هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایلهایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کردهاند حذف کنند.
You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly. You should upgrade or use an alternative browser.
در حال تایپ[کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
این آزمندی و جوششِ حالم سنگریزههای سخت و بیسروصدایی را در دلم ریخت و کرت و پیمانهی صبرم را از درد و رنجی که از روی خشم، درونِ خود را میخراشید، پُر کرد و پس از همگی حرفها از این فضیلتِ شرمآور دور شدم و همرا با عصبانیتی که این روزها مثل بختک در بالای سرم جولان میداد خیلی سریع به سوی خانه رهسپار شدم. آلدن در این حواشی رقتانگیز که بوی بُهت، مهبوتش کردهبود، دیوار غرورش را شکست و بیوقفه در پیام دوید و بازویم را به دستش گرفت:
- فقط واسه مدتی، یک یا دو سال! آنیلا فاصله به معنای جدایی نیست!
طی همین حرفش بود که خشم از نوک انگشتان پاهایم سر به فلک کشید و مختصری از آن نیز در آب دهانم ملق زد و خودش را مثل جویی در ته گلویم به جریان انداخت و نسخهی این بختِ غمگین را با حروفی برجسته بر روی قلبِ مچالهام نوشت و رنگ سبز درختان اطراف را برایم بیمعنی کرد. شاید اصلاً این به معنای یک حزن بود که پلههای رو به خوشیاش را ویران کرده تا هرگزهرگز به آن نرسم. لذا به این باور رسیدم که او تصمیمش را گرفتهاست و فقط قدرت گفتنش را نداشته یا حداقل در بیان آن به عمد تعلل میکرده است. پیش از صعود این قیافهی حق به جانبیاش، تردیدی را مثل یک بند بر گردنش انداختم تا انزجار و تنفرم را از این تصمیم یکرأی و ناعادلانهاش ابراز کنم. به خاطر حفاظت از این احساسم، بازویم را از او رها ساختم و بالأخره خود را از این گرفتاری که روحِ مرگ را به دنبالم میتاخت، خلاص کردم و پرسیدم:
- مادرت چی؟! اون به معنای جدایی نیست؟! حتماً اون این پیشنهاد رو بهت داده!
چشمهای انباشته به اشکم را با ناتوانایی در چشمش کج کردم و هقهقی که از سر استیصال نفسم را میلرزاند، تا آخر این ثانیهها حبس کردم و ادامه دادم:
- من دارم سعی میکنم هر چیزی که بین منوتو مانعست رو بردارم، اما تو!
پرسشم ناخواسته و به عمد باعث انزجار در آلدن شد و طوری به او برخورد که سعی نمود با این تندخویی مرا قانع کند و مردانگیاش را گواه گیرد که خود باعثوبانی تمام کارها و نقشههایش است:
- این تصمیمیه که خودم گرفتم و به هیچ کسی هم ربطی نداره، حتی مادرم و حتماً هم عملیش میکنم!
و اینگونه شد که خیلی بیباک و نترس مُهر تصمیمش بر روانم زد و مرا این چنین از ضمیر و باطن خود برای چندسالی دور کرد. قوتی را که اکنون از من تحلیل کردهبود را با حال عجیبم سرپا نگه داشتم و با آهی تمسخرآمیز از خاری بیپناهم در مقابل مرد آیندهام، پشتیبانی گرفتم:
با قلبی سوخته که هیچک.س فکر نمیکرد توسط یک انسان به سوختهزار تبدیل شده است او را ترک کردم، مثل ماده پرندهای خشمناک که برای حفاظت از جوجههایش به جان ماری وحشی افتاده باشد! جانک هم با همان روپوش حق به جانبیاش که از پیش غلیظتر و پر رنگتر شدهبود باز پیام آمد، اما با بیمحلیهایم او را در همان جا ماندگار و متوقف کردم تا در ذهنش بگوید «باید به او فرصت دهم تا آرام شود و در یک موقعیت دیگر ثابت کنم که هیچ چیز باعث جدایمان نخواهد شد. هر دویمان به زمان نیاز داریم و خوب نگرانیاش را درک میکنم» . همانطور دست به کمر ایستاده بود و با این ذهن شلوغ و مواجش رفتنم را نظاره میکرد. هوا صاف و بیابر بود، فردای آن روز را میگویم! چمنزارها خسته از تابشِ مستقیمِ آفتاب در پی سایهی کاجها میدویدند. من آرام و بیصدا با کتاب مقدس که به کُنج قلبم تکیه بود، راهی کلیسا شدم. اندوه دیروز چنان مرا خردوخاکشیر کردهبود که هوس برخورد با النایم سر کوک همیشگیاش نبود، از این رو عهد رفتن با هم را برای نخستینبار به زیر پا گذاردم و در سر جاده منتظرش نماندم و زودتر و بدون او به سمت زالیپی رفتم. به محض وردم به کلیسا آلدن را در سرایش دیدم. بیقید به آن دیده بر روی صندلیایی در ردیف سمت چپش نشستم و حسرت دیدار را در چهرهاش سرکوب کردم. ثانیهها گذشتند و دعاها شروع شدند. پدر روحانی که اکنون زمام مذهب را به طرفیت شیطان به دوش میکشید، گویندهی آنها بود. گوشهایم بدون توجه به آنها، هنوز حرفهای دیروز را میشنیدند و چشمانم بیرون از پنجره را مینگریستند! همهام فرو بود در صفحاتی از گذشته که ذهنم برایم خاطرنشان میکرد.
- هی آنیلا نمیخوای بلند بشی؟!
با صدای النا حواسم به درون کلیسا بازگشت و دریافتم دعاها پایان یافته است و همهی اهالی، کلیسا را ترک کردهاند حتی آلدنم! در پیچش تَن عبوس و چهرهی ناخوانایم با هم به بیرون آمدیم. النا بیخبر از ماجرای دیروز و حال امروزم یکسره بساط گلایهاش را به میان آورد و پرسید:
- ببینم چرا سر جاده منتظرم نموندی؟!
بیزار از خود و انزوایی که داشتم، بدون دقت و جان سپردن به حرف النا، ایستادم. النا در پرسشی دیگر جسم بیدفاعم را هدف قرار داد و گفت:
- چرا وایسادی؟!
یکدفعه فکر عجیبی با شور از مقابلم گذشت تا حالم را بر سرجایش بیاورد و سعی کرد تا مرا از در بخشندگی وارد دنیای دیروزم کند و خود و عشق تازه ریشهزدهام را از چنگ خیالت خام بیرون بیاورم و از آن مثل همیشه مراقبت کنم. بنابراین در یک عجلهی حیرتآور انگشتهای دست راستم را بر روی قفسهی سی*ن*هاش نهادم و گفتم:
- منو ببخش النا باید به دیدن آلدن برم!
با شتاب، النای متعجبم را برای دیدن آلدن وا گذاشتم تا اینکه به مغازهی آهنگری در جنب مغازهی چوبفروشی در خارج از محوطهی اصلی میدانِ زالیپی رسیدم.
گرداگرد مغازه تیرآهنهای ایستاده بر دیوار قرار داشت با یک میز بزرگ درست در وسط مغازه که آهنهای اولیه را بر روی آن با دستگاه، برش میدادند. در واقع اینجا جایی بود که من میتوانستم برای ایجاد یک صلح میان خود و معشوقهام از آن کمک گیرم. در همین محلی که برای من یک نور امید آشتی بود، آلدن از ۱۰سالگی به شاگردی استاد پیوتر درآمد و طوری نزد او پرورش یافت که اکنون به فرمایش اهالی، همه کارهی آنجا به شمار میآید. آنقدر در تراش آهنها گیر بود که از وجودم با خبر نشد! از اعماق نگاهم چند ثانیه به او خیره ماندم و سرانجام از مقابل در کوچکش، باب سخن را با صدایی بلند که از لابهلای صدای آهنها به گوشش برسد، آغاز کردم:
- میتونم باهات حرف بزنم؟!
آلدن که در تصورش هرگز چنین صحنهای را تصور نمیکرد، با شنیدن صدایم هوشیار شد و متعجب سرش را از تراشیدن برداشت. با دستپاچگی به جلو آمد. دستهایش را با پارچهای نه چندان تمیز پاک کرد و یکی از صندلیهای مهماننوازی را به عقب کشاند:
- البته بیا اینجا بشین، خوش اومدی!
روی صندلی انتخاب شدهاش نشستم و بدون در نظر گرفتن زمان، از دیروز و احساساتش پوزش خواستم. او در این زمان در مقابلم نشسته بود و بی چونوچرا از این فهمی که در من شکل گرفته بود، احساس قدرت میکرد. با لحنِ ملایمی که تمایلم را از شغلِ انتخابیاش نشان میداد، دستم را بر روی دستش نهادم و گفتم:
- تو هرجا بری و هر چقدر هم طول بکشه من همیشه منتظرت میمونم!
آنگاه برخاستم و گرایش بیرون شدم. به یکباره دستم را کشید و با تمام مشاهدات و برداشتهای خود از این ماجرا، حسش را با لبخندی ریز، همانطور ایستاده بر زبان آورد که:
- ممنونم که این بار سنگین رو از روی دوشم برداشتی.
به طرز عجیب و فوقالعادهای درست مثل یک تنهی تنومد دورتادورم را گرفت و نگاهش را در نگاهم قفل کرد. انگار پیرامون وجودش را یک احساس دیگری احاطه کرده است! احساسی که رنگِ صورت مرا در این مغازهی تاریک و بینور، سرخ و شرمزده کرد و موجهایی که از رگهای زیر پوستم بر میخواستند، استخوانهایم را به لرزه انداختند و در مقابل این حبابِ عشقی که در قلبش ترکید، تازگیام به یک قلعهای محکم و زمخت تبدیل شد تا از شوالیهاش در مقابل دشمنانمان حمایت کنم. آهسته با یک دست مرا به خود نزدیکتر کرد و انبوهی از آتش جهنم را به جان هردویمان انداخت. لابهلای این حادثهی سخاوتزده، سرش را بر روی چهرهام خم کرد و با همین آتشی که به جانش افتادهبود، این حباب را بر روی لبهای شور جوانیاش گذاشت و همان دم، افسار را از افکار خشک و بیطراوتم گرفت و با این فداکاری بزرگش، پردههای تردید از پیش رویم کنار رفتند و این عشق نیکگمان گشت! ولی هنوز یک جای کار میلنگید و آن مادرش بود که هنوز برایم میدان و مجالی برای بدگمانیها بود و به من پروانهای را میداد تا در موردش داوری کنم!