جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته [پاندول] اثر •ریحانه کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط پژواک خاموشی با نام [پاندول] اثر •ریحانه کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,107 بازدید, 29 پاسخ و 17 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع [پاندول] اثر •ریحانه کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع پژواک خاموشی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط -pariya-
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
هنوز نمی‌دانم! شاید تا دیروز هم نمی‌دانستم. ولی اکنون به خاطر هدیه‌ی الهی که خدا در بسته‌ای به نامِ《 معجزه》 به ما بخشید، تو را می‌بخشم... . می‌خواهم به حقِ این معجزه تو هم بخشیده شوی... شاید روحت با بخششِ من از عذابی بزرگ نجات پیدا کند... دوست دارم عابران را با تو اشتباه بگیرم... حتی وقتی در اتوبوس نیستی، به‌نامِت برایت جا بگیرم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
دیوانه هم این‌ را شنید. که ما هم دیگر را دوست داریم... یک تیمارستان به‌هم ریخت، وقتی ما پشت هم بودیم. دوباره خوابت‌ را دیدم... وقتی تو در کنارم نیستی. خندیدی از ته دل، خندیدم... تیرم به هدف خورد... وقتی تو شدی تمام گره‌ی کور زندگی‌ام، در گِرُوِ همین سه خط شرط و شروط بودم ولی تو آدم نمیشی جانم... مثلِ خود من... وقتی به زانو در میایی... به زانو نمیفتم... وقتی زبده شدم... کار کشته شدم... وقتی دیلماج خوبی شدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
یاد گرفتم بی‌غرض ترجمه کنم تک‌تکِ حرکاتت را... این‌ گونه می‌خواهی؟ باشد، حرفی نیست... مرد و مردانه... بیا و دست و پایم را در حنا بگذار... بیا و مجبورم کن... مجبور شو... من آماده‌ام، آماده‌ی آماده... مردِ میدان باشی، پا به پایت می‌تازم... از پا نمی‌افتم... قول بده که تا همیشه می‌شود روی قولت حساب کرد... خیلی وقت‌ها بچه‌ها را می‌شود با یک قصه به خواب برد... دوست دارم از تو بخوانم وقتی آسمون به خاطرِ تو سیاه می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
بقیه خواب هستند که هستند؛ مگر بیداری گناه هست؟ قلبم به تو محتاج است. چشمم به تو وابسته است... این پنجره بدونِ چشم‌هایت از پلک زدن خسته است... حدی برای دلتنگی‌ام نبود... قلبم تندتر از همیشه می‌زند... ظاهرِ بی‌تفاوتی به چهره داشتم... باید بی‌تفاوت می‌ماندم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
من برای طلاق آمده بودم... طلاق از جورترین وصله‌ی تنم بود... سه روز بود که پا به این شهر خفه و دودگرفته گذاشته‌ بودم... سه روز بود از همان اکسیژنِ مسموم تنفس می‌کرد که در ریه‌هایم جاری بود... سه روز بود که بودم: نزدیک، بی‌فاصله اما دور_ در دورترین نقطه‌ی ممکن نسبت به همه‌ی دلتنگی‌های من... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
حسِ تو به من عالی نبود. احساسِ من با تو فرق داشت. دوست‌داشتنِ من خالی نبود. بازم در این نم‌نمِ باران دلم گرفته ‌است. چشم‌هایم خیره به نوری است که از تو می‌تابد. چراغِ تویِ خیابان‌ها خاطراتِ گذشته‌ی بین‌مان را خیلی آسان می‌کشد. چه حالی امشب، به یادِ تو، زیرِ این بارانِ خاطره‌انگیز دارم. رفتم ولی قلبم هنوز هوای تو را شب و روز دارد. من هنوز عاشقت هستم عزیزم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
به دل می‌گویم: ساز، بسوز. چه حالی امشب به یادِ تو من و باران با هم داریم. همیشه با تو بوده‌ام و در همه جا با تو نفس کشیده‌ام. باز چشم‌های تو را دیده‌ام، مرا از تو گریزی نیست. چنان‌که جسم را از روح، زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب تو: دلیلِ من برای حیات بودی و هستی. چنان با این دلیل زیسته‌ام که باور کرده‌ام علت‌ِ بودنِ من تو هستی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
پاسخِ من به آغاز و پایانِ زندگی این است: همیشه با تو_همین تو_ دنیایی که هر روزش پر از رنج و غم است. لحظه‌ها تکراری‌اند و حرف‌ها همه مثلِ هم هست. در دنیایی که هر روز آدم‌ها تنهاترین روز‌های عمرشان را دیده‌اند. دلم مرحمی می‌خواه، که پادزهری برای زخمِ قلبم باشد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
زندگی زیباست، تماشایی است، اما چرا زیبا نمی‌بینیم؟ چرا گاهی به پای این همه خوبی نمی‌نشینیم؟ چرا با هم نمی‌خندیم؟ مگر دنیا چه کم دارد؟ ببین آسمان آبی است... ببین دنیا آکنده از پاکی است... و خوبی تا ابد پاینده ‌می‌ماند... تو باور کن! همین کافی‌ است!
 

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشد بخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
میکسر انجمن
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
27,305
58,490
مدال‌ها
11
نویسنده ادامه دلنوشته را به بعد موکول کرده است.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین