- Jun
- 109
- 849
- مدالها
- 2
درون رگهای شهر جنونی نامرئی جریان دارد؛ زخمی که دهان باز کرده، اما کسی جسارتِ نگاه کردن به آن را ندارد. چراغهای خیابان در هذیانهای زردشان سوسو میزنند، گویی آخرین رمقهای امید را به سی*ن*هی سیمانی شهر میپاشند. در نهایت«گورِ زندهها» همچنان دهان باز کرده و نفس میکشد و بلعیدنِ شهر را ادامه میدهد، در حالی که سکوت تنها شاهدِ این زوالِ خاموش است.
هجمهی فلاکت در مدار هستی، گویی همچون سنگی در فضای بیکران رهاست که هیچگاه به نقطهای نمیرسد و تنها در دور خودش میچرخد.
هجمهی فلاکت در مدار هستی، گویی همچون سنگی در فضای بیکران رهاست که هیچگاه به نقطهای نمیرسد و تنها در دور خودش میچرخد.
آخرین ویرایش: