جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 5,743 بازدید, 98 پاسخ و 22 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,459
13,875
مدال‌ها
4
۵۹ ثانیه!
انگار هر ثانیه سنگین‌تر از قبلی می‌گذشت. هیچ‌ک.س دیگه حرف نمی‌زد. امید هم ساکت شده‌بود، ولی نه به خاطر ترس؛ بیشتر شبیه کسی بود که جواب سؤالش رو گرفته باشه.
صدای فلز از گوشه اتاق بلند شد. همه سر چرخوندیم. یکی از دیوارها کنار رفت و یه صفحه فلزی باریک از داخلش بیرون اومد. روی صفحه فقط دو دکمه وجود داشت؛ سبز و قرمز!
صدای مرد دوباره پخش شد:
- انتخاب خودتون رو ثبت کنین.
هیچ توضیحی نداد. هیچ راهنمایی‌ای هم نکرد. پسر قدبلند اولین کسی بود که جلو رفت.‌ چند قدم برداشت و بعد از حرکت وایستاد. به دکمه‌ها خیره شد و ثانیه‌ای بعد، مشتش رو گره کرد و به عقب برگشت؛ انگار حتی نزدیک شدن به اون صفحه هم سخت بود.
۴۳ ثانیه!
ضربان قلبم رو توی گوش‌هام می‌شنیدم و عرق سرد روی کمرم رو حس می‌کردم. یه فکر مدام توی سرم می‌چرخید: «اگه امید حذف بشه چی؟ واقعاً حذف می‌شه؟ می‌برنش؟ اخراجش می‌کنن؟ یا می‌کشنش؟!»
جوابش رو نمی‌دونستم و همین بدترین بخش ماجرا بود. هسته‌ی سیاه هیچ‌وقت همه‌چیز رو توضیح نمی‌داد؛ ابهام خودش یه سلاح بود. ناگهان صدای قدم اومد. سرم رو چرخوندم. یکی از بچه‌ها جلو رفت و دستش رو روی دکمه قرمز گذاشت. برای چند لحظه همون‌جا موند؛ بعد فشارش داد. یه صدای کوتاه از دستگاه بلند شد:
- ثبت شد.
هیچ اتفاق دیگه‌ای نیفتاد. اما انگار با رأی حذفی که پسر داد، هوای اتاق هم عوض شد. چون حالا دیگه فرضیه نبود؛ یکی از ما تصمیمش رو گرفته بود.
۳۲ ثانیه!
امید نگاهش رو از اون نفر نگرفت. نه خشمگین بود و نه ناراحت؛ فقط نگاه می‌کرد. همین نگاه باعث شد اون پسر سرش رو پایین بندازه و با ریختن تارهای موهای مشکی و بلندش روی صورتش، چشم‌ها و احساساتش رو ازمون مخفی کنه. یکی دیگه جلو رفت و بعد نفر سوم هم بی‌صدا رأی رو ثبت کرد.
هیچ‌ک.س نه بحثی می‌کرد و نه دفاعی از خودش داشت. حتی به کسی که قرار بود درباره‌اش تصمیم بگیرن هم نگاه نمی‌کردن!
همون اتفاق کافی بود تا بفهمم خطرناک‌ترین آدم‌های این دنیا اونایی نیستن که از روی نفرت آسیب می‌زنن، اونایی هستن که یاد گرفتن بدون هیچ احساسی این کار رو انجام بدن.
بیست ثانیه!
دستم هنوز دور کاغذ قفل شده‌بود. عکس امید زیر انگشت‌های خیس از عرقم مچاله شده‌بود. امید بالأخره برای اولین بار از شروع این مرحله، نگاهم کرد.
نه التماس توی نگاهش بود، نه انتظار. انگار فقط می‌خواست بفهمه من کی هستم. مهم نبود که چه رأیی میدم؛ ظاهراً این که واقعاً کی هستم براش مهم‌تر بود.
تایمر به ۱۵ ثانیه رسید.
دست آزادم رو توی موهای کوتاه و تیره‌رنگم فرو کردم. شاید این آزمون اصلاً درباره رأی دادن نباشه؛ شاید تمام این مدت داشتن ما و تصمیماتمون رو ارزیابی می‌کردن.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,459
13,875
مدال‌ها
4
۱۳ ثانیه!
سکوت اتاق از قبل هم سنگین‌تر شده‌بود. سه نفر رأیشون رو داده‌بودن، تصمیمشون رو گرفته‌بودن و حالا فقط من و امید مونده‌بودیم.
۱۲ ثانیه!
پسر مو‌بلند که ظاهراً اسمش میکائیل بود، کنار دیوار وایستاده‌بود و به زمین خیره شده‌بود. دختر گروه، دست‌هاش رو توی هم قفل کرده‌بود و پسر قدبلند با فک منقبض به تایمر نگاه می‌کرد. هیچ‌کدوم به امید نگاه نمی‌کردن. انگار بعد از رأی دادن، نگاه کردن بهش سخت‌تر شده‌بود.
۹ ثانیه!
نگاهم روی دکمه‌های سبز و قرمز ثابت موند. فقط یه قدم فاصله داشتم؛ یه قدم، یه حرکت کوچیک کافی بود. اما هرچی زمان کمتر می‌شد، بیشتر حس می‌کردم که مسأله امید نیست. مسأله اینه که چرا باید درباره کسی تصمیم بگیرم وقتی حتی دلیل این تصمیم رو نمی‌دونم.
۸ ثانیه!
از گوشه چشم امید رو دیدم. هنوز بی‌حرکت سر جاش وایستاده‌بود. نه به تایمر نگاه می‌کرد و نه به صفحه فلزی. انگار از اول هم قرار نبوده رأی بده.
۶ ثانیه!
ناگهان پسر قدبلند گفت:
- اگه رأی ندین، هر دوتاتون حذف می‌شین.
هیچ‌کدوم جوابش رو ندادیم. شاید حق با اون بود، شاید هم نه. مشکل این بود که هیچ‌ک.س نمی‌دونست. صدای نفس کشیدن خودم رو می‌شنیدم. قلبم محکم به قفسه سی*ن*ه‌م می‌کوبید.
۳ ثانیه!
برای لحظه‌ای به امید نگاه کردم و اون هم نگاهم کرد؛ نه تأییدی توی نگاهش بود و نه مخالفتی، فقط آرامش عجیبی که بیشتر از هر چیزی کلافه‌م می‌کرد. هیچ‌کدوممون حرکت نکردیم.
«۰۰:۰۰»
صدای شمارش ناگهان قطع شد. چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد. نفس عمیقی کشیدم و با نگاهی محکم وایستادم. صدای مرد توی بلندگو پیچید:
- زمان به پایان رسید.
نگاهم روی صفحه فلزی قفل شده‌بود. مرد چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
- سه نفر انتخاب خود را ثبت کردند.
مکث کوتاهی کرد.
- دو نفر از اجرای دستور خودداری کردند.
این بار هیچ‌ک.س به تایمر نگاه نمی‌کرد؛ همه چشم‌ها روی من و امید بود. مطمئن نبودم نافرمانی‌ای که من و امید کرده‌بودیم، توی هسته‌ی سیاه ضعف محسوب میشه یا یه قابلیت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,459
13,875
مدال‌ها
4
چند ثانیه هیچ صدایی نیومد. هیچ آژیری به صدا درنیومد و هیچ دری باز نشد. فقط سکوت بود؛ سکوتی که باعث می‌شد صدای نفس کشیدن بقیه رو بشنوم.
بعد صدای مرد دوباره توی اتاق پیچید:
- دلیل خودداری؟
اخم کردم و دندون‌هام رو روی هم فشار دادم. هیچ‌ک.س انتظار این سؤال رو نداشت.
مرد ادامه داد:
- کاندید شماره‌ی چهار!
چند لحظه طول کشید تا بفهمم منظورش منم. تکرار کرد:
- دلیل خودداری؟
نگاهم روی صفحه فلزی موند. یا جواب درست وجود نداشت، یا صدتا جواب درست وجود داشت. بالأخره گفتم:
- اطلاعات کافی نداشتم.
مرد: توضیح بده.
نفسم رو بیرون دادم و نیشخند زدم:
- یه عکس و یه جمله بهم دادین. انتظار داشتین درباره یه آدم تصمیم بگیرم، بدون این‌که بدونم چرا به اون نتیجه رسیدین؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد صدای مرد اومد:
- احساسات دخیل بود؟
- نمی‌دونم. شماها بررسی می‌کنین، پس خودتون حدس بزنین!
صدای مرد قطع شد و چند ثانیه بعد دوباره برگشت:
- کاندید شماره‌ی پنج!
به امید نگاه کردم. هنوز همون‌طور بی‌حرکت وایستاده‌بود.
- دلیل خودداری؟
امید حتی یه لحظه هم مکث نکرد.
- چون ازم خواستین بدون فکر کردن تصمیم بگیرم.
مرد گفت:
- زمان برای فکر کردن در اختیارت قرار گرفته‌بود.
- نه.
صدای امید آروم ولی محکم بود. توضیح داد:
- زمان برای انتخاب کردن در اختیارمون قرار گرفته‌بود.
برای اولین بار حس کردم پسر قدبلند، یا همون سیاوش هم سرش رو بلند کرده. دختر گروه هم به امید خیره شده‌بود.
مرد چند لحظه چیزی نگفت. بعد پرسید:
- تفاوتش چیه؟
امید خندید، ولی این بار نه از روی تمسخر؛ بیشتر شبیه خستگی بود.
- وقتی نتیجه رو قبل از سؤال تعیین می‌کنین، اسمش فکر کردن نیست.
اتاق دوباره ساکت شد. حس می‌کردم شاید امید داره با کسی حرف می‌زنه که پشت اون بلندگو نشسته، نه با سیستمی که ما رو زیر نظر گرفته.
چند ثانیه بعد، صدای مرد برای آخرین بار پخش شد:
- ارزیابی ثبت شد.
همون لحظه صفحه فلزی جمع شد و داخل دیوار برگشت، تایمر خاموش شد و قفل در خروجی با صدای بلندی آزاد شد. چند ثانیه سرجام وایستادم. چیزی توی لحن مرد باعث شد موهای پشت گردنم سیخ بشه؛ چون قبل از قطع شدن ارتباط، فقط یک جمله دیگه گفت:
- بعضی از شما هنوز متوجه هدف این آزمون نشدین.
و مطمئن بودم منظورش اون سه نفری نبود که رأی داده‌بودن!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,459
13,875
مدال‌ها
4
نگاهم رو از روی میکائیل و امید، به سیاوش و نگار کشیدم. انگار همه منتظر بودن اتفاق دیگه‌ای بیفته. شاید تنبیه، اعتراض یا حتی یه توضیح، اما هیچ‌کدوم اتفاق نیفتاد. سیاوش اولین نفر بود که سکوت رو شکست.
- همین؟
هیچ جوابی نیومد. نگار به در باز شده نگاه کرد و قسمتی از ناخنش رو که شکسته‌بود، روی زمین انداخت:
- یعنی تموم شد؟
بلندگوها خاموش مونده‌بودن، طوری که انگار از اول هم وجود نداشتن. امید آروم از کنارم رد شد. نه عجله‌ای داشت و نه پیروزمند به نظر می‌رسید؛ بیشتر شبیه کسی بود که هنوز یه سؤال توی ذهنش مونده. همگی پشت سرش از اتاق خارج شدیم.
دیوارهای تیره‌تر و نورهای کمتر، راهروی پشت در رو با قسمت‌های قبلی متفاوت می‌کرد. به اطراف نگاه کردم. هیچ دوربینی دیده نمی‌شد. چند دقیقه بدون حرف زدن راه رفتیم تا بالأخره به یه در فلزی بزرگ رسیدیم. در با صدای کوتاهی باز شد و یه اتاق نسبتاً پهن توی دیدمون قرار گرفت.
برخلاف اتاق‌های قبلی، این یکی خالی نبود. پنج صندلی فلزی وسط اتاق چیده شده‌بود و روبه‌روشون یه شیشه بزرگ و کاملاً سیاه قرار داشت، طوری که نمی‌شد پشتش رو دید. همین که وارد شدیم، در پشت سرمون بسته شد. صدای قفل شدنش باعث شد میکائیل زیر لب فحشی بده.
مردی که همیشه از بلندگو باهامون حرف می‌زد هنوز دیده نمی‌شد، اما این بار حس می‌کردم یکی داره از پشت اون شیشه نگاهمون می‌کنه.
صدای ناگهانی مرد سخنگو از بلندگو پخش شد:
- بشینین.
هر پنج نفر نشستیم. چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد مرد گفت:
- مرحله سوم پایان یافت.
مکث کوتاهی کرد.
- نتیجه آزمون اعلام می‌شود.
قلبم تندتر زد. سیاوش صاف نشست و نگار ناخودآگاه دست‌هاش رو توی هم قفل کرد.
- کاندید شماره یک... !
اسمش اعلام شد.
- پذیرفته شد.
میکائیل سرش رو بالا آورد.
- کاندید شماره‌ی دو پذیرفته شد.
نگار نفس حبس شده‌ش رو بیرون داد.
- کاندید شماره‌ی سه پذیرفته شد.
سیاوش حرکت نکرد، اما از روی نفس راحتی که کشید، معلوم بود که چقدر تحت فشار بود.
- کاندید شماره‌ی چهار... !
چند ثانیه بیشتر از بقیه طول کشید.
- ارزیابی در حال بررسی.
ابروهام بالا رفت و تکیه‌م رو به صندلی دادم.
در حال بررسی؟ جالب شد.
صدای مرد ادامه داد:
- کاندید شماره‌ی پنج... !
این بار کمی بیشتر مکث کرد، حتی امید هم سرش رو بلند کرد.
- ارزیابی در حال بررسی.
اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت. نگاهم به شیشه سیاه افتاد. حس ‌می‌کردم اون طرف شیشه، فقط یه ناظر معمولی ننشسته. انگار کسی شخصاً تصمیم گرفته‌بود درباره من و امید، خودش قضاوت کنه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,459
13,875
مدال‌ها
4
«در حال بررسی.»
این عبارت برای بقیه شاید معنی خاصی نداشت، اما برای من بدتر از مردود شدن بود. حداقل اگه رد می‌شدم، تکلیفم مشخص بود؛ اما این یعنی یه نفر هنوز تصمیمش رو نگرفته و من از این که یکی دیگه برای سرنوشتم تصمیم بگیره متنفر بودم.
صدای کشیده شدن صندلی روی زمین بلند شد. سیاوش از جاش نیم‌خیز شد و اعتراض کرد:
- یعنی چی در حال بررسی؟
جوابی نیومد. با عصبانیت ادامه داد:
- یا قبول شدیم یا نشدیم. این دیگه چه معنی‌ای داره؟
بلندگوها خاموش موندن. انگار مرد تصمیم گرفته‌بود دوباره سکوت رو به جونمون بندازه. پسر با عصبانیت نشست. نیم‌نگاهی بهش انداختم و انگشت‌هام رو روی میز به هم گره کردم. دست‌هاش رو مشت کرده‌بود و به شیشه خیره مونده‌بود. امید هیچ واکنشی نشون نداد. نگاهش روی شیشه سیاه روبه‌رومون ثابت مونده‌بود و من هنوز حس می‌کردم که یکی از پشتش ما رو نگاه می‌کنه؛ ولی نه همه‌مون، فقط من و امید!
گذر زمان رو حس نمی‌کردیم. توی اون سکوت تشخیصش سخت بود. بعد ناگهان صدای قفل فلزی از پشت سرمون بلند شد. همه سر چرخوندیم. دری که تا اون لحظه متوجهش نشده‌بودیم، آروم باز شد. از روی شونه نگاهی بهش انداختم. هیچ‌ک.س وارد نشد، فقط صدای مرد از بلندگوها پخش شد:
- کاندیدهای شماره‌ی چهار و پنج!
قلبم توی سی*ن*ه‌م کوبید، ولی به روی خودم نیاوردم.
- بلند شین.
من و امید از جامون بلند شدیم.
- از این در عبور کنین.
میکائیل اخم کرد:
- پس ما چی؟
مرد جواب داد:
- شما منتظر می‌مونین.
لحنش طوری بود که معلوم بود جای بحث وجود نداره. نگاهی به امید انداختم. اون هم برای اولین بار از وقتی وارد این اتاق شده‌بودیم، نگاهش رو از شیشه برداشت. هیچ ترسی توی صورتمون نبود. بدون حرف به‌سمت در حرکت کردیم. وقتی ازش رد شدیم، پشت سرمون بسته شد و همون لحظه فهمیدم اون طرف، دیگه خبری از اتاق‌های تمرین نیست.
راهرویی باریک و تاریک مقابلمون قرار داشت. چند قدم جلو رفتیم. صدای بسته شدن در آخرین چیزی بود که از دنیای قبلی شنیدم. ته راهرو فقط یه در وجود داشت. برخلاف همه درهایی که تا حالا دیده بودم، این یکی فلزی نبود. به در چوبی و قدیمی‌ای که انگار اصلاً به اینجا تعلق نداشت، خیره شدیم.
امید آروم گفت:
- عجیب نیست؟
نگاهم از روی در برداشته نشد:
- چی؟
امید: این که بعد از این همه دیوار و فولاد، آخرش رسیدیم به یه در چوبی.
برای اولین بار لبخند کمرنگی روی صورت روشنش نشست:
- معمولاً چیزهایی که پشت همچین درهایی قایم می‌کنن، از بقیه خطرناک‌ترن.
قبل از این که جواب بدم، صدای قفل از اون طرف در اومد و دستگیره آروم چرخید. شونه بالا انداختم:
- ما چیزی برای از دست دادن نداریم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,459
13,875
مدال‌ها
4
ناخودآگاه قدمی عقب رفتیم. در کامل باز شد، ولی هیچ‌ک.س پشتش نبود. نگاهم از چارچوب در عبور کرد و برای لحظه‌ای مطمئن شدم اشتباه می‌بینم. پشت در نه اتاق بازجویی بود و نه سالن تمرین. حتی یه اتاق معمولی هم نبود و بیشتر شبیه یه دفتر کار بود.
نگاهم رو از روی میز دوتا صندلی پشتش گرفتم و به کتابخونه‌ای که دیوار سمت راستمون رو اشغال کرده‌بود، دوختم. چراغ مطالعه‌ای که روی میز قرار گرفته‌بود، نور زرد و ملایمی روی سطح میز انداخته بود. انگار یه قسمت از یه خونه رو کنده‌بودن و وسط این مجموعه مخفی قرار داده‌بودن.
امید هم چند ثانیه ساکت موند و بعد زیر لب گفت:
- یا خیلی خطرناکیم... !
نگاهش رو از اتاق نگرفت.
- یا خیلی بدبخت.
وارد شدیم. همین که از جلوی رد شدیم، در پشت سرمون بسته شد. صدای قفل شدنش این بار خیلی آروم‌تر از قبل بود. روی میز فقط یه پوشه بود و هیچ اسم و نشونی هم روش دیده نمی‌شد.
صدای مرد از بلندگویی که جایی دیده نمی‌شد پخش شد:
- بشینین.
ابرویی بالا انداختم و روی دو صندلی روبه‌روی میز نشستیم.
مرد: پرونده رو باز کنین.
سنگینی نگاه امید رو روی خودم حس کردم. چشم‌های قهوه‌ای اون هم مثل من مردد بود؛ اما بالأخره دستم رو دراز کردم و پوشه رو باز کردم. چندتا برگه داخلش بود.
اولین صفحه فقط یه جمله داشت: « فکر می‌کنین چرا از بقیه جدا شدین؟»
اخم کردم و صفحه رو ورق زدم. صفحه بعدی خالی بود. سومی هم خالی بود. انگشت‌هام صفحه‌ها رو رد می‌کرد، ولی کوچیک‌ترین لکه‌ی جوهری روی بقیه‌ی صفحه‌ها دیده نمی‌شد.
صدام توی اتاق پیچید:
- این دیگه چیه؟
جوابی نیومد. امید پوشه رو از دستم گرفت و خودش ورق زد و با عصبانیت تا آخرین صفحه رفت، ولی یهو دستش از حرکت وایستاد. نگاهم به صورتش افتاد.
- چی شده؟
جواب نداد، فقط پوشه رو به سمتم برگردوند. به صفحه‌ی آخر رسیده‌بود. نگاهم روی کلمات ثابت موند. روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود: «اگه مجبور باشی بین حقیقت و بقا یکی رو انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب می‌کنی؟»
سکوت سنگینی بین من و امید افتاد؛ چون هر دوتامون می‌دونستیم این دیگه سؤال یه آزمون ساده نبود. این سؤال، درباره خودمون بود. تک خنده‌ای عصبی کردم:
- هر جوابی که بدیم، از قبل براش برنامه‌ریزی کردین؛ مگه نه؟!
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,459
13,875
مدال‌ها
4
مرد جوابی به سؤال من نداد. بعد صدای خش‌دار کوتاهی از بلندگو پخش شد:
- سؤال برای پاسخ دادن نیست.
اخم کردم:
- پس برای چیه؟
این بار چند ثانیه طول کشید تا جواب بیاد:
- برای این که بفهمیم چه چیزی رو از خودتون پنهان می‌کنین.
قبل از این که چیزی بگم، صدای تقه‌ای از سمت کتابخونه اومد. همزمان سر چرخوندیم. یکی از قفسه‌ها چند سانتی‌متر جلو اومد و بعد آروم به کنار کشیده شد.
از روی صندلی بلند شدم و چند قدم جلو رفتم.
- یه فضای مخفی؟
امید زیر لب گفت:
- خب، این دیگه جالب شد!
مرد دستور داد:
- وارد بشین.
نگاهم بین کتابخونه و بلندگو جابه‌جا شد:
- اون تو چیه؟
- جواب.
لحن مرد دیگه شبیه کسی نبود که دستور میده؛ بیشتر شبیه کسی بود که منتظر نتیجه است. چند لحظه به هم نگاه کردیم. نفسش رو به بیرون فوت کرد و با به عقب هول دادن صندلی، به‌سمتم اومد. چند قدم به‌طرف فضای مخفی برداشتیم. همین که نزدیک شدیم، نور ضعیفی از داخل روشن شد.
دندونم رو روی لبم فشار دادم و قسمتی از پوستش رو کندم. چیزی که اونجا منتظر ماست، قرار نیست شبیه هیچ‌کدوم از آزمون‌های قبلی باشه.
روی دیوار روبه‌رومون فقط یه عکس قدیمی نصب شده‌بود. چند نفر کنار هم وایستاده‌بودن و وسط تصویر، مردی وایستاده‌بود که صورتش رو قبلاً دیده بودم، اما نمی‌دونستم کجا!
صدای زمزمه‌ی امید از کنارم باعث شد به صورت متعجبش نگاه کنم:
- چرا؟ هدف چیه؟
دست‌هام رو پشت کمرم گره کردم:
- می‌شناسیشون؟
نگاهش رو ازم دزدید:
- نه.
دروغ ناشیانه‌ای گفت، ولی فکر نمی‌کردم پافشاریم باعث بشه حقیقت رو بگه. توی سرم دنبال پیدا کردن سرنخی بودم که صدای تقه‌ی کوتاهی از سمت میز اومد.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,459
13,875
مدال‌ها
4
هر دوتامون سرمون رو چرخوندیم. کشوی باریکی که زیر میز قرار داشت، آروم بیرون اومده‌بود. داخلش یه ضبط‌صوت قدیمی قرار داشت.
دستم رو دراز کردم و ضبط صوت رو برداشتم. یه دستگاه خاکستری و خط‌وخش‌دار با دکمه‌های بزرگ قدیمی که ممکن بود دیوارنشین‌ها نشناسنش، ولی ما آزادها همیشه به عنوان سطل آشغالی برای وسایل قدیمی پایگاه پنجم محسوب می‌شدیم، پس این اولین باری نبود که این وسیله رو می‌دیدم.
اخم کردم:
- شوخیه؟
صدای مرد از بلندگو پخش شد:
- روشنش کن.
امید با گیجی به دستگاه توی دستم نگاه ‌می‌کرد. نوار از قبل داخل دستگاه بود، پس فقط دکمه‌ی پخش رو فشار دادم. چرخ‌های کاست شروع به چرخیدن کردن. چند ثانیه فقط صدای خش‌خش شنیده می‌شد، ولی بعد صدای خسته و گرفته‌ی مردی توی اتاق پیچید:
- اگه این نوار به دست کسی رسیده... !
چند ثانیه سکوت افتاد؛ انگار داشت دنبال کلمات می‌گشت. صداش طوری بود که انگار هر روز اون رو می‌شنیدم و این درحالی بود که حتی نمی‌دونستم آیا این مرد یکی از جوون‌های توی عکسه یا نه! ادامه داد:
- یعنی خیلی از چیزها اون‌طور که باید پیش نرفته.
نگاهم ناخودآگاه به امید افتاد. اون هم با دقت گوش می‌داد. صدای مرد ادامه پیدا کرد:
- نمی‌دونم چه کسی اینو می‌شنوه، نمی‌دونم چند سال گذشته و نمی‌دونم وقتی این صدا پخش میشه، چند نفر از آدم‌هایی که می‌شناختم هنوز زنده‌ان.
خش‌خش کوتاهی بین جملات افتاد و بعد صدای نفس عمیقش شنیده شد:
- اما اگه هنوز هر نوع جنگی ادامه داره... !
مکث کرد:
- پس یه جای کار رو اشتباه فهمیدیم.
یکی از ابروهام رو بالا انداختم و با دقت بیشتری به مرد گوش دادم:
- چون دشمن هیچ‌وقت اون چیزی نبود که فکر می‌کردیم.
اتاق توی سکوت فرو رفت؛ حتی امید هم تکون نمی‌خورد.
صدای ضبط‌شده دوباره بلند شد:
- بزرگ‌ترین اشتباه من این بود که فکر کردم خطر از بیرون میاد.
برای لحظه‌ای صدای ورق خوردن کاغذی شنیده شد.
بعد مرد آروم گفت:
- بعضی وقت‌ها خطر همون‌جاییه که احساس امنیت می‌کنی.
کاست دوباره خش‌خش کرد و درست قبل از این که جمله‌ی بعدی پخش بشه، سنگینی نگاهی باعث شد حس کنم کسی از پشت شیشه‌ی سیاه روبه‌رومون با دقت واکنشمون رو زیر نظر گرفته.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,459
13,875
مدال‌ها
4
چند ثانیه فقط صدای خش‌خش نوار شنیده می‌شد؛ بعد صدای مرد این دفعه آروم‌تر برگشت. انگار هر کلمه رو با زحمت از گلوش بیرون می‌کشید.
- سال‌ها جنگیدیم.
مکث کوتاهی کرد.
- با استرنجرها، با سگ‌ها، با هر چیزی که بیرون دیوارها منتظرمون بود.
صدای برخورد آروم چیزی با چوب شنیده شد. ادامه داد:
- و هر روز به خودمون می‌گفتیم اگه یه روز اون‌ها رو شکست بدیم، همه چیز درست میشه.
اتاق توی سکوت فرو رفت. حتی صدای نفس کشیدنمون هم به‌سختی شنیده می‌شد.
مرد: اما یه چیز رو دیر فهمیدم، در واقع چند سال بعد از شروع مسئولیتم! بعضی جنگ‌ها بعد از کشتن دشمن تموم نمی‌شن.
انگشت‌هام دور بدنه‌ی ضبط‌صوت محکم‌تر شد.
- چون دشمن همیشه یه موجود نیست، یه ارتش نیست، یه هیولا نیست.
صدای مرد برای لحظه‌ای لرزید:
- بعضی وقت‌ها دشمن یه ترسه.
خش‌خش کوتاهی بین جملات افتاد:
- ترس از دست دادن، ترس تنها موندن، ترس این که تمام چیزهایی که براش جنگیدی از بین بره.
کنجکاو بودم که بفهمم اون کیه و داره در مورد چی حرف میزنه. امید هم با اخم به ضبط‌صوت خیره شده‌بود.
مرد: من آدم‌های زیادی رو دیدم که استرنجرها نتونستن شکستشون بدن، اما ترس شکستشون داد.
برای چند ثانیه هیچ صدایی نیومد. بعد آخرین جمله با وضوح بیشتری پخش شد:
- اگه یه روز مجبور شدی بین چیزی که ازش می‌ترسی و چیزی که می‌دونی درسته یکی رو انتخاب کنی... !
خندید و حس کردم موهای دستم سیخ شدن:
- امیدوارم از من شجاع‌تر باشی. انتخابی که من چند ساعت پیش کردم، شاید به قیمت همه‌ی چیزی که دارم تموم بشه؛ اما همچنان باید چهره و رفتار خونسرد و آهنینم رو جلوی بقیه حفظ کنم.
نوار دوباره خش‌خش کرد و این بار سکوتی طولانی‌تر از قبل اتاق رو پر کرد. صحبت‌های مرد تموم شده‌بود. دستم رو پایین آوردم و ضبط صوت رو با بی‌میلی و درحالی که غرق فکر بودم، روی میز گذاشتم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین