- Feb
- 2,934
- 11,615
- مدالها
- 4
سایهای، بینام و نشان، از کنار چراغی خاموش عبور میکند؛ آنچنان محو و ناپایدار که گویی خود، از جنس فراموشی است. خیابان، همچون دفتر شعری که ورقهایش را باد برده باشد، خالی از قصه است، و شب، در پسکوچههایش همچنان به راه خود ادامه میدهد، بیآنکه صبح بتواند سد راهش شود.
در دوردست، عقربی در سکوت شب، سایهی خود را بر شنهای بیحاصل میکشد. گویی که زمان، در لابهلای دانههای ماسه گیر افتاده و تنها ردپای این اسیر، خطوطی است که باد به زودی از یاد خواهد برد... !
در دوردست، عقربی در سکوت شب، سایهی خود را بر شنهای بیحاصل میکشد. گویی که زمان، در لابهلای دانههای ماسه گیر افتاده و تنها ردپای این اسیر، خطوطی است که باد به زودی از یاد خواهد برد... !