جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 3,711 بازدید, 83 پاسخ و 19 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,579
مدال‌ها
4
چند ثانیه‌ی اول، هیچ‌کدوم از استرنجرها تکون نخوردن. انگار جمله‌ی آخر شایان هنوز بین شاخه‌ها معلق بود. مارشال بود که اولین واکنش رو نشون داد. بال‌هاش رو کامل باز نکرد؛ فقط همون‌قدر که سایه‌ی عظیمش روی زمین پهن بشه. پنجه‌هاش توی خاک فرو رفت و صدای خرخرش عمیق‌تر از قبل شد. چشم‌های کشیده‌ش مستقیم توی صورتم قفل شدن:
- تو انتخاب کردی، انسان؛ انتخابی از سر ناچاری!
احساسی که توی صدای خشنش بود، خشم نبود؛ اون فقط داشت واقعیت رو می‌گفت. یکی از استرنجرهای جوون‌تر قدمی جلو اومد؛ زنجیر پاره‌شده هنوز از مچش آویزون بود. با خشمی که نتونست پنهونش کنه، گفت:
- تو با دشمن هم‌دست شدی.
قبل از این‌که جواب بدم، مارشال پنجه‌ش رو بالا آورد. همون حرکت قدیمی که همه رو مجبور به اطاعت می‌کرد. سکوت فوری برگشت.
- هنوز زنده‌ایم… !
نگاهش از من به شایان لغزید و دوباره برگشت.
- و این نتیجه‌ی تصمیم سانیاره.
سرش رو به عقب خم کرد و غرید؛ صدایی که دستور عقب‌نشینی بین استرنجرها محسوب می‌شد. بال‌ها یکی‌یکی جمع شدن. بعضی‌ها هنوز با خشم نگاهم می‌کردن، بعضی‌ها با تردید و یکی دو نفر با چیزی شبیه درک.
مارشال آخرین نگاهش رو به من انداخت و جلوی صورت‌های متعجب هر دو نژاد، زانو زد و سرش رو به‌نشونه‌ی احترام کمی خم کرد. توی سکوت به شاخ‌های آبی‌رنگش زل زدم.
- استرنجرها تا ابد قدردان این فداکاری تو هستن.
روی پاهاش برگشت و چشم‌های آبیش توی مردمک‌هام قفل شدن.
- ولی این مسیر، دیگه مسیر ما نیست سانیار.
مکث کرد.
- امیدوارم بدونی داری از چی عبور می‌کنی.
بدون این‌که منتظر جواب بمونه، همزمان با بقیه‌ی استرنجرها از بین محاصره‌ی سربازها عبور کردن و توی تاریکی جنگل حل شدن.
با شنیدن هر قدمشون که دور شد، انگار یه تکه از وجودم رو هم با خودش می‌برد.
سکوت سردتر از هوای جنگل برگشت.
شایان دستش رو عقب کشید و بی‌صبر گفت:
- خب این خداحافظی درام و غم‌انگیز هم تموم شد. دیگه وقت نداریم!
دوتا سرباز از حلقه جدا شدن. نگاهم از بالا تا پایینشون رو بررسی می‌کرد. نه یونیفرم سبز داشتن و نه نشونی از یگان‌های رسمی. سرتاپا سیاه بودن و لباس‌های ماتشون نور رو توی خودش حل می‌کرد و کوچک‌ترین فرصت فراری بهش نمی‌داد. اسلحه‌های جمع‌وجور، بی‌صدا، و بیش از حد تمیزشون با خنجرهای آماده به قتلشون هماهنگ بود و روی کمر، پا و حتی کمر قرار گرفته‌بودن.
یکی از اون‌ها جلو اومد.
- مسیر آماده‌ست قربان.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,579
مدال‌ها
4
شایان بدون نگاه کردن به کسی، به حرف اومد:
- تو این‌جا می‌مونی رجبی. به‌جز سایه‌ها، هیچ‌ک.س اجازه‌ی ورود به هسته‌ی سیاه رو نداره.
می‌دونستم که سبزپوش‌ها با دو سرباز دیگه متفاوتن و این دستور خاص، مشخصاً برای دختر خائن بود. ابروهام رو بالا انداختم. فامیلی دختر، جرقه‌ای رو توی ذهنم زد. حالا با شنیدن اسم رجبی، دلیل شباهت چهره و چشم‌های روشنشون مشخص بود. این دختر قطعاً با مسئول جدید جمع‌آوری مالیات آزادها نسبتی داشت.
دختر برای اولین بار توی این مدت تکون خورد. بدون سوال و اعتراض سرش رو به نشونه‌ی اطاعت کمی پایین انداخت؛ می‌دونست که فقط یه سرباز معمولیه. زمانی که از کنارش رد می‌شدم، با پوزخندی تحقیرآمیز نیم‌نگاهی بهش انداختم. زمزمه‌ش اون‌قدر آروم و نامفهوم بود که مطمئن نبودم توهم زدم یا واقعاً حرف زد.
- متأسفم؛ این مسیر باید طی می‌شد.
برای ثانیه‌ای از حرکت وایستادم و بهش نگاه کردم. این دختر پابه‌پای شایان، زندگی من رو نابود کرده‌بود و حتی الان هم حاضر نبود جبهه‌ی خودش رو لو بده. با ضربه‌ی سرباز سیاه‌پوش، نفسم رو با حرص بیرون دادم و دوباره به راه افتادم.
زمانی که تقریباً از کنارش عبور کرده‌بودم، سرش رو چرخوند و آخرین چیزی که دیدم، دست‌هاش بودن که در کمال تعجبم کنار پاهاش مشت شدن.
مسیر بدون این نشونه‌ی مشخصی، از دل جنگل بالا می‌رفت. هرچی جلوتر می‌رفتیم، همزمان با تیزتر شدن باد، شیب زمین هم زیاد می‌شد و درخت‌ها کوتاه‌تر از قبل به‌نظر می‌رسیدن. چند دقیقه‌ای گذشت تا بالأخره جنگل تموم شد.
جلوی پاهامون، پرتگاهی سنگی باز می‌شد که مه نازکی دورش پیچیده‌بود و روبه‌روش روی دیواره‌ی طبیعی کوه، چیزی تیره و خشن از دل سنگ بیرون زده‌بود؛ ساختمونی که ساخته نشده‌بود، بلکه انگار اون رو صبورانه و با دقت تراشیده‌بودن.
به‌جز خطوط تیز، فلز تیره و سکوت، هیچ چیزی دیده نمی‌شد. نه خبری از پرچم و نماد بود، نه نوری که آدمیزاد اون رو قرار داده‌باشه!
شایان کنارم ایستاد و صدای پرغرورش توی بادی که از لابه‌لای موهامون رد می‌شد، پیچید:
-مقر هسته‌ی سیاه.
نگاهم نمی‌کرد.
- این‌جا جاییه که تصمیم‌ها گرفته می‌شن؛ نه دستورها.
سرش رو کمی به‌سمتم چرخوند و لبخندی روی صورت بدون ریشش نشست.
- از این لحظه به بعد، دیگه پشت هیچ دیواری قایم نیستی؛ حالا تو هم جزوی از سایه‌ها هستی.
در ورودی بی‌صدا باز شد. هوای داخل، سرد و کنترل‌شده، مثل نفس کشیدن توی سی*ن*ه‌ی یه موجود زنده بود. با اولین قدم، فهمیدم که چرا شایان اصرار داشت اینجا رو هسته‌ی سیاه صدا بزنه و به افرادش بگه سایه!
اینجا، نه پناهگاه بود و نه یه مقر عادی؛
اینجا، مغز جنگ بود و من تازه واردش شده‌بودم؛ جنگی که هنوز نمی‌دونستم بین چه کسانیه و جبهه‌ی من قراره توی اون چی باشه.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,579
مدال‌ها
4
وارد شدیم و در پشت سرمون بی‌صدا بسته شد. بدون هیچ قفل و حتی صدای مکانیکی؛ انگار دیوار تصمیم گرفته‌بود که دیگه ما رو بیرون راه نده. راهروی ورودی باریک و نه‌چندان کوتاه، با سقف سنگی از جنس فلز تیره مهار شده‌بود و نورهای خطی کم‌جونی از کف بالا می‌اومدن؛ بدون این‌که محیط اطراف رو روشن کنن، فقط بهمون کمک می‌کردن که بدونیم هر قدممون رو کجا می‌ذاریم.
صدای پاهامون قبل از شنیده شدن، توی سکوت خفه می‌شدن. این‌جا حتی صدا هم کنترل می‌شد.
سربازهای سیاه‌پوش بدون فرمان جلو افتادن. حرکت‌هاشون هماهنگ بود و هیچ شباهتی به آموزش‌هایی که تاحالا دیده‌بودم، نداشت. شبیه شکارچی‌هایی بودن که مسیری رو که حفظ هستن، طی می‌کنن. شایان کنارم راه می‌رفت.
- این‌جا هیچ‌ک.س اسم واقعی نداره.
نگاهش مستقیم به جلو بود.
- درجه هم مهم نیست؛ فقط کارایی مهمه!
به دیواره‌ی سمت چپ نگاه کردم. نشونه‌هایی که روشون حک شده‌بود، نه نوشته بود و نه شباهتی به هیچ آرمی داشت. خطوط شکسته‌ای که بیشتر شبیه مسیر بودن تا علامت، مسیرهایی رو تشکیل می‌دادن که به هم می‌رسیدن، قطع می‌شدن و دوباره ادامه پیدا می‌کردن.
- سایه‌ها… !
بی‌اختیار گفتم:
- برای همین این اسم رو انتخاب کردی؟
لبخند کمرنگ ولی مغرورش توی محاصره‌ی ته‌ریشش به چشمم خورد.
- نه؛ اسم رو خودشون انتخاب کردن.
مکث کرد و ثانیه‌ای بعد، با صدای مرموز و بی‌حس ادامه داد:
- آدم‌هایی که رسماً وجود ندارن، اما نتیجه‌ی هر جنگی رو عوض می‌کنن.
چشمک زد:
- به دوستانت گفته شده که تو به جرم خ*یانت، کشته شدی. این داستان برای نزدیکان تمام سایه‌ها تعریف شده و الان همه‌ی شماها بیرون از اینجا، مرده محسوب میشین.
دست‌هام یخ کردن، اما تغییری توی حالت چهره‌م ندادم؛ نباید متوجه احساساتم می‌شدن. به دری رسیدیم که پهن‌تر و ضخیم‌تر از بقیه‌ی درها بود. یکی از سایه‌ها کف دستش رو روی سطح فلزی گذاشت. نور آبی کوتاهی زیر پوست دستش دوید و در، به آرومی کنار رفت.
سالنی دایره‌ای شکل که با پله‌های فلزی و باریک پایین می‌رفتن و به مرکز اتاق چند لایه ختم می‌شدن، جلومون ظاهر شد.
جلو رفتم و وسط سالن، جلوی یه میز شناور هولوگرافیک وایستادم. نقشه‌ای سه‌بعدی از مناطق جنگلی، اردوگاه‌ها، نقطه‌های قرمز نگاهم رو به خودش جذب کرده‌بود. این تکنولوژی کوچک‌ترین شباهتی به چیزی که توی دنیای بیرون از این غار منتظرمون بود، نداشت. شایان نه تنها تمام این بازی رو از مردم پنهون کرده‌بود، بلکه سعی داشت سیاسی‌ها رو هم دور بزنه!
- فکر نمی‌کنم سیاسی‌ها از این تیم و تجهیزات خبر داشته باشن.
شایان کنارم وایستاد.
- اون احمق‌ها فکر می‌کنن من هنوز همون پسر جوونی هستم که با کمکشون منطقه‌ی پنجم رو گرفتم، ولی من باهوش‌تر از همه‌ی اون‌هام.
پوزخند زدم:
- تو دنبال برتری هستی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,579
مدال‌ها
4
حرفم رو نادیده گرفت و با انگشت، به نقشه اشاره کرد.
- این‌ها جاهایی‌ان که معمولاً جنگ با استرنجرها و سگ‌ها بهشون نمی‌رسه یا خیلی کم درگیر میشن
با حرکت انگشتش، چند نقطه خاموش شد.
- و این‌ها جاهایی‌ان که فقط سایه‌ها واردش می‌شن.
نگاهم روی نقشه ثابت موند.
- این گروه رو از کی ساختی؟
- از وقتی فهمیدم جنگ رو سربازها نمی‌برن.
به‌سمتم برگشت.
- آدم‌هایی می‌برن که چیزی برای از دست دادن ندارن.
چشم‌هاش روی صورتم مکث کرد و با هیجان ادامه داد:
- مثل تو؛ سایه‌ها نه تنها ما رو نسبت به اون موجودات عجیب‌الخلقه برتر می‌کنن، بلکه باعث میشن سیاسی‌ها زیر پاهامون له بشن و ما به منطقه‌ی فرماندهی جدید تبدیل بشیم.
سی*ن*ه‌م سفت شد، اما چیزی نگفتم.
یکی از سایه‌ها جلو اومد. صدایش از پشت ماسک، خفه اما واضح بود:
- زمان فعاله، قربان. واکنش استرنجرها سریع‌تر از پیش‌بینیه.
شایان سر تکون داد.
- اولین مأموریتت همینه، سانیار.
دستش رو روی میز گذاشت و تصویر تغییر کرد. نقطه‌ای که تا چند دقیقه پیش خاموش بود، حالا می‌درخشید.
- می‌ری و کاری می‌کنی که هیچ‌ک.س نفهمه چه اتفاقی افتاده.
نفسم رو آهسته بیرون دادم.
- و اگه کافی نبود؟
نگاهش تیز شد.
- اون‌وقت کاری می‌کنی که نخوان بفهمن. تو یه سایه هستی، نه دوست استرنجرها یا حتی آزادها؛ پس گذشته‌ت رو فراموش کن و اجازه بده هیولای وجودت عرض اندام کنه.
چند ثانیه‌ی کشدار بینمون افتاد. دیگه راه برگشتی نبود؛ نه به چند ساعت قبل توی جنگل، نه به استرنجرها و نه حتی به خود قبلیم.
سرم رو بالا گرفتم. باید تا زمانی که لازمه، هیولایی باشم که اون می‌خواد؛ فقط اینجوریه که می‌تونم نقاط ضعفش رو بدونم. آزادها از پس هسته‌ی سیاه شایان برنمیان!
- خیلی‌خب.
صدای خودم غریبه به گوشم رسید.
- بگو از کجا شروع می‌کنیم.
لبخند شایان عمیق‌تر شد و دست سالمش رو روی شونه‌م کوبید.
- حالا واقعاً به هسته‌ی سیاه خوش اومدی؛ امیدوارم ناامیدم نکنی.
به دست دیگه‌ش نگاه کردم. پیروزیش در برابر آروین براش این یادگاری رو به‌جا گذاشته‌بود؛ دستی که حالا برای حرکت محدودیت داشت. هیولای درونم لبخند زد؛ شاید بهتر بود با حساسیت بیشتری از دست دیگه‌ش محافظت کنه.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,579
مدال‌ها
4
لبخند شایان محو نشد، اما عمیق‌تر هم نشد. انگار همون «قبول کردم» آخرین قطعه‌ای بود که لازم داشت. با اشاره‌ی کوتاهش، یکی از سایه‌ها از کنار دیوار جدا شد و جلو اومد. حرکتش بی‌صدا و دقیق بود؛ نه عجله‌ای داشت و نه برای جلو اومدن مکث می‌کرد.
جعبه‌ی فلزی باریکی که بدون لوگو یا هیچ قفلی بود رو جلوی پام گذاشت. رنگ مات و تیره‌ش همون رنگی بود که این‌جا همه‌چیز رو می‌بلعید. درش که باز شد، لباس داخلش حتی شبیه یونیفرم هم نبود؛ بیشتر شبیه پوست دوم بود که از پارچه‌ای تیره، سبک، بدون هیچ نشانه‌ای از درجه یا هویت دوخته شده‌بود. این لباس برای نمایش طراحی نشده‌بود، فقط برای انجام کار بود.
شایان گفت:
- این لباس، تو رو نامرئی نمی‌کنه؛
مکث کرد.
- فقط باعث می‌شه وقتی کار تموم شد، هیچ‌ک.س مطمئن نباشه که تو اون‌جا بودی یا نه.
نگاهم رو از لباس گرفتم و بهش دوختم.
- و مأموریت؟
این‌بار خودش جلو اومد. دستش رو روی میز گذاشت و تصویر هولوگرافیک تغییر کرد. منطقه‌ای کوچیک، بیرون از مرزهای درگیری جلوی چشممون ظاهر شد.
- این نقطه... !
با دوتا انگشت بزرگش کرد.
- یه گره‌ست؛ یه ارتباط بین چندتا گروهی که نباید با هم ارتباط داشته باشن، شکل گرفته؛ یکی از اون‌ها استرنجرهان.
چندتا علامت ریز که مسیر و زمان رو نشون می‌دادن، ظاهر شدن؛
- نمی‌خوایم از روی نقشه پاکش کنیم.
نگاهش رو از تصویر گرفت و مستقیم به من نگاه کرد. نور میز به صورت می‌خورد و چین‌های کوچیک روی پوستش رو به نمایش می‌ذاشت.
- می‌خوایم ناپدیدش کنیم.
لبخند نزدم.
- چه فرقی داره؟
- پاک‌سازی، سؤال می‌سازه.
با آرامش جواب داد.
- ولی ناپدید شدن، ترس می‌سازه.
یکی از سایه‌ها جلو اومد و تبلت باریکی رو توی دستم گذاشت. درست بود که خیلی از این تکنولوژی‌‌ها رو هیچ وقت به چشم ندیده‌بودم، ولی نسل قبل توی دنیایی متفاوت از این آخرالزمان بزرگ شده‌بودن و با خاطراتشون توی سرمون تصویر ساخته‌بودن.
- اطلاعاتی که لازم داری همینه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,579
مدال‌ها
4
شایان ادامه داد:
- نه بیشتر، نه کمتر. سایه‌ها سؤال اضافه نمی‌پرسن.
هیچ اسم یا اطلاعات اضافه‌ای بهم نداده‌بودن و قرار بود صرفاً با یه دستور وارد عمل بشم. لباس رو برداشتم. وزنش کمتر از انتظارم بود، اما می‌دونستم وقتی تنم باشه، حسش فرق می‌کنه.
- پشتیبانی؟
بدون ثانیه‌ای فکر جواب داد:
- نداری. سایه‌ها از دور نظاره‌گرت هستن، ولی هیچ دخالتی در کار نیست.
دست‌ش رو توی جیب شلوار سفیدش فرو کرد.
- اگه لو بری، وجودت انکار می‌شه؛ اگه موفق بشی، همون‌قدر نامرئی می‌مونی.
این دقیقاً همون چیزی بود که می‌خواست؛ نه قهرمان و نه حتی شاهد!
سرم رو به نشونه‌ی فهمیدن تکون دادم.
- زمان؟
شایان نیم‌رخش رو به تصویر برگردوند.
- همین الان.
یکی از سایه‌ها جلو اومد و چیزی فلزی و کوچیک رو توی دستم گذاشت. صدای شایان باعث شد نگاهم رو از دستگاهی که جز چندتا سوراخ و یه صفحه‌ی مات چیزی نداشت، بگیرم:
- تا زمانی که اثرانگشتت وارد سیستم ما نشه، این بی‌سیم یه طرفه باقی میمونه. تو دستور ما رو می‌شنوی، ولی چون این صفحه انگشت تو رو شناسایی نمی‌کنه، نمی‌تونی هیچ ارتباطی با ما بگیری.
سرم رو تکون دادم. سایه‌ی کنار در، یک قدم عقب رفت و مسیر باز شد. فشاری به لباس رو توی دستم دادم و توی سکوتی که نه با حرف اضافه و نه با بدرقه شکسته نمی‌شد، به‌سمت خروجی راه افتادم. لحظه‌ای قبل از این‌که از در رد بشم، صدای شایان دوباره بلند شد:
- یادت نره، سانیار... !
وایستادم، اما برنگشتم.
- این‌جا ما به شیوه‌ی انجام مأموریت اهمیت نمی‌دیم؛ فقط نتیجه برای ما مهمه.
بدون این‌که واکنشی نشون بدم، راه افتادم.
در پشت سرم بسته شد و من با لباسی که هنوز بوی نویی می‌داد و مأموریتی که عمداً ناقص تعریف شده‌بود، وارد اولین شب واقعی‌م به‌عنوان سایه شدم؛ جایی که قرار نبود بفهمم دارم برای کی می‌جنگم، فقط این‌که چه‌کسی قراره بعد از رفتن من دیگه وجود نداشته باشه، مهم بود.
من اصلاً شبیه سربازهای تقریباً نامرئیش نبودم. شایان قبل از این‌که حتی کوچیک‌ترین حرکتی برای شروع آموزش من به عنوان یه سایه انجام بده، من رو به مأموریت فرستاده‌بود. مطمئن بودم این هم یکی از آزمایش‌های مسخره‌‌ای بود که اون انجام می‌داد و می‌دونستم که هر حرکت اشتباهم می‌تونه من رو توی تله‌ش بندازه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,579
مدال‌ها
4
هوای بیرون سردتر از چیزی بود که انتظارش رو داشتم و باعث می‌شد حواسم جمع بمونه. مسیر باریک از دل سنگ و فلز بیرون می‌رفت و به سکویی می‌رسید که انگار با کندن کوه درستش کرده‌بودن. به تاریکی‌ای که بدون هیچ حصار و نوری، عمداً دست‌نخورده مونده‌بود، نگاه کردم.
بعد از این‌که از تنها بودنم مطمئن شدم، لباس رو همون‌جا پوشیدم. فرم سبزرنگم با لباس مشکی بدون بند جابه‌جا شد. وقتی آخرین لایه روی پوستم نشست، فشار یکنواختی دور قفسه‌ی سی*ن*ه‌م پیچید؛ اول کمی تنگ شد و بعد از اون، کمی آزادتر شد. نفس کشیدم. انگار لباس با من تنظیم شده‌بود و همین باعث می‌شد حس بدی داشته باشم.
بدون این‌که صدایی بیاد، بی‌سیم توی گوشم گرم شد. حضور فیزیکیشون رو حس نمی‌کردم، ولی مطمئن بودم زیر نظرم گرفتن.
با قدم‌های حساب‌شده جلو رفتم؛ جوری که حتی خودم هم صدای برخوردشون رو نمی‌شنیدم. مسیر حدود پنج دقیقه پایین رفت، تا این‌که دیگه راه مشخصی وجود نداشت و باید خودم تصمیم می‌گرفتم.
سایه‌ها مسیر رو نگفته‌بودن؛ فقط نشونه‌ها رو داده‌بودن. نشونه‌هایی که اگه بلد نبودی ردشون رو بگیری، اصلاً وجود نداشتن.
اولین نشونه، چیزی نبود که دیده بشه؛ بلکه نبودنش جلب توجه می‌کرد. جنگل نفس نمی‌کشید و کوچیک‌ترین صدای حیوون و موجود زنده‌ای نمی‌اومد. این‌جور جاها یا امنن، یا قبل از اومدن تو تمیز شده‌ن و شاید برای گرفتن شکار آماده شده‌بودن.
زانو زدم و کف دستم رو روی خاک گذاشتم. سرد بود، اما تازه بودنش باعث می‌شد بفهمم که کسی چند دقیقه قبل از من این‌جا بوده. بلند شدم و مسیر رو عوض کردم. به‌جای این‌که مستقیم به سمتی که باید می‌رفتم، با کمی انحراف پیشروی کردم؛ اگه قراره چیزی ناپدید بشه، اول باید بفهمی کی قراره دنبالش بگرده.
نور ضعیفی از بین شاخه‌ها لرزید. شباهتی به چراغ یا حتی آتیش نداشت. شبیه یه علامت کوتاه و کنترل‌شده بود. کسی سعی داشت از تنها نبودنش مطمئن بشه. قدم‌هام کندتر شد و فاصله رو نگه داشتم. هنوز زود بود.
صدایی که از بین درخت‌ها به گوشم رسید، لحن آشنایی داشت؛ این لحن معامله‌گر رو این اواخر زیاد شنیده‌بودم. همیشه توی همین لحظاته که گره‌ها شکل می‌گیرن. همون‌طور که شایان گفته‌بود، گروهی که نباید این‌جا می‌بودن و با کسایی که نباید دیده شدن.
عقب رفتم و از بالای سرشون زاویه گرفتم. سایه بودن یعنی اول جای درست رو انتخاب کنی، بعد تصمیم بگیری که اصلاً دخالت لازم هست یا نه.
سه نفر توی چند قدمی هم وایستاده‌بودن. یکی‌شون با بقیه متفاوت بود؛ طرز ایستادنش و فاصله‌ای که نگه داشته‌بود، نشون می‌داد که استرنجره. بال‌هاش پشت کمرش جمع بودن، اما بدنش آماده بود.
دوتای دیگه انسان بودن، ولی نه شباهتی به سربازهای سبزپوش سیاسی‌ها داشتن و نه آزادها. زمزمه کردم:
- شاید چندتا خائن با یه استرنجر جلسه گرفتن!
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,579
مدال‌ها
4
پوزخند زدم.
- دقیقاً همون چیزی که شایان ازش متنفره.
بی‌سیم دوباره گرم‌تر شد. هنوز هیچ صدایی نیومد؛ لازم هم نبود! هرچند از مأموریت و حتی وظیفه‌م مطمئن نبودم، ولی توی این لحظه مأموریت واضح‌تر از توضیحی بود تصمیم می‌گرفتن بهم بدن.
این سه نفر باید ناپدید می‌شدن. نه گلوله‌ای شلیک می‌شد و نه انفجاری در کار بود.
لب‌هام رو روی هم فشار دادم.
- فقط باید کاری کنی که حتی اگه یکی‌شون برگرده، نتونه توضیح بده چه بلایی سر بقیه اومده. ترس از چیزی که اسم نداره، موندگارتره.
لبه‌ی تیز و برآمده‌ی سنگ جلوم رو گرفتم و پایین پریدم. لباس ضربه رو بلعید. نفس نکشیدم و صبر کردم. نمی‌دونستم کارم درسته یا نه، ولی چاره‌ای نداشتم. با دندون تیکه‌ای از پوست لبم رو کندم و صداهای متضاد توی سرم رو خاموش کردم. توی ذهنم تا سه شمردم و بعد حرکت کردم.
اولی حتی نفهمید چی شد و دومی فقط وقت کرد سرش رو بچرخونه؛ توی کمتر از پنج ثانیه، دو مرد قدبلند و لاغر اندام با گردن‌های شکسته روی زمین افتاده‌بودن.
استرنجر آخرین نفر بود. نگاهمون برای لحظه‌ای قفل شد.چیزی که توی چشم‌هاش روشن شد، نه ترس بود و نه التماس. اون من رو شناخته‌بود و همین سخت‌ترین بخشش بود. صداهای توی سرم التماسم می‌کردن که خ*یانت نکنم و موجوداتی که تا چند ساعت پیش دوست‌هام محسوب می‌شدن رو نکشم.
سرم رو تکون دادم و مکث نکردم. حمله کردم و قبل از این‌که حرکتی بکنه، با شونه به سی*ن*ه‌ش کوبیدم. تعادلش رو از دست داد و قدمی به عقب رفت که کمر پوشیده از فلسش به تنه‌ی درخت خورد. چشم‌هاش روی برق خنجر دست لرزونم قفل شدن و شگفت‌زده، قبل از این‌که بتونه به خودش بیاد سی*ن*ه‌ش پاره شد و قلبش شکافته شد.
وقتی همه‌چیز تموم شد، انگار جنگل دوباره به آرومی نفس کشید. بدون این‌که رد پایی از خودم به‌جا بذارم، عقب رفتم. مچ دستم از شدت فشاری که به‌خاطر رد شدن از پوست و ماهیچه‌های سفت استرنجر تحمل کرده‌بود، گزگز می‌کرد. لباس هنوز گرم بود، اما دیگه بوی نو نمی‌داد.
بی‌سیم بدون این‌که تأیید یا دستوری رو به گوشم برسه، خاموش شد؛ ظاهراً سایه‌ها سؤال نمی‌پرسیدن.
قدم‌هام رو به آرومی برمی‌داشتم و به پشت سر نگاه نمی‌کردم. قطره‌های خون آبی‌رنگ از تیغه‌ی خنجر روی زمین می‌چکیدن. صداهای توی سرم هم‌زمان با آخرین نفس استرنجر، خاموش شده‌بودن و این من رو ترسونده‌بود.
اولین مأموریت تموم شده‌بود؛ اما انگار چیزی که قرار بود باهام برگرده، فقط سکوت نبود. شایان دقیقاً می‌دونست که من رو کجا فرستاده. هدف، نتیجه‌ی اون مأموریت مسخره و بدون توجیه نبود؛ من فرستاده شده‌بودم برای این‌که ببینه بعدش، هنوز خودم می‌مونم یا نه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,579
مدال‌ها
4
***
«ناشناس»
تاریکی این‌جا طراحی شده‌بود؛ جوری هیچ‌چیز دیده نشه، ولی حضورشون حس بشه. روی صندلی چوبی و سفت رو به تلویزیونی که خاموشی صفحه‌ش مثل آینه‌ای بود که یه دنیا رو توی خودش پنهون کرده‌بود، نشسته‌بودم.
در باز شد. چند وقتی بود که قدم‌هاش حداقل صدای ممکن رو تولید می‌کرد، ولی گوش‌های من آماده‌ی شنیدن کوچیک‌ترین صداها بودن. وارد شد و کنار تلویزیون ایستاد. مکث نکرد؛ انگار مطمئن بود که نگاه من حتی توی تاریکی، سمت صفحه‌ست.
تلویزیون روشن شد. با بی‌میلی به صفحه‌ی روبه‌روم خیره شدم.
تصویر با با قدرت زوم قوی، از بالا گرفته شده‌بود. نگاهم روی اتاق بدون پنجره و دیوارهای روشنی که نور یکنواخت رو با بی‌رحمی به اطراف پخش می‌کردن، می‌چرخید. وسط اتاق خالی، مردی جوون با ستون فقراتش صاف و شونه‌هایی عقب درحالی که سرش کمی پایین بود، نشسته‌بود.
موهای تیره و نامرتبش نشون می‌داد که چند روزی میشه که شونه نخوردن و ته‌ریش کوتاهی که مرز فکش رو تیزتر نشون می‌داد، روی صورتش نشسته‌بود. تصویر جلوتر رفت که با دقت بیشتری بهش نگاه کردم. نه خسته بود و نه آروم؛ بیشتر شبیه کسی بود که بدنش جلوتر از ذهنش تصمیم می‌گیره.
نگاهش بدون این‌که از دوربین رد بشه، روی دیوار روبه‌روش خیره مونده‌بود. پوزخند زدم:
- پس موش آزمایشگاهی جدیدت این بچه‌ست!
صدام بدون هیچ کنجکاوی یا علاقه‌ای، توی اتاق قدیمی پیچید.
جواب نداد و تصویر عوض شد. همون مرد بود، ولی این‌بار ایستاده‌بود. نور از قرمز به آبی تغییر می‌کرد. شدت می‌گرفت و کم می‌شد. دما روی پوستش اثر می‌ذاشت و این از جمع شدن انگشت‌ها، انقباض فک و رگ‌هایی که به کمک قدرت وضوح دوربین از روی ساعدش دیده می‌شد، مشخص بود. واکنشی نشون نمی‌داد، اما بدنش همه‌چیز رو به چشم‌هام لو می‌داد. پوزخند زدم. این پسر هم مثل بقیه‌ی سگ‌های شایان بود که نشون دادنشون به من براش تبدیل به یه تفریح شده‌بود.
- یه هفته‌ست که شروع کرده.
صدای شایان سکوت رو شکست.
- نه زمان رو نمی‌دونه و نه از شرایط و حقایق خبر داره، ولی همچنان داره دووم میاره.
نگاهم از صفحه برداشته نشد:
- هنوز فرو نریخته؟
- نه.
قاطعیت توی صداش رو حس کردم. نگاهم رو دوباره روی صورت پسر قفل کردم. ظاهراً بازیگر نمایش امروز، اون‌قدرها که فکر می‌کردم شبیه بقیه‌ی بازیگرها نبود!
ادامه داد:
- فقط چیزهایی که لازم نبوده، دارن کنار می‌رن.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,579
مدال‌ها
4
تصویر نزدیک‌تر شد. لب‌هاش خشک شده‌بودن و پلک‌هاش از حالتی عادی کندتر باز و بسته می‌شد؛ اما هنوز چیزی توی نگاهش خاموش نشده‌بود. با انگشت اشاره ضربه‌ای به دسته‌ی صندلی زدم. احساسات این پسر، فقط عقب رفته‌بودن.
زمزمه‌ی خشکم سکوت رو شکست:
- جالبه!
چشم‌هام رو کمی ریز کردم:
- شبیه آدم‌هایی نیست که برای این‌جور فضاها انتخاب می‌شن.
شایان سرش رو کمی کج کرد.
- دقیقاً برای همین این‌جاست. وقتی امتحان ورودی رو قبول شد، مردمک چشم‌هاش از تصمیمی که گرفته‌بودن می‌لرزید؛ هرچند جنگ روانی توی سرش بیشتر از یه ساعت طول نکشید!
این‌بار بهش نگاه کردم.
- توی آشغال معمولاً آدمی رو که هنوز خودش رو نگه داشته، برای شکستن و دوباره ساختن انتخاب نمی‌کنی.
نگاهش به مانیتور کوتاه بود و کنترل‌شده.
- من نشکستمش.
بشکن زد:
- اون از تمام سایه‌هایی که تا حالا ساختم، بهتر میشه!
تصویر دوباره عوض شد. روی زمین نشسته‌بود. قطرات عرق باعث شده‌بودن گردنش جلوی لنز دوربین برق بزنه. دست‌هاش رو توی حالتی بین آماده‌باش و انتظار نگه داشته‌بود.
- اسم داره؟
صدای تک‌خنده‌ش توی گوشم پیچید:
- نه.
- پس هنوز آدم حساب می‌شه.
شایان چیزی نگفت و تلویزیون برای لحظه‌ای تصویر رو نگه‌داشت.
چهره‌ی مرد توی زاویه‌ای که استخون گونه رو برجسته‌تر و سایه‌ی زیر چشم‌ها رو عمیق‌تر می‌کرد، ثابت موند.
- این برنامه چیزی نیست که دیوونه‌ای مثل تو بتونه جمعش کنه!
از روی شونه‌هامون به چشم‌های هم خیره شدیم.
- وقتی شروع شد، بدون تموم شدن ادامه پیدا می‌کنه. این همیشه رمز موفقیت من بوده، چه الان و چه ۲۴ سال پیش.
شایان دستش رو روی کنترل گذاشت، اما خاموشش نکرد.
- من اهل شکست نیستم.
نگاهم دوباره به صفحه برگشت:
- برو به جهنم.
تلویزیون خاموش شد و اتاق دوباره توی تاریکی فرو رفت.
شایان چند قدم برداشت تا بره، ولی قبل از این‌که دستش به در برسه، گفتم:
- یادت باشه... !
وایستاد و با صدای آروم‌تر ادامه دادم:
- راهی که داری میری، دیر یا زود آرزوی من رو برآورده می‌کنه.
جوابی نداد و ثانیه‌ای بعد، صدای بسته شدن در توی اتاق تاریک پیچید. من با تصویری که خاموش شده‌بود توی سکوت تاریکی موندم، اما تصویر پسر واضح‌تر از هر چیزی توی ذهنم حرکت می‌کرد.
 
بالا پایین