جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

درحال ترجمه {پلازای ابدیت} اثر«مترجمpariyanik»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته کتاب‌های در حال ترجمه توسط -pariya- با نام {پلازای ابدیت} اثر«مترجمpariyanik» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 213 بازدید, 4 پاسخ و 5 بار واکنش داشته است
نام دسته کتاب‌های در حال ترجمه
نام موضوع {پلازای ابدیت} اثر«مترجمpariyanik»
نویسنده موضوع -pariya-
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط -pariya-
موضوع نویسنده

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشد بخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
میکسر انجمن
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
27,305
58,490
مدال‌ها
11

رمان: پلازای ابدیت
عنوان اصلی: one street where you live
نویسنده : مری هگینز کلارک
مترجم: @-pariya-

ناظر:
خلاصه :
امیلی گراهام دختری است که به دنبال اصل و نسبش می‌گردد. او خانه‌ی اجدادی‌اش را که خانواده‎‌اش در پی ناپدیدشدن یکی از دختران جوان خانواده فروخته‌اند را دوباره می‌خرد و سعی می‌کند آن را بازسازی کند.





 
موضوع نویسنده

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشد بخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
میکسر انجمن
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
27,305
58,490
مدال‌ها
11
پارت یک:

او به سمت گردشگاه سنگفرش ساحل پیچید و جریان باد شدید و گزنده ای را که از سوی دریا میوزید احساس کرد. ابرها در آسمان تغییر جهت میدادند. با اینکه فردا اولین روز بهار بود تعجبی نداشت اگر برف میبارید زمستان آن سال طولانی بود و همه بی صبرانه مشتاق رسیدن هوای گرم بودند اما او هیچ اشتیاقی نداشت. او مخصوصاً اواخر پاییز از اسپرینگ لیک لذت میبرد. آن موقع سال افرادی که فقط تابستانها به آنجا می آمدند خانه های ییلاقی را ترک کرده بودند و حتی آخر هفته ها هم سر و کله شان پیدا نمی شد.

او اصلاً خوشحال نبود که روز بروز بر تعداد افرادی که خانه ی زمستانی خود را می فروختند تا برای همیشه در آنجا اقامت کنند افزوده میشود. مردم به این نتیجه رسیده بودند که اگر شب و روز خود را در این شهر زیبای ساحلی در ایالت نیوجرسی سپری کنند، ارزشش را دارد چون در صورت لزوم میتوانستند فاصله ی صد و بیست کیلومتری را تا نیویورک رانندگی کنند.

توجیه مردم این بود که اقامت در اسپرینگ لیک که به نظر می رسید خانه های سبک ویکتوریایی آن از سال ۱۸۹۰ تا به امروز هیچ تغییری نکرده است. ارزشش را دارد که آدم رنج سفر را به جان بخرد و برای رسیدگی به کارهایش به نیویورک برود و همه عقیده داشتند که رایحه ی فرح بخش و همیشه حاضر دریا روح و روان را زنده میکند هر کسی که در گردشگاه ساحلی قدم میزد از شکوه و جلال اقیانوس اطلس به وجد میآمد این گردشگاه که حدود سه - چهار کیلومتر امتداد داشت یکی از گنجینه های اسپرینگ لیک محسوب میشد.
 
موضوع نویسنده

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشد بخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
میکسر انجمن
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
27,305
58,490
مدال‌ها
11
تمام ساکنان منطقه و جهانگردهای تابستانی در زیباییهای آنجا با هم سهیم بودند، اما هیچ کسی در اسراری که او از آن آگاه بود سهیم نبود او در خیابان هیز قدم میزد و مادلین شیپلی را مجسم میکرد که در هفتم سپتامبر ۱۸۹۱ ، در اواخر بعد از ظهر در تراس هلالی شکل خانهاش روی کاناپه ی حصیری نشسته و کلاه پهن حاشیه دار خود را در کنارش گذاشته است. آن موقع مادلین نوزده سال داشت و با آن چشمهای قهوهای و موهای قهوه ای تیره و در آن لباس کتانی سفید آهاردار بسیار موقر و متین به نظر می رسید.

فقط او آگاه بود که چرا میبایست مادلین تا یک ساعت بعد میمرد

پنجم اگست ۱۸۹۳ بود و درختان تنومند بلوط در سر تا سر خیابان سنت هیلدا سایه انداخته بود لتبشا گریگ هجده ساله نتوانسته بود به خانه بازگردد. او این صحنه را هم مجسم کرد لتیشا خیلی ترسیده بود بر خلاف مادلین که بشدت تلاش کرده بود تا بلکه خودش را نجات دهد، لتیشا التماس کرده بود که به او رحم کند.

آخرین نفر از این گروه سه نفری آلن سوین ریز نقش و آرام ولی بی نهایت فضول و کنجکاو بود او بشدت مشتاق بود آخرین ساعات زندگی لتیشا را به ثبت برساند و بابت همین کنجکاوی اش در سی و یکم مارچ ۱۸۹۶ ، به دنبال دوستانش سر از قبرستان در آورده بود.
 
موضوع نویسنده

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشد بخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
میکسر انجمن
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
27,305
58,490
مدال‌ها
11
او تمام جزییات را میدانست و خبر داشت بر سر آنان چه آمده است. در یکی از روزهای سرد و بارانی که گهگاه هوای آنجا در تابستان این طور
می شد. دفتر خاطراتی پیدا کرده بود در کاروانسرایی که به عنوان گاراژ از آن استفاده می شد. پرسه میزد که دفترچه را پیدا کرد.

از پله های زهوار در رفته ی کاروانسرا بالا رفت و وارد اتاق دم کرده و غبار گرفته ی زیر شیروانی شد و شروع به وارسی داخل جعبه ها کرد چون کار بهتری نداشت انجام دهد.

اولین جعبه پر از خرت و پرتهای به درد نخور بود مانند لامپهای دود گرفته ی قدیمی لباسهای رنگ و رو رفته ی مستعمل کاسه و قابلمه و ماهیتابه و تکه چوبی پوسته پوسته شده ایینه ای ترک خورده و کدر و تمام این خرت و پرتها جزو چیزهایی محسوب میشد که به زحمت تعمیر و بازسازی اش نمی ارزید و ناخودآگاه بکلی فراموش میشد.

جعبه ی بعدی پر از آلبومهایی قطور بود که صفحاتش تکه تکه شده بود. بیشتر عکسهای داخل آلبوم از افرادی گرفته شده بود که با قیافه ای جدی جلوی دوربین ایستاده بودند و دلشان نمیخواست احساسات خود را بروز دهند.

جعبه ی سوم محتوی کتابهایی بود که در اثر رطوبت باد کرده و از رنگ و رو افتاده بود. با اینکه او در آن زمان فقط چهارده سال داشت اهل مطالعه بود. بنابراین به عناوین کتابها نظری اجمالی انداخته و از آنها رد شده بود. به نظر نمی رسید هیچ یک از آنها جزو شاهکارهای ادبی باشد.

ده - دوازده جعبه ی دیگر هم به همان شکل محتوی آت و اشغال بود.

تصمیم گرفت تمام آن خرت و پرتها را سر جایش بگذارد که پوشه ای چرمی و درب و داغون که در لابلای آلبومها از دید پنهان مانده بود نظرش را جلب کرد. پوشه را باز کرد. پر از اوراقی دستنوشته بود.

اولین صفحه تاریخ هفتم سپتامبر ۱۸۹۱ خورده و نوشته ها با این جمله شروع

شده بود

ـ با دستان خودم مادلین را کشتم
 
موضوع نویسنده

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشد بخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
میکسر انجمن
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
27,305
58,490
مدال‌ها
11
ظاهراً دفتر خاطرات بود. او پوشه ی چرمی را برداشت و به هیچ ک.س در مورد آن چیزی نگفت. سالهای سال تقریباً هر روز آن را میخواند، تا اینکه جزو جدا نشدنی خاطراتش شد. در عین حال احساس میکرد با نویسنده یکی شده است و نسبت به قربانیانش نوعی احساس برتری میکرد از نقش بازی کردنهای خود خنده اش می گرفت و در عین حال دلگیر میشد.

آنچه با شیفتگی شروع شده بود به وسواس فکری مطلق تبدیل شد و به صورت ضرورت در آمد دلش میخواست آنچه را نویسنده ی آن خاطرات از سر گذرانده بود. شخصاً تجربه کند. سهیم بودن در آن راز برایش کافی نبود.

و چهار سال و نیم بعد اولین جان را گرفت.

دست تقدیر مارتای بیست و یک ساله را را داشت تا در مهمانی سالانه ی پایان تابستان که پدربزرگ و مادر بزرگش برگزار میکردند شرکت کند.

خانواده ی لارنس یکی از خانواده های اصیل و برجسته ی اسپرینگ لیک بود او هم در آن مهمانی شرکت داشت و در آنجا با مارتا آشنا شد. روز بعد، در هفتم سپتامبر مارتا صبح زود برای دویدن از خانه خارج شد و هرگز برنگشت.
 
بالا پایین