جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 3,239 بازدید, 83 پاسخ و 19 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,565
مدال‌ها
4
***
«سانیار»
از کنار سایه‌ها رد می‌شدم و پشت سر مرد قدبلندی که مسیر رو نشونم می‌داد، قدم برمی‌داشتم. بدنم جلوتر از ذهنم حرکت می‌کرد و این فاصله، آزاردهنده‌تر از هر زخمی بود که می‌تونست روی پوستم باشه.
لباس رو از تنم نگرفتن. همون‌طور که بودم، از راهروی نئونی رد شدم؛ نه کسی حرفی زد و نه کسی نگاهم کرد. این سکوت، بخشی از روند بود. جلوی رد مشکی و بدون دستگیره‌ای که سمت راستمون بود، وایستاد و دستش رو روی در گذاشت. نور کوچیکی بند اول انگشت‌هاش که بیرون از دستکش بود رو اسکن کرد. نور سبز شد و در بدون صدا باز شد.
اتاق ساده بود و هیچ‌چیزی جز دیوارها و زمین سفید و براق، به چشم نمی‌خورد. این محیط جوری طراحی شده‌بود که هیچ دلیلی برای پرت شدن حواس نداشته باشی. نه صدا، نه سایه و نه حتی گوشه‌ای برای خیره شدن.
مرد کنار وایستاد و به محض وارد شدنم، در رو پشت سرم بست. توی سکوت به اتاق خالی نگاهی انداختم و روی زمین نشستم. فکر می‌کردم جنگم تموم شده. اما بعدش، ذهنم شروع کرد. هیچ خبری از تصویر نبود، ولی احساساتم توی سکوت جولان می‌دادن.
فشاری کوتاه توی سی*ن*ه‌م حس کردم. منقبض شدن عضلاتم، دقیقاً شبیه اون مکثِ نصفه‌نیمه‌ای بود که درست قبل از ضربه افتاده‌بود. بعد تصویر اومد، ولی صحنه‌ی درگیری نبود. فقط نگاه خیره‌ی استرنجری که توی فاصله‌ی چند قدمی ازم وایستاده‌بود، توی سرم منعکس می‌شد؛ اون لحظه‌ای که فهمیده‌بود من دیگه عنوان دوست استرنجرها رو ندارم، ولی هنوز امید داشت.
نفسم برید. سرم رو پایین انداختم. دندون‌هام رو به هم فشار دادم و سعی کردم فکر نکنم، اما ذهنم گوش نمی‌داد. تصویرها پشت سر هم می‌اومدن، ولی نه برای سرزنش و یا توجیه؛ فقط برای تکرار! سرم رو توی دست‌هام گرفتم و موهام رو کشیدم. با هر نفس، بوی خونی که انگار هنوز روی دست‌هام باقی مونده‌بود، توی دماغم می‌پیچید. زمزمه کردم:
- تو انتخابی نداشتی پسر.
صدام حتی به گوش خودم هم نمی‌رسید:
- اگه من نمی‌کردم، بدترش اتفاق می‌افتاد. جنگ یعنی همین؛ مثل همون چیزی که هشت سال پیش اتفاق افتاد.
چشم‌هام رو بستم و تصویر اون دوتا آدم هم پلک پلک‌هام نقاشی شد. گردن‌هایی که زاویه‌شون اشتباه بود و روی زمین خیس و گلی افتاده‌بودن.
پلک‌هام رو لجبازانه، با شدت بیشتری روی هم فشار دادم. زمان از دستم دررفته‌بود. نمی‌دونستم حالا چقدر گذشته، ولی بدنم داشت واکنش نشون می‌داد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,565
مدال‌ها
4
قلبم تند می‌زد، کف دست‌هام خیس شده‌بود و فکم درد می‌کرد. این پشیمونی نبود؛ این چیزی بین خشم و انکار بود. انگار ذهنم دنبال راه خروج می‌گشت و پیداش نمی‌کرد. تقریباً یک عمر برام طول کشید؛ تا این‌که ذهنم خسته شد.
تصویرها فاصله گرفتن و صداهای توی سرم ضعیف‌تر شدن؛ هنوز بودن، اما دیگه فرمان نمی‌دادن و سعی نمی‌کردن من رو متهم کنن. نفس‌هام منظم‌تر شد و بدنم بدون اجازه‌ی من تصمیم گرفت ادامه بده.
چشم‌هام رو به آرومی باز کردم و چندبار پلک زدم تا اون حجم از سفیدی کورم نکنه. همون موقع دما تغییر کرد. اول سرما به آرومی توی اتاق پیچید و بعد گرما، سنگین و خفه‌کننده جاش رو گرفت. بدنم واکنش نشون داد، اما ذهنم سکوت کرده‌بود؛ انگار چیزی عقب نشسته‌بود و از دور نگاه می‌کرد. می‌دونستم که تا وقتی کارشون تموم نشه در رو باز نمیکنن، پس توی سکوت تحمل کردم. چرخه تکرار شد؛ دوباره نور، دما و سکوت بدنم رو محاصره کردن.
من هنوز همون‌جا نشسته‌بودم، ولی هر لحظه که می‌گذشت فاصله‌ای که بین من و اتفاقات افتاده‌بود، واقعی‌تر می‌شد.
صدای خش‌خشی به گوشم رسید و بعد از اون، صدای زنونه ولی محکم و بی‌احساسی توی اتاق پیچید:
- واکنش ثبت شد. مقاومت در برابر سرما و گرما، طبیعی ارزیابی میشه.
ابروهام رو بالا انداختم. آموزش من رسماً شروع شده‌بود و این اولین هدف بود. این‌که من بی‌احساس شده‌باشم غیرممکن بود، اون هم توی کمتر از یه روز؛ اما توی همین مدت کم، حرکات شایان به‌قدری دقیق بودن که حالا احساساتم دیگه جلوتر از من حرکت نمی‌کردن.
دری که توی فاصله‌ی سی سانتی‌متری از شونه‌م قرار گرفته‌بود، باز شد. دستم رو روی سرامیک‌های بدون لکه فشار دادم و از روی زمین بلند شدم. وقتی از اتاق بیرون اومدم، دیگه تصویرهای اون کشتار هجوم نمی‌آوردن. من عمداً به محض برگشت با هیولای درون خودم توی اتاق خالی قرار گرفته‌بودم. نه برای شکستن، برای دیدن این‌که بعدش چی باقی می‌مونه.
می‌دونستم که اتفاقاتی که افتاده فراموش نشده. من توی جنگ با اون هیولا شکست خورده‌بودم و حالا، فقط یاد گرفته‌بودم چطور عذاب وجدان و بقیه‌ی احساساتم رو خاموش کنم و ساکت بمونم. این دقیقاً همون چیزی بود که شایان می‌خواست و من اولین قدم رو برای شکل گرفتن دوباره و مطابق خواسته‌ی اون، برداشته‌بودم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,565
مدال‌ها
4
نور راهرو مثل ضربه به چشم‌هام خورد. چند بار پلک زدم و سعی کردم به تاریکی نسبی فضا عادت کنم. بدنم توجهی به دمای اطراف نمی‌کرد و هر چند ثانیه، سرد و گرم می‌شد.
مرد قدبلند راهنما بیرون در بود. این‌بار چیزی نگفت و فقط انگشت‌های کشیده و باریکش رو به نشونه‌ی خروج دراز کرد.
قدم برداشتم و انگشت‌های پاهای سردم رو از توی پوتین روی سطح فلزی زمین فشار دادم. مرد به راه افتاد و بدون حرف، همراهیش کردم. به صدای قدم‌هام که چیزی بود که سکوت مقر رو می‌شکست، گوش دادم. سرم رو پایین گرفتم و به پوتین‌های سیاهش نگاه کردم. ابروهام رو بالا انداختم؛ بدون کوچیک‌ترین صدایی جلو می‌رفت.
بعد از چند متر، پرسیدم:
- تموم شد؟
انگار هنوز بخار دهنم از شدت سرما جلوی چشم‌هام تشکیل می‌شد، ولی می‌دونستم که توهمه. جواب نداد و فقط جلوتر رفت. مجبور شدم سؤال رو واضح‌تر بپرسم:
- اون چیزی که قرار بود ارزیابی باشه، تموم شد؟
وایستاد و این‌بار کامل به‌سمتم برگشت.
- خیلی وقته تموم شده.
ابروهام ناخودآگاه درهم رفت.
- کی؟
نگاهش روی صورتم مکث کرد. نه برای بررسی؛ انگار دنبال واکنش خاصی نبود. چشم‌های سبز و بی‌روحش روحم رو بررسی می‌کرد.
- دیروز.
کلمه توی هوا معلق موند.
- دیروز؟!
با همون لحن خنثی گفت:
- دیروز، ساعت صفر. وقتی وارد اتاق شدی شروع شد.
با ابرو به پشت سرم اشاره کرد:
- به محض این‌که پات رو از اتاق بیرون گذاشتی هم تموم شد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چی گفته. مغزم دنبال نشونه می‌گشت؛ خستگی، گرسنگی، خواب و هرچیز دیگه‌ای که نشون بده من ساعت‌ها اونجا نشسته‌بودم، اون هم بدون این که متوجه بشم. هیچ‌کدوم نبود.
- من… !
صدام پایین‌تر از انتظار خودم بود.
- بیشتر از یه ساعت اون‌جا نبودم؛ من حتی نخوابیدم و کل مدت بیدار بودم.
برای اولین بار، تغییر خیلی کوچیکی توی حالت صورتش دیدم. نه لبخند؛ چیزی شبیه تأیید.
- از نظر تو، نه!
نفسم رو آهسته بیرون دادم.
- چقدر؟
مکث نکرد و با اطمینان جواب داد:
- ۲۴ ساعت کامل.
وایستادم. این‌بار نه از شوک، از این‌که بدنم هیچ اعتراضی نداشت.
- بدون خواب؟
- بدون وقفه.
به دیوار خاکستری و مشکی روبه‌رو خیره شدم.
- چرا نفهمیدم؟
چرخید و دوباره راه افتاد.
- چون ذهنی که هنوز با زمان‌سنج کار می‌کنه، برای ما به درد نمی‌خوره.
با قدم‌های منظم دنبالش رفتم. صدای پاهام توی گوشم می‌پیچید و کلافم می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,565
مدال‌ها
4
- اون‌جا قرار بود دیوونه شدم؟
این‌بار جواب داد:
- نه.
مکث کوتاهی کرد.
- قرار بود ببینیم بعد از شکستن درونی، چی باقی می‌مونه.
به دست‌هام نگاه کردم. همون دست‌ها، همون پوست؛ اما بدون لرزش.
به فضای بازتری رسیدیم. چند نفر با لباس‌های مشابه کنار دیوار ایستاده‌بودن. نزدیک‌ترین سرباز بدون این‌که مستقیم نگاهم کنه، گفت:
- تطابق اولیه تأیید شد. به‌زودی یکی از تفاوت‌هات با بقیه‌ی انسان‌ها، قدرت و استقامتت در برابر سرما و گرما میشه.
پوزخند زدم. اولین تمرین، پاک کردن مرز بین زمان، احساس و واکنش بود و بدترین بخشش این نبود که یه روز کامل از دست داده‌بودم؛ بدترین بخش این بود که اگر بهم نمی‌گفتن، هیچ‌وقت متوجه نمی‌شدم.
با پررنگ شدن چیزی توی سرم، پوزخندم محو شد. این بخش بی‌خطر ماجرا بود. اگه یه روز رو ازت بگیرن و نفهمی، فرداش می‌تونن چیزهای دیگه‌ای رو هم حذف کنن؛ بدون این‌که جایی توی بدنت زنگ خطر به صدا در بیاد.
سربازها کنار رفتن و نگاهم به در فلزی کشیده‌ای که خط‌های افقی روش نور راهرو رو تکه‌تکه می‌کرد، افتاد. راهنما جلو رفت و قبل از این‌که بازش کنه، گفت:
- از این‌جا به بعد، ارزیابی نیست.
نگاهش نکردم.
- معمولاً دوست دارین چی صداش بزنین؟
- کارآمدی!
فشار دستش روی در، باعث شد باز بشه. بوی عرق، فلز و هوای کهنه توی اتاق پیچیده‌بود. چهار نفر با لباس‌های مثل من، روبه‌روم توی سکوت و مجسمه‌وار وایستاده‌بودن. نگاه یکی‌شون برای ثانیه‌ای توی چشم‌هام افتاد، ولی همون‌قدر کافی بود تا بفهمم اون هم از یه اتاق سفید رد شده.
صدای راهنما از کنارم بلند شد:
- لباس همونه، اسمت همونه و چیزی اضافه‌ای نمی‌گیری.
مکث کوتاهی کرد.
- فقط از این به بعد، زمان برای تو مثل مردم بیرون از این مقر کار نمی‌کنه؛ قراره بهش عادت کنی.
لب‌هام رو روی هم فشار دادم و هیچ تلاشی برای سؤال پرسیدن نکردم؛ چون جوابش رو از قبل حس کرده‌بودم. وقتی زمان کش میاد، احساس یا له می‌شه یا عقب می‌مونه. این سیستم بدون این‌که من بفهمم، بهم عقب نگه‌داشتن رو یاد داده‌بود.
دستم دوباره مشت شد و راهنما مسیری که رفته‌بودیم رو برگشت. در پشت سرم بسته شد و صدای سنگینش مثل مهر تأییدی روی افکارم بود.
یکی از اون چهار نفر جلو اومد و بدون معرفی روی شونه‌م زد:
شایان منتظرمونه، ولی نه الان!
نگاهش روی صورتم چرخید.
- اول باید ببینن وقتی فشار واقعی شروع می‌شه، همون چیزی که توی اتاق جا گذاشتیم، برمی‌گرده یا نه.
بدون حرف سر تکون دادم. درسته که ترس‌هامون متفاوت از هم بودن، ولی همه‌ی ما از هیولاهامون شکست خورده‌بودیم و حالا اینجا وایستاده‌بودیم. حتی خودم هم مطمئن نبودم که تصویر اون استرنجر رو دوباره می‌بینم یا نه؛ ولی می‌دونستم که نمی‌خوام جلوی شایان و افرادش نقطه ضعفی داشته باشم. عذاب وجدان کشتن اون موجود آخرالزمانی و آدم‌ها، می‌تونست تا روز قیامت صبر کنه؛ الان کارهای مهم‌تری داشتم و باید به‌خاطر آزادی آزادها ادامه می‌دادم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین