جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

دلنوشته {هجاهای رمیده} اثر •عسل کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط ;as با نام {هجاهای رمیده} اثر •عسل کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 380 بازدید, 38 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {هجاهای رمیده} اثر •عسل کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع ;as
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ;as
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,934
11,615
مدال‌ها
4
زمان، حشره‌ای است که در تار عنکبوت روزها گرفتار شده؛ دست و پا می‌زند، اما ثانیه‌ها همچون تارهای نامرئی، هر تقلایش را به زنجیری محکم‌تر بدل می‌کنند. خورشید، در پشت کوه‌های خسته، همچون چراغی کم‌سو در انتهای راهروهای بی‌پایان رویاها، چشمک می‌زند.
درختان، مجسمه‌هایی از جنس صبرند که سایه‌های خود را زیر پایشان دفن کرده‌اند. برگ‌ها، واژه‌های نانوشته‌ای‌اند که باد هر بار بر پیشانی جهان می‌پاشد، اما هیچ‌ک.س معنای آن‌ها را نمی‌فهمد.
در میان ویرانه‌ها، چشمه‌ای خشکیده در دل سنگ، دهان باز کرده است، انگار که هزاران سال است در انتظار فریادی است که هیچ‌گاه نخواهد آمد. پرنده‌ای کهنه‌بال، بر بلندای دیواری ترک‌خورده نشسته، گویی که روی شاخه‌ی فراموشی آرمیده باشد.
از دور، صدای زنگی کهنه در باد محو می‌شود؛ زنگی که روزگاری آغازها را مژده می‌داد، اما حالا تنها پژواک بی‌سرانجام پایان‌هاست...!
 
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,934
11,615
مدال‌ها
4
ساعت‌های بی‌عقربه، زمان را در مشت‌های تهی‌شان زندانی کرده‌اند؛ سکوت در میان دنده‌های زنگ‌زده‌ی دقیقه‌ها پیچ‌وتاب می‌خورد و شب، همچون پرده‌ای سوراخ، تکه‌تکه نور را از لابه‌لای تنش فرو می‌دهد.
کوه‌ها، استخوان‌های برآمده‌ی زمین‌اند که آسمان را بر شانه‌هایشان نگه داشته‌اند؛ اما باد، همچون جراحی بی‌رحم، هر روز چیزی از قامتشان می‌تراشد. رودخانه‌ای خشک، رگ‌بسته‌ای است که دیگر نبضش را در دل سنگ‌ها نمی‌زند و ماه، تنها آینه‌ی جهان، تصویر ترک‌خورده‌ی خودش را بر سطح دریاچه‌ای فراموش‌شده تماشا می‌کند.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,934
11,615
مدال‌ها
4
دیوارها، دهان‌های دوخته‌شده‌ی شهرند؛ رازهایی درونشان زنده‌به‌گور شده‌اند و هیچ صدایی از میان لب‌های ترک‌خورده‌شان عبور نمی‌کند. پنجره‌ها، چشم‌هایی‌اند که هزار سال است پلک نزده‌اند، و درختان، شاعرانی پیر که واژه‌هایشان را باد میان کوچه‌های فراموش‌شده پخش کرده است.
کوچه‌های خالی، همچون رگ‌هایی‌اند که خون از آن‌ها گریخته؛ زمین نفس می‌کشد، اما بوی مرگ در هر دم و بازدمش پیچیده است. رودخانه‌ای که روزی آواز می‌خواند، حالا زبانی سنگی در دهان دارد و خورشید، همچون چراغی کهنه، در روغن غبار فرو رفته است.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,934
11,615
مدال‌ها
4
سایه‌ها، شعرهایی هستند که آفتاب از ترس فراموشی بر سنگفرش شهر نوشته است. خیابان، زنی خسته است که گام‌های رهگذران را در چین‌وچروک آسفالتش پنهان می‌کند. درختان، عصاهای پوسیده‌ی زمینی فرتوت‌اند که هنوز سعی می‌کنند آسمان را سر پا نگه دارند.
دریا، دهانی است که هرگز واژه‌ای را تا آخر نمی‌گوید؛ هر موج، جمله‌ای ناتمام است که بر لب‌های ماسه‌ای می‌میرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,934
11,615
مدال‌ها
4
باد، نوازنده‌ای نابینا است که با انگشتان سردش بر سیم‌های تلگراف، سمفونی فراموش‌شده‌ی جهان را می‌نوازد. خورشید، سکه‌ای سوراخ است که از جیب آسمان به زمین افتاده و حالا میان چین‌های غبار دفن شده است.
دیوارها، دفترهای سنگی‌اند که تاریخ با ناخن‌های خراشیده‌اش بر آن‌ها نوشته و پاک کرده است. کوچه‌های خاموش، تونل‌های زمان‌اند که هر قدم در آن‌ها، سفری به گذشته‌ای نامعلوم است.
دریا، پیانویی است که امواجش بر کلیدهای نامرئی می‌رقصند، اما هیچ‌گاه آهنگی را به پایان نمی‌رساند. ماه، پنجره‌ای شکسته است که آسمان از میان ترک‌هایش به زمین سرک می‌کشد.
و شب، شاعری است که کلماتش را پیش از نوشتن فراموش می‌کند، پس فقط تاریکی بر صفحه‌ی آسمان می‌ریزد...!
 
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,934
11,615
مدال‌ها
4
ساعت، زنبوری پیر است که میان کندوی زمان بیهوده وزوز می‌کند، اما دیگر عسلی برای ریختن در لحظه‌ها ندارد. سایه‌ها، چمدان‌هایی بی‌صاحب‌اند که خورشید هر روز آن‌ها را روی زمین جا می‌گذارد و شب، آرام درونشان خزیده و آن‌ها را با خود می‌برد.
ابرها، ماهی‌های مرده‌ی آسمان‌اند که بر دریای وارونه‌ی جهان شناورند. کوه، مشت گره‌کرده‌ی زمین است که هنوز به نشانه‌ی اعتراض رو به آسمان بلند مانده، اما هیچ‌ک.س حرف‌هایش را نمی‌فهمد.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,934
11,615
مدال‌ها
4
خیابان، طنابی پوسیده است که از سقف تاریخ آویزان مانده، و هر رهگذر، حلقه‌ای در آن می‌شود که بی‌خبر تاب می‌خورد. دود، یادداشت‌های سوخته‌ی شهری است که هرگز فرصت خوانده شدن نیافت.
سنگ‌ها، دندان‌های فک شکسته‌ی زمین‌اند که از گرسنگی پوسیده‌اند. پل‌ها، استخوان‌هایی فرسوده‌اند که دو ساحل دور از هم را با تن‌های خسته‌شان به هم پیوند داده‌اند.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,934
11,615
مدال‌ها
4
کوه‌ها، زانوهای فرسوده‌ی زمین‌اند که دیگر توان برخاستن ندارند و در سکوتی سنگین فرو رفته‌اند. رودها، رگ‌های باز دنیایند که هر لحظه از آن‌ها خاطرات جاری می‌شود و به دریا می‌پیوندد.
ابرها، مشتی کاغذ پاره‌اند که باد از میان صفحات تاریخ دزدیده و حالا سرگردان میان آسمان و زمین رها کرده است. شبنم، اشک‌های خاموش گل‌هایی است که در تاریکی به سوگ رؤیاهای نچیده‌شان نشسته‌اند.
دیوارها، پرده‌هایی زخمی‌اند که گفتگوهای ناتمام را در دل خود مدفون کرده‌اند. ستاره‌ها، سکه‌های زنگ‌زده‌ای هستند که شب در جیب کهکشان ریخته و دیگر ارزش هیچ آرزویی را ندارند.
و شب، دروازه‌ای است که هیچ کلیدی برای باز کردن آن وجود ندارد، اما با طلوع، خود به خود گم می‌شود...!
 
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,934
11,615
مدال‌ها
4
شهر، فانوسی خاموش است که در دستان فراموشی آویخته شده، و هر کوچه، فتیله‌ای سوخته که دیگر نوری برای تابیدن ندارد. پنجره‌ها، چشم‌هایی‌اند که پلک نزده‌اند و حالا در زخم بی‌خوابی به آینه‌های خالی بدل شده‌اند
کوچه‌های باریک، استخوان‌های شکسته‌ی شهری‌اند که از درد بی‌کسی خم شده است. پل‌ها، دست‌های پشیمانی‌اند که میان دو ساحل دراز شده‌اند، اما هیچ‌گاه کسی را در آغوش نگرفته‌اند.
ابرها، رؤیاهای نیمه‌تمام آسمان‌اند که هر بار باران می‌شوند و به زمین بازمی‌گردند تا شاید کسی آن‌ها را از نو بسازد. خاک، دفتر کهنه‌ای است که هزاران پا خاطراتشان را بر آن نوشته‌اند و باد، ورق‌گردان خاموشی که تمام آن‌ها را یک‌به‌یک پاک می‌کند.
و شب، دریایی از جوهر سیاه است که جهان هر شب خود را در آن غرق می‌کند، اما هر بامداد با دستی لرزان، خود را دوباره از اعماق بیرون می‌کشد...!
 
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,934
11,615
مدال‌ها
4
باد، دست‌های ناپیدایی است که لای دفترهای کهنه‌ی دنیا ورق می‌زند، اما هیچ‌ک.س آن را نمی‌بیند. دیوارها، زبان‌هایی سنگی‌اند که هزاران قصه‌ی شنیده‌شده را در دل خود حبس کرده‌اند، بی‌آنکه اجازه‌ی بازگویی داشته باشند.
سایه‌ها، مسافران بی‌سرزمینی هستند که هر روز در پی خورشید روانه می‌شوند و شب، آن‌ها را بی‌پناه به زمین بازمی‌گرداند. کوه، قلب سنگی جهان است که نبضش در سکوت می‌تپد، و دریا، چشمانی خسته که بی‌وقفه گریه می‌کند، اما اشک‌هایش هرگز تمامی ندارند.

 
آخرین ویرایش:
بالا پایین