- Oct
- 3,493
- 14,053
- مدالها
- 4
بهزاد بدون اینکه چیزی بگه، سرش رو تکون داد. دستش رو زیر جعبه برد و خیلی آروم اون رو بهسمتم هل داد. صدای کشیده شدن چوب روی میز، سکوت اتاق رو شکست.
- از اینجا به بعد، این جعبه دیگه مال من نیست.
نگاهم بین دستهای مرد مسن و جعبه جابهجا شد.
- مطمئنی؟
لبخند خستهای زد.
- بیستوچهار سال منتظر همین روز بودم. بعضیها میومدن دنبالش، ولی از بین همهی اونها که شدیداً سعی داشتن خودشون رو دوستانه جلوه بدن، تو تنها کسی بودی که بالأخره برای من قابل قبول و آشنا به نظر رسیدی. پس شاید تو باید صاحب جدیدش باشی.
نگاهش رو پایین برد و به جعبهی چوبی خیره شد:
- اگه امروز نتونم رهاش کنم، پس تمام این سالها بیهوده گذشته؛ مخصوصاً وقتی حتی از محتویاتش خبر ندارم و تمام این مدت فقط حملش میکردم!
چیزی نگفتم ولی توی ذهنم پوزخند زدم. ظاهراً اونها هرکی که بودن، یه سری آماتور بودن که چیزی از جاسوس بودن و ماسک زدن حلوی یه حرفهای مثل بهزاد نمیدونستن. دستم رو جلو بردم و جعبه رو برداشتم. برخلاف تصورم، اونقدر سبک بود که باور اینکه این همه آدم، این همه سال زندگیش رو برای همچین چیزی گذاشته باشه، سخت میکرد. صدای بهزاد من رو از افکارم بیرون کشید:
- یه خواهش دارم.
نگاهم رو از جعبه برداشتم. حالا دیگه گاردش رو پایین آوردهبود؛ شاید اونقدر که فکر میکردم، باهوش نبود!
- اگه یه جایی مجبور شدی بین جعبه و جون خودت یکی رو انتخاب کنی، جونت رو انتخاب کن؛ تو حتی نمیدونی این جعبه چی هست!
چشمهاش مستقیم توی چشمهام قفل شد. نگاهش کردم و خیلی آروم یادآوری کردم:
- اون تصمیم رو وقتی میگیرم که مجبور بشم.
جعبه رو داخل کیف چرمی گذاشتم و در کیف رو بستم. صدای قفل، کوتاه و خشک توی اتاق پیچید. از جام بلند شدم. پالتوم رو مرتب کردم و بند کیف رو روی شونه انداختم. لیلا تا اون لحظه ساکت بود. وقتی به طرف در رفتم، کنجکاو پرسید:
- از در اصلی میری؟
وایستادم و بدون اینکه برگردم، پرسیدم:
- راه بهتری هست؟
لیلا: پشت حیاط یه در قدیمیه که کمتر کسی ازش خبر داره.
چند ثانیه فکر کردم؛ بعد لبخند خیلی کمرنگی زدم که مطمئن بودم از پشت سرم نمیتونن ببینن.
- دقیقاً به همین دلیل... !
سرم رو از روی شونه بهسمتش برگردوندم و با لحنی مطمئن و مرموز ادامه دادم:
- از در اصلی میرم.
بهزاد که پشت سر همسرش وایستادهبود، اخم کرد:
- بیرون منتظرن!
- میدونم.
بهزاد: پس چرا... !
حرفش رو کامل نکرد. روی پاشنهی کفش چرخیدم و دستم روی دستگیره نشست.
- چون اگه از راهی جز خروجی اصلی برم، اونوقت فکر میکنین اون راه از قبل شناسایی نشده؟ اون هم توی تمام این سالها؟! اما اگه از همون دری خارج بشم که همه انتظارش رو دارن، اونوقت همه فکر میکنن دارم همون اشتباهی رو میکنم که منتظرشن.
لبخند محوی روی صورتم نشست.
- و وقتی همه مطمئن باشن که حرکت بعدیت رو میدونن، بیشتر از هر زمان دیگهای، کور میشن.
در رو بهطرف خودم کشیدم، قدمی عقب رفتم و با باز شدن کامل در، هوای خنک عصر یهویی وارد خونه شد. کیف چرمی روی شونهم بود. دستم رو توی هوا به نشونهی خداحافظی با افراد پشت سرم تکون دادم و بدون عجله از پلهها پایین رفتم. صدای بستهشدن در پشت سرم اومد. حالا تنها صدایی که سکوت این ساختمون قدیمی رو میشکست، صدای برخورد کفشهام با سرامیکهای ترکخوردهی پلهها بود.
- از اینجا به بعد، این جعبه دیگه مال من نیست.
نگاهم بین دستهای مرد مسن و جعبه جابهجا شد.
- مطمئنی؟
لبخند خستهای زد.
- بیستوچهار سال منتظر همین روز بودم. بعضیها میومدن دنبالش، ولی از بین همهی اونها که شدیداً سعی داشتن خودشون رو دوستانه جلوه بدن، تو تنها کسی بودی که بالأخره برای من قابل قبول و آشنا به نظر رسیدی. پس شاید تو باید صاحب جدیدش باشی.
نگاهش رو پایین برد و به جعبهی چوبی خیره شد:
- اگه امروز نتونم رهاش کنم، پس تمام این سالها بیهوده گذشته؛ مخصوصاً وقتی حتی از محتویاتش خبر ندارم و تمام این مدت فقط حملش میکردم!
چیزی نگفتم ولی توی ذهنم پوزخند زدم. ظاهراً اونها هرکی که بودن، یه سری آماتور بودن که چیزی از جاسوس بودن و ماسک زدن حلوی یه حرفهای مثل بهزاد نمیدونستن. دستم رو جلو بردم و جعبه رو برداشتم. برخلاف تصورم، اونقدر سبک بود که باور اینکه این همه آدم، این همه سال زندگیش رو برای همچین چیزی گذاشته باشه، سخت میکرد. صدای بهزاد من رو از افکارم بیرون کشید:
- یه خواهش دارم.
نگاهم رو از جعبه برداشتم. حالا دیگه گاردش رو پایین آوردهبود؛ شاید اونقدر که فکر میکردم، باهوش نبود!
- اگه یه جایی مجبور شدی بین جعبه و جون خودت یکی رو انتخاب کنی، جونت رو انتخاب کن؛ تو حتی نمیدونی این جعبه چی هست!
چشمهاش مستقیم توی چشمهام قفل شد. نگاهش کردم و خیلی آروم یادآوری کردم:
- اون تصمیم رو وقتی میگیرم که مجبور بشم.
جعبه رو داخل کیف چرمی گذاشتم و در کیف رو بستم. صدای قفل، کوتاه و خشک توی اتاق پیچید. از جام بلند شدم. پالتوم رو مرتب کردم و بند کیف رو روی شونه انداختم. لیلا تا اون لحظه ساکت بود. وقتی به طرف در رفتم، کنجکاو پرسید:
- از در اصلی میری؟
وایستادم و بدون اینکه برگردم، پرسیدم:
- راه بهتری هست؟
لیلا: پشت حیاط یه در قدیمیه که کمتر کسی ازش خبر داره.
چند ثانیه فکر کردم؛ بعد لبخند خیلی کمرنگی زدم که مطمئن بودم از پشت سرم نمیتونن ببینن.
- دقیقاً به همین دلیل... !
سرم رو از روی شونه بهسمتش برگردوندم و با لحنی مطمئن و مرموز ادامه دادم:
- از در اصلی میرم.
بهزاد که پشت سر همسرش وایستادهبود، اخم کرد:
- بیرون منتظرن!
- میدونم.
بهزاد: پس چرا... !
حرفش رو کامل نکرد. روی پاشنهی کفش چرخیدم و دستم روی دستگیره نشست.
- چون اگه از راهی جز خروجی اصلی برم، اونوقت فکر میکنین اون راه از قبل شناسایی نشده؟ اون هم توی تمام این سالها؟! اما اگه از همون دری خارج بشم که همه انتظارش رو دارن، اونوقت همه فکر میکنن دارم همون اشتباهی رو میکنم که منتظرشن.
لبخند محوی روی صورتم نشست.
- و وقتی همه مطمئن باشن که حرکت بعدیت رو میدونن، بیشتر از هر زمان دیگهای، کور میشن.
در رو بهطرف خودم کشیدم، قدمی عقب رفتم و با باز شدن کامل در، هوای خنک عصر یهویی وارد خونه شد. کیف چرمی روی شونهم بود. دستم رو توی هوا به نشونهی خداحافظی با افراد پشت سرم تکون دادم و بدون عجله از پلهها پایین رفتم. صدای بستهشدن در پشت سرم اومد. حالا تنها صدایی که سکوت این ساختمون قدیمی رو میشکست، صدای برخورد کفشهام با سرامیکهای ترکخوردهی پلهها بود.
آخرین ویرایش: