- Oct
- 3,444
- 13,565
- مدالها
- 4
***
«سانیار»
از کنار سایهها رد میشدم و پشت سر مرد قدبلندی که مسیر رو نشونم میداد، قدم برمیداشتم. بدنم جلوتر از ذهنم حرکت میکرد و این فاصله، آزاردهندهتر از هر زخمی بود که میتونست روی پوستم باشه.
لباس رو از تنم نگرفتن. همونطور که بودم، از راهروی نئونی رد شدم؛ نه کسی حرفی زد و نه کسی نگاهم کرد. این سکوت، بخشی از روند بود. جلوی رد مشکی و بدون دستگیرهای که سمت راستمون بود، وایستاد و دستش رو روی در گذاشت. نور کوچیکی بند اول انگشتهاش که بیرون از دستکش بود رو اسکن کرد. نور سبز شد و در بدون صدا باز شد.
اتاق ساده بود و هیچچیزی جز دیوارها و زمین سفید و براق، به چشم نمیخورد. این محیط جوری طراحی شدهبود که هیچ دلیلی برای پرت شدن حواس نداشته باشی. نه صدا، نه سایه و نه حتی گوشهای برای خیره شدن.
مرد کنار وایستاد و به محض وارد شدنم، در رو پشت سرم بست. توی سکوت به اتاق خالی نگاهی انداختم و روی زمین نشستم. فکر میکردم جنگم تموم شده. اما بعدش، ذهنم شروع کرد. هیچ خبری از تصویر نبود، ولی احساساتم توی سکوت جولان میدادن.
فشاری کوتاه توی سی*ن*هم حس کردم. منقبض شدن عضلاتم، دقیقاً شبیه اون مکثِ نصفهنیمهای بود که درست قبل از ضربه افتادهبود. بعد تصویر اومد، ولی صحنهی درگیری نبود. فقط نگاه خیرهی استرنجری که توی فاصلهی چند قدمی ازم وایستادهبود، توی سرم منعکس میشد؛ اون لحظهای که فهمیدهبود من دیگه عنوان دوست استرنجرها رو ندارم، ولی هنوز امید داشت.
نفسم برید. سرم رو پایین انداختم. دندونهام رو به هم فشار دادم و سعی کردم فکر نکنم، اما ذهنم گوش نمیداد. تصویرها پشت سر هم میاومدن، ولی نه برای سرزنش و یا توجیه؛ فقط برای تکرار! سرم رو توی دستهام گرفتم و موهام رو کشیدم. با هر نفس، بوی خونی که انگار هنوز روی دستهام باقی موندهبود، توی دماغم میپیچید. زمزمه کردم:
- تو انتخابی نداشتی پسر.
صدام حتی به گوش خودم هم نمیرسید:
- اگه من نمیکردم، بدترش اتفاق میافتاد. جنگ یعنی همین؛ مثل همون چیزی که هشت سال پیش اتفاق افتاد.
چشمهام رو بستم و تصویر اون دوتا آدم هم پلک پلکهام نقاشی شد. گردنهایی که زاویهشون اشتباه بود و روی زمین خیس و گلی افتادهبودن.
پلکهام رو لجبازانه، با شدت بیشتری روی هم فشار دادم. زمان از دستم دررفتهبود. نمیدونستم حالا چقدر گذشته، ولی بدنم داشت واکنش نشون میداد.
«سانیار»
از کنار سایهها رد میشدم و پشت سر مرد قدبلندی که مسیر رو نشونم میداد، قدم برمیداشتم. بدنم جلوتر از ذهنم حرکت میکرد و این فاصله، آزاردهندهتر از هر زخمی بود که میتونست روی پوستم باشه.
لباس رو از تنم نگرفتن. همونطور که بودم، از راهروی نئونی رد شدم؛ نه کسی حرفی زد و نه کسی نگاهم کرد. این سکوت، بخشی از روند بود. جلوی رد مشکی و بدون دستگیرهای که سمت راستمون بود، وایستاد و دستش رو روی در گذاشت. نور کوچیکی بند اول انگشتهاش که بیرون از دستکش بود رو اسکن کرد. نور سبز شد و در بدون صدا باز شد.
اتاق ساده بود و هیچچیزی جز دیوارها و زمین سفید و براق، به چشم نمیخورد. این محیط جوری طراحی شدهبود که هیچ دلیلی برای پرت شدن حواس نداشته باشی. نه صدا، نه سایه و نه حتی گوشهای برای خیره شدن.
مرد کنار وایستاد و به محض وارد شدنم، در رو پشت سرم بست. توی سکوت به اتاق خالی نگاهی انداختم و روی زمین نشستم. فکر میکردم جنگم تموم شده. اما بعدش، ذهنم شروع کرد. هیچ خبری از تصویر نبود، ولی احساساتم توی سکوت جولان میدادن.
فشاری کوتاه توی سی*ن*هم حس کردم. منقبض شدن عضلاتم، دقیقاً شبیه اون مکثِ نصفهنیمهای بود که درست قبل از ضربه افتادهبود. بعد تصویر اومد، ولی صحنهی درگیری نبود. فقط نگاه خیرهی استرنجری که توی فاصلهی چند قدمی ازم وایستادهبود، توی سرم منعکس میشد؛ اون لحظهای که فهمیدهبود من دیگه عنوان دوست استرنجرها رو ندارم، ولی هنوز امید داشت.
نفسم برید. سرم رو پایین انداختم. دندونهام رو به هم فشار دادم و سعی کردم فکر نکنم، اما ذهنم گوش نمیداد. تصویرها پشت سر هم میاومدن، ولی نه برای سرزنش و یا توجیه؛ فقط برای تکرار! سرم رو توی دستهام گرفتم و موهام رو کشیدم. با هر نفس، بوی خونی که انگار هنوز روی دستهام باقی موندهبود، توی دماغم میپیچید. زمزمه کردم:
- تو انتخابی نداشتی پسر.
صدام حتی به گوش خودم هم نمیرسید:
- اگه من نمیکردم، بدترش اتفاق میافتاد. جنگ یعنی همین؛ مثل همون چیزی که هشت سال پیش اتفاق افتاد.
چشمهام رو بستم و تصویر اون دوتا آدم هم پلک پلکهام نقاشی شد. گردنهایی که زاویهشون اشتباه بود و روی زمین خیس و گلی افتادهبودن.
پلکهام رو لجبازانه، با شدت بیشتری روی هم فشار دادم. زمان از دستم دررفتهبود. نمیدونستم حالا چقدر گذشته، ولی بدنم داشت واکنش نشون میداد.
آخرین ویرایش: