جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط فوژان وارسته با نام [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 9,199 بازدید, 130 پاسخ و 40 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع فوژان وارسته
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط فوژان وارسته
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
135
1,489
مدال‌ها
2

نه شب بود و نه صبح، دقیقاً سر ظهر بود؛ زننده‌ترین ظهر جهان و ما بیداربیدار بودیم و خواب نبودیم، رویا هم نمی‌دیدیم! در این بیداریِ خام جرعه‌‌ای دیگر از مرگ، وحشی‌تر از قبل‌‌ها به همراه کدورتی غیرانسانی و خودشیفته به میان ما هجوم آورد و همین ظهر را به خاک‌وخون کشید و همه‌جا را تیره‌وتار کرد، تیره به مانند شب، یک شب بی‌مهتاب و بی‌ستاره، شبی که تا حالا کسی به چشم ندیده بود! در زیر اشعه‌ی ناب آفتابش بود که حرف‌های فرمانده آدام خیلی رک و غلیظ طعم خشم، نبرد و مفهوم خون‌ریختن را دادند و در باوری متروک و بسیار ناباور وقتی وارد گوش‌های سربازانش شدند، عقل و گُهشان با هم قروقاطی شد و مشتاقانه ما را به گلوله بستند! این واقعیت این‌چنین خونمان را از جان‌هایمان به مشت گرفت و رفت تا به عقاید آن کسی برسد که حسِ خودبرتربینی‌اش نسبت به همه‌ی موجودات، باعث می‌شد تا مجوز مرگ‌ها را صادر کند! همه‌ی این صحنه‌ها را در یک‌صدم‌ ثانیه زندگی کردم، صحنه‌هایی که برای دیدنشان ۲۱سال بیشتر نداشتم. اینک در زیر سایه‌سار این جنازه‌های به خاک افتاده، دریافتیم که جنگِ درون این چهاردیواری بسیار بی‌رحم‌تر و جدی‌تر از جنگِ بیرون است و اینجا خانه‌ی پدری نیست، خانه‌ی خودت هم نیست، پس جایی برای زندگی تو نیست! انسانیت در اینجا مُرده است و رنگ جنایت در همه چیز نشت کرده و همه‌ جا قرمز شده‌است! همه به خود آمدیم و در حقارتِ زانوهایمان که بر زمین نشسته بودند، دست‌هایمان را در پشت سر قلاب کردیم و تسلیممان را تقدیم این مزدورانِ اسلحه به دست کردیم. بابت این احساس خواری و ترسی که قلب و دهانم را خشک کرده‌بودند، همچون ابر بی‌رعدوبرق از ته دل اشک ریختم. آن زن درحالی‌که بُن مژه‌های خودش هم به واسطه‌ی آب چشم‌هایش موج‌ و شکاف برداشته‌بودند، سعی می‌کرد تا مرا با تکرار این زمزمه‌اش دلداری دهد:

-آروم باش‌نترس، من کنارتم آروم باش!

در بین این دلداری بی‌سرانجامش، صدای سرباز‌ها بلندتر شد و با پرخاشگری از ما خواستند تا بسته‌‌ی لباس‌هایمان را از روی زمین برداریم و هرچه زودتر از جایمان بلند شویم و به راه بیفتیم. همان‌طور که گریه می‌کردم بسته‌ی لباسم را از روی زمین برداشتم و به همراه سایر همراهانم حرکت‌های آهسته و لغزانمان را از کنار این جنازه‌ها که حتی اجازه‌ی لمسشان را هم نداشتیم، کشاندیم. تن‌‌وروحمان به قدری خسته و ضعیف شده‌بود که همین راه‌رفتن چنان زحمتی را از ما می‌بلعید که یک شیر نَر گرسنه و بیچاره در زمان تعقیبِ شکارش می‌کشید، ولی خب این‌طور راه رفتنمان هم به مزاق این سگ‌ها که به تازگی از نان صاحبشان چاق و هار شده‌بودند، خوش نیامد؛ از برای همین با قنداق اسلحه به شانه‌هایمان می‌کوبیدند و با کتک‌کاریشان خیلی سریع‌تر از پاهایمان، ما را به ساختمان شماره‌ی چهار‌ بردند. داخل ساختمان اتاق‌های کوچکی بود. من و هفت‌تن دیگر را به اتاق شماره‌ی چهار آوردند. درون آن اتاق‌ و همه‌ی اتاق‌ها، جعبه‌های مستطیل شکلی طبقه‌طبقه تا نصف دیوارها و دورتادورشان میخکوب شده‌بودند و درون هر کدامشان یک ملحفه پهن بود و روی آن یک پتو و یک عدد بالش قرار داشت. گویا این جعبه‌های چوبی و سیاه‌رنگ تخت‌‌های خوابمان هستند! در نگاه ترسیده و غم‌دارمان، یکی از سربازهای ملازم گفت:

- لباسهاتون رو عوض کنین و برای تقسیم کارها و فهمیدن قوانین به بیرون بیاین.

 
آخرین ویرایش:
بالا پایین