چه اشکالی داشته باشه؟! برو، برو لباسات رو عوض کن.
چشمی گفتم و پله‌ها را بالا رفتم و به طبقه‌ی دوم که رسیدم، با دیدن بابا خشکم زد. پس تنها خوش‌بینانه فکر کرده‌بودم و قسمت مذخرف ماجرا را که ممکن بود اتفاق بیفتد و افتاد را بررسی نکردم و نخواستم به آن فکر کنم. لبخندی زد و یک‌قدم نزدیک آمد و سلام داد.
سرم را زیر انداختم و زیر لب سلامی کردم و سریع از کنارش رد شدم و به اتاقم رفتم و در را بستم و به در تکیه دادم. حقیقتاً سه ماهی می‌شد که او را ندیده‌بودم و هیچ‌ هم دلتنگش هم نشده‌بودم. رو به آینه‌ی اتاق ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و از داخل کشو، لباس‌خانه را در آوردم و آن‌ها را تن کردم و بعد از اتمام، لباس‌ها‌ی بیرون را تا کردم و روی تختم گذاشتمشان. در را باز کردم و با دیدن ناگهانی بابا پشت در هینی کشیدم و یک‌قدم عقب رفتم. با کلافگی گفتم:
- خب کار داری در بزن بیا تو. چرا مثل روح جلو آدم ظاهر میشی؟
بابا: ببخشید ترسوندمت بابا.
دست به سی*ن*ه شدم و به چارچوب در تکیه داد.
- بله بابا؟ کار داری؟
بابا: با هم حرف بزنیم؟
دستانم رو آزاد گذاشتم.
- الان نه. می‌خوام برم کمک شادی.
در را بستم و یک‌قدم برداشتم که بابا بازویم را گرفت. سرم را چرخاندم و نگاهش کردم.
بابا: پس کِی؟ کِی حرف بزنیم؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- حالا چه اصراری داری حرف بزنیم وقتی می‌دونی آخرش هیچ نتیجه‌ای قرار نیست بگیریم! فقط تنها قسمت پیش‌بینی شده‌‌ش اینه که یا من عصبانی میشم جیغ و داد می‌کنم یا تو عصبانی میشی و یه کشیده می‌زنی به گوش من، مثل سری پیش. صحبت وقتی به نتیجه‌‌ای نمی‌رسی فقط وقت تلف کردنه. نه من رو خسته کن نه خودت رو.
به آرامی بازویم را از دستش خلاص کردم و پله‌ها‌ی چوبی را پایین رفتم.
 
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
و به پذیرایی رسیدم و خواستم به آشپزخانه بروم، بابا جهان که روی مبل تک‌نفره نشسته‌بود به عقب برگشت و گفت:
بابا جهان: لیلی، راستی چخبر از الیاس؟ ظهر بهش زنگ زدم دعوتش کنم جواب نداد.
متوقف شدم و به بابا جهان نگاه کردم.
- والا امروز اومد خونه‌‌م یه‌سر بهم زد و سریع رفت. خسته بود.
فرهاد به من چشمک زد و صدایش را کمی بالا برد:
- آره اومده‌بود خونه‌ی ما امروز، ولی نموند.
از گافی که داده‌بودم، ابروهایم بالا پرید اما فرهاد تقریباً سریع جمعش کرد. بابا جهان حتی با این‌که من و الیاس نامزد بودیم اما تا زمانی که عروسی نکنیم مخالف این بود که در یک‌ خانه تنها باشیم. برای همین الیاس کلید نداشت و همیشه به تلفنم زنگ می‌زد تا در را برایش باز کنم تا مبادا بابا جهان در خانه‌ام باشد و از این رفت و آمدهای یواشکی مطلع شود. در پی تأیید حرف فرهاد، سر تکان دادم و به آشپزخانه رفتم. پشت گاز، شادی ایستاده‌بود و مشغول پخت و پز بود و هندزفری در گوشش بود و قطعاً مثل همیشه درحال گوش دادن به کتاب‌صوتی بود. یحتمل با هندزفری که در گوش داشت نمی‌دانست من آمده‌ام وگرنه زودتر دم در برای استقبال می‌آمد. از کتاب‌صوتی که گوش می‌داد می‌شد فهمید که حتی عروس خانواده‌ هم که خارج از خانواده‌ی ادیب است، اهل مطالعه بود و تنها فرد بی‌سواد خانواده که بیش از یک دیپلم نداشت و جدای آن، حتی یک کتاب، چه درسی و چه غیر درسی به‌دست نمی‌گرفت، من بودم. شادی مشغول سرخ کردن پیاز بود و یک دستش به کمرش و یک پایش نیز مانند فلامینگو به پای دیگرش تکیه داده‌بود. نزدیکش می‌شوم و دستم را جلوی چشمش بردم، کفگیر چوبی را در ماهیتابه گذاشت و با دستش، دست‌هایم را لمس کرد.
شادی: لیلی خر، یه ماهه کجایی؟
خندیدم و دست از روی چشمانش برداشتم.
- با یه لمس دست ساده از کجا فهمیدی منم؟
برگشت و خندید و با یک‌دیگر دست دادیم.
شادی: جز تو کی میاد کرم بریزه؟
شادی زن‌دایی‌ام بود اما با این‌که سه سال بیشتر اختلاف سنی‌‌مان نبود هيچ‌وقت زن‌دایی صدایش نکردم. شادی برایم بیشتر یک دوست بود. حتی ارتباط و صمیمیت من و او با هم، بیشتر از پریماه بود. یک‌تای ابرویم را بالا بردم و گفتم:
- فرهاد کرم نمی‌ریزه؟
نچی می‌کند و دسته‌ی کفگیر را زیر چانه‌ام گرفت و گفت:
شادی: نه، اون اندازه تو خر نیست!
دست دور گردنش انداختم و گفتم:
- خر خودتی و اون شوهر جانت.
نفسش را بیرون داد و گفت:
شادی: جدای از اینا دلم واست تنگ شده‌بود!
دست به کمر ایستادم و گلایه‌مند گفتم:
- خب من نمی‌تونم بیام درگیر کارای عروسیمم. تو چرا نمیای یه سر به من بزنی؟
برگشت و پیازهای غوطه‌ور در روغن را هم زد.
شادی: یه‌پام خونه مامانمه و کمکش خیاطی می‌کنم، یه پامم خونه‌ی بابا جهان شماست. معلومه وقت نمی‌کنم بیام بهت سر بزنم.
کمی در آشپزخانه راه رفتم و سرک کشیدم. دست‌هایم را پشتم قفل کرده‌بودم، یخچال را نگاه می‌کردم، درون کابینت‌ها فضولی می‌کردم.
 
بالا پایین