- Feb
- 2,934
- 11,615
- مدالها
- 4
زمان، حشرهای است که در تار عنکبوت روزها گرفتار شده؛ دست و پا میزند، اما ثانیهها همچون تارهای نامرئی، هر تقلایش را به زنجیری محکمتر بدل میکنند. خورشید، در پشت کوههای خسته، همچون چراغی کمسو در انتهای راهروهای بیپایان رویاها، چشمک میزند.
درختان، مجسمههایی از جنس صبرند که سایههای خود را زیر پایشان دفن کردهاند. برگها، واژههای نانوشتهایاند که باد هر بار بر پیشانی جهان میپاشد، اما هیچک.س معنای آنها را نمیفهمد.
در میان ویرانهها، چشمهای خشکیده در دل سنگ، دهان باز کرده است، انگار که هزاران سال است در انتظار فریادی است که هیچگاه نخواهد آمد. پرندهای کهنهبال، بر بلندای دیواری ترکخورده نشسته، گویی که روی شاخهی فراموشی آرمیده باشد.
از دور، صدای زنگی کهنه در باد محو میشود؛ زنگی که روزگاری آغازها را مژده میداد، اما حالا تنها پژواک بیسرانجام پایانهاست...!
درختان، مجسمههایی از جنس صبرند که سایههای خود را زیر پایشان دفن کردهاند. برگها، واژههای نانوشتهایاند که باد هر بار بر پیشانی جهان میپاشد، اما هیچک.س معنای آنها را نمیفهمد.
در میان ویرانهها، چشمهای خشکیده در دل سنگ، دهان باز کرده است، انگار که هزاران سال است در انتظار فریادی است که هیچگاه نخواهد آمد. پرندهای کهنهبال، بر بلندای دیواری ترکخورده نشسته، گویی که روی شاخهی فراموشی آرمیده باشد.
از دور، صدای زنگی کهنه در باد محو میشود؛ زنگی که روزگاری آغازها را مژده میداد، اما حالا تنها پژواک بیسرانجام پایانهاست...!