جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

دلنوشته {هجمه‌ی فلاکت در مدار هستی} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط مِلی با نام {هجمه‌ی فلاکت در مدار هستی} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 194 بازدید, 17 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {هجمه‌ی فلاکت در مدار هستی} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع مِلی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط مِلی
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
109
849
مدال‌ها
2
درون رگ‌های شهر جنونی نامرئی جریان دارد؛ زخمی که دهان باز کرده، اما کسی جسارتِ نگاه کردن به آن را ندارد. چراغ‌های خیابان در هذیان‌های زردشان سوسو می‌زنند، گویی آخرین رمق‌های امید را به سی*ن*ه‌ی سیمانی شهر می‌پاشند. در نهایت«گورِ زنده‌ها» همچنان دهان باز کرده و نفس می‌کشد و بلعیدنِ شهر را ادامه می‌دهد، در حالی‌ که سکوت تنها شاهدِ این زوالِ خاموش است.
هجمه‌ی فلاکت در مدار هستی، گویی همچون سنگی در فضای بی‌کران رهاست که هیچ‌گاه به نقطه‌ای نمی‌رسد و تنها در دور خودش می‌چرخد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
109
849
مدال‌ها
2
در دل این جهان بی‌رحم، هر گام که بر می‌داریم، گویی به عمق بیشتری از فلاکت سقوط می‌کنیم. نگاه‌ها به هم تلاقی می‌کند، اما هیچ‌ک*س نمی‌بیند و هیچ‌ک*س نمی‌شنود. در این مدار هستی که هیچ‌گاه از حرکت نمی‌ایستد، تنها درد است که ثابت می‌ماند و باقی همه‌چیز محو می‌شود. در انتهای این سفر بی‌پایان هیچ اثری از آن‌چه بودیم باقی نمی‌ماند.
در این هجمه‌ی فلاکت، هیچ راه فراری از دردها نیست و هر فریادی در دل این مدار به سکوت می‌پیوندد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
109
849
مدال‌ها
2
جهان با ریتمی فرسایشی در گوشمان زوزه می‌کشد. مدارهای بسته‌ای که آدم‌ها را می‌بلعند و دوباره تف می‌کنند. هیچ‌ک*س از این چرخه‌ی نکبت‌بار بیرون نمی‌زند، حتی آن‌ها که خیال پرواز داشتند.
آیینه‌ها لب باز نمی‌کنند، اما زخم‌های عمیق را بهتر از هر دهانی روایت می‌کنند.
در هجمه‌ی فلاکت، امید مثل شیشه‌ی شکسته‌ای زیر پا خرد می‌شود و ما تنها انعکاس تکه‌پاره‌های خود را در آیینه‌ی زنگ‌زده‌ی زندگی می‌بینیم.
 
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
109
849
مدال‌ها
2
در شریان‌های شهر، خونِ خواب‌های ناکام جریان دارد و خیابان‌ها بوی ناگفته‌هایی را می‌دهند که زیر پوست شب دفن شده‌اند. چراغ‌ها خاموش نمی‌شوند، مبادا حقیقت در تاریکی رخ بنماید. آدم‌ها در ازدحامی از درد حل می‌شوند، بی‌آن‌که بدانند از کجا شروع شده‌اند و به کدام نیستی ختم خواهند شد. درد این‌جا به گونه‌ای پیچیده است که از پوست می‌گذرد و به رگ‌ها می‌رسد، اما هیچ‌وقت به زبان نمی‌آید؛ فقط در سایه‌ها زنده است. این‌جا مردم نمی‌افتند، تنها گم می‌شوند؛ در شیارهای عمیق روزهای بی‌پایان، که هیچ‌وقت به یاد نمی‌آورند از کجا آمده‌اند.
 
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
109
849
مدال‌ها
2
در دنیای بی‌صدا، هیچ‌ک*س نمی‌بیند که چگونه رگ‌های هستی یکی‌یکی می‌ترکند.
همه به هم نگاه می‌کنند، اما هیچ‌ک*س نمی‌بیند که چگونه دیوارهای درونی‌مان در حال فروپاشی است.
بارها از آستانه‌های خودساخته گذشتیم، بی‌آن‌که بدانیم در هر قدم‌ خ*یانت به خویشتن نهفته است.
چشمانی که سال‌ها خواب را از خود دریغ کرده‌اند، اکنون حتی توان پذیرش شب را ندارند و این دردهای بی‌صدا، مانند سایه‌هایی که پشت سر انسان‌ها می‌مانند، هیچ‌گاه پایان نمی‌یابند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
109
849
مدال‌ها
2
درد هیولایی‌ست بی‌چهره؛ در سکوت می‌خزد لابه‌لای دنده‌ها و جا خوش می‌کند زیر استخوان ترقوه و هر شب صدایش را می‌شنوی که آرام‌آرام از کالبدت تغذیه می‌کند.
نه فریاد می‌طلبد، نه التیام؛ تنها می‌خواهد بمانی... پوسیده، ولی زنده و تو هر شب در نبردی نابرابر با خودت، مغلوب سکوتی می‌شوی که نام دیگرش«ادامه دادن» است و جهان بی‌تفاوت از کنارت عبور می‌کند؛ لیکن صدای ضجه‌های خاموش، در هیاهوی زندگی شنیده نمی‌شود.
 
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
109
849
مدال‌ها
2
در این شهر لحظات گم می‌شوند. خیابان‌ها سکوت را می‌خورند و مردم در دالان‌های بی‌پایان تردد می‌کنند. نگاه‌ها بی‌نهایت خالی‌اند، گویی هیچ چیزی نمی‌تواند پرشان کند. در هر گوشه، یادهایی پژمرده در تاریکی فرو می‌روند، بدون هیچ نشانی از گذشته. این‌جا هر قدم به سقوط نزدیک‌تر است؛ سقوطی که نه فریاد دارد و نه درد، تنها در درون خودشان محو می‌شوند، بی‌آن‌که بفهمند کجا ایستاده‌اند.
کسی در این میان به دنبال حقیقت نیست و فقط درگیر بقا است.
 
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
109
849
مدال‌ها
2
در مدار این فلاکت بی‌انتها، هر پلک زدن تکرار کابوس‌هایی‌ست که نامِ آرامش را دزدیده‌اند.
این‌جا درد ناله نمی‌کند؛ ریشه می‌دواند در نخاع خاطره‌ها و از مغز استخوان اشک می‌دوشد.
شب دگر تاریک نیست؛ سیاهی‌ست که خورشید را خورده و به نور خندیده. زخم‌ها زبان ندارند، اما در سی*ن*ه‌ی هر رهگذر، خطابه‌ای خاموش از اندوه‌اند و هر دیوار، آیینه‌ای‌ست که چهره‌ی پوسیده‌ی انسانِ امروز را با افتخار به نمایش می‌گذارد. هیچ‌ک*س سقوط نکرده، سقوط در جایی ممکن است که ارتفاعی باشد. ما در گودال به دنیا آمده‌ایم.
 
بالا پایین