جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نوجوانان خاکی و آبی] اثر{ یسنا پدیدار کاربر انجمن رمان‌بوک}

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Yasna_gris با نام [نوجوانان خاکی و آبی] اثر{ یسنا پدیدار کاربر انجمن رمان‌بوک} ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 99 بازدید, 4 پاسخ و 3 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نوجوانان خاکی و آبی] اثر{ یسنا پدیدار کاربر انجمن رمان‌بوک}
نویسنده موضوع Yasna_gris
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Yasna_gris
موضوع نویسنده

Yasna_gris

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
5
11
مدال‌ها
2
عنوان: نوجوانان خاکی و آبی
نویسنده: یسنا پدیدار
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
عضو اتاق نظارت ²

خلاصه
: گاهی جدایی از عزیزان تو را آماده یک زندگی چالش‌برانگیز می‌کند، آسا دختری که در دنیای خود خیال‌هایی داشت، وارد مرحله جدیدی از زندگی می‌شود که تمام تصوراتش را از بین می‌برد.


مقدمه: گاهی شهرهای جدیدی که به آن نقل مکان می‌کنیم، زندگی ما را از نو می‌سازند؛ همانند قرار دادن چوب‌کبریت‌های روی هم‌‌دیگر، که کافی‌ست یک اشتباه ازت سر بزند، تا آن خانه برایت آتش جهنم شود!
 
آخرین ویرایش:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,770
14,372
مدال‌ها
7
1000211267.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
«
قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»

مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.
شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»
چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
​
 
موضوع نویسنده

Yasna_gris

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
5
11
مدال‌ها
2
زیپ چمدانم را تا آخر می‌کشم. خسته نفسی می‌گیرم و بعد چمدان را از روی تخت بلند می‌کنم.
تازه اول تابستان بود و هوا گرم شده‌بود، اصلاً از گرما خوشم نمی‌آمد.
صدای مامان از آشپزخانه بلند شد، گفت:
- آسا ما قرار نیست اسباب‌کشی کنیم، قراره بریم یه خونه‌ی جدید که مجهز به همه چی هست، پس خواهشاً کُل اتاق رو با خودت بار نزن!
کلافه چشم رو هم می‌گذارم.
باز هم حرف تکراری، دقیق حساب نکرده‌بودم ولی فکر می‌کنم بیش از بیست‌بار بود که طی این دوساعت اخیر به من این حرف را می‌گفت، خسته چمدون را رها کردم‌‌ که صدای مهیبی ایجاد کرد.
بلافاصله صدای عصبی مامان بلند شد، گفت:
- آسا چندبار بگم اون چمدون رو این‌طور زمین پرت نکن، خراب میشه.
حیرت‌زده به در بسته‌ی اتاق که بهم دهن‌کجی می‌کرد، نگاه کردم.
راستش اصلاً انتظار نداشتم آنقدر خوب تشخیص بدهد، شاید داخل اتاقم دوربین گذاشته‌بود و من خبر نداشتم!
بی‌خیال شانه بالا می‌اندازم و به سمت میز مطالعه‌ام میروم.
تقریباً خالی شده‌بود، نمی‌توانستم باقی وسایلم‌ را راحت ول کنم.
نگاهم به گوشه‌ی میز که قاب عکس سه‌نفره‌ی من و مامان بابا بود می‌افتد.
آنجا من فقط پنج‌سال سن داشتم و مامان بابا هم جوان بودند.
ای کاش بابا معتاد نمی‌شد و از مامان طلاق نمی‌گرفت.
هرچند مامان درخواست طلاق داد، ولی اگر بابا وارد قم*ار نمی‌شد، الان زندگیِ خوبی کنار هم داشتیم.
آهی می‌کشم و از قاب عکس چشم می‌گیرم.
نگاهم را به کل اتاق دوختم تا چیزی جا نگذارم، بعد به سمت چمدان رفتم و بلندش کردم.
از اتاق خارج میشوم، به‌سمت آشپزخانه میروم، اما قبل از اینکه وارد بشوم، چمدان‌ را روی مبل قرار دادم.
وارد آشپزخانه که میشوم، بوی خوشمزه‌ی غذا در مشامم می‌پیچد و صدای شکمم که از گرسنگی فریاد میزد بلند می‌شود.
مثل اینکه هروقت بوی غذا به مشامم می‌خورد،‌ یادم می‌آمد چیزی نخوردم.
به‌سمت میز غذاخوری کوچک چهارنفره‌ی گوشه‌ی آشپزخانه رفتم و روی صندلی نشستم.
مامان پشت به من درحالِ هم زدن غذا بود و مثل اینکه متوجه حضورم نشده‌بود.
با دست آرام دوبار به میز میزنم. به خودش می‌آید و متعجب به سمتم برمی‌گردد. ابرو بالا انداختم با خنده گفتم:
- مثل اینکه خیلی تو فکری؟
نگاه عصبی بهم انداخت و سرش را تأسف بار تکان داد، اما این فقط برای چند لحظه بود. نگاهش را دوباره برگرداند و شعله‌ی گاز را خاموش کرد.
بی‌حوصله حرکاتش را زیرنظر می‌گیرم که بالأخره غذا را جلویم می‌گذارد و همان‌طور که به‌سمت صندلی روبه‌روم می‌رفت تا بنشیند، گفت:
- خانم‌خانم‌ها آدم وقتی می‌خواد وارد یه‌جایی بشه، یه صدایی چیزی از خودش در میاره؛ نه مثل خر سر پایین بندازه و وارد بشه.
خوب مستقیم یا غیرمستقیم من‌ رو به یک خر تشبیه کرد، انتظاری غیر از این نمی‌شد داشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

Yasna_gris

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
5
11
مدال‌ها
2
بی‌خیال مشغول غذا خوردن میشوم و چیزی نمی‌گویم ولی مامان بعد از سکوت طولانی‌مدتی به حرف آمد، گفت:
- وسایلت رو کامل جمع کردی؟ چون ما قرار نیست دیگه به این خونه برگردیم.
دست از غذا خوردن کشیدم، به چهره‌ی آرام و خونسردش نگاه کردم.
سؤالی ذهنم را مشغول کرده‌بود و آن، این بود که ما قرار است کجا برویم؟
از قبل هرچقدر راجب این مسئله سؤال می‌پرسیدم پاسخ نمی‌داد و می‌گفت: «بعداً بهت میگم.»‌ حالا فکر می‌کنم زمان مناسبی باشد، چون قرار است‌بعد از ناهار حرکت کنیم و من دیگر باید بدانم قصد رفتن به کجا را داریم.
- مامان!
سرش را بالا آورد و سؤالی نگاهم کرد، گفتم:
- کجا قراره بریم؟
انگار با حرفم یاد موضوعی می‌افتد که دست از غذا خوردن می‌کشد و با کمی مکث، گفت:
- بهت میگم، فعلاً غذات رو بخور، انقدر حرف نزن.
با چشم‌وابرو‌ به غذام اشاره کرد و بعد مشغول غذا خوردن شد.
ناچار سکوت می‌کنم‌ و شروع به غذا خوردن می‌کنم، سعی می‌کنم تا آخر غذام را بخورم. مامان زودتر از من خوردنش تمام و از آشپزخونه خارج میشود.
با انگشت اشاره‌ام بشقاب را به جلو هل دادم و به صندلی تکیه زدم.
دستی روی شکمم می‌کشم. آنقدر خورده‌بودم که توان بلند شدن را نداشتم.
مامان وارد آشپزخانه می‌شود و به من نگاهی می‌اندازد. با لبخند خبیثی، گفت:
- بلندشو خانم‌خانم‌ها شما باید ظرف‌ها رو بشوری.
گفتن همین حرف کافی بود تا مغزم قاطی کند و نفسم از سنگینی حبس شود.
به‌خاطر اینکه زیاد خورده‌بودم در حال ترکیدن بودم.
بعد انتظار داشت بلند بشوم و ظرف‌ها را بشویم، این غیرممکن بود!
دستم بالا آوردم و با خستگی، گفتم:
- عمراً فکرش و هم نکن که من با این وضع کار بکنم.
دست به سی*ن*ه می‌شود و محکم، گفت:
- عزیزم شما آخری غذا خوردی پس نوبت شماست و باید بگم نمی‌تونی از زیر کار در بری یالا بلندشو.
کلافه دستی روی صورتم می‌کشم و به چشم‌های گرد درشت عسلی رنگ‌ش نگاه می‌اندازم.
هیچ شباهتی به مامان‌های مردم نداشت، آخه کدوم مامانی وقتی بچه‌اش مثل من می‌شد به‌ش می‌گفت برو ظرف‌ها بشور.
صدای از قسمت منطقی مغزم بلند شد گفت: آسا چرا چرت‌و‌پرت میگی؟ صدرصد مامان‌هایی از این بدتر هستند که کار بیشتری میدن، تو باید خدا تو بابت این کار کوچیک شکر کنی.
واقعا نمیدونم چرا همیشه قسمت منطقی مغزم برعلیه خودم حرف می‌زد انگار خود درگیری داشت!
بی حوصله و خسته آخرین ظرف‌و آبکشی کردم و بعد از اینکه کارم تمام شد، شیر آب را بستم. دستکش‌های داخل دستم را درآوردم و یک گوشه پرت کردم. از آشپزخونه خارج شدم.
متعجب به خونه نگاهی انداختم.
نه مامان بود، نه کیف و چمدان، نکند سرکارم گذاشته بود تا خودش تنهایی برود. البته با شناختی که از مامانم داشتم امکان اینکه همچین کاری بکند نداشت.
بی حوصله دست میبرم به سمت جیب پشت شلوار جینم و گوشیم‌و در می‌آورم.
روی مبل ولو شدم و گوشی قشنگم روشن کردم.
با چیزی که دیدم چشمام اندازه توپ گرد شد. مامان بیست بار بهم زنگ زده و من متوجه نشدم، چون گوشیم همیشه روی سایلنت بود ولی خب چه طور حتی لرزه گوشی‌ را حس نکردم!
حتما زیادی غرق کار بودم.
با همین حرف خودم‌ قانعه و با انگشت شماره‌ای مامان لمس می‌کنم و زنگ میزنم.
بعد دوتا بوق سریع جواب میده و صدای عصبیش تو گوشم می‌پیچد:
- هیچ معلومه چرا جواب نمیدی؟
- گوشیم روی سایلنت بود، تو کجا رفتی؟
کلافه ذکری زیر لب میگوید و بعد، گفت:
- سوپرمارکت رفته بودم الانم نزدیک خونه‌ام سریع بیا پایین که حرکت کنیم، قبلش هم در و قفل کن و ببین در هیچ اتاق و پنجره‌ای باز نباشه.
- اوکی.
تماس‌و قطع می‌کنم، گوشی داخل جیبم قرار می‌دهم‌.
سریع به سمت در و پنجره ها میرم و بعد بازرسی از خونه خارج میشم.
جلوی در آپارتمان منتظر بودم تا مامان بیاد که یهو، یک پیرزن رو‌به‌روم قرار گرفت.
متعجب به سرتاپایش نگاهی انداختم. پوستی گندمیِ چروکیده و چشمای قهوه‌ای سوخته داشت، یک روسری گل گلی هم به سر داشت.
با فکر اینکه شاید جلو راه‌ش ایستادم قدمی به کنار برمیدارم.
اما اون دوباره برمیگردد طرف من و این‌دفعه به حرف میاید، گفت:
- دخترم میشه کمکم کنی من نمی‌تونم اینا و تا طبقه‌ای بالا ببرم، آسانسور هم که خراب شده!
به پلاستیک خیار، گوجه و سیب زمینی داخل دستش اشاره می‌کند.
بین دو راهی سختی گرفتار میشم.
نمی‌دانستم اگر کمکش کنم، مامان زود می‌آید یا دیر و نمی‌خواستم مامان را منتظر بذارم و هم دست رد به سی*ن*ه این پیرزن بزنم.
ناچار قبول کردم و دو تا از پلاستیک ها‌ را از دستان چروکیده‌اش گرفتم.
بزور به سمت آپارتمان راه افتادم. پلاستیک‌ها خیلی سنگین بودند!
چطور تا اینجا حمل‌شان کرده بود.
نگاهم دوباره به سمتش چرخاندم، کمی جلوتر از من درحال حرکت بود.
این پیرزن با ما داخل یک آپارتمان زندگی می‌کرد اما من تاحالا ندیده بودمش، عجیب بود.
شاید تازه امده بود ولی باز هم دلیل نمی‌شد که متوجه نشوم، شاید مامان فردی که اینجا زندگی می‌کرد بود و برای سر زدن به بچه‌اش امده بود.
اصلا به من چه ربطی داشت.
به درِ خونه که رسیدیم، توقف می‌کنم تا در را باز کند.
یکمی ترس داشتم چون معمولا نمی‌شد به غریبه ها کمک کنم.
با صدای باز شدن درب خانه، سرم بالا آوردم. وارد خانه شد، پشت سرش منتظر ماندم تا برگردد و پلاستیک‌ها را بگیرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Yasna_gris

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
5
11
مدال‌ها
2
بی‌خیال مشغول غذا خوردن میشوم و چیزی نمی‌گویم ولی مامان بعد از سکوت طولانی‌مدتی به حرف آمد، گفت:
- وسایلت رو کامل جمع کردی؟ چون ما قرار نیست دیگه به این خونه برگردیم.
دست از غذا خوردن کشیدم، به چهره‌ی آرام و خونسردش نگاه کردم.
سؤالی ذهنم را مشغول کرده‌بود و آن، این بود که ما قرار است کجا برویم؟
از قبل هرچقدر راجب این مسئله سؤال می‌پرسیدم، پاسخ نمی‌داد و می‌گفت: «بعداً بهت میگم.»‌ حالا فکر می‌کنم زمان مناسبی باشد، چون قرار است‌ بعد از ناهار حرکت کنیم و من دیگر باید بدانم قصد رفتن به کجا را داریم.
- مامان!
سرش را بالا آورد و سؤالی نگاهم کرد، گفتم:
- کجا قراره بریم؟
انگار با حرفم یاد موضوعی می‌افتد که دست از غذا خوردن می‌کشد و با کمی مکث، گفت:
- بهت میگم، فعلاً غذات رو بخور، انقدر حرف نزن.
با چشم‌وابرو‌ به غذام اشاره کرد و بعد مشغول غذا خوردن شد.
ناچار سکوت می‌کنم‌ و شروع به غذا خوردن می‌کنم، سعی می‌کنم تا آخر غذام را بخورم. مامان زودتر از من خوردنش تمام و از آشپزخونه خارج می‌شود.
با انگشت اشاره‌ام بشقاب را به جلو هل دادم و به صندلی تکیه زدم.
دستی روی شکمم می‌کشم. آنقدر خورده‌بودم که توان بلند شدن را نداشتم.
مامان وارد آشپزخانه می‌شود و به من نگاهی می‌اندازد. با لبخند خبیثی، گفت:
- بلندشو خانم‌خانم‌ها شما باید ظرف‌ها رو بشوری.
گفتن همین حرف کافی بود تا مغزم قاطی کند و نفسم از سنگینی حبس شود.
به‌خاطر اینکه زیاد خورده‌بودم در حال ترکیدن بودم.
بعد انتظار داشت بلند بشوم و ظرف‌ها را بشویم، این غیرممکن بود!
دستم را بالا آوردم و با خستگی، گفتم:
- عمراً فکرش رو هم نکن که من با این وضع کار بکنم.
دست‌به‌سی*ن*ه می‌شود و محکم، گفت:
- عزیزم شما آخر غذا خوردی، پس نوبت شماست و باید بگم، نمی‌تونی از زیر کار در بری؛ یالا بلندشو.
کلافه دستی روی صورتم میکشم و به چشم‌های گرد درشتِ عسلی‌رنگش نگاه می‌اندازم.
هیچ شباهتی به مامان‌های مردم نداشت، آخر کدام مادری وقتی بچه‌اش مثل من می‌شد، بهش می‌گفت برو ظرف‌ها بشوی.
صدای از قسمت منطقی مغزم بلند شد، گفت: «آسا چرا چرت‌و‌پرت میگی؟ صدرصد مامان‌هایی از این بدتر هستند که کار بیشتری میدن، تو باید خدات رو بابت این کار کوچیک شکر کنی!
واقعاً نمی‌دونم چرا همیشه قسمت منطقی مغزم برعلیه خودم حرف می‌زد، انگار خود درگیری داشت!
بی‌حوصله و خسته آخرین ظرف‌ را آب‌کشی کردم و بعد از اینکه کارم تمام شد، شیر آب را بستم. دستکش‌های داخل دستم را درآوردم و یک گوشه پرت کردم. از آشپزخانه خارج شدم. متعجب به خانه نگاهی انداختم.
نه مامان بود، نه کیف و چمدان، نکند سر کارم گذاشته‌بود تا خودش تنهایی برود، البته با شناختی که از مامانم داشتم، امکان اینکه همچین کاری بکند نداشت.
بی‌حوصله به‌سمت جیب پشت شلوار جینم دست میبرم و گوشیم‌ را درمی‌آورم.
روی مبل ولو شدم و گوشی قشنگم را روشن کردم.
با چیزی که دیدم، چشم‌هام اندازه‌ی توپ گرد شدند. مامان بیست‌بار بهم زنگ زده و من متوجه نشدم، چون گوشیم همیشه روی سایلنت بود ولی خب چه طور حتی لرزه گوشی‌ را حس نکردم! حتماً زیادی غرق کار بودم.
با همین حرف خودم‌ را قانع و با انگشت شماره‌ای مامان را لمس می‌کنم و زنگ میزنم.
بعد از دوتا بوق، سریع جواب میدهد و صدای عصبیش تو گوشم می‌پیچد:
- هیچ معلومه چرا جواب نمیدی؟
- گوشیم روی سایلنت بود، تو کجا رفتی؟
کلافه ذکری زیرلب می‌گوید و بعد، گفت:
- سوپرمارکت رفته‌بودم الانم نزدیک خونه‌م سریع بیا پایین که حرکت کنیم، قبلش هم در رو قفل کن و ببین در هیچ اتاق و پنجره‌ای باز نباشه.
- اوکی.
تماس‌ را قطع می‌کنم، گوشی را داخل جیبم قرار می‌دهم‌.
سریع به‌سمت در و پنجره‌ها میروم و بعد بازرسی از خانه خارج میشوم.
جلوی در آپارتمان منتظر بودم تا مامان بیاید که یکهو، یک پیرزن رو‌به‌رویم قرار گرفت!
متعجب به سرتاپایش نگاهی انداختم. پوستی گندمیِ چروکیده و چشم‌های قهوه‌ای‌سوخته داشت، یک روسری گل گلی هم به سر داشت.
با فکر اینکه شاید جلوی راهش ایستاده‌ام، قدمی به کنار برمی‌دارم.
اما او دوباره طرف من برمی‌گردد و این‌دفعه به حرف می‌آید، گفت:
- دخترم میشه کمکم کنی؟ من نمی‌تونم اینا رو تا طبقه‌ای بالا ببرم، آسانسور هم که خراب شده!
به پلاستیک خیار، گوجه و سیب‌زمینی داخل دستش اشاره می‌کند. بین دوراهی سختی گرفتار میشوم.
نمی‌دانستم اگر کمکش کنم، مامان زود می‌آید یا دیر و نمی‌خواستم مامان را منتظر بذارم و هم دست رد به سی*ن*ه این پیرزن بزنم.
ناچار قبول کردم و دو تا از پلاستیک‌ها‌ را از دستان چروکیده‌اش گرفتم. به‌زور به‌سمت آپارتمان راه افتادم. پلاستیک‌ها خیلی سنگین بودند! چطور تا اینجا حملشان کرده‌بود.
نگاهم دوباره به سمتش چرخاندم، کمی جلوتر از من درحال حرکت بود.
این پیرزن با ما داخل یک آپارتمان زندگی می‌کرد اما من تاحالا ندیده‌بودمش، عجیب بود!
شاید تازه آمده‌بود ولی باز هم دلیل نمی‌شد که متوجه نشوم، شاید مادرِ فردی که اینجا زندگی می‌کرد بود و برای سرزدن به بچه‌اش آمده‌بود.
اصلاً به من چه ربطی داشت. به درِ خانه که رسیدیم، توقف می‌کنم تا در را باز کند.
یکمی ترس داشتم چون معمولاً نمی‌شد به غریبه‌ها کمک کنم.
با صدای باز شدن درب خانه، سرم را بالا آوردم. وارد خانه شد، پشت سرش منتظر ماندم تا برگردد و پلاستیک‌ها را بگیرد.
 
بالا پایین