جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,498 بازدید, 132 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,493
14,053
مدال‌ها
4
بهزاد بدون اینکه چیزی بگه، سرش رو تکون داد. دستش رو زیر جعبه برد و خیلی آروم اون رو به‌سمتم هل داد. صدای کشیده شدن چوب روی میز، سکوت اتاق رو شکست.
- از اینجا به بعد، این جعبه دیگه مال من نیست.
نگاهم بین دست‌های مرد مسن و جعبه جابه‌جا شد.
- مطمئنی؟
لبخند خسته‌ای زد.
- بیست‌وچهار سال منتظر همین روز بودم. بعضی‌ها میومدن دنبالش، ولی از بین همه‌ی اون‌ها که شدیداً سعی داشتن خودشون رو دوستانه جلوه بدن، تو تنها کسی بودی که بالأخره برای من قابل قبول و آشنا به نظر رسیدی. پس شاید تو باید صاحب جدیدش باشی.
نگاهش رو پایین برد و به جعبه‌ی چوبی خیره شد:
- اگه امروز نتونم رهاش کنم، پس تمام این سال‌ها بیهوده گذشته؛ مخصوصاً وقتی حتی از محتویاتش خبر ندارم و تمام این مدت فقط حملش می‌کردم!
چیزی نگفتم ولی توی ذهنم پوزخند زدم. ظاهراً اون‌ها هرکی که بودن، یه سری آماتور بودن که چیزی از جاسوس بودن و ماسک زدن حلوی یه حرفه‌ای مثل بهزاد نمی‌دونستن. دستم رو جلو بردم و جعبه رو برداشتم. برخلاف تصورم، اون‌قدر سبک بود که باور این‌که این همه آدم، این همه سال زندگیش رو برای همچین چیزی گذاشته باشه، سخت می‌کرد. صدای بهزاد من رو از افکارم بیرون کشید:
- یه خواهش دارم.
نگاهم رو از جعبه برداشتم. حالا دیگه گاردش رو پایین آورده‌بود؛ شاید اون‌قدر که فکر می‌کردم، باهوش نبود!
- اگه یه جایی مجبور شدی بین جعبه و جون خودت یکی رو انتخاب کنی، جونت رو انتخاب کن؛ تو حتی نمی‌دونی این جعبه چی هست!
چشم‌هاش مستقیم توی چشم‌هام قفل شد. نگاهش کردم و خیلی آروم یادآوری کردم:
- اون تصمیم رو وقتی می‌گیرم که مجبور بشم.
جعبه رو داخل کیف چرمی گذاشتم و در کیف رو بستم. صدای قفل، کوتاه و خشک توی اتاق پیچید. از جام بلند شدم. پالتوم رو مرتب کردم و بند کیف رو روی شونه انداختم. لیلا تا اون لحظه ساکت بود. وقتی به طرف در رفتم، کنجکاو پرسید:
- از در اصلی میری؟
وایستادم و بدون اینکه برگردم، پرسیدم:
- راه بهتری هست؟
لیلا: پشت حیاط یه در قدیمیه که کمتر کسی ازش خبر داره.
چند ثانیه فکر کردم؛ بعد لبخند خیلی کمرنگی زدم که مطمئن بودم از پشت سرم نمی‌تونن ببینن.
- دقیقاً به همین دلیل... !
سرم رو از روی شونه به‌سمتش برگردوندم و با لحنی مطمئن و مرموز ادامه دادم:
- از در اصلی میرم.
بهزاد که پشت سر همسرش وایستاده‌بود، اخم کرد:
- بیرون منتظرن!
- می‌دونم.
بهزاد: پس چرا... !
حرفش رو کامل نکرد. روی پاشنه‌ی کفش چرخیدم و دستم روی دستگیره نشست.
- چون اگه از راهی جز خروجی اصلی برم، اون‌وقت فکر می‌کنین اون راه از قبل شناسایی نشده؟ اون هم توی تمام این سال‌ها؟! اما اگه از همون دری خارج بشم که همه انتظارش رو دارن، اون‌وقت همه فکر می‌کنن دارم همون اشتباهی رو می‌کنم که منتظرشن.
لبخند محوی روی صورتم نشست.
- و وقتی همه مطمئن باشن که حرکت بعدیت رو می‌دونن، بیشتر از هر زمان دیگه‌ای، کور می‌شن.
در رو به‌طرف خودم کشیدم، قدمی عقب رفتم و با باز شدن کامل در، هوای خنک عصر یهویی وارد خونه شد. کیف چرمی روی شونه‌م بود. دستم رو توی هوا به نشونه‌ی خداحافظی با افراد پشت سرم تکون دادم و بدون عجله از پله‌ها پایین رفتم. صدای بسته‌شدن در پشت سرم اومد. حالا تنها صدایی که سکوت این ساختمون قدیمی رو می‌شکست، صدای برخورد کفش‌هام با سرامیک‌های ترک‌خورده‌ی پله‌ها بود.
 
آخرین ویرایش:
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: Asteria
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,493
14,053
مدال‌ها
4
جلوی در ورودی ساختمون وایستادم و یه‌بار دیگه تمام نقشه و مسیرها رو توی سرم مرور کردم. در رو باز کردم و اولین قدم رو روی موزائیک‌های تیره‌ی توی پیاده‌رو گذاشتم. در ساختمون پشت سرم بسته شد و صداش توی کوچه پیچید.
قدم اول رو با همون سرعتی که یه کارمند خسته بعد از یه روز کاری راه می‌رفت، برداشتم. کیف چرمی روی شونه‌م تاب آرومی می‌خورد. به ویترین مغازه‌ی روبه‌رو نگاه نکردم. انعکاس اطراف توی شیشه‌ی پنجره‌ی طبقه‌ی همکف، برای دیدن نصف خیابون کافی بود.
همون پیرمردی که نیم ساعت پیش روزنامه می‌خوند، هنوز روی نیمکت نشسته‌بود و هنوز به همون صفحه‌ای که قبل از ورودم به خونه میخوند، زل زده‌بود. وارد خیابون شدم و از کنارش رد شدم.
بیست متر جلوتر، زن جوونی کالسکه‌ی بچه‌ای رو هل می‌داد. چرخ سمت راست کالسکه گیر داشت، اما زن به جای خم شدن برای درست کردنش، فقط هر چند قدم یه‌بار پشت سرش رو نگاه می‌کرد. نیشخندی زدم و
از چهارراه رد شدم.
سمت چپم، همون کارگر قبلی بود؛ ولی این‌بار بیل روی دوشش نبود. سمت راستم دکه‌ی سیگار فروشی بود. فروشنده‌ی میانسالی که وقتی اومده‌بودم، ریش سه‌روزه داشت، الان با جوونی که صورتش اصلاح شده‌بود، عوض شده‌بود. گوشه‌ی لبم خیلی نامحسوس بالا رفت؛ پس لیلا راست می‌گفت! شیفت عوض شده بود، اما بازی نه!
به اولین تقاطع رسیدم. بدون اینکه مکث کنم، مستقیم رد شدم و صدای قدم‌های پشت سرم رو شمردم. یکی پشت سرم راه افتاد؛ نه نزدیکم بود و نه دور! طوری که اگه برمی‌گشتم، فقط یه رهگذر معمولی به نظر می‌رسید.
چند متر جلوتر، صدای قدم دوم هم اضافه شد و چند ثانیه بعد، نفر سوم هم بهشون پیوست.
قلبم از هیجان می‌زد. خوب! دیگه لازم نبود دنبال شکارچی بگردم؛ شکارچی‌ها خودشون داشتن دنبالم می‌اومدن. کیف رو کمی روی شونه‌م جابه‌جا کردم و همین حرکت باعث شد وزن سبک جعبه رو دوباره حس کنم.
ذهنم بی‌اختیار روی یه سؤال قفل شد؛ آیا واقعاً همه‌ی این آدم‌ها برای همین جعبه جمع شده‌بودن؟ یا برای کسی که اون رو حمل می‌کرد؟
بدون اینکه سرم رو برگردونم، وارد پیاده‌روی شلوغ خیابون اصلی شدم. جمعیت، بهترین پوشش بود؛ اما برای من، بهترین میدون آزمایش هم بود. اگه فقط یه گروه دنبالم بود، می‌شد گمشون کرد؛ اما اگه چند گروه هم‌زمان مراقبم بودن، کافی بود فقط یه حرکت اشتباه انجام بدم تا قبل از غروب تمام شهر بفهمه شکار ۲۴ ساله، بالأخره شروع شده.
جمعیت، سرعت قدم‌هام رو تعیین می‌کرد. نه عجله داشتم و نه اجازه داشتم کندتر راه برم.
از کنار یه فروشگاه لباس رد شدم؛ شیشه‌ی بزرگ ویترین، مثل آینه تمام خیابون پشت سرم رو نشون می‌داد.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: Asteria
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,493
14,053
مدال‌ها
4
وایستادم و وانمود کردم که به کت‌وشلوار قهوه‌ای رنگ پشت ویترین خیره شدم.
چشم‌هام رو ریز کردم؛ سه نفر بودن، اما فاصله‌شون تغییر کرده‌بود. پیرمرد روزنامه رو تا کرده‌بود و حالا عصا به‌دست راه می‌رفت.
کارگر از اون طرف خیابون رد شده‌بود.
و مرد سومی، تازه وارد بازی شده‌بود و انگار عضو جدید بود. با کت مشکی‌ای که پوشیده‌بود و کیف مشکی‌ای که توی دستش داشت، ظاهرش شبیه کارمندهای معمولی اداره بود؛ اما یه اشتباه کوچیک داشت. وقتی از کنار هر رهگذری رد می‌شد، ناخودآگاه شونه‌هاش رو جمع می‌کرد تا برخورد نکنه. آدم‌های عادی شاید این کار رو از روی عادت انجام می‌دادن، اما اون با چشم‌ها و بدنش فاصله‌ها رو اندازه می‌گرفت.
نگاهم رو از شیشه و مانکن گرفتم و به راهم ادامه دادم. با رسیدن به اولین دکه‌ی روزنامه‌فروشی، بدون مکث وایستادم. یکی روزنامه‌‌ها رو از روی پیشخوان برداشتم و پولش رو گذاشتم. فروشنده حتی نگاهم هم نکرد و بدون توجه به من، به خوندن کتاب قطوری که توی دستش بود، ادامه داد.
روزنامه رو باز کردم و جوری نگه داشتم که کیف چرمی برای چند ثانیه از دید آدم‌های پشت سرم خارج شد. توی سرم تا پنج شمردم و بعد دوباره روزنامه رو بستم.
کیف هنوز روی شونه‌م بود، اما چیزی تغییر کرده‌بود. مرد کت‌مشکی، سرعت قدم‌هاش رو بیشتر کرده‌بود. پیرمرد هم وایستاده‌بود.
انگار همون پنج ثانیه، براشون زیادی طولانی گذشته‌بود.
لبخند خیلی محوی گوشه‌ی لبم نشست. همیشه از این‌جور بازی‌ها لذت می‌بردم. این‌که دیگران رو از نظر ذهنی تحت فشار بذاری، موضوعی سرگرم‌کننده برای من محسوب می‌شد.
لبخندم رو از روی صورتم شستم و تحلیل کردم؛ پس برخلاف حدسی که بهزاد زده‌بود، براشون مهم نبود من کجام! این افراد کیف رو زیر نظر داشتن. این دقیقاً همون چیزی بود که می‌خواستم بفهمم و حالا که فهمیده‌بودم، باید به راهم ادامه می‌دادم.
این بار مسیرم رو عوض کردم و به‌جای ادامه‌ی خیابون اصلی، وارد بازار سرپوشیده شدم. سقف فلزی بازار، صدای قدم‌ها رو چند برابر می‌کرد. بوی ادویه، پارچه و چوب خیس، فضای راهروها رو پر کرده‌بود. اینجا
جایی بود که تعقیب کردن، شاید سخت‌تر می‌شد، اما همچنان غیرممکن نبود.
هنوز بیشتر از پنجاه متر نرفته‌بودم که انعکاس یه نفر رو توی شیشه‌ی مغازه‌ی سمت راستم دیدم. همون مرد کت‌مشکی بود، ولی این‌دفعه تنها نبود؛ دو نفر دیگه هم وارد بازار شده‌بودن. حالا سه نفر بودن و از سه مسیر مختلف، بدون اینکه به هم‌دیگه نگاه کنن یا حتی نزدیک هم‌دیگه راه برن، تعقیقم می‌کردن.
شاید هیچ ارتباطی با هم نداشتن، اما دقیقاً هم‌زمان وارد شده‌بودن. دیگه مطمئن شدم که این افراد یه گروه نبودن. حداقل سه گروه مختلف، هم‌زمان من رو زیر نظر داشتن و بدترین یا شاید هم هیجان‌انگیزترین قسمت ماجرا این بود که هنوز هیچ‌کدومشون برای گرفتن جعبه اقدام نکرده‌بودن. انگار همه منتظر بودن که یه نفر دیگه، اولین اشتباه رو مرتکب بشه.
پوزخند زدم. این گروه‌ها از هم‌دیگه می‌ترسیدن؛ از واکنش‌ها و پیامدهایی که ممکن بود براشون پیش بیاد، می‌ترسیدن.
 
بالا پایین